صفحه اصلی جستار ملاحظاتی در باب شرایط امکان گفتگوی میان تمدنها
ملاحظاتی در باب شرایط امکان گفتگوی میان تمدنها مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

گفتگوی تمدنها گرچه در ظاهر مشکل نمی نماید اما در حقیقت بهمان اندازه که اهمیت دارد دشوار است. وقتی به مفهوم آن می اندیشیم در می مانیم که تمدنها چه دارند که بهم بگویند و چگونه با هم سخن می گویند. در عمل هم تمدنها کمتر گوش باز داشته اند و آنها که صاحب زبان پرگوتر (نمی گویم درازتر) و پر سخن تر بوده اند همیشه به سخن دیگران گوش نمی داده اند. در اینکه تمدنها با هم سر جنگ دارند یا با گفتگو به تفاهم می رسند بحث های بسیار صورت گرفته و آرائی اظهار شده است. حادثه ای که در دهه های اخیر اتفاق افتاد این بود که یک استراتژ آمریکایی جنگ تمدنها را بنام یک نظریه سیاسی تدوین کرد و انتشار داد گویی تمدنها همیشه با هم سر جنگ داشته اند یا لااقل در زمان ما همه تمدنهای قدیمی با تمدن جدید غربی سر دشمنی دارند. اگر هانتینگتون صاحب استراتژی جنگ تمدنها از ابتدا می گفت که امکان جنگ میان تمدنها وجود داشته است و به تحقیق در وضع تمدنهای کنونی می پرداخت می توانستیم نظر او را علمی تلقی کنیم اما مطلب در کتاب او بصورتی بیان شده است که مرز تمدنها را خون معین می کند. در مقابل هم کسانی هستند که در فضائل و مناقب گفتگو می گویند و معمولاً کاری به جنگ تمدنها و مبادی و مبانی آن ندارند بلکه مخالفند که کسی بپرسد تمدنها چگونه باید با هم گفتگو کنند و چها می توانند و باید بهم بگویند. بنظر من اینها به پیشرفت گفتگوی تمدنها مددی نمی رسانند. گفتگویی که آنها پیشنهاد می کنند موضوع و مضمونی ندارد و مسبوق به این نیست که تمدنها چه گفته اند و اکنون نمایندگانشان کجا هستند و چه سخنی دارند پس اینان معلوم نیست که موافقتشان با چیست و مداخله شان ابهام بحث را بیشتر می کند و در مرتبه آراء همگانی غفلت را بیشتر می کند اما صاحبنظرانی هستند که می دانند نه فقط راه آینده اقوام و ملل بازمانده از راه تجدد صعب و سخت شده بلکه افق جهان متجدد هم رو به تیرگی رفته است.

روانها تیره شد باشد که از غیب                    چراغی برکند خلوت نشینی

آیا نوای همزبانی از جایی برخواهد خاست و در گوش دل مردمان خواهد شد. با این تأمل است که مسئله امکان گفتگوی تمدنها (و نه خوبی و بدی یا درستی و نادرستی آن) مطرح می شود. اگر فکر می کنیم که گفتگوی تمدنها گشایشی در کار مردم جهان پدید می آورد باید به شرایط امکان آن بیندیشیم و با این اندیشه است که می توانیم قدم در راه بگذاریم. بحث را از استراتژی جنگ تمدنها آغاز کنیم.

هانتینگتن بر آن است که چیزی در جهان غرب به وجود آمده که همگانی و جهانی شده است. همه جهان تمامی مراتب تکنولوژی را خواسته و به درجات اخذ کرده اند و نمی توانند که اخذ نکنند اما یک مشکل باقی مانده است و آن این که چیزی از گذشته ی اقوام که به مناسبت عصر به یاد آن افتاده اند در برابر غرب مقابله و مقاومت می کند. مراد وی از جنگ و برخورد تمدنها این نیست که مثلاً عالم اسلام متحد می شود و به اروپای غربی و آمریکای شمالی لشکر می کشد. او می گوید که چیزی از عالم کهن و بازمانده ای از تمدن گذشته چنان احیا شده است که بعضی از وابستگان به آن تمدن احساس می کنند که مأموریتی بر عهده دارند و باید در مقابل چیزی که از بیرون آمده و تمدن آنها را بی رنگ کرده است، بایستند. جنگ تمدنها جنگ دو کشور یا دو گروه از کشورها نیست. جنگ تمدنها نوعی جنگ داخلی است و مثال بارز آن حادثه 20 شهریور (11 دسامبر 2001) است، خواه این حادثه یک سناریو بوده باشد یا حقیقتاً یک گروه تروریست آن را طراحی و اجرا کرده باشد. بنظر هانتینگتن غرب همه جهان را فرا گرفته است و حتی تمدنهایی که او احصا می کند در هر جای جهان که باشند غالباً گرفتار نحوی تعارض وجودی اند چنانکه هم غرب را می خواهند و هم نمی خواهند. مشکل این است که هانتینگتن استراتژی سیاست آمریکا را با فلسفه تمدن درآمیخته است. درباره این مشکل مخصوصاً باید تأمل کرد. اینجا صرفاً بحث استراتژی مطرح نیست که گفته شود این استراتژی دولت و حکومت آمریکا است و ما به استراتژی حکومت آمریکا چکار داریم. سخن هانتینگتن مبنای فلسفی و تاریخی خاصی دارد که من آن را همان مبنای شرق شناسی می دانم. بعبارت دیگر من هانتینگتن را نه صرف یک استراتژ بلکه جانشین شرق شناسان بزرگ می دانم؛ او با نگاهی شرق شناختی از بیرون به غرب نظر کرده و حکم داده است. اگر دلیل می خواهید به آثار اخیر برنار لوئیس، شرق شناس بریتانیائی مراجعه کنید تا ببینید که چگونه به توجیه جنگ تمدنها پرداخته و به آن صورت نظری و نظریه داده است. هانتینگتن چنانکه می دانید با پلورالیسم فرهنگی هم مخالف است و اعتقاد دارد که جامعه غربی باید جامعه ای یکدست باشد؛ یعنی او همان مطلبی را که من در خصوص کشورهای مختلف جهان گفتم درباره آمریکا می گوید. بنظر او مکزیکی ها و فیلیپینی ها و چینی ها و . . . فرهنگ آمریکایی را که طلایه دار عالم غرب است، در معرض خطر قرار داده اند.

در طرح گفت و گوی تمدنها ابتدا باید معلوم شود که آیا این رأی که غرب را مهاجرت اقوام دیگر به نابودی می کشد تا چه اندازه دقیق و راهگشاست ولی گفت و گوی تمدنها بر اساس فرض و رأی هانتینگتن بنا نمی شود. گفتگویی که ما می گوییم و آن را امر تازه ای می دانیم بر اساس این اصل قرار دارد که آدمیان در ذات خود و در اصل همداستان و همزبانند و با اتکا به این اصل اثبات می شود که اگر غرب احساس خستگی و ملال و ضعف و یأس می کند اینهمه را به حساب جنگ تمدنها و دشمنی دیگران با غرب نباید گذاشت. این دیگران می توانند با غرب از در تفاهم و همزبانی درآیند مگر اینکه ضعف و خللی از درون عارض غرب شده باشد و این ضعف بصورت پرخاشگری و خشونت ظاهر شود و غرب با دیگران سر جنگ داشته باشد. به این اعتبار پیشنهاد و طرح گفتگوی تمدنها هم در تقابل با نظریه هانتینگتن است و هم نیست. گفت و گوی تمدنها را با صرف مذاکره سیاسی هم اشتباه نباید کرد. مذاکره سیاسی همواره صورت گرفته و اقتضای کار سیاستمداران بوده است. در جنگها هم طرفهای متخاصم با هم مذاکره می کرده اند. پس نه فقط مقصود از گفتگو مذاکره نیست بلکه حقیقت آن از بحث های فلسفی هم فراتر می رود. درست است که فیلسوفان از آن حیث که فیلسوف و متفکرند بسیاری از شرایط گفت و گو را دارند. حتی می توان گفت که گفت و گوی تمدنها از جایی آغاز می شود که فلسفه آغاز شده است و شاید با آن هم عنان باشد. در فلسفه وجهی از دیالوگ و همزبانی باید وجود داشته باشد. مع هذا بحث را با گفت و گو اشتباه نباید کرد.

افلاطون در دیالوگهای خویش دو گوینده ناشنوای سخن را مقابل هم قرار نداده است؛ او حتی اگر احیاناً دو گوش شنوا و دو زبان گویا را در برابر هم قرار نداده باشد نشان داده است که با ناهمزبانی به درک حقایق نمی توان رسید. فی المثل افلاطون در بعضی دیالوگ های خود سعی می کند سخن پروتاگوراس یا گرگیاس را به عنوان ضد فلسفه درک کند. در دیالوگهای افلاطون معمولاً گفت هر یک از اطراف سخن متناسب با گفت دیگری است و غالب حاضران در مجلس گفتگو گوش شنیدن و آمادگی شنیدن سخن مدعی را دارند. وقوع گفت و گوی حقیقی و همزبانی موقوف به شرایطی است یا بهتر بگوییم دیالوگ و همزبانی موانعی دارد که باید رفع شود. در دیالوگ باید چیزی برای گفتن باشد و گفته را دیگران نیز فهم کنند. همچنین باید گوش شنیدن سخن دیگران را داشت یعنی باید آزاد بود. گفت و شنید آزاد ادّعا و داعیه و اثبات ذات نیست بلکه گفت و شنید بی غرضانه و فارغ از سودای سود و زیان است ولی گفت و گوهای معمولی غالباً ناظر به سود و زیان است و چرا نباید در اندیشه سود بود و مگر مذاکرات میان کشورها برای جلب سود و پرهیز از زیان نیست؟ بشر نمی تواند از سر سود و زیان بگذرد اما نظر اولی و اصلی او سوداگرانه نیست. ما آدمیان از آن جهت سود و زیان را باز می شناسیم که می توانیم از سود و زیان بگذریم و از آغاز و ابتدا نیز ساحتی ورای سودای سود و زیان داشته ایم. وقتی از ما پرسیدند: «الست برّبکم» فارغ از هر سودایی پاسخ «آری» دایدم. ما از آن زمان یعنی از ازل همزبان یا «عین همزبانی بوده ایم».

در خرابات طریقت ما بهم دستان شویم                    کاین چنین رفته است از روز ازل تقدیر ما

دیالوگی که اکنون از آن سخن می گویند دیالوگ آغازین نیست اما از آن جان و نشاط می گیرد. هر بحث و گفت و گویی هم مشمول عنوان «دیالوگ» و صاحب صفت و طبیعت «دیالوگ» نمی شود. دیالوگ سخن محبت است و سخن محبت را با گوش محبت و انس می شنوند. در دیالوگ میل تغلب نیست. اگر میل به غلبه وجود داشته باشد، دیگر دیالوگی وجود ندارد. دیالوگ گفت و شنود تفکر است. گفتگوهای تمدنها هم در حقیقت جز گفتگوی صاحبنظران و متفکران نیست. حتی داد و ستد تمدنها نیز با تعاطی تفکر ممکن و مسلم می شود. یک اروپایی و یک آسیایی در صورتی می توانند با هم دیالوگ داشته باشند که سابقه تاریخی خود را از یاد نبرده باشند یا بتوانند آنرا به یاد آورند. بعبارت دیگر کسانی به همزبانی می رسند که فرد منتشر و محو در غوغای زمانه نباشند. عرفا و حکمای اسلامی با عرفا و حکمای چینی و هندی می توانسته اند همزبان باشند ولی اکنون بحث در این نیست که چگونه میان عرفان و حکما و متفکران شرق و غرب دیالوگ ممکن شه است بلکه مسئله اینست که در وضع فعلی جهان که بحث جنگ و برخورد میان تمدنها مطرح است و یک صاحبنظر آمریکایی تمدنهای کهن و گذشته جهان را در مقابل تمدن غالب غربی قرار داده است، مردم جهان دریابند که چه وضع و موقعی دارند و به کجا می روند و چگونه و از چه راهی باید بروند. هانتینگتن تمدنهای غیر غربی را مانع بسط و توسعه تمدن غربی می داند. آیا اعتبار نظری این مطلب تا چه اندازه است و در عمل چه آثاری بر آن مترتب می شود. با توجه به این پرسش است که به امکان گفتگوی تمدنها باید اندیشید. آیا گفتگوی غرب با تمدنهای دیگر ممکن است و اگر ممکن است چگونه باید صورت گیرد و این گفتگو از کجا باید آغاز شود؟

زمانی بود که استعمار داعیه متمدن کردن داشت. حتی کسانی مانند مارکس و انگلس هم به این اعتبار از استعمار حمایت می کردند. انگلس به صراحت گفته است استعمار این حسن را دارد که دزدان دریایی وحشی را آدم می کند (این تقریباً عین تعبیر انگلس است). اکنون دیگر در غرب معتقد نیستند که استعمار تمدن سازی می کند. دست کم یک نمونه اش هانتینگتن است که ظاهراً امید چندانی به بسط و توسعه تمدن غربی ندارد. دیگران هم نظرشان هرچه باشد از وظیفه تمدن بخشی غرب کمتر بحث می کنند. در چنین شرایطی آیا دیالوگ میسر و ممکن است؟ اگر غرب مردم مناطق آسیا و آفریقا را بی بهره از تفکر و هنر و ناتوان در عمل می شناسد چه دیالوگی با آنها می تواند داشته باشد؟ ظاهراً در هیاهوی انفجار اطلاعات و در شرایطی که تولید این اطلاعات به دست قدرتهای زمان است کار دیالوگ دشوارتر شده است. شاعر چه خوب دریافته است که در وضع کنونی:

دهل زنی که از این کوچه مست می گذرد               مجال نغمه به چنگ و چگور ما ندهد

دیالوگ تنها میان اشخاص برابر ممکن می شود یعنی دو طرف نه فقط باید تحمل شنیدن سخن یکدیگر را داشته باشند بلکه باید مهیای شنیدن باشند و گفت خود را با آنچه می شنوند متناسب و هماهنگ سازند. آیا جهان کنونی مستعد همزبانی و هم سخنی است یا بسوی همزبانی می رود؟ آیا گوش جهان باصطلاح یک ساحتی کنونی شنوای سخن دیگری و دیگران است؟ گوش وقتی حقیقتاً گوش است که انتظار گفتار و گفته دیگری را بکشد. من که انتظار گفته ای را نمی کشم و طالب شنیدن نیستم و به سخن دیگران گوش نمی کنم چیزی برای گفتن هم ندارم. کسی به سخن گوش می کند که هم خود سخنی داشته باشد و هم اهل طلب و جستجو و پرسش باشد و بداند که ذاتش مقتضی نقص و نیاز و فقر است. آنکه خود را پر و همه دان و همه توان می داند دیگر نیازی به شنیدن ندارد. دیالوگ ناظر به قدرت و سود و زیان و صلاح و مصلحت اندیشی نیست منهتی ممکن است خرد معاش و تدبیر امور و حتی قدرت نیز بر اساس گفت و شنید گذاشته شود. یکی از مشکلات جهان کنونی اینست که گفت امروزی یا به تعبیر رایج گفتمان و گفتار، عین قدرت شده است. گفتمان، عین قدرت و غلبه است و در این وضع است که دیالوگ مشکل می شود.

در سیاست، گفتگو همان مذاکره و معامله است و بر اساس مصلحت جویی و حفظ و توسعه قدرت صورت می گیرد. در علم کلام نیز مقصود غلبه بر خصم یا اقناع اوست چنانکه زبان علم کلام هم زبان جدل و خطابه است. در اینجا بحث مهم نیست بلکه نتیجه بحث اهمیت دارد. آنکه نتیجه را می طلبد، اهل دیالوگ نیست. در دیالوگ به نتیجه نظر نمی شود زیرا دیالوگ خود مقصود بالذات است و به این جهت است که می تواند سیاست را راه ببرد اما سیاستمداران در طلب نتیجه اند. در فلسفه، دیالوگ چه جایگاهی دارد؟ آیا فلسفه سخن آزاد است؟ شاید نزاع بر سر آراء و نظریات را نتوان دیالوگ دانست زیرا چه بسا که دو طرف بحث فقط علم فلسفه دارند و در واقع دو علم یا دو اعتقاد در مقابل هم قرار می گیرند نه دو تفکر. دیالوگ همزبان شدن دو تفکر است. فیلسوفان دیالوگ را مطرح کردند و می توانند با یکدیگر دیالوگ داشته باشند و نیز شاعران حتی اگر اختلاف خصوصی با هم داشته باشند که متأسفانه گاهی دارند و به هجو و ذم یکدیگر می پردازند، از آن حیث که شاعرند و شاعران این را نمی پسندند در شعر می توانند با یکدیگر دیالوگ داشته باشند.

دیالوگ در وادی تفکر آغاز می شود و در وادی تفکر جریان پیدا می کند و در سیاست و اقتصاد و جامعه به نتیجه می رسد و معاملات و مناسبات و حقوق بر اثر آن قرار و ثبات پیدا می کنند و همه مردم از برکات آن برخوردار و بهره مند می شوند. تاریخ بر اساس دیالوگ ساخته شده است. دیالوگ آغاز هر تاریخی است یعنی پیش آمد دیالوگ در حقیقت بنیانگذاری است و نباید توقع داشت که با آن مسائل موقعی و موردی و حاشیه ای حل شود. دیالوگ ضامن حل مسائل و اختلافات جاری محلی و جنگهای موقعی نیست؛ دیالوگ عالم و آدم را تغییر می دهد یا ظهور آن نشانه تغییر عالم و آدم است و البته به نحو غیر مستقیم بر فکر و نظر و عمل و سیاست و زندگی تأثیر می گذارد. هرجا دیالوگ نیست و همه زبانند بی آنکه گوش باشند هیچ مشکلی را نمی توان حل کرد اما با گشایش زبان همزبانی به حل و رفع بسیاری از مسائل و مشکلات می توان امیدوار بود. اکنون جهان مخصوصاً از آن جهت به دیالوگ نیاز دارد که جهانی شدن بسرعت پیش می رود و اگر این سیر و بسط بهمین نحو ادامه یابد –که ظاهراً نمی توان انتظار تغییر فوری هم داشت- بناهایی که زندگی بشر در سایه آن می گذشته است با خشونت ویران و محو و نابود می شود و مشارکت در مصرف جهانی جای فرهنگ و هنر و هویت و دین و اخلاق را می گیرد. در این وضع مخصوصاً زبان آسیب می بیند و همزبانی دشوار می شود. همزبانی به معنی قیل و قال کردن با یکدیگر نیست بلکه مقتضی با هم بودن و آرامش و امید و راستی و آزادی است.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی