صفحه اصلی جستار مقام هنر در فلسفه اسلامی
مقام هنر در فلسفه اسلامی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

من هرگز یک کتاب شعر را به قصد نقادی کردن نخوانده ام و اگر سراغ شعر رفته ام در طلب شعر    بوده ام اما بسیار فکر کرده ام و پرسیده ام که چرا در هفتصد هشتصد سال اخیر هیچ نویسنده و ادیبی درباره نظامی و خمسه اش چیزی ننوشته و اگر نوشته به امثال این حکمتها اکتفا کرده است که وصف آب تنی شیرین بسیار زیباست اما ابیات سست هم در آثار نظامی وجود دارد. البته من هم که خسرو و شیرین را می خوانم بهمین نتیجه می رسم اما خواندن شعر و رد و قبول و تقبیح و تحسین آن نقد نیست. ما هرگز نقد ادبی به معنی جدید نداشته ایم ولی در صد سال اخیر چیزی از آن شنیده ایم و مقالات و کتبی هم به زبان فارسی در این باره نوشته و چاپ شده است. ما هنوز وقتی به نقد آثار شعری و هنری می پردازیم، لغات و الفاظ شعر را می شماریم. اگر از صورت به مضمون بپردازیم معانی و مطالب متعلق به علم و دین و روایت و اخلاق در آن می جوییم و شاید مبنای فکرمان اینست که چون اینها همه شریفند مضمون شعر هم همینهاست. علم و دین و اخلاق و سنت شریفند اما شعر چیز دیگری است و چون در شعر اینها را بجوییم در حقیقت از مضمون شعر غافل می شویم. می گویند ما علم بلاغت داشته ایم و صاحبان علم بلاغت به مضمون سخن التفات دارند و شاید از مقدمه اسرار البلاغه عبد القاهر جرجانی نقل کنند که «چون ملکه انشاء در بین معاصران به فساد گرائیده و منشئیان از معانی به الفاظ رو کرده اند» و دریابند که چرا او به تدوین علم بلاغت رو کرده است ولی توجه کنیم که علم بلاغت با التفات به معجزه بودن قرآن و از طریق اثبات این معنی بسط یافته است. علاوه بر این در علم بلاغت پیش از آنکه به مضمون بپردازند به تناسب میان لفظ و معنی نظر دارند. مراد این نیست که نبود نقد به شیوه جدید را نقص بدانیم یا ورود به عالم نقد را مرحله کمال بشماریم. نقدی که از زمان افلاطون در آثار فیلسوفان ظاهر شده است در ادبیات ما نفوذی نداشته است و آنچه فیلسوفان دوره اسلامی از ارسطو نقل کرده اند مهجور مانده و نه تنها دستور نقد و نقادی نشده است بلکه دلیلی در دست نداریم که کسی آن را درست فهم کرده باشد. متی بن یونس مترجم کتاب شعر ارسطو هم با ترجمه تراژدی و کمدی به مدیح و هجا فهم اثر ارسطو را اگر نه بی وجه، منتفی اعلام کرده است. مقالاتی هم که فارابی و ابن سینا و ابن رشد و نصیر الدین طوسی درباره شعر بعنوان صناعتی از صناعت خمس (که آن را اجزاء منطق بشمار آوردند) نوشتند، مطالبی مبهم و بیگانه با فهم ادبی ما بوده است.   می گویند قدامه بن جعفر که فلسفه می دانسته و کتاب نقد الشعر را نوشته کوشیده است که نظر ارسطو را در نقد شعر عربی بکار برد. مرحوم دکتر عبد الحسین زرین کوب در مقدمه ممتع ترجمه فارسی کتاب شعر ارسطو، به موافقت با .................... (در مقدمه کتاب اسرار البلاغه جرجانی) گفته است که قدامه بن جعفر نتوانسته است اصول یونانی و ارسطویی را در نقد شعر عرب بکار برد اما در آثار بعدی خود قدری از این نظر عدول کرده و پذیرفته است که بعضی مضامین کتاب ارسطو در نقد الشعر آمده است. مضامین کتاب ارسطو را بصورتی واضح تر و دقیق تر در منطق شفا و اساس الاقتباس نصیر الدین طوسی نیز می توان یافت. پرسش اینست که آیا نقادان ادبی ما پرسیده اند شعر چیست و از کجاست و چراست؟ البته در آثار شاعران و نویسندگان به اشاره چیزهایی در این ابواب گفته شده است اما نه فقط ادیبان بلکه فیلسوفان هم نخواسته اند در معنی و حقیقت شعر تحقیق کنند و بهمین اکتفا کرده اند که شعر «سخن موزون مقفی است که بر معنایی دلالت دارد». حتی قدامه بن جعفر هم که از کتابهای خطابه و شعر ارسطو فوائد بسیار برگرفته است و با اینکه بقول دکتر زرین کوب « از جهت فنی و علمی توفیق او قطعی و محرز است . . . و توانسته است نقد ادبی را تحت ضابطه و قاعده علمی و منطقی دربیاورد . . . اما همین نکته سبب شده است که نقد و سخن سنجی در نزد او بصورت مجموعه ای خشک از قواعد و اصول و مبادی و حدود درآمده . . . و حتی در بعضی موارد آن قواعد و حدودی که قدامه بدست آورده است با ذوق و طبع عربی سازگار و مناسب بنظر نمی آید و بیگانه و غریب می نماید. اگر کتاب نقد الشعر مجموعه ای خشک از قواعد باشد در مورد رسالات فارابی و ابن سینا و ابن رشد و نصیر الدین طوسی چه بگوییم که مطالبشان تلخیص و گزیده ترجمه عربی کتاب شعر ارسطوست و هیچ جا و هرگز مورد استناد قرار نگرفته است. توفیق پیدا نکردن نقد الشعر قدامه بن جعفر اعلام صرفنظر کردن فلاسفه اسلامی از نقد شعر و هنر است. آیا اینرا عیب فلسفه اسلامی باید دانست؟ فلسفه از زمان افلاطون به هنر و مخصوصاً در میان هنرها به شعر و تربیت و دین و سیاست نظر داشته است. در دوره جدید هم تاریخ و فرهنگ و تمدن در زمره مسائل و مباحث عمده فلسفه قرار گرفته است ولی فلسفه هایی را هم می شناسیم که بعضی از این مباحث و بخصوص مبحث هنر در آنها یافت نمی شود. در افلاطون سیاست و تربیت مسئله بسیار مهمی است اما فیلسوفان اسلامی گرچه در ابتدا به این دو مبحث توجه کردند اما در طی تاریخ نه فقط این مباحث بسط نیافت بلکه کم کم از حوزه و حدود مسائل اصلی خارج شد و در حاشیه قرار گرفت. مسئله دین هم بصورتی که فارابی مطرح کرده بود تفصیل پیدا نکرد اما اخلاف فارابی با انحلال علم کلام و تصوّف نظری در فلسفه، اصول دین را نیز در عداد مسائل و مباحث فلسفه قرار دادند ولی هرگز در بحث هنر وارد نشدند و اگر چیزی نوشتند برای خالی نگذاشتن عریضه بود یعنی وقتی زبان و جدل و خطابه و سفسطه و شعر، صناعات پنجگانه نامیدند و همه را فصول کتاب منطق تلقی کردند ناگزیر می بایست درباره هریک چیزی بیاورند حتی اگر رغبت و نیازی به آن احساس نکنند. وقتی این قبیل گزارشهای تاریخی مطرح می شود این گمان پدید می آید که نپرداختن بهریک از مباحث عمده فلسفه نشانه نقص است. از یک جهت هم این حکم درست است زیرا مثلاً اگر ارسطو همین کتاب موجز و ناتمام شعر را ننوشته بود، جهان تفکر از یک کتاب خوب بی بهره می ماند ولی این حکم وقتی درست است که مطلب را در درون فلسفه در نظر آوریم. در بیرون از فلسفه می توانیم بپرسیم که آیا هنر و شعر به نقادی نیاز دارد و آیا نقد و نقادی به ارتقاء و اکمال هنر مدد رسانده است؟ بعبارت دیگر اگر به نسبت میان نقادی و هنر بیندیشیم آیا باید نبود نقادی را یک عیب و نقص بدانیم و اگر مثلاً در قرون هفتم و هشتم هجری در فارسی بحث های فلسفی در باب شعر رونق داشت، شعر سعدی و حافظ از اینکه هست بهتر می شد؟ با توجه به اینکه نقد ادبی هرگز رونق کنونی را نداشته است و هنر در این زمانه رونق نقادی هرچه باشد لایق عنوان هنر بزرگ نیست، چگونه می توان میان نقادی و هنر نسبت مستقیم قائل شد؟ پس اگر بحث هنر در فلسفه دوره اسلامی چنانکه باید مورد توجه قرار نگرفته و در متن تفکر رسمی وارد نشده و بعبارت دیگر شأن و مقام تاریخی پیدا نکرده است، مسئله ای مربوط به فلسفه است. فلسفه از زمانی که بوجود آمده شامل مباحث منطق و طبیعت و ریاضی و الهی و اخلاق و سیاست بوده و فلاسفه اسلامی خطابه و شعر را هم جزء منطق قرار داده اند. در اینجا مسئله مهم اینست که آیا اگر یکی از این اجزاء در فلسفه ای کمتر بسط یافته باشد آن فلسفه را ناقص باید دانست؟ در قرون وسطی و در فلسفه اسلامی، فلسفه نظری بیشتر در الهیات بسط یافت و تحقیقات ریاضی و نجومی و طبیعی و پزشکی را دانشمندانی به عهده گرفتند که گرچه همگی به درجات از فلسفه بهره داشته اند اما بیشتر همّتشان مصروف به تحقیق در علم خاصّی شده است چنانکه برادران خوارزمی و محمد بن زکریای رازی و ابوریحان بیرونی و ابن میثم مصری و خیام نیشابوری، بیشتر به ریاضی و نجوم و پزشکی و طبیعیات توجه داشته اند و البته این وضع نه فقط نقصی برای فلسفه بشمار نمی رفته بلکه اقتضای بسط علوم ریاضی و طبیعی و پزشکی بوده است اما اگر مباحث سیاست و هنر صورت انتزاعی و تکراری پیدا کرده است لااقل می توان گفت که فلسفه کم اثر شده است. البته در این میان باید میان فلسفه هنر و بحث سیاست تمییز و تفاوت قائل شد. بحث شعر و هنر از ابتدا این استعداد را داشته است که در زمره مباحث نظری باشد و حال آنکه سیاست از ابتدای تاریخ فلسفه از اقسام فلسفه عملی بوده است و در طبقه بندی علوم جایگاه معین دارد. درست است که کسانی گفته اند ارسطو در تقسیم اول علوم را به سه قسم نظری و عملی و شعری تقسیم کرده است ولی علوم شعری در قیاس با علوم نظری و علوم عملی معنای روشن ندارد وگرنه یک تقسیم بندی دیگر که در کتاب اخلاق نیکوماک آمده و فارابی از اینها به فضائل چهارگانه نظری و عقلی و اخلاقی و عملی تعبیر کرده است، رجوع کنیم، باز هم جایگاهی برای هنر و شعر نمی یابیم مگر آنکه هنر را از جمله فضائل عملی بدانیم. توجه کنیم که آنچه در کتاب فارابی بنام فضائل عملی آمده است، در اخلاق نیکوماک Techné است و معنای Techné دانش راهبر به حرفه و مهارتهای حرفه ای است ولی مگر دانشی هست که هنر مسبوق به آن باشد و با آن بوجود آید؟ اگر چنین دانشی وجود داشت، هنر آموختنی می شد و در ذیل علوم نظری و سیاست و اخلاق قرار می گرفت و حال آنکه یافت هنری در احوال صورت می گیرد و اخلاق از سنخ مقام یا مقامات است که در پی احوال ثابت می شود. شاید در عالمی که همه چیز در سایه تکنیک قرار دارد و هنر هم مستثنی نیست، سلسله مراتب فضائل که ارسطو و فارابی به آن معتقد بوده اند تا حدی درست باشد بشرط آنکه آن مراتب را وارونه کنیم و فضایل عملی را بجای فضائل نظری در صدر قرار دهیم. در جهان ما تکنیک سیاست را راه می برد و تکلیف علم را هم تکنولوژی و سیاست معین می کنند. در این وضع هنر به مرتبه فرهنگ تنزل می یابد. فرهنگی که باید روابط جهان تکنیک و تکنولوژیک را توجیه کند. پس تربیتی که ارسطو و فارابی بیان کرده بودند به این صورت در می آید. اول تکنیک و تکنولوژی، دوم علم و سیاست، سوم فرهنگ و بالاخره چهارم تولید و مصرف. وقتی به تاریخ فلسفه نظر می کنیم می بینیم که نه فقط در چین و هند و مصر و ایران قدیم بلکه در دوره هنر بزرگ یونانی و رومی هم فلسفه هنر و زیبایی شناسی وجود نداشته است. حتی در مجموعه آثار بنیانگذاران فلسفه جدید یعنی دکارت و لایب نیتس هم زیبایی شناسی هنوز جایی ندارد. این علم در قرن هیجدهم و در آثار بومگارتن و کانت و هگل پدید می آید. این امر در تاریخ فلسفه و به اعتبار تحقق آنچه در استعداد فلسفه بوده است، اهمیت دارد اما فقدان فلسفه هنر و بخصوص علم زیبایی شناسی بمعنی نقص فلسفه نیست چنانکه گفته شد دکارت که او را مؤسس فلسفه جدید می دانند، در شعر و هنر بحث نکرده است (گرچه مقدمات پدید آمدن علم زیبایی شناسی را فراهم کرده است). ابن سینا و نصیر الدین طوسی و دیگران هم اگر به تکرار ملخّص ترجمه کتاب شعر ارسطو اکتفا کرده و درست بگوییم نظر خاصی در مورد شعر و هنر اظهار نکرده اند، یأسی بر آنان نیست. عالم اسلامی عالم دینی است و در آن فلسفه راه جمع با دین را پیش گرفته است. در این دوران شعر و هنر هم، شعر و هنر عالم دینی است و فلسفه ای که با دیانت یا با تفکر دینی جمع می شود دیگر به بحث درباره دین نمی پردازد و از هنر هم نمی پرسد و اخلاق و سیاست فلسفی را صورت قدسی و دینی می دهد تا آنجا که هر دو را در ذیل علم فقه یا در ضمن آن می آورد.

خلاصه کنیم در فلسفه اسلامی علم زیبایی شناسی جایی ندارد و از هنر هم بحث نشده است. تأثیر ترجمه کتاب شعر ارسطو هم بنظر نمی رسد که قابل اعتنا باشد. خواجه نصیر الدین طوسی در فصل شعر کتاب اساس الاقتباس پس از ذکر اقسام شعر بصورتیکه ارسطو ذکر کرده است، (از آنجا که بقول خود او در آن زمان این سیاق مهجور بوده) فایده ای در شرح آنها ندیده است. نکته مهم در نوشته او اینست که در بیان صورت و ماده شعر، ماده را سخن دانسته و در مورد ماده و صورت شعر به تفاوت نظر متأخران و منطقیان اشاره کرده است. چنانکه می دانیم منطقیان ماده شعر را تخیّل می دانسته اند و نه سخن و متأخران (صاحبان علوم ادبی) صورت را وزن و قافیه تلقی کرده اند. از ادیبان توقع نبود که در باب تخیل بیندیشند اما فیلسوفان یا بقول خواجه نصیر الدین منطقیان ما هم به تخیل در شعر توجهی نکردند. چنانکه اشاره شد این امر را دلیل نقص فلسفه اسلامی نباید دانست زیرا این فلسفه و شعر و هنر عالم اسلام و ایران به بحثی از آن نوع که افلاطون و ارسطو آغاز کردند، نیاز نداشته است و اگر چنین نیازی بود فیلسوفان در فهم کتاب شعر ارسطو بیشتر اهتمام می کردند. شعر و هنر با نقد پدید نیامده و کمال نیافته است. تاریخ و نقد هنر در فلسفه بوجود آمده و داعیه آن را داشته است که پلی میان فلسفه و هنر پدید می آورد ولی این پیوند در حقیقت ضرورت نداشته است. هنر و فلسفه گرچه دو جلوه مهم تفکرند اما هیچیک نیاز چندان به دیگری ندارند و تکلیف یکی در دیگری معین نمی شود. سعدی با جلوه پرشکوه خود بزرگی نصیر الدین طوسی و قطب الدین شیرازی را نمی پوشاند اما در کار شاعری به بحث آنها درباره شعر نیازی نداشته است و آنها با همه عظمت مقامی که داشته اند از حیث نفوذ و تأثیر به مرتبه سعدی نرسیده اند. آدمیانی در سرزمینها و زمانهای مختلف بدون فلسفه بسر برده اند اما هرگز از هنر بی بهره و  بی نیاز نبوده اند زیرا آدمی شاعرانه در زمین سکنی می گزیند و شاعران با بیم و پروا از خانه و خانمان مردمان پاسداری می کنند و چون خانه در معرض خطر قرار گیرد و آدمیان از خانه خود دور افتند، این شاعرانند که از درد بی خانمانی می گویند و آن را بیاد ما می آورند. اکنون در زمان ما ظاهراً به نقد هنر و مخصوصاً نقد شعر بیشتر بعنوان مطلبی که باید در کلاسهای درسی زبان و ادبیات تدریس شود، نگاه می کنیم. نقد هنر گاهی در کلاسهای فلسفه هم تدریس     می شود و مورد علاقه مشترک اهل ادبیات و فلسفه است ولی ما که تازه در راه آن گام گذاشته ایم باید راه پر نشیب و فرازی را طی کنیم تا به منزلی برسیم و شاید در این مسیر لازم باشد که خود را راه را بگشائیم یا هموار کنیم. این وظیفه بیشتر بر عهده اهل فلسفه یا ادیبان آشنا با فلسفه است اما بنظر نمی رسد که نقادی هرچه باشد گرهی از کار هنر باز کند. نقادی هنر جای خود دارد و بود و نبودش گواه موقع و مقام ما در فلسفه است اما نیازی که به هنر داریم به نقادی نداریم. هنر فضا و هوای جان است و اگر نباشد یا بی رمق باشد جان بی تاب می شود یعنی نه فقط قدرت فهم و درک کاهش می یابد بلکه دایره امکانهای زندگی محدود می شود.

نقد هنر و شعر غیر از تشخیص هنر خوب و بد است. بشر همواره از هنر و تشخیص خوب و بد آن برخوردار بوده است و چگونه ممکن است که مثلاً شعر باشد اما کسانی که آن را می خوانند خوب و بدش را از هم تشخیص ندهند. در قابوسنامه آمده است که شعر را از بهر دیگران گویند نه از بهر خویش. شاعران حسن و عیب شعر یکدیگر را باز می گفته اند اما قواعدی برای تشخیص خود نداشته اند یا درست بگوییم به حکم قواعد معین و مدون شعر را نقد نمی کرده اند. حتی ادیبانی که در باب شعر حکم می کرده اند ملاکهایشان صوری بوده است زیرا در آنچه درباره شعر گفته اند معمولاً تفاوتی میان شعر و نظم نگذاشته اند اما مهمتر اینست که تلقی آنها از هنر با تلقی فیلسوفان و بخصوص با تلقی جهان جدید از هنر و شعر متفاوت بوده است. گاهی در آثار شاعران اشاراتی به حقیقت شعر شده است اما آن اشارات دریافت شاعرانه است. حتی آنچه شاعران عصر ما یعنی عصر نقادی درباره شعر گفته اند ملاک نقد و نقادی نمی تواند باشد. فی المثل احمد شاملو شعری درباره حقیقت شعر و شاعری دارد و اشعاری چند در وصف شعر گفته است که متضمن مطالب ایدئولوژیک یا شبه ایدئولوژیک است اما هیچیک از آنها تا آنجا که من اطلاع دارم مستند یا راهنمای کار نقادان نبوده است. حتی شاید جز در مقاله ای که من درباره شعر نوشته ام و شعر شاملو را شرح کرده ام، کسی در جایی از آن بحث نکرده باشد. در آثار شاعران قدیم هم اشاراتی هست اما از آن اشارات هیچ قاعده و دستور العملی نمی توان استخراج کرد مثلاً حافظ در مطلع غزلی گفته است:              حال دل با تو گفتم هوس                 خبر دل شنفتنم هوس است

آیا او می خواهد بگوید که شعر گزارش حال و خبر دل است؟ او این غزل را با این بیت ختم کرده است:

همچو حافظ برغم مدعیان                 شعر رندانه گفتنم هوس است

شعر رندانه کدامست؟حافظ در غزل دیگر گفته است:

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد                 شعری بخوان که با او رطل گران توان برد

و این غزل مخصوصاً دو بیت معنی دار دارد:

قد خمیده ما سهلت نماند اما                 بر چشم دشمنان تیر، از این کمان توان زد

شق و شباب و رندی مجموعه مراد است                 چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شاعر در جای دیگر هم از قدرت شعر گفته است:

شاه منصور واقف است که ما                  روی همت بهر کجا که نهیم

دشمنان را ز خون کفن سازیم                 دوستان را قبای فتح دهیم

رنگ تزویر پیش ما نبود                 شیر سرخیم و افعی سیهیم

مولانا جلال الدین مولوی بلخی هم گفته است:

تو مپندار که من شعر به خود می گویم                  تا که بیدارم و هشیار یکی دم نزنم

نظائر این کلمات و اشارات و ابیات فراوان است ولی هیچیک از اینها نه نقد است و نه مبنای نقادی قرار گرفته است. نقد هنر در فلسفه پدید آمده و اکنون در فلسفه معاصر مقام مهمی احراز کرده است.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی