صفحه اصلی جستار گمان شایع
گمان شایع مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

یک سخن شایع و نه چندان بی وجه در نزد فضلا و مترجمان و بخصوص در میان اهل فلسفه اینست که اصطلاحات و معانی در ترجمه از معنی اصلی دور می شوند و چه بسا که ترجمه تحریف باشد مثلاً وقتی ابژکتیو را عینی و سوبژکتیو را ذهنی ترجمه می کنند حجابی بر تفکر فلسفی می اندازند و طالب فلسفه را از فهم درست محروم می کنند. در ترجمه فلسفه یونانی به لاتینی و عربی چنین مشکلی پیش آمده است اما گاهی هم نوعی همزبانی و همداستانی عجیب پیش می آید و یک اصطلاح درست بهمان معنی که در زبان اصلی بوده است در زبان پدید می آید. لفظ نقد یکی از اینهاست. نقد چیست و از چه زمان پدید آمده است؟ آیا هنر به نقد نیاز دارد و نقادی هنر به کمال آن مدد می رساند؟ قبل از اینکه به این پرسش ها بپردازم فکر می کنم بهتر است که ببینیم آیا ما نقد هنر داشته ایم و داریم و می توانیم گزارشی از کار نقادان هنر و ادبیات در ایران فراهم کنیم. اگر بگویم نقد نداشته ایم استادان ادبیات و نویسندگان نقد فیلم و سینما مرا به ناسپاسی منسوب خواهند کرد. آیا مجتبی مینوی و پرویز خانلری و عبد الحسین زرین کوب و نیما یوشیج و مهدی اخوان ثالث و حتی پیش از آنان ملک الشعراء بهار نقّاد شعر و ادبیات نبودند؟ چرا بودند اما یک دوره خاص با آنان تمام شد و اکنون در دوران دیگری هستیم. در بیست سال اخیر یا من خبر ندارم یا کمتر کتاب و مقاله مهمی درباره شعر و ادب فارسی اعم از قدیم و معاصر نوشته شده است گویی ما دیگر به زبان و نقد هنر نیاز نداریم بلکه همه چیز را با عمل و اعمال قدرت بدست می آوریم. در آغاز قرن بیستم بعضی شاعران و فیلسوفان و هنرمندان شکوه می کردند که با پیش آمد استتیک، هنر به اثر تفننی مبدل شده است. آیا ما از این تفنن هم بی نیاز شده ایم؟ ظاهراً مطلب صورتی پیدا کرد که گویی چون هنر از میان ما رخت بر بسته است نقد هنری هم دیگر وجهی پیدا نکرده است. البته زمانی بوده است که هنر در زندگی و کار و بار هر روزی مردمان حاضر بوده و کسی نیازی به نقد آن نداشته است اما هنر زمان ما با نقد تؤام است. نقد چیست؟ زودتر می بایست بگوییم که تعبیر نقد درست از کوچه و بازار بیرون آمده و به اوراق نوشته های اهل ادب و فلسفه راه یافته است. نقد بمعنی دستاورد و موجود در دست و بدست آمدن است.

نقد  بازار جهان بنگر و آزار  جهان              گر شما را نه پس این سود و زیان ما را بس

یا: نقد دلی که بود مرا صرف باده شد               قلب  سیاه  بود  از  آن  در  حرام  رفت

آیا نقد هنر با معنی متداول نقد مناسبت دارد؟ نمی توان گفت که این به آن هیچ ربطی ندارد. هنر و ادب و فلسفه را نقد می کنیم تا ببینیم از آن چه بدستمان می آید. مارکسیست های متأخر که نقد هنر را سیاسی دانسته اند بی حق نیستند ولی این سخن بدان معنی نیست که هر نقدی با قصد سیاسی صورت می گیرد. حتی اگر بگویند نقد در جهان متجدد معین می کند که چه چیز با موازین این جهان می سازد و چها از آن بیرون است، باز نمی توان این گفته را سیاسی صرف دانست و مگر به آسانی می توان گفت که فروید در طرح نقد هنر خود نظر سیاسی داشته است که هنر را گریز از تاریخ دانسته است. اگر تاریخ در نظر او با ما سخت می گیرد و گاهی تاب فشار آن را نمی آوریم نمی توان سخن او را یک موضع سیاسی تلقی کرد. سخن فروید در حقیقت نوعی تسلیم به تاریخ است. ویرجینیا ولف هم که می گفت هنر رونوشت جهان بیرون و نسخه ثانوی آن نیست قصدش صرف ردّ قول افلاطون و ارسطو نبود بلکه این جمله را گفته بود که بتواند در پی آن بگوید از این کثافت همان یک نسخه کافی است. کثافت دانستن جهان هم یک قول سیاسی نیست اما مارکسیست می تواند آن را به سخن سیاسی تحویل کند. از اینها که بگذریم حتی نقد به اصطلاح مدرن که نویسنده و غرض و غایت او را کنار می گذارد و به آثار اجتماعی و فرهنگی- اجتماعی اثر چندان وقعی نمی گذارد، یا باید به صورت محض هنر نظر کند یا اگر صورت و ماده را ملاحظه می کند نمی تواند نسبت به مضمون بی نظر و بی طرف باشد. نقد از چه زمان پدید آمده است؟ در تاریخ هنر سه دوران می توان تشخیص داد. دورانی که هنر بود و کسی نمی پرسید که هنر چیست و از کجا می آید. مردمان با هنر و آثار هنری انس داشته و با آن در جهان سکنی می گزیدند و در آن بسر می بردند. دوره دوم با ظهور فلسفه یونانی آغاز شد. افلاطون در ایون و در جمهوری شعر را الهام خدایان دانست اما گفت که در جمهوری فاضله او نیازی به شعر از آن سنخ که هومر سروده است، نیست. شعر مدینه افلاطونی باید آموزش دین و اخلاق باشد. افلاطون می گفت که شعر دروغ است و نمی دانم آیا متقدّمان ما که گفته اند زیباترین شعر دروغین ترین است، سخن خود را از یونانیان آموخته اند. دوره سوم، دوره استتیک است. در دوره اول نقد جایی نداشته است زیرا چیزی را نقد می کنند که دور و نسیه باشد. ما هوایمان را وقتی نقد می کنیم که دی اکسید کربن آن کشنده باشد وگرنه کاری به هوا نداریم. مردم زمانی شعر می خوانده اند و به نوای موسیقی گوش می کرده اند و معبد نه فقط زیبا بلکه پر جلال می ساخته اند و هیچ چیز بیرون از شعر و موسیقی و بنا از آنهمه نمی خواسته اند. حتی نام هنر هم بر آنها نمی نهاده اند. این طیفه بندیها و نظم و ترتیبها کار متأخران است. در دوره قدیم یونانیان نقد را آغاز کردند. گاهی جلوه ای از چیزی که در پایان باید آشکار شود و تحقق یابد در آغاز به چشم می خورد. افلاطون نه فقط هنر را با زیبایی مرتبط یافت بلکه گفت که هنر از کجا می آید و چه باید باشد و کدام هنر برای مدینه منظور (ایدال) او مناسب است. می بینید که وقتی سیاست در همه جای زندگی نفوذ می کند حتّی به هنر هم می گوید چگونه باش و چگونه مباش و چه باید بکنی و اگر نکنی بهتر است که نباشی. این گناه افلاطون نبود بلکه اقتضای غلبه سیاست بر زندگی و نفوذ و رسوخ آن در همه شئون است اما ارسطو کار بزرگی را آغاز کرد. او به ذات شعر پرداخت و در نسبت آن با فلسفه و تاریخ تأمل کرد و اوصاف ذاتی اقسام و انواع شعر را بیان کرد. او شعر و هنر را نقد نکرد مگر آنکه بگوییم زمینه نقادی بر اثر تعلیمات او فراهم شد. می دانم که کتاب ارسطو را چند تن از نامدارترین مترجمان به عربی ترجمه کرده اند. آیا این ترجمه ها چندان تأثیر کرده که به نقد شعر ما صورت بدهد. مرحوم دکتر زرین کوب که در این باره مطالعات وسیع کرده بود اظهار تردید می کند اما نکته اینست که از میان اهل ادب و بلاغت لااقل یک نفر به اسم قدامه بن جعفر کانت بغدادی را (قرن چهارم هجری) می شناسیم که با فلسفه یونانی آشنا بوده و کتابی هم بنام نقد الشعر ( و شاید کتاب دیگری بنام نقد النثر) نوشته است. نظر شادروان زرین کوب از آن جهت متین و موجه است که نشانه تأثیر مستقیم از اصل کتاب ارسطو در ادبیات عربی و فارسی نمی بینیم و البته نباید هم ببینیم زیرا ما که شعر را به تراژدی و کمدی تقسیم نکرده ایم. ثانیاً مترجمان کتاب ارسطو تراژدی و کمدی را به مدح و هجو ترجمه کرده اند و درباره بلاغت نیز از این تقسیم بندی پیروی نموده اند. وقتی اثری از یک فرهنگ بصورت ترجمه به فرهنگ دیگر می رود لازم نیست همان که بوده است بنماید و اثر کند تا از تأثیر آن بگوییم. اثر ارسطو در ترجمه عربی چیز دیگری شده و همان چیز دیگر در ادبیات و بلاغت عربی و فارسی اثر گذاشته است. بهرحال مهم اینست که ما کتاب یا کتابهایی به اسم نقد الشعر داشته ایم پس کسی نمی تواند بگوید که نقد به عصر مدرن تعلق دارد زیرا ما لااقل از قرن چهارم صاحب نقد الشعر بوده ایم. این نقد چه بوده است؟ درست است که در تقسیم بندی شعر به مضامین نمی توان بی اعتنا بود اما سیر تحول علوم بلاغی در تاریخ فرهنگ اسلامی چنان بوده است که هرچه بیشتر بصورت اهمیت دهد و کمتر به ماده بپردازد. البته ارسطو به صورت و ماده شعر بصورت ترکیب اتحادی نظر کرده بود. نمی دانم آیا هگل چیزی از بلاغت و تاریخ بلاغت در دوره اسلامی و ایران می دانست که می گفت در شعر و هنر شرق صورت و ماده با هم تناسب نداشته اند؟ او که نمی توانسته است شعر فردوسی و سعدی بخواند آیا با نظر به علم بلاغت در باب هنر اسلامی نظر داده است؟ وقتی شعر مولوی و سعدی و حافظ و . . . را می خوانند صورت و ماده چنان با هم متحدند که کسی به فکر تمییز و تفکیک صورت از ماده نمی افتد. غزلی از سعدی برایتان بخوانم ببینید صورتی را چگونه می توانند از مضمون جدا کنند.

 

از در درآمدی  و من از خود  بدر  شدم گفتی کزین جهان به جهان دگر شدم

گوشم براه تا که خبر می دهد ز دوست صاحب خبر بیامد  و من بی خبر شدم

چون  شبنم  اوفتاده  بدم  پیش  آفتاب مهرم  بجان  رسید  و  بعیوّق بر شدم

گفتم   ببینمش   مگرم   درد   اشتیاق ساکن  شود  بدیدم  و مشتاق تر شدم

دستم  نداد  قوت  رفتن  به  پیش  یار چندی  بپای  رفتم و چندی بسر شدم

تا  رفتنش   ببینم  و   گفتنش  بشنوم از  پای تا بسر همه سمع و بصر شدم

من چشم ازو  چگونه توانم نگاهداشت کاوّل  نظر  بدیدن  او  دیده ور  شدم

بیزارم  از  وفای  تو  یکروز  و یکزمان مجموع اگر نشستم وخرسند اگر شدم

او  را  خود  التفات  نبودش  بصید من من  خویشتن  اسیر کمند  نظر  شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد؟ اکسیر عشق در مسم آمیخت زر شدم

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی