صفحه اصلی جستار سیاست و علم
سیاست و علم مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

1-  اختلافات سياسي و جناحي كنوني كم كم به مراحل بحراني مي رسد. اين اختلافها در اصل چندان بد و بيجا نبوده است. گروهي فكر مي كرده اند كه اگر به مصلحت زمانه و آزادي و اصلاح امور مردم توجه نشود كشور دچار عقب ماندگي مي شود و به قدرت دولت و حكومت ديني لطمه وارد مي شود. گروه ديگر پرواي حفظ دين و رعايت احكام آن داشته اند و اكنون هم همه هم خود را مستقيماً مصروف اشاعه و ترويج آداب ديني و احكام شرع مي كنند. اينكه اين تلقي و روش تا چه اندازه موجه و مؤثر و موفق است در جاي ديگر بايد مورد بحث قرار گيرد. اگر در اين اخلاف محل نزاع از ابتدا بدرستي معين شده بود شايد به نتايج كارساز مي رسيدند اما ظاهراً چنين نشده است. بنا را بر حسن نيت هر دو گروه مي گذاريم ولي بدانيم كه حسن نيت به تنهايي براي انجام دادن يك كار دشوار كافي نيست. آزاديخواهي و انصاف داشتن فضيلت است اما تأسيس جامعه آزاد و تقويت روح انصاف مستلزم فراهم شدن شرايطي بيش ازانديشه انصاف طلبي و آزاديخواهي است و مخصوصاً جمع دموكراسي با دين كاري بسيار ظريف و دشوار مي نمايد. پيداست كه هر كس داعيه دينداري دارد بايد به احكام شريعت پايبند باشد و در حفظ آن احكام بكوشد ولي حافظان شريعت در صورتي در كار خود توفيق پيدا مي كنند كه بدانند در چه جهاني بسر مي برند و چه مشكلات و موانعي هم اكنون پيش پايشان قرار دارد يا در آينده در برابرشان قرار خواهد گرفت. اگر گروه اول فكر مي كرد كه شرايط تحقق دموكراسي چيست و براي پديد آمدن و استوار شدنش چه مقدماتي لازم است سعي در فراهم آوردن آن شرايط و مقدمات مي كرد. گروه دوم نيز اگر مي دانست تحقق نظام ديني مستلزم چه تحول بزرگي در دنياي كنوني است و به عظمت و خطير بودن طرح ديني شدن عصر بخوبي توجه مي كرد، تأسيس حكومت ديني را با صرف بعضي اقدامهاي سياسي و قضايي و پليسي و طرد و نفي مخالفان و نصب موافقان در حوزه عمل و سياست محض به عهده نمي گرفت. وقتي دو گروه در مقابل هم قرار مي گيرند كه هر يك وجود ديگري را مضر و مانع خير و صلاح و احيانأ خائن يا فاقد درك و صلاحيت مي داند بحث و نظر و تفكر ديگر هيچ مورد ندارد و اگر شعارهايي هم به زبان آيد الفاظ و اصوات است و حقيقتي ندارد. اگر اين دو فريق مي توانستند درباره راههايي كه براي رسيدن به مقصودشان بايد بپيمايند بيشتر بينديشند، لااقل در بعضي موارد و مواقع همزبان و همداستان مي شدند. متقدمان، سياست را شريف ترين صناعات عملي مي دانستند اما معتقد بودند كه اين صناعت شريف بايد با چراغ فضائل فكري هدايت شود. سياستمداري كه از فضائل فكري بهره دارد مي داند كه چه كارهايي را مي توان و بايد انجام داد و از انجام دادن چه كارهايي بايد پرهيز كرد و ميان آنچه بايد انجام داد يا انجام نداد مهم و اهم و مفيد و مضر و مضرتر كدام است و هر كاري را در چه وقت و چگونه و با چه وسائلي بايد انجام داد. آنكه صاحب فضيلت فكري است اگر بشنود كه كساني مثلاً خواست او را موهوم يا تمناي محال مي دانند بي تأمل گفته آنان را حمل بر دشمني و غرض ورزي نمي كند بلكه تأمل مي كند كه مبادا در طرح مقصد و مقصود دچار توهم يا اشتباه شده باشد و اين تأمل خود نوعي همراهي و همداستاني با مدعي است. دوري و حرمان از فضائل فكري نه فقط موجب آشوب و پريشاني در روابط ميان مردمان مي شود و طرح و حل مسائل را دشوار و محال مي سازد بلكه رشته پيوند ميان مردم و قوام جامعه را سست مي كند و از هم مي گسلد و اخلاق و فضائل فردي و شخصي را به خطر مي اندازد. آيا نمي توان با استمداد از فضيلت فكري در محل و مورد اختلاف در نزاع فعلي بينديشيم و ببينيم چگونه مي توان طوري عمل كرد كه امر معاش مردم به سامان آيد و شايد دين و اخلاق هم بر سر مردم باقي بماند. ما كه به وضع زندگي مصرفي جهان كنوني تن در داده ايم. چه عيب دارد كه تحقيق كنيم كه چگونه مي توانيم راهي به درون منطقه قدرت علم و تكنولوژي بيابيم و آيا اين مقصود به صرف بعضي اقدامهاي سياسي حاصل        مي شود؟ اهل سياست معمولاً خواست ها و داعيه هاي بزرگ دارند اما صرفاً آن خواستهايي برآورده مي شود كه به شرايط برآورده شدنش فكر كرده باشند و توانايي فراهم آوردن آنها را داشته باشند.

2- قانون اساسي ما لزوم موافقت و مطابقت قوانين با قواعد و احكام دين مبين را با تأكيد بر حفظ شرايط آزادي و حقوق مردم تؤام كرده است. ظاهرأ تاكنون باندازه كافي نينديشيده ايم كه اين جمع چگونه ممكن مي شود. اگر كساني هم در گوشه و كنار  به اين امر مهم  توجهي كرده باشند هيچيك از دو جناح سياسي فعلي رغبتي به آن نشان نداده و احياناً آن را بيهوده و بي وجه خوانده اند. اكنون اين مسئله و مشكل (بدون اينكه ريشه و اصل آن را بدرستي بشناسيم) به مشكل اصلي مبدل شده و جايي براي توجه به امور ديگر و انديشيدن به مسائل كشور و مصالح مردم   باقي نگذاشته است. قانون اساسي راهنما و ره آموز سياست كشور است و همه بايد اصول آن را رعايت كنند اما اختلاف در فهم و تفسير قانون نمي تواند و نبايد مشغوليت تمام وقت اهل سياست باشد. دين و آزادي هر دو شأن والا دارند اما در اينكه ميان اين دو چه نسبتي برقرار است يا مي تواند برقرار باشد اهل نظر بايد به تأمل و تحقيق بپردازند. سياست تدبير امور جامعه و مردم است و كار اهل سياست نبايد يكسره به بحث و نزاع بر سر چند شعار مصروف شود. اكنون مردم در پيچ و خم دالانهاي سازمانهاي اداري سرگردانند. كارمندان و كاركنان دولت نه درآمد كافي و آرامش خيال دارند و نه از كاري كه مي كنند بهره چنداني نصيب كشور مي شود. صدها نفر بيش از بيست سال با حسن نيت وقت صرف كرده اند كه برنامه مناسبي براي آموزش و پرورش تدوين كنند و موفق نشده اند. كتابهاي درسيمان بخصوص در حوزه مسائل اجتماعي و فرهنگي و تاريخي خوب و مناسب نيست. براي آينده علم و فرهنگ و اقتصاد و . . . هيچ برنامه اي نداريم. جوانان افقي پيش روي خود نمي بينند و نمي دانند كه آينده شان چه  مي شود. مي گويند و درست هم مي گويند كه مردم و بخصوص جوانان را مأيوس نبايد كرد و آينده را سياه نبايد جلوه داد. اگر آينده اي سفيد و روشن پيش رو داريم هيچكس نمي تواند آنرا سياه كند. آن را بايد نشان داد تا بدبيني و بد انديشي رنگ ببازد. من اين قلم را مي شكنم اگر بخواهد آينده روشن جوانان را سياه جلوه دهد و اميد جوانان را به يأس مبدل كند. همچنين دستي را مي بوسم كه چند سطر بنويسد و به من و به ديگران بفهماند كه اميد در دلهاي جوانان موج مي زند و كار اداراتمان به قاعده است، از آموزشمان نتيجه خوب مي گيريم و برنامه جامع علمي و آموزشي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي براي آينده داريم و بيهوده مي گويند كه در دستگاههايي كه نبايد سياسي باشند، سياست نفوذ كرده است. مطمئن باشيم كه اگر عيب و نقصي وجود ندارد جلوه حسن جريان امور، چشم عيب بين را هم با حسن آشنا مي كند اما با نديدن عيب و آن را پوشاندن و به حال خود گذاشتن مشكل پيچيده تر مي شود. اگر طرحي براي آينده داريم و مي دانيم كه به كجا مي رويم با حرف و قيل و قال نور اميد در دل مردم خاموش نمي شود چنانكه با الفاظ نمي توان اميد بوجود آورد بعبارت ديگر اگر افق پوشيده است در حقيقت آينده وجود ندارد زيرا افق تاريك در حقيقت افق نيست. آينده را با حرف و لفظ اشتباه نبايد كرد. آينده آزادي است و با حقيقت آدمي پيوسته است. اگر به مديريت و اقتصاد و كار و اشتغال و آموزش و پرورش و بهداشت اهميت نمي دهيم يا آن را از امور فرعي بشمار مي آوريم بدانيم كه حفظ اعتقادات و اخلاق نيز دشوار مي شود. مشكل بزرگ ما اينست كه مسائل بزرگ را كوچك و آسان مي انگاريم و گاهي امور فرعي در نظرمان بسيار بزرگ مي نمايد. ما با اينكه با غرب مخالفيم اين داعيه را ظاهراً از انديشه فيلسوفان بنيانگذار تجدد انتزاع كرد ايم كه هرچه بخواهيم مي كنيم و جهان را بصورتي كه مي خواهيم در مي آوريم و چندان به خود حسن ظن داريم كه مي پنداريم به اشاره ما كارها تمام مي شود. به اين جهت خود را محتاج طرح و برنامه نمي دانيم چنانكه به مفاسد اخلاقي هم كه  مي پردازيم به اصل و منشاء و شرايط فساد كاري نداريم و نفي و طرد موقعي فاسدان و حتي نمايش اين طرد و نفي را كافي مي دانيم. طرد بدان و جذب خوبان يك اصل اخلاقي است و در سياست هم بايد متبع باشد اما خوبان سياست علاوه بر صفاتي كه در شهرت خوب شمرده مي شود بايد واجد فضيلت فكري باشند در غير اينصورت خوبيهاي آنان منشاء هيچ اثر خير نمي شود و چه بسا كه آثار بد و مضر از آنها بر آيد زيرا وقتي چيزي يا كسي هرچند خوب در جاي نامناسب قرار نگيرد نظم و تعادل بهم مي خورد و اگر اين وضع عادي تلقي شود و ندانند كه اشياء و اشخاص در جاي خود نيستند تميز ميان ظلم و عدل دشوار مي شود. وقتي سياستمداران تمام توجه را في المثل به حفظ ظواهر دين معطوف مي كنند و مسائل بزرگ و عمده را تحت الشعاع بودن يا نبودن فلان شخص در رأس يك سازمان يا اجراي بعضي مراسم و رعايت رسوم مطلوب قرار مي دهند، در حقيقت از سياست استعفا كرده اند يا از حكومت صرفاً شأني را به عهده گرفته و بخود اختصاص داده اند كه حكام قديم براي خود قائل بودند و اين گرچه در ظاهر ضد سكولاريسم است در عمل و در باطن به تصديق و توجيه سكولاريسم مودي مي شود. كسي كه مي گويد سياست از دين جدا نيست بايد به سياست ديني بينديشد يعني اگر مي تواند راه حل ديني براي رفع مشكلات و حل مسائل مربوط به معاش و روابط و مناسبات مردمان و اصلاح امور آنان و آباداني كشور بيابد اما اگر به اين امور اهميت ندهد و آن را بر عهده ديگران بگذارد و صرفاً نظارت كند كه احكام شرع در كجا و چگونه اجرا مي شود و در كجا اقوال و افعال با شرع مطابق است و در كجا نيست، رسم و شيوه او را حتي اگر با حسن نيت تمام تؤام باشد مي توان تحسين كرد اما سياست ديني نمي توان خواند. يكبار در تاريخ غربي سياست جاي دين را گرفته است. تدارك اين پيش آمد با صرف اقدام هاي سياسي و بي اعتنايي به مقتضيات جامعه متجدد صورت نمي گيرد. دعوي گذشت از سكولاريسم وقتي مورد و معني دارد كه بتوان جايگاه دين در عالم مدرن و مدرنيته شناخت و طرحي براي تغبير اين جايگاه در انداخت.

3- يك گمان سطحي و شايع اينست كه با اقدامهاي سياسي و انتظامي و وضع مقررات و قوانين مي توان همه امور را سامان دلخواه بخشيد و هر چه را كه بايد تغيير كند تغيير داد. درباره دامنه نفوذ و اثر و كاربرد قانون مخصوصاً بايد تأمل كرد. قانون حكم عدالت است يا بايد حكم عدالت باشد و اگر آدميان آن را وضع كرده باشند در حقيقت به خداوند تشبه كرده اند. به اين جهت تصدي امور قانون گذاري و قضا و حتي رعايت و اجراي قوانين مستلزم درك قوي و رأي متين و اعتدال شخصيت است. با قانون نه فقط معين      مي شود كه چه رفتارهايي در يك جامعه بهنجار است و كدامها ناهنجار بلكه ممكن است با آن نظامها و سازمانهايي نيز قوام يابد. جامعه تكنولوژيك و بوروكراتيك جديد را قانون گذاران بوجود نياورده اند اما اين جامعه قوانين خاص خود دارد يا درست بگوييم اين قوانين معرف جامعه اند. بعبارت ديگر نظامها و سازمانهاي عالم متجدد به دلخواه اشخاص بوجود نيامده اند و بر حسب سليقه گردانندگان دگرگون نمي شوند بلكه تناسبي با توانائيها و نيازهاي مردم و جامعه دارند. پس قانونگذار دستور عمل و رفتاري را پيشنهاد مي كند و سازماني را بنياد مي كند كه در دائره امكانهاي عالم و در طرح كلي جامعه جايي داشته باشد و با آن تعادل جامعه در سير و حركت آن حفظ شود. قانون همواره و هر جا كه باشد مظهر عدل و تعادل است و منشاء آن نمي تواند سليقه هاي اشخاص و اهواء گروهها باشد. قوانيني كه با اعمال سليقه و با سوداي غلبه تدوين    مي شود اولاً به آساني و بدرستي اجرا نمي شود و بهر صورت كه اجرا شود نه فقط ظلم را به جامعه مي آورد بلكه به آن رسميت مي بخشد و بر آن نام عدل مي نهد و اين بزرگترين ظلم است كه ظلم را عدل جلوه دهند. اين رسم، رسم مدينه ظالمان است. در اين مدينه بدترين صورت ظلم كه ظلم قانوني است روا داشته مي شود. اين ظلم در دو مرحله ممكن است واقع شود. يكي در مرحله وضع قوانين است كه قانونگذار درك درستي از استعدادها و توانائيها و نيازها و مصلحت هاي مردم ندارد و با تصنع و گاهي به حكم اهواء و مصلحت بيني هاي شخصي و گروهي قانون وضع مي كند. چنين قانوني بيرون از زمان و وقت است و با آن هيچ مشكلي گشوده نمي شود. چگونه مي توان اين قبيل قوانين يا شبه قوانين را از قانونهاي بجا و مناسب تميز داد؟ قانوني كه با وقت و زمان هماهنگ نباشد معمولاً از زبان و صورت ظاهر آن شناخته مي شود. اين قبيل قوانين معمولاً اجزاء نامتناسب و ناهماهنگ و زبان مبهم و متكلف دارند. واضعان اين قوانين معمولاً   مي پندارند كه جامعه و نظم امور را با رأي خود و از طريق وضع قوانين دلخواه بهر نحو كه بخواهند تغيير   مي دهند و اين توهم بدي است. قانون شبكه راههايي است كه در جامعه وجود دارد يا بوجود مي آيد و قانونگذاران اين راهها را مي يابند و نشان مي دهند و روشن مي كنند. استنباط نشود كه پس همه قوانين، قوانين طبيعي است. قوانين تاريخي را نيز مردمي كه زمان و تاريخ دارند در مي يابند و مدون مي كنند نه اينكه گروههايي از مردم به ميل و سليقه و بر حسب خلقيات و يا روان شناسي خاصي به انشاء قانون و تدوين آن بپردازند. وانگهي اگر قوانين را تاريخي بدانيم مگر اشخاص مي توانند هر طور كه بخواهند در تاريخ تصرف كنند و هر چيزي را بجاي چيز ديگر بگذارند؟ آدم و عالم جديد واجد امكانهاي بسيارند و مخصوصاً در عالم جديد كه بشر در آن دائر مدار امور شده است، دامنه اختيار و قدرت وسيع است و به اين جهت جامعه جديد را جامعه آزاد خوانده و مناسب ترين صورت سياسي آنرا دموكراسي دانسته اند. من اكنون درباره سياست و نظامهاي سياسي بحث نمي كنم. درست است كه دامنه امكانهاي جامعه جديد بسيار وسيع است اما اين عالم نيز نظمي دارد و هر چه در آن مي گذرد بايد با نظم هماهنگ باشد. در نظم جامعه متجدد بسيار كارها       مي توان انجام داد اما چيزي را كه با آن نظم سازگار نباشد، نمي توان در آن وارد كرد. اينكه اين نظم از درون سست شده باشد يا از ابتدا آن را بر اساس محكم قرار نداده باشند، مطلب ديگري است. جامعه متجدد در وضع مستحكم و مستقر هيچ عنصر خارجي را در درون خود راه نمي داد و در آگاهي غربي نمي گنجيد كه يك عنصر تمدني غير غربي به عالم تجدد تعرض كند. اكنون اعتماد به نفس سابق وجود ندارد و چنانكه مي بينيم غرب (مثلاً آمريكا) با خشم و خشونت از دشمن خارجي سخن مي گويد. كساني هم مي گويند وجود خارجيان و مهاجران در غرب همبستگي تمدني را سست مي كند. اگر در جهان توسعه يافته فتور و خلل راه يافته است تكليف عالم رو به توسعه كه بناي نظام تجدد در آن از ابتدا بر زمين سست بوده است معلوم است. در نظام متزلزل، قانونهاي متعارض ممكن است در كنار هم قرار گيرند و حتي مدتي دوام بياورند اما منشائيت اثرشان بسيار كم است يا منشاء هيچ اثري نيستند. اصولاً در جامعه اي كه قوانين با هم هماهنگي ندارند قانون نفوذ و اعتبار چندان ندارد.

4- قبلاً به فضائل فكري و اينكه درك و دريافت قوانين موضوعه بشري با اين فضائل ممكن مي شود اشاره كرده ام. چگونه بشر با فضائل فكري قانون وضع مي كند؟ فضيلت فكري يك امر انتزاعي و شخصي و روان شناسي نيست و آن را با چيزي مثل هوش كه خاصه شخص است اشتباه نبايد كرد. فضيلت فكري در پيوند با ديگران و درك زبان آنان و پي بردن به توانائيها و نيازهاي خود و ديگران ظهور مي كند. صاحب فضيلت فكري ممكن است منزوي و گوشه نشين باشد و هرگز به سياست نپردازد و حتي سياست را دوست نداشته باشد اما آشناي زمان است و به آنچه مي گذرد، التفات دارد يعني وجود او بيرون از زمان و تاريخ نيست. صاحب فضيلت فكري فضيلت خود را با تاريخ و در تاريخ دريافته است و با آن مي تواند وحدت و تماميت عالم خود و نسبت اجزاء آن با يكديگر و با كل را درك كند و جاي هر چيز را بشناسد و وقت هر كار را بداند و اندازه اعمال و رفتار را بسنجد. در وضع قانون بايد مصلحت و صلاح كل منظور باشد. اگر قرار شود در تخاصم هاي سياسي هر گروهي بنا بر مصلحت انديشي هاي خود قانون انشاء و پيشنهاد كند وضعي پيش مي آيد كه بدتر از وضع بي قانوني است. بي قانوني و آشوب عيب و نقص است و زمينه سرگرداني و بلاتكليفي و فساد را فراهم مي آورد اما رفتار و عمل خودسرانه و به غرض آلوده را قانوني جلوه دادن و به قانون مستند كردن، عين ظلم و رذيلت است و اين صورت دوم ظلم قانوني يا ظلم به قانون است. اگر بپرسند آيا ستمگري كه ستم مي كند بي اينكه به توجيه ستم خويش بپردازد ستمگرتر است يا آنكه ستم مي كند و ستم خود را داد مي خواند چه پاسخ مي توان داد؟ ستمگري كه ستم خود را داد مي خواند ظاهراً دو ظلم مرتكب شده است اما داد خواندن ستم، صرف ستمي نيست كه به ستمهاي ديگر افزوده شود بلكه تمام ستم و منشاء همه ستم هاست. اين ستم وجود آدمي و خرد و انديشه او را تباه مي سازد. در اين شرايط اگر قانوني هم وضع شود چه بسا كه قانون ظلم است. پس بصرف اينكه مجلس باشد و نمايندگان مجلس را مردم انتخاب كنند و دولت با رأي مجلس تشكيل شود، حكومت قانون برقرار نمي شود. اگر با اين مجلس و دولتي كه مجلس انتخاب مي كند و در روح و باطن قوانيني كه به تصويب مي رسد خرد و فضيلت فكري تؤام نباشد نه قوانين بكار صلاح و اصلاح خلق مي آيد و نه دولت و مجلس قدرت حكومت و اداره كشور دارد. متأسفانه رسم سازمانهاي دولتي و حكومتي و رسمي ما نيست كه به كارنامه خود نگاه كنند و ببينند كه حاصل كارشان چه بوده است. شايد اين بدان معني باشد كه ما برنامه هايمان را دروني نكرده ايم و آنها را بعنوان وظيفه اجرا نمي كنيم و به اين جهت خود را مسئول انجام دادن و انجام ندادن آن نمي دانيم و گاهي حتي در ميانه راه كاري را رها مي كنيم و راه ديگري مي رويم گويي كار براي ما اهميت ندارد بلكه حرف و داعيه مهم است. باين جهت بجاي كار به نزاع و جدال مي پردازيم و گناه نقص ها و نارسائيها را بر گردن رقيب مي اندازيم. اختلاف سياسي در جاي خود موجه است و در جامعه جديد نمي توان انتظار داشت كه گروههاي مختلف و مخالف وجود نداشته باشد اما اختلاف قاعدتاً بر سر آراء و برنامه ها بايد باشد. وقتي برنامه اي نيست پيداست كه اختلاف و بحث سياسي خيلي زود به نفرت و خشونت مبدل مي شود. در اين وضع ديگر جايي براي اعمال قواعد بازيهاي سياست نيست و به اين جهت مخالف آزادي مي تواند بنحوي مخالفت خود را توجيه مي كند و آزاديخواه بجاي اينكه بگويد راهش چه بوده و در كجا و چگونه در اجراي برنامه هايش اخلال كرده اند و براي آينده چه تدبيري مي انديشد، تمامي بار گناه ناكامي را به گردن رقيب مي اندازد.

5- سخن آزادي معمولاً دو قسم مي تواند باشد. يكي سخن مشهور و متداول كه همه شنيده اند و خطر چنداني از آن متوجه هيچكس نمي شود و سود چندان هم براي مردم و گويندگانش ندارد. اين سخن مشهور عام است و از دويست سال پيش تاكنون در همه جهان و در همه زبانها تكرار شده است. سخن ديگر گرچه در آن قول كلي مي گنجد اما صرف الفاظ نيست بلكه بيان يك آزمايش است. اين سخن مي تواند     ره آموز و راهگشا و هماهنگ كننده باشد و تكليف گفتار و رفتار مردمان با آن معين شود. اين سخن تكراري نيست. توجه كنيم كه آزادي سياسي آزادي فعل و عمل است و اگر در اعلاميه حقوق بشر و در كلمات صاحبنظران سياست از آن به آزادي بيان و گفتار تعبير شده است مراد گفتاري است كه ناظر به عمل است زيرا سياست و حقوق هر دو علم عملي است و اصطلاح آزادي بيان نبايد ما را از شأن عملي آن غافل سازد. اينكه آزادي بيان چگونه به عمل تعلق دارد و تفاوت آن با آزادي در فعل و عمل (كه معمولاً به اختيار تعبير مي شود) چيست، در جاي ديگر بايد مورد بحث قرار گيرد. همينقدر اشاره مي شود كه همه بحث ها و اختلافهاي جاري به آزادي در عمل سياسي باز مي گردد. آزادي سياسي، آزادي مخالفت و موافقت در حوزه امور عمومي و حكومتي است. اين آزادي را معمولاً سهل مي گيرند و مي پندارند كه چون در زمره حقوق طبيعي آدميان شمرده مي شود همواره بوده است و همه جا مي تواند تحقق يابد و حال آنكه تحقق آزاديهاي سياسي موقوف به پديد آمدن شرايط خاص است. آزادي سياسي از آثار و لوازم دوران تجدد است يعني از زماني پديد آمده است كه مردمي به عهده گرفته اند كه طرح سياسي خاصي را اجرا كنند. آنها براي اينكه طرح را اجرا كنند بايد به آن تعلق خاطر و توجه داشته باشند بعبارت ديگر اجراي طرح سياسي در جامعه اي صورت مي گيرد كه مردمش استعدادها و نيازها و توانائيها و اعتقادات و تعلقات خاص دارند و طرح سياسي بايد با نظر به اين شرايط تدوين شود. اين شرايط را با فضيلت فكري مي توان شناخت و اينجاست كه آزادي با فضيلت فكري پيوند پيدا مي كند و شايد كه آزادي نيز جزئي از آن فضيلت شود. با اين اشاره باجمال      مي توان دريافت كه چرا وضع قانون خوب و سياست درست موقوف به تحقق فضيلت فكري است. غرض در اينجا بحث درباره قانون و قانون گذاري نبود اما اكنون كه به آن اشاره شده است اين نكته را نيز بايد گفت كه صفت و نشانه قوانين و احكام و دستور العمل هاي برآمده از فضيلت فكري (يا درست بگوئيم قوانيني كه مظهر فضيلت فكري و خرد عملي اند) 1- دقت در زبان و الفاظ 2- وضوح و صراحت عبارات 3- رعايت ترتيب عام و خاص و كلي و جزئي و در نياميختن آنها با يكديگر و بالاخره 4- سهولت اجرا و مقبول افتادن قانون در نظر عموم است. اگر با اين ملاكها قوانين را بسنجند بسياري از قوانين و مقررات زائد و بي وجه مي شود و روا بودن قوانين بي وجه و زائد نه فقط مايه هنر و فضيلت جامعه نيست بلكه شايد گاهي از بي قانوني بدتر باشد يا با آن عنان در عنان رود. قوانيني كه به حكم ملاحظات و براي تأمين مصالح موقت گروهي تدوين و تصويب مي شود در حقيقت قانون نيست و دوام و ثبات ندارد. در همه كشورها و جامعه ها كم و بيش چنين شبه قوانيني وجود دارد اما هرچه تعادل و هماهنگي بيشتر باشد تعداد آنها كمتر است و هرجا اينها بيشتر باشند ناهماهنگي و بي ثباتي غلبه دارد.

6-مشكلي كه گفتنش دشوار است و پذيرفتنش دشوارتر، اينست كه در كلّ عالم كنوني نوعي گسيختگي بوجود آمده است. هر عالم و هر جامعه اي رشته اي دارد كه سازمانها و مردمان را بهم مي پيوندد. اين پيوند در جامعه مدرن هم وجود داشته است هرچند كه بعضي ايدئولوژيها (و بخصوص آنها كه در اندبويدواليسم اصرار كرده و براه افراط رفته اند) كوشيده اند كه اين پيوندها را ناديده بگيرند و بپوشانند. كانت كه فيلسوف مدرنيته است وقتي قانون را وراي ملاحظات و مصلحت بيني ها مي ديد در حقيقت به امري توجه داشت كه ضامن روابط معقول ميان مردمان است. اين ضامن پيوند هنوز هم كم و بيش وجود دارد اما قوت و استحكام آن در همه جا بيك اندازه نيست تا آنجا كه مي توان گفت در قلب و مركز تمدن غربي اين رشته سست شده است. وضع سياسي پر اضطراب جهان در اين ايام را يك امر تصادفي و اتفاقي نبايد تلقي كرد يعني نبايد پنداشت كه مثلاً گروهي افراطي در آمريكا به قدرت رسيده اند و مي خواهند جهان را به آشوب بكشند و از آب گل آلود ماهي بگيرند. اروپاي دموكرات هم به آمريكا اعتراض نمي كند و حتي نمي پرسد كه از كجا مأموريت داريد همه مردم جهان را به قبول رسمي دموكراسي وادار سازيد و به كشورها لشكر بكشيد و حاكميت ملت ها را نقض كنيد. راستي چه شده است كه بنام دفاع از حقوق بشر آشكارا حقوق بشر نقض مي شود و اين اقدام عجيب چنانكه بايد در هيچ جا تعجب مدعيان رعايت حقوق بشر را بر نمي انگيزد و سياستمداران اروپا در برابر ماجراجويي آمريكا كه جهان را بسوي فاجعه مي كشاند چندان حساسيت نشان  نمي دهند. گويي درك نمي كنند كه سياست ماجراجويانه آمريكا هيچ خدمتي به آزادي ملتها و احقاق حقوق بشر نمي كند بلكه شايد تمدن غربي را بيشتر به خطر اندازد. چرا چنين شده است؟ آيا سوء نيت و خبث طينت چند سياستمدار، آينده جهان و نوع بشر را به خطر انداخته است؟ كار بشر و جهان بشري را چندان ساده نگيريم و تقدير آن را به هوي و هوس يا حسن نيت اين و آن بسته ندانيم. البته بد است كه سياستمداران سوء نيت داشته باشند و در صدد ظلم و ويرانگري باشند؛ اما جهان بصرف سوء نيت ايشان ويران نمي شود چنانكه صرف حسن نيت نيز براي بقاء و آباداني جهان كافي نيست. جهان غرب ديگر استحكام سابق را ندارد. توجه كنيم كه اروپا با نظر به پارادايم (صورت مثالي) نظم تجدد ساخته شده است يعني چيزي فراروي اروپائيان راه را نشان مي داده و همت ها و درك ها را هماهنگ مي كرده است. اكنون اروپا و آمريكا به قله رشد و پايان راه رسيده اند ولي اين پايان همانجايي نيست كه در ابتداي مسير تا اواخر راه در انديشه رسيدن به آنجا بوده اند. غرب ديگر صورت مثالي مدينه صلح و سلم و آزادي را فراروي خود نمي بيند و با اينكه در پايان راه همچنان فعال و پويا مي نمايد ديگر چشم به آينده ندارد بلكه به ميوه چيني و بهره برداري مشغول شده است. هر تاريخ و جامعه اي پارادايم يا پارادايم هايي دارد كه به درك و اراده مردم معني و جهت مي دهد. در جايي كه اين صورت ايدآل وجود ندارد يا در ابر و غبار كدورت پنهان شده است دلها و دستهاي مردمان از هم جداست و كوشش ها بي ثمر مي ماند. گويي همه به گرد خويش مي چرخند و راه بجايي نمي برند. همه حرف مي زنند اما هيچكس به سخن ديگري گوش نمي كند حتي وقتي به قصد همنوايي و همداستاني با ديگران يا اقناع آنان سخن مي گويند گويي ارضاء خود را كافي مي دانند يعني خود مي گويند و سخن خود را تصديق و تحسين مي كنند و چه عالم بدي است عالمي كه مردمانش زبان آورند اما گوشهايشان ناشنوا است. البته در عصر ما كه وسائل ارتباط جمعي و اينترنت بر اين عارضه سخت پرده مي پوشند زشتي چنين عالمي كمتر و به دشواري آشكار مي شود ولي نه اين عالم دوام دارد و نه بشر در آن آرام مي گيرد.

7- اين توقع كه دولت بايد همه مشكلات را رفع كند بيجاست. نفوذ سياست بخصوص در زمان ما نفوذ عظيم دارد اما همه كاره نيست. اگر كارها فروبسته است هميشه سياستمداران عاملان اين فروبستگي نبوده اند چنانكه گشايش همه كارها هم بدست ارباب سياست نيست. اصلاً كار حكومت در زمان ما بيشتر بدست كارشناسان و تكنوكراتها و كمتر بر عهده سياستمداران است و شايد بهمين جهت باشد كه مي گويند دوران سياستمداران بزرگ گذشته است (ولي اين بدان معني نيست كه جهان كنوني به سياستمداران بزرگ نياز ندارد. جهان توسعه نيافته به سياستمداراني نياز دارد كه راه خروج از بن بست توسعه نيافتگي را بيابند و گردانندگان جهان توسعه يافته بايد درك و تدبير و وجداني داشته باشند كه ماجراجوئيهاي احتمالي را بي اثر كنند و براي جلوگيري از خطرهايي كه جهان را تهديد مي كند چاره بينديشند). اگر كارشناسان و تكنوكراتها ندانند كه چه بايد بكنند و دستها و دلهاي مردمان هماهنگ نباشد و آموخته هاي درس خواندگان و دانشمندان در عقل جمعي جاي نگرفته باشد، دولت و حكومت چه مي توانند بكنند. مي گويند و نادرست هم نمي گويند كه اگر شايستگان را به كارهاي گران بگمارند قدري از مشكلات به دست آنان حل مي شود. سعدي كه شعر و حكمت در زبان او بنحو بي مانندي يگانه شده است مي فرمود:

جز به خردمند مفرما عمل                    گرچه عمل كار خردمند نيست

انصاف نيست كه متصديان امور كشور را به بي خردي منسوب كنند و البته نمي توان گفت كه آنها همگي خردمندترين مردمانند. شايد بهتر باشد اين نحوه سخن گفتن را كه بر پندار انديويدتاليسم مبتني است رها كنيم. جامعه مجموعه افراد و اشخاص شايسته و بي لياقت نيست و قاعدتاً درست نيست كه بگوييم ناشايستگان بر صدر مي نشينند و قدر مي بينند و خردمندان و مدبران مهجور مي مانند مگر اينكه نظر به پوشيده ماندن يا پوشيده شدن خرد و خردمندي و تدبير باشد. كسي كه با سياستمداران حشر و نشر دارد مي داند كه بيشتر آنان از هوش و درك و درايت بهره دارند و آنها هم اگر نه بيش از ديگران باندازه آنان از اينكه چرخ كارها چنانكه بايد نمي گردد ناراضيند. اگر مي گويند اينها يا بعضي از اينها جاي شايسته ترها را گرفته اند خوبست كه مدعيان طرحها و برنامه هاي خود را بگويند و راه درست انجام دادن كارها را نشان دهند. اگر اينان بكلي از كارها كناره گرفته اند بايد دچار يأس و سرخوردگي شده باشند. بعبارت ديگر اگر در جامعه اي كارها بدست اشخاص متوسط مي افتد نه از آنست كه اين متوسط ها شايستگان را كنار زده و خود زمام امور را بدست گرفته اند. اگر در جامعه اي جنگي ميان خردمندان و كم خردان درگيرد پيداست خردمندان پيروز  مي شوند. در برابر اين سخن مي گويند و چه خوب مي گويند كه در اين صورت با سخن بلند آن بزرگ چكنيم كه فرمود:

فلك به مردم نادان دهد زمام مراد                   تو اهل فضلي و دانش، همين گناهت بس

سخن شاعر را كه نمي توان تكذيب كرد اما اين سخن ناظر به عالمي است كه در آن كارها رو به ادبار دارد. در چنين عالمي قدر دانش و دانشمند و فرق ميان علم و جهل پوشيده است و مردمان بجاي اينكه بدانند چه بايد بكنند فهرست نيازهاي طبيعي و عادي خود را باز مي گويند و شكوه مي كنند كه چرا اين نيازها برآورده نمي شود. مختصر بگويم در جامعه پريشان و پراكنده خاطر شايستگي و تدبير مجال ظهور پيدا نمي كند چنانكه علم هم بي نشاط و افسرده است. نمي گويم انتقاد نكنيم يا بدتر از آن ضعف و نقص كارهاي حكومت و دولت را توجيه كنيم اما توجه كنيم كه:

1- انتقاد با ذكر عيب ها و نارسائيها تمام نمي شود بلكه در آن بايد نشان داده شود كه شرايط اجراي هر كاري چيست و اگر شرايط فراهم شده است چرا و چگونه در انجام كار كوتاهي كرده اند يعني صاحب تفكر بايد خود را بجاي مجري امر بگذارند و ببينند اگر چنين مي شد او چه مي توانست بكند و چه مي كرد. بسياري از كساني كه به منصب و مقامي مي رسند مي پندارند كه بزودي تحولي بزرگ در كارها پديد       مي آورند اما چيزي نمي گذرد كه با گردش كارها چنانكه پيشتر بوده است خو مي گيرند يا به آن رضايت   مي دهند.

2- تناسبي ميان توانائيها و ناتوانيهاي مردم و حكومت وجود دارد و منتقدان حكومت و دولت نيز مخصوصاً بايد به اين معني توجه داشته باشند. به اين بيان اعتراض مي شود كه مسئوليت بديها و كوتاهي هاي دولت و حكومت را به گردن مردم نبايد انداخت و اگر حكومتي ظالم است مردم مظلومند و نه ظالم. مقصود از اينكه ميان كار و بار حكومت و مردم تناسبي وجود دارد اين نيست كه هر صفتي كه حكومت دارد به مردم نسبت دهند يا بگويند در اين صورت كارهاي حكومت بايد مورد تأييد و تصديق مردم باشد. وجود تناسب ميان مردم و حكومت به معني موافقت تام و تمام ميان آنها نيست. حكومت كه ظالم است مردم مظلومند. ظلم و مظلوميت دو امر متضايف و متلازمند. آيا مقصود از مناسبت و تناسب همين تضايف و تلازم است؟ شايد بدون اين تضايف مناسبت منتفي شود اما توجه كنيم كه حكومت وقتي ظالم مي شود و مي تواند به ظلم ادامه دهد كه مردم ظلم را بپذيرند. وقتي مردم تصميم بگيرند كه ديگر زير بار ظلم نروند حكومت ظالم دوام نمي آورد. استبداد هم در جايي وجود دارد  و دوام مي آورد كه مردم قدرت دفاع از آزادي ندارند يعني هنوز وجودشان با آزادي يگانه نشده است بلكه آزادي امريست كه بيرون از آنها است و فقط تمناي رسيدن به آن را دارند. اينجاست كه جنگ ميان استبداد و آزادي در مي گيرد. هر كسي هم در هرجا آزادي مي خواهد و دم از آزادي مي زند ضرورتاً آزادي را درك نكرده است. آزادي براي اينكه در يك نظم مناسبي تحقق يابد بايد اساس و بنيادي در وجود مردمان داشته باشد. حفظ و بقاء آن هم موقوف به بقاء آن اساس و بنياد است. امر مهم اينست كه در زمان ما بنياد آزاديهاي سياسي سست شده است. در قرن نوزدهم بسيار بعيد و دشوار بود كه حكومتي بنام حفظ حقوق بشر، تجاوز به كشورهاي ديگر را «اقدامات پيشگيرانه» قلمداد كند يا گروههايي از هواخواهان دموكراسي در آراء و اقوال اشخاص به جستجوي فاشيسم پنهان برخيزند و بجاي بحث بي قيد و شرط كه خود آن را پيشنهاد كرده اند برچسب بزنند و بي دريغ عناوين علم ستيز و آزادي ستيز و خشونت طلب به اين و آن بدهند. من بحث نمي كنم كه اين خلق و خو با اصول و مباني ليبراليسم چه مناسبت دارد اما اگر خلق و خوي شايع در ميان طرفداران و دموكراسي شود فاتحه دموكراسي خوانده شده است زيرا   لازمه اش استيلاي خشن ترين نظام پليسي است. تفاوت سازمان پليسي و اطلاعاتي استالين با سازمانهاي امنيتي و اطلاعاتي اروپا و آمريكا اين بود كه اينها به تحليل آراء و نظرها چندان اهتمام نمي كردند و نظرشان بيشتر به اقدام و عمل بود اما استالين با ابداع نوعي تازه از تفتيش عقايد، آراء مخالفان خود را به مباني سرمايه داري ضد سوسياليسم نسبت داد. نازيها هم بنحوي همين شيوه را پيش گرفتند و متأسفانه اين شيوه دارد به تدريج در همه جاي جهان شايع مي شود بي اينكه به صراحت آن را موجه و مقبول بدانند. صاحبنظران سياست هم تا آنجا كه من مي دانم به اين امر كمتر توجه كرده اند. شايد تنها ايزايا برلين به طرح اين مسئله نزديك شده باشد. كارل پوپر كه صاحبنظري تيزياب اما كم دقت و احياناً بي پروا در تعميم دركها و دريافتهاي خود بود، تاريخ انگاري را در زمره مباني توتاليتاريسم و پشتوانه آن قرار مي داد. در اينجا در مورد درك و تلقي پوپر از تاريخ انگاري بحث نمي كنيم اما اگر تلقي او درست باشد نظرش درباره نسبت ميان تاريخ انگاري و توتاليتاريسم نيز درست است. «اگر تاريخ انگاري متضمن اين بشارت خوش آيند به افراد است كه تغييرات را مي توان كاملاً درك و پيش بيني كرد و در نتيجه نيازي به انتخاب اخلاقي نيست، (مايكل اچ لسناف، فيلسوفان سياسي قرن بيستم، ترجمه خشايار دينهيمي، نشر كوچك تهران، 1378) نه فقط با توتاليتاريسم نسبت دارد بلكه اين بيان مي تواند موجه يك نظام توتاليتاري باشد. اگر اين تلقي سياسي پوپر از تاريخ انگاري درست باشد فقط افلاطون و ارسطو و هگل و ماركس نيستند كه اساس توتاليتاريسم را محكم كرده اند بلكه گروهي از ليبرالها هم در زمره تاريخ انگاران قرار مي گيرند و دموكراسي را بسمت توتاليتايسم مي برند. آيا آنكه مي گويد دموكراسي كنوني پايان تاريخ است تاريخ انگار نيست؟ آيا او با پيش بيني خود باب آينده را سد نمي كند و با بسته شدن باب آينده انتخاب اخلاقي منتقي نمي شود؟ آيا با اين تلقي خطر انحراف دموكراسيها و ميل به توتاليتاريسم سياسي تقويت نمي شود و استيلاطلبي قدرتهاي سياسي كه تاكنون توجيه تمدني و اقتصادي داشت سياستي موجه قلمداد نمي شود؟ پوپر درست تشخيص داده است كه اعتقاد به اصل جبيت تاريخي با توتاليتاريسم سنخيت دارد اما طراحي جامعه آينده چنانكه در آثار افلاطون يا در اوتوپيهاي دوره جديد ديده مي شود تاريخ انگاري نيست و به جبيت تاريخي هم مربوط نمي شود و اگر اينها را تاريخ انگاري بدانيم اعتقاد به پايان تاريخ كه همه امكانها را به وضع موجود تحويل مي كند بيشتر لايق و شايسته عنوان تاريخ انگاري بمعني پوپري لفظ است. معمولاً اشخاصي كه به عمق مطالب و مسائل سياست و فلسفه سياسي كاري ندارند از يك ليبرال حقيقي توقع دارند كه حقوق و آزاديهاي همه مردمان را محترم بشمارد و در امور خصوصي اشخاص و اقوام دخالت نكند. اگر در زماني كه درست زمان تحقق ايدآل ليبراليسم و انديشه ليبرال دانسته مي شود، ليبراليسم در جهت خلاف انتظار سير مي كند بايد به اين وضع خلاف انتظار انديشيد. پست مدرنها قدري نسبت به اين قبيل مسائل حساسند اما بحث در اين مسائل متأسفانه به نزاع ميان مدافع و مخالف مدرنيته تبديل مي شود. با مدرنيته در عالم نظر نه مخالفت مي توان كرد و نه موافقت زيرا همين كه مخالفت و مدافعه در كار آيد بحث و نظر پايان مي يابد. آزادي جديد با پديد آمدن قوه نقد پديد آمده و بسط يافته است بقسمي كه آزادي را از نقد و نقادي جدا نمي توان كرد. اين نقد در زمان ما و در شرايط تاريخي تجدد مآبي بايد با درك اين پرسش جدي آغاز شود كه ما در كجاي تاريخ جهاني قرار داريم و به كجا       مي خواهيم برويم و از چه وسائل و امكانهايي برخورداريم. كانت پرسيد كه چه مي دانيم؟ چه بايد بكنيم و چه اميدي مي توانيم داشته باشيم. لازم نيست كه همه به مسائل نقد عقل نظري و عقل عملي كانت بپردازند اما تحقيق اين معني كه ما كيستيم و چه بوده ايم و چه شده ايم و تذكر به اين معاني شرط گشايش راه آينده است. اگر اين تذكر نباشد غرور حتي كارسازيهاي هوش را كه به مسائل و امور جزئي اختصاص دارد تباه    مي كند. هوش در صورتي حقيقتاً چاره ساز است كه از پشتيباني عقل جمعي و فضيلت فكري برخوردار باشد و در غير اينصورت اگر در راه شيطنت و خرابكاري نيفتد تباه مي شود و هدر مي رود. اين حكم در مورد علم هم صادق است. دانشمندان اگر در شرايط مناسب قرار نگيرند و مردم از دانششان بهره نبرند احساس غربت     مي كنند و اهتمامشان به علم و پژوهش كم و كمتر مي شود يا عزم رحيل به جايي مي كنند كه پژوهش طالب و خريدار حقيقي دارد. فرار يا مهاجرت مغزها صرفا‎‏ً بدان جهت نيست كه دانشمند در تأمين معاش خود دشواريها دارد يا ناروائي هاي اجتماعي و سياسي او را آزار مي دهد و اگر چنين بود حقيقتاً دانشمندان مهاجر قابل سرزنش بودند. دانشمند اگر براي كشور و مردمش مختصر دشواري تحمل نكند و ناملايمات اجتماعي و سياسي را برنتابد حرمت دانش را فروگذاشته و آنرا در بازار سوداگري جهاني در معرض فروش گذاشته است. من منكر نمي شوم كه دانشمندان مهاجر احياناً در زندگي و معاش خود مشكلاتي داشته اند. دولت و حكومت وظيفه دارند كه معاش دانشمندان را تأمين كنند. فضاي سياست هم بايد با عالم علم هماهنگ باشد اما دانشمند بصرف نارضايتيهاي عادي وطن خود را ترك نمي كند بخصوص كه دانشمند وظيفه دارد براي تحقق شرايط مناسب علم و زندگي تلاش كند يعني دانشمندان اگر حقيقتاً دانشمندند بايد بكوشند شرايط را تغيير دهند و مشكلات را رفع كنند. دشواري مسئله مهاجرت دانشمندان اينست كه دانشمندان مهاجر از وضعي كه در كشور خود دارند راضي نيستند و اين نارضايتي را، نارضايتي از وضع معاش و به علل و جهات سياسي منسوب نبايد كرد هرچند كه دانشمندان در توجيه اقدام خود بيشتر به اين امور اعتناب دارند ولي در واقع آنها خود را غريب حس مي كنند و براي غريب در و ديوار ديار غربت مي تواند مايه ملال و شكوه باشد. سر اين غربت و درد و ملال آن را با مشاهدات عادي نمي توان دريافت. حتي مطالعات و پژوهش هاي جامعه شناختي محض هم راه به عمق اين مسئله نمي برد. دانشمند مثل همه مردم ديگر بايد در عالمي متناسب با علائق و توانائيها و حقوق و وظايف خود بسر برد و اگر بيرون از اين عالم باشد تعادل وجودش بهم مي خورد. برهم خوردن اين تعادل آرامش خاطر و تمركز حواس را از او مي گيرد. بعضي از دوستان من بدرستي در فضيلت خرد سخنهاي خوب مي گويند. من با اينكه با آنان در موارد بسيار همداستانم در اين مورد سكوت اختيار     مي كنم. نه اينكه به شرف و فضيلت عقل قائل نباشم يا خداي ناكرده آن را منكر شوم كه اگركسي منكر عقل شود از مرتبه انسانيت بيرون مي رود (متفكراني كه به مخالفت با عقل شهرت دارند و در كلماتشان مخالفت ظاهر است با مطلق كردن عقل عادي و صوري مخالف بوده اند). پس من در شرف عقل چون و چرا نمي كنم بلكه نگران وجود آنم. به كرات اتفاق افتاده است كه از مطالعه يك طرح يا خواندن يك بخشنامه يا پس از اطلاع از يك تصميم اجرايي و اداري ساعت ها و روزها فكر كرده ام كه به حكمت نهفته در طرح و پيشنهاد و تصميم پي ببرم و راه بجايي نبرده ام و اين وضع تسلسل داشته است. من پيشنهاد مي كنم بجاي بحث درباره عقل و شهود، عقل و ايمان و عقل و نقل و نظائر اينها (كه در جاي خود بسيار مهم است) به جستجوي عقل برخيزيم و ببينيم در كجا مي توانيم آن را بيابيم و در كشورها كجاها بيشتر به عقل نياز دارند اما از آن بي بهره اند. حساسيت نداشته باشيم كه درباره عقل در كوچه و بازار چه مي گويند زيرا هرچه بگويند با اين گفتن ها نه بنيان عقل قوت مي گيرد و نه اگر باشد به آن زياني مي رسد. عقل را بايد يافت. آن عقلي كه مقزله و بعد از ايشان دكارت (البته در معنا و مقصودي متفاوت) مي گفتند به تساوي ميان آدميان تقسيم شده است يك داشته و مزيت روان شناسي و نفساني صرف نيست بلكه بيك اعتبار استعداد عقلي و به اعتبار ديگر عقلي بيرون از افراد و اشخاص است كه همه از آن بهره دارند. اگر پيوند اشخاص با عقل شبه متعالي قطع شود استعداد وجودي آنها به فعليت نمي رسد. كافي نيست كه اهل نظر مردمان و سازمانها را به پيروي از عقل دعوت كنند. ايشان اگر خانه عقل را مي شناسند بايد ديگران را به آنجا راه بنمايند. عقل را بايد طلب كرد و اولين شرط طلب اينست كه عقل خود را كامل و بي نقص ندانيم چه اگر فكر مي كنيم كه وجودمان عين خرد و خردمندي است در عين استغنا ديگر طلب معني ندارد. از جمله نشانه هاي وجود عقل در جامعه تفاهم و درك متقابل و هماهنگي كارها و همراهي دستها و دلها و سرها و مطابقت افعال با اقوال است. اگر بجاي اين تفاهم ها و هماهنگي ها و مطابقت ها دوري و بيگانگي و پريشاني و اضطراب و دوگانگي مي بينيم بايد بيشتر به وضع خرد و خردمندي بينديشيم. فضيلت فكري و خرد جمعي ضامن پيوستگي و تفاهم و همداستاني و هماهنگي دلها و زبانها و دستهاست. اگر اينها باشد دانشمند با گرسنگي هم مي سازد اما وقتي نباشد تعلق خاطر و پيوستگي و همبستگي هم نخواهد بود. در اين صورت اگر دانشمند بجايي برود كه قدرش را مي دانند و به پژوهشش وقع مي نهند با او مي توان بحث كرد اما ملامتش وجهي ندارد. اين سخن نه جواز براي مهاجرت دانشمند است و نه منظور از آن اينست كه دانشمندان تمناي تعارف و تقدير دارند. وطن جايگاه همبستگي و تعلق خاطر و خانه اميد و آسودگي است. دانشمند هم از وطن خويش به آساني دل بر نمي دارد مگر اينكه خود را در اين وطن غريب بيابد. آخر دانشمندان تعلقي هم به عالم علم دارند و از آن عالم و وطن هم نمي توانند دور بمانند. عالم علم، دانشمند و صاحبنظر مي پرورد و دانشمندي كه از اين عالم دور بماند گاهي بي اينكه خود متوجه و متذكر باشد هواي آن بسرش مي زند. اين هواست كه مهاجرت دانشمندان را موجب مي شود. نمي گويم به فكر شرايط اجتماعي و اقتصادي و سياسي مهاجرت دانشمندان نباشيم اما آنها هرچند مهم باشند، فروع شرط اساسي وجود عالم علمند. اين عالم وقتي بوجود مي آيد مسلماً به بودجه و امكانات خاص نياز دارد اما نتيجه نگيريم كه با صرف هزينه و تهيه وسائل و ابزار نمي توان عالم (جهان) علم را ايجاد كرد. اگر اين قضيه فهم مي شد مي توانستيم بسياري از موانع را از سر راه برداريم و با آرامش و طمأنينه قدم در راه بگذاريم ولي اين شرط بآساني متحقق نمي شود و چه بسا كه جهان و عالم علم امري وهمي و احياناً مسخره تلقي شود ولي من اين سخن را با جوانان و آناني كه در راه رسيدن به منازل رفيع علمند مي گويم زيرا آنان بايد راه بسوي خانه معرفت را بگشايند و هموار كنند.

مسلماً هم اكنون هم ما علم و پژوهش داريم و دانشمندان ما چه در ايران و چه در خارج از ايران پژوهش هاي بزرگ انجام داده اند يا به آن مشغولند ولي اين پژوهشها سه وضع مي تواند داشته باشد:

1- بصورت علم مصرفي درآيد و در بازارهاي جهان فروخته شود چنانكه في المثل هند در بعضي رشته ها به چنين وضعي رسيده است.

2- پژوهش در سطح عالي و در مرزهاي علم انجام شود و جهان پيشرفته و توسعه يافته از نتايج آنها برخوردار و بهره مند شود.

3- پژوهش هايي ظاهراً مفيد و موجه صورت گيرد كه در بايگاني دانشگاهها و پژوهشگاهها بماند و فراموش شود. رسيدن به وضع اول بسيار دشوار است. در وضع دوم هم بآساني نمي توان مقيم شد يعني بفرض اينكه به چنين وضعي برسيم ادامه آگاهانه آن دردناك خواهد بود اما وضع سوم وضع عادي است. من هروقت از خيابان اميرآباد (كارگر شمالي) تهران عبور مي كنم نمي دانم چرا به فكر علم و پژوهش و تدبير و معاني ديگري از اين قبيل مي افتم. قدري از عرض خيابان را با برآمدگي كوچكي جدا كرده و آن را با رنگ زيباي سبز مشخص كرده اند. اين منطقه سبز را چنانكه مي گويند به دوچرخه سواران اختصاص داده اند. فكر، فكر خوبي است. كار هم خوب و درست انجام شده است. مشكل اينست كه دوچرخه سوار از اين منطقه خيابان استفاده نمي كند. ما فقط خيابان براي دوچرخه سوار فرضي رنگ نمي كنيم. بسياري از كارهاي ما كه زيبا و خوب و موجه مي نمايد از قبيل همين احداث راه دوچرخه سوار است با اين تفاوت كه شايد دو سه سالي كه گذشت و ديدند قسمتي از خيابان عاطل و بي مصرف مانده است اجازه بدهند كه اتومبيل ها در آن تردد و توقف كنند اما در امر علم و سياست و فرهنگ با دو سه سال تجربه چيزي نمي توان آموخت و شايد صد سال هم مدت كمي باشد. ما نياز به تفكر داريم. اگر بگويم نياز به درنگ و تأمل داريم شايد كساني بگويند در جايي كه بسرعت متحول مي شود نمي توانيم و نبايد بايستيم. مگر بعد از صد و پنجاه سال رفتن و رفتن به كجا رسيده ايم كه درنگ كردن را موجب بازماندن از راه بدانيم؟ اگر مي دانيم در كدام راه هستيم و به كجا      مي رويم درنگ لازم نيست اما به اين عنوان كه ديگران تند مي روند و از ما پيش افتاده اند از زحمت تأمل و درنگ نبايد فرار كرد. مردمي كه وقت درنگ كردن ندارند در زمان حركت نمي كنند و راه بي زمان، راه سرگرداني است. حرفهاي خوب در جهان بسيار است. گذشتگان ما هم سخنان و كلمات خوب فراوان گفته اند. بسيار خوبست كه زبانمان به آثار و مآثر گذشته و دين و عرفان و معنويت مزين باشد اما مخصوصاً بايد در انديشه همراهي زبان با دل و دست و پاي بود.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی