صفحه اصلی مقاله مقاله منتشر شده در شماره صدوپنجاه و ششم هفته نامه پنجره. نهم دی 1391
مقاله منتشر شده در شماره صدوپنجاه و ششم هفته نامه پنجره. نهم دی 1391 مشاهده در قالب PDF چاپ

چرا با کارل پوپر مخالفت کردم

در سال‎ها‎ی اخیر دو نکته در مورد پوپر نوشته‎ام؛ یکی این‎که او در بحث فیلسوفان، اقوال و آراء آنان را تحریف می‎کند و دیگر این‎که قائل به ربط نیست. به‎نظر او دو نفر نظرشان هرچه باشد و به هر مبدأ و مبنایی بستگی داشته باشند، بی‎خبر از مبانی و بدون توجه به آن می‎توانند با هم بحث کنند. ظاهر این مطلب بسیار موجه است، زیرا بر طبق آن همه کس می‎تواند بی‎قید و شرط رأی خود را اظهار کند و چه خوب است که اظهار رأی و نظر هیچ قید و شرطی نداشته باشد، اما توجه کنیم که اظهار رأی و آزادی بیان غیر از ورود در یک بحث نظری اعم از علمی و فلسفی است؛ یعنی اگر این مطلب در امور هر روزی وجهی دارد، در فلسفه بی‎وجه و بی‎معنی است زیرا تصور این‎که هرکس می‎تواند فی‎المثل با ترکیب اتحادی صورت و ماده موافقت یا مخالفت کند و در مباحث عاقل و معقول و عالم و معلوم و جوهر و عرض و علت و زمان و مکان وارد شود، قدری مضحک می‎نماید.

مخالفت با پوپر

من با پوپر مخالفت کرده‎ام، اما قصد بی‎احترامی نداشته‎ام البته در جا‎هایی در مورد پوپر حکم‎‎هایی کرده‎ام که اگر آن حکم‎‎ها موجب آزردگی دوستداران پوپر شده باشد باید به آن‎ها بگویم که تلقی ایدئولوژیک از فلسفه را خسرانی برای تفکر می‎دانسته‎ام. درست بگویم با پوپر مخالفت نکرده‎ام، بلکه گفته‎ام تعلیمات او را نباید راهنمای فکر و عمل خود قرار دهیم. من نگفته‎ام آثار پوپر را نخوانیم؛ تمام اقوال او را هم سست و نامقبول ندانسته‎ام، بلکه گفته‎ام اقوال پوپر و حتی هیچ فیلسوف بزرگی نمی‎تواند ملاک فکر و عمل مردم روی زمین قرار گیرد و در زمره اصول اعتقادی غیرقابل چون و چرا درآید. با این نگرانی است که نوشته‎ام پوپر فیلسوف بزرگی نیست و چیزی برای آینده نگفته است و ندارد که بگوید. گفته‎ام که او از موضع سیاسی با فلاسفه برخورد می‎کند و حکم فلسفه و آراء همگانی را یکی می‎داند و... کسانی این حرف‎‎ها را بی‎احترامی به پوپر تلقی می‎کنند؛ اما اگر بپرسند که این سخنان چرا و در چه شرایطی گفته شده است و به پاسخ آن توجه کنند، شاید سوء‎تفاهم‎‎ها تا حدی از میان برود ولی با کسانی که گوش سخن نیوش ندارند به تفاهم نمی‎توان رسید؛ یعنی وقتی به مبادی آراء کسانی که با آن‎ها بحث می‎کنیم اعتنا نکنیم، هم‎زبانی میسر نمی‎شود و هرچه بیشتر بحث و گفت‎و‎گو ادامه یابد، اختلاف شدت می‎یابد و چه بسا که به خشونت منتهی می‎شود. در بحث فعلی یک راه جدلی برای نزدیک شدن به تفاهم این است که بگویم: من که با همه فلاسفه و با تمام آراء ایشان موافق نیستم؛ اگر می‎نوشتم افلاطون و هایدگر و ویتگنشتاین و فوکو و دریدا چنین و چنانند و حتی آن‎ها را یاوه‎گو و مهمل‎باف و فاسد و... می‎خواندم(چنانکه خوانده‎اند) آیا باز هم خاطر دوستان پوپر رنجه می‎شد و به من اعتراض می‎کردند که به فلاسفه بزرگ گذشته و معاصر بی‎احترامی کرده‎ام یا احیانا به سخنم استناد می‎کردند و آن‎را دفاع از ادب جلوه می‎دادند؟اتفاقا یکی از اعتراض‎هایم به پوپر این است که چرا در مقام سخن گفتن از فیلسوفان و متفکران، زبان تحقیر و توهین و بی‎احترامی می‎گشاید. اگر به فیلسوف نباید بی‎احترامی کرد، افلاطون و ارسطو و هگل در صف مقدم فیلسوفانند و کسی که از احترام به تفکر و متفکر دم می‎زند و به این‎ها بی‎احترامی می‎کند، یا به ناسازگاری‎‎های سخن خود توجه ندارد یا فلسفه را ابزار رسیدن به مقاصد غیرفلسفی کرده است؛ اما بنا را بر این می‎گذاریم که پوپر متوجه نیست که عیب خود را به دیگران نسبت می‎دهد. یکی از نشانه‎‎های بیگانه‎گشتگی و تباهی وجود انسان این است که عیب‎‎ها و صفت‎‎های زشت خود را در دیگران ببینند و ایشان را از بابت آن عیب‎‎ها ملامت کند. اگر رسم برچسب زدن در سیاست و در زندگی عادی هر روزی بد است، در فلسفه این رسم هیچ وجهی ندارد و پیروی از آن در‎ شأن فیلسوف نیست. دوستان پوپر اگر حقیقتا دوستدار فلسفه‎اند اول باید استاد و مرشد خود را ملامت کنند که در بسیاری از موارد به‎جای نقد و نقادی فلسفه، فیلسوفان را هدف تیر تهمت قرار داده و آنان را به اوصاف و صفات ناپسند منتسب کرده است.پوپر راست می‎گوید که حساب فکر از شخص متفکر جداست، ولی نمی‎دانیم چرا او و دوستدارانش این اندرز گران‎بها را به خودشان نمی‎گیرند. به هر حال وارد شدن در زندگی خصوصی فیلسوفان به‎صورتی که اکنون رایج شده است، ربطی به فلسفه ندارد و غالبا دشمنی با فلسفه و فیلسوف است.چرا من با شدت در مورد پوپر حکم کرده‎ام؟ پوپری که در مورد او حکم کرده‎ام، پوپر استاد فلسفه علم نیست، بلکه پوپری است که سخن فیلسوفان را تحریف کرده و به آنان ناسزا گفته و در باب شرایط بحث و نظریه اجتماعی توطئه سخنانی گفته است که اگر وجهی هم داشته باشد، مطلب با سهل‎انگاری و بی‎توجهی به جوانب قضیه بیان شده است؛ چنانکه اگر نظری که در این مورد اظهار شده است حکم دستورالعمل فکر و عمل و سیاست پیدا کند، دیگر با نظر فلسفی سروکار نداریم. پوپر با این دستورالعمل‎‎ها در ایران شهرت پیدا کرد. ده‎‎ها نفر در اروپا و آمریکا و جا‎های دیگر به تحقیق در مسائل فلسفه مشغولند که از حیث مرتبه و مقام علمی با پوپر برابرند یا در تفکر به مراتب از او پیش هستند، اما در زمان ما کمتر ذکری از آنان می‎شود و چندان شهرتی ندارند و آرائشان کمتر مورد بحث و چون و چرا و مخالفت و موافقت قرار گرفته است. پس اول باید دید که چرا پوپر در ایران تا این اندازه مشهور شده است؟!

شهرت و بزرگی

شهرت همیشه دلیل بزرگی نیست. درست است که بزرگی پایدار می‎ماند و جلوه تاریخی آن‎ را همه کس تصدیق می‎کند، اما هر شهرتی دلیل بزرگی نیست؛ به‎‎خصوص در زمان ما که در آن نوپرستی رواج و حتی غلبه دارد، چه بسا که شهرت کاذب در حریم فلسفه هم راه باید و فلسفه‎‎ها و فیلسوفانی شهرت بیش از حد شایستگی پیدا کنند. چنان‎که در سال‎‎های بعد از جنگ، ژان پل سارتر به شهرتی رسید که شاید هیچ فیلسوفی در زمان حیات خود به آن نرسیده است، ولی کم کم از شهرت او کاسته شد و اکنون ظاهرا در مقام درخور خویش در تاریخ متمکن شده است. پوپر هرگز شهرت سارتر را پیدا نکرد و اگر در ایران اسمش بر سر زبان‎‎ها افتاد، این امر جهات سیاسی و ایدئولوژیک داشت. گروه‎‎هایی از جوانان مسلمان و معتقد به انقلاب اسلامی علاقه داشتند که مسلمانی خود را با تجدد و آزاداندیشی جمع کنند و یک پشتوانه فلسفی برای رسم و راه مسلمانی خود بیابند و اتفاقا در انتخاب مرجع تجدد و آزاداندیشی قرعه فال به نام پوپر افتاد. البته این اتفاق عجیبی نیست که هنوز هر وقت به آن فکر می‎کنم، خاطرم پریشان و مکدر می‎شود. پوپر فیلسوف دین نبود و علاقه‎ای به اندیشه دینی نداشت. او با مطلق انقلاب هم مخالف بود و هیچ طرحی برای آینده نداشت. پوپر یک نویسنده قرن هجدهمی بود که دیر به دنیا آمده بود. او اگرچه بعضی از سخنانش متناسب با عصر و زمان بود، به گمانم خیلی کمتر از نویسنده‎ای مثل دالامبر که در قرن هجدهم زیسته بود، به قرن هجدهم تعلق داشت. او منورالفکری متعلق به قرن هجدهم بود که گاهی ناگزیر نگاهش به افق پوشیده منورالفکری و تجدد در قرن بیستم می‎افتاد و دچار پریشانی می‎شد و احیانا چیز‎هایی می‎گفت که با روح منورالفکری مناسبت نداشت. چنین نویسنده‎ای مرجع عده کثیری از جوانان مستعد ما شد. در دهه شصت این درد را به هر کس می‎گفتم اعتنا نمی‎کرد و اهمیت نمی‎داد و غالبا خیال می‎کردند که صرفا به قصد مخالفت با پوپر و آراء او حرف می‎زنم و هنوز هم نتوانسته‎ام این قضیه را روشن کنم که من به مطلق فلسفه پوپر کاری نداشته‎ام؛ بلکه اولا می‎گفته‎ام که چه کسانی می‎توانند و چه کسانی نمی‎توانند پوپری باشند و ثانیا به مقام پوپر در تاریخ فلسفه و در فلسفه معاصر و به مقام و موقعی که ما می‎توانیم در وضع فعلی جهان داشته باشیم، نظر داشته‎ام. به این جهت گاهی پیش خود فکر می‎کردم که مبادا به فهم و درک گروه‎‎هایی از جوانان اهل فهم و فضل ما گزندی رسیده باشد که پوپر را راهنمای سلوک طریق دین قرار داده‎اند، اما کم کم قضیه برایم به‎نحوی حل شد و البته وقتی دیدم که سعی در نشان دادن تعارض‎‎ها بر مخالفت و دشمنی حمل می‎شود، دریافتم که دیگر نباید قضیه را فلسفی بدانم.به هر حال بیان این نکته که پوپر با اندیشه دینی و با انقلاب میانه‎ای ندارد (که خودش هم حاضر بود این معنی را تصدیق کند و دوستدارانش در ایران هم از تصدیق آن ابایی ندارند) بر شدت مخالفت با پوپر و آزادی‎خواهی او حمل شد. من که با خوش‎بینی بسیار به تجدید عهد دینی می‎اندیشیدم و به قوت فکر نمایندگان علوم و مآثر دینی و تاریخی معتقد بودم گمان می‎کردم این جوانان نمی‎دانند که راه پوپر به راه دین نزدیک نیست و آن‎ها هم خیال می‎کردند که من با آزادی و رعایت حقوق مردم میانه‎ای ندارم. اکنون با این‎که قدری از این سوء تفاهم رفع شده است، هنوز نمی‎توان وجه پیش آمدن آن را به روشنی دانست. شاید آن‎ها فکر می‎کردند که حکومت دینی به‎صورتی که من در نظر دارم در شرایط کنونی ممکن نیست و تحقق نمی‎یابد و من فکر می‎کردم که آن‎ها حقیقت دین را چنانکه باید درک نکرده‎اند. به این جهت بحث ما یک بحث فلسفی نبود. البته فلسفه پوپر را نمی‎پسندم؛ گرچه بعضی بارقه‎‎ها و آراء مهم در آن هست، اما عمق و پیوستگی و استحکام و دقتی در آن نمی‎بینم، اما مگر من تمام افکار «رورتی» و یا «اوستین» را ـ که از پوپر مقام کمتری ندارد ـ می‎پسندم؟ شاید نپسندم اما دلیل ندارد که بی‎هنگام با آنان به نزاع برخیزم. من با پوپر هم کاری نداشتم. کسی در وضع ما نباید از آغاز و هنوز در فلسفه‎ای وارد نشده و چیزی نفهمیده با فیلسوفان نزاع داشته باشد، بلکه باید با آراء و افکار و نظر‎های آنان آشنا شود و بکوشد که اصل و مبنای هر رأی و نظری را درک کند.

زبان تبلیغات

وقتی کتاب «فقر تاریخی‎گری» منتشر شد، به‎عنوان یک خواننده کتاب‎‎های فلسفه خوشحال شدم و مطالعه آن‎را با علاقه آغاز کردم اما کتاب در من اثر منفی گذاشت. من هر وقت کتابی از فیلسوفی خوانده‎ام، عظمت نویسنده در نظرم بیشتر شده است اما این‎بار اگر اسم پوپر روی کتاب فقر تاریخی‎گری نبود، فکر می‎کردم یک روزنامه‎نویس اروپایی که داعیه فلسفه‎دانی دارد، آن‎را نوشته است؛ زیرا اولا سبک و لحن نوشته روزنامه‎ای است؛ ثانیا نویسنده با این‎که داعیه دفاع از عقل و استدلال دارد بیشتر به جدل و مغالطه پرداخته و فی‎المثل در باب اقوال و آراء عقاید به اعتبار نتایجی که از آن‎ها حاصل می‎شود حکم کرده است؛ ثالثا به‎جای رد تاریخ‎انگاری، برداشت و تلقی خود از آن را رد کرده است.کار فیلسوف این نیست که به زبان تبلیغات سخن بگوید و بنویسد و برای این‎که از قدر مخالفان بکاهد نقاط ضعف روحی و اخلاقی ایشان را به رخ مردمان بکشد (یعنی بنا را بر این بگذارد که خطاب به غیر اهل فلسفه سخن بگوید و در نتیجه از عالم فلسفه خارج شود) یا آرائی که نمی‎پسندد را زشت و ناروا و خطرناک و مخالف اخلاق جلوه دهد. فیلسوف یافته‎‎های تفکر خود را تفصیل می‎دهد نه این‎که به رد و نفی دیگران اقتصار کند. رد و نفی صرف، کار سوفسطایی است. فیلسوف در ضمن تفضیل آراء خود، هرجا که مقتضی باشد به اقوال فیلسوفان دیگر رجوع می‎کند و در آن اقوال به بحث می‎پردازد ولی قصد او رد آن اقوال نیست و اگر فیلسوفی نظر فیلسوف دیگر را بدون رجوع به مبادی او (البته بدون توجه و تذکر به این معنی) رد کند، از فلسفه روگردانده و در نزاع معمولی کوچه و بازار وارد شده است. هر فلسفه‎ای یک کل است و همه مسائل آن به مبادی خاص بازمی‎گردد. حتی دیوید هیوم که کل را امر اعتباری می‎دانست، تمام آراء و اقوالش با هم تناسب داشت و فرع بر اصول و مبادی مقبول او بود.

فیلسوف عصر

اطلاعی که از آراء پوپر دارم نسبت به آن‎چه از فیلسوفان معاصر می‎دانم کمتر نیست و حتی شاید همه کسانی که در ایران با فلسفه سرو‎کار دارند، پوپر را بهتر از «کواین»، «رورتی»، «دریدا»، «فوکو»، «گادامر»، «ریکور»، «کوهن» و «فایرابند» می‎شناسند؛ ولی نمی‎خواستم که این‎طور باشد. با ملاکی که دارم پوپر، فیلسوف عصر نیست. از جمله آن ملاک‎‎ها پروای آینده داشتن و گوش فرادادن به سخن زمان و اندیشیدن به مسائل فهم و مبتلی‎به مردمان و تسلیم بودن به تفکر و مقدم داشتن مصلحت حقیقت بر مصالح دیگر است؛ یعنی فیلسوف، تفکر را وسیله رسیدن به مقاصد عادی قرار نمی‎دهد. پوپر به این اصل قائل نیست و هر فکری را با لیبرالیسم خود می‎بیند و هرچه را با آن موافق نیابد دور می‎اندازد. اگر پوپر در این حد نیز متوقف می‎شد با او می‎توانستیم کنار بیائیم زیرا قاعدتا او می‎بایست به آزادی بیان و به‎نظر دیگران احترام بگذارد، اما این مدافع آزادی ظرفیت تحمل آراء مخالف را ندارد و به این جهت بحث با او مشکل است. وقتی کسی می‎گوید فلسفه باید انتقادی باشد و خود به سخن هیچ کس گوش نمی‎کند و هیچ مخالفتی را بر نمی‎تاید و فهم خود را فهم درست و ملاک و میزان همه چیز می‎داند، با او چه می‎توان کرد؟پوپر با شعار دفاع از آزادی به ایران آمد، اما در حقیقت در صدد یافتن مخالفان وهمی و حقیقی آزادی و معارضه با آنان بود و کمتر کاری به اصل آزادی داشت. من نمی‎گفتم آزادی بد است (و چگونه چنین سخنی می‎توانستم و می‎توانم گفت) بلکه می‎گفتم چرا کسانی که این همه دم از آزادی می‎زنند، باید مدام در کار نفی و رد باشند و به مخالف خود مجال سخن گفتن ندهند.

زیان پوپر

نمی‎خواستم پوپر را رد کنم، بلکه در آثار او و در طریق تبلیغ و ترویج آراء و روش‎‎های او مطالبی یافته‎ام که فکر می‎کردم نباید در زمره مسلمات جامعه قرار گیرد و اگر چنین شود شاید به خرد قوم زیان برساند:

1- پوپر قائل به ربط نیست و هیچ چیز را شرط هیچ چیز نمی‎داند و اگر نسبتی قائل باشد، نسبت تأثیر و تأثر امور متباین با یکدیگر است و این مشکل بزرگ فلسفه اوست.

2- به‎نظر پوپر بازگرداندن قضایا و احکام به مبادی و اصول وجهی ندارد و هر حکمی را باید مستقل در نظر آورد و آن را تصدیق یا تکذیب کرد.

3- در کار‎ها باید به نتیجه اندیشید و قصد و نیت هرچه باشد اهمیت ندارد.

4- پوپر هر جا لازم بداند اقوال دیگران را با میل و رأی خود تفسیر می‎کند.

5- پوپر به بزرگان فلسفه و فیلسوفان بزرگ دشنام می‎دهد و آن‎ها را به دغل‎کاری متهم می‎کند؛ گویی تفکر آن‎ها تابع ملاحظات و مقاصد و مصالح شخصی و گروهی بوده و هر سخنی را برای یک مقصود عملی گفته‎اند. البته وقتی این ملاحظه‎کاری و حساب‎گری را به قدرت‎‎های غربی نسبت دهند، پوپر فریاد بر می‎دارد که این تئوری توطئه است و تئوری توطئه باطل است. قدرت‎‎های بزرگ اصلا توطئه نمی‎کنند، اما افلاطون و ارسطو در قرون پنجم و چهارم قبل از میلاد توطئه کرده‎اند که در سال 1033 در آلمان، هیتلر و حزب نازی او به قدرت برسند! ظاهرا به‎نظر پوپر در سیاست از توطئه نباید سخن گفت، بلکه توطئه کار فیلسوفان است!

6- پوپر در تخطئه فیلسوفان فنون تبلیغات را در کار می‎آورد و آنان را به صفاتی که در نظر مردم زشت و ناپسند است، متصف می‎کند و حال آن‎که خود سفارش می‎کند که به گفته بنگرند نه به گوینده! اگر باید به گفته نگاه کرد چرا باید همه عیب‎‎های فیلسوف مخالف را زیر ذره‎بین گذاشت و به رخ مردم کشید و چرا کسی که خود قائل به آزادی اندیشه و بیان است ناگهان مفتش و محتسب می‎شود و چهره عبوس می‎کند و عیب (احیانا وهمی) مردمان برملا می‎سازد؟

 

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی