سخنرانی در چهارمین همایش کنفرانس الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت چاپ
چهارشنبه, 30 اردیبهشت 1394 ساعت 18:23

چاره‌ای جز عقل نداریم

وقتی نوشته هایم را دیشب مرور می کردم دیدم که مطالبم چندان روشن نیست. می خواستم نسبت بین نقل و عقل را در تاریخ اسلامی بیان کنم. ما یک حرف هایی در مشهورات می زنیم و عقل و نقل را تکرار می کنیم. مشهور که فکر نمی خواهد. در اصطلاح اهل منطق و اصول، وقتی می گوییم مشهور، منظور چیزی است که قبول شده و همه می شناسند و می پذیرند. مشهور است که یک تقابلی بین عقل و نقل گذاشته می شود. گویی که دو مقوله کاملاً جدا و مجزا هستند. کسانی ممکن است بگویند دو قلمرو ناسازگار و غیر قابل جمع هستند و کسانی هم می گویند کاملاً قابل جمع اند.

آنچه در شرع آمده مقبول است و می تواند مورد قبول عقل باشد اما قضیه دشوارتر از اینهاست. اول اینکه ما علم دین داریم، علم دینی هم داریم و علم دین، علم منقول است اما معنی آن این است که گاهی تعقلی است. اما وقتی می گوییم تعبدی است و می گوییم فروع دین تعبدی است، اصول دین تعبدی نیست، یعنی باید با تأمل، دریافت و قبول شود. مع هذا عقل و نقل با هم فرق دارند و یکی نیستند. منشأ منقولات و معقولات متفاوت است. از حیث مبدأ، معقول و منقول با هم تفاوت دارند.

ما گاهی خیال می کنیم که شرع باید به میزان عقل سنجیده شود. ما ملاک دقیقی داریم که همه چیز را اندازه گیری و درباره اش حکم می کند. اگر چنین بود اختلافی نبود. ما هر حکمی را می گوییم با عقل می سنجیم. ما با عقل، فهم خودمان را مراد می کنیم. اینکه آن چیزی معتبر است که من بفهمم، داعیه ای است که باید درباره اش تأمل کرد. در اینکه علمای دین نقل را معقول می دانند بحث نمی کنم اما مراد آن نیست که آنچه را که در شرع آمده همه عقل ها باید آن را دریابند. امر دین خلاف عقل نیست. این تقابل به این معنا درست است. عقل و نقل دو چیز است و در مقابل هم قرار دارند. به این معنا که نه نقل، عقل را رد می کند و نه آنچه که در نقل گفته می شود، خلاف عقل است. اینها متباین هستند. امور متباین هم که با هم تقابل ندارند.

دین در مورد احکام ریاضی بحث نمی کند و آنچه در قلمرو دین نیست را درباره اش حکم نمی کند. دین آن چیزی را که با قاعده تعریف شود، می پذیرد و تصدیق می کند. در تاریخ فکری ما تقابل عقل و نقل به طرق مختلف مطرح شده اما امروز طور دیگری فکر می کنیم. علم کلام وقتی در گذشته شکل گرفت یک علم دینی بود. ما یک علوم دینی داریم که مسائل و مطالبش عین دین است؛ فقه، اصول، عرفان، کلام، روایت و حدیث.

علوم دین و فقه و اصول در خدمت فهم و درک آدم ها هستند. یکی از مهمترین بحث ها در حوزه های علمیه در میان فقها، اصول است که نقلی نیست و عقلی است. فقط فقهای ما و فقهای امامیه نیستند که این را می گویند. ابوحنیفه قیاس را قبول داشت. این روش و راهی است که عقل پیدا کرده و از طریق این راه است که فقها می توانند اجتهاد کنند. اجتهاد، کار عقل است. البته همه نمی توانند اجتهاد کنند. آنکه صاحب این توانایی است، صاحب خرد است.

علم، بی عقل نمی شود. همه علوم کلی هستند هر چه نام علم پیدا می کند کلی است. احکام فقه، احکام کلی است و کلی بیان می شود. اگر فقیه به تک تک افراد بایستی امر کند که چه کنند و چه نکنند آن احکام کلی است. اما وقتی گفتند کتب علیکم الصیام، اصلاً لازم نیست فقیه بگوید روزه ات را بگیر یا نگیر اما وقتی حکم کلی را بیان می کنیم این حکم عقلی است. همه تحولات ۱۴۰۰ ساله ما که در نسبت میان عقل و نقل شده همه نشان این است که عقل راهبری کرده حتی در اختلافات.

چیزی که به عنوان مشهور قبول می کنیم این است که اشعری به عقل کم اعتنا بوده است و به بحث عقلی آسیب رسانده است. من حکم نمی کنم که اشعری با عقل چه کرده اما اشعری اولاً بحث و سوال و جدل کرده و این خلاف عقل نیست. کار عقلی کرده است و هرکس که مدعی کار عقلی است هر آنچه می گوید درست می گوید. همه فلاسفه ای که با هم اختلاف دارند ممکن است حرفشان درست باشد. عقل هم ممکن است اشتباه کند. عقلی که با آن جهان جدید درست شده با عقل افلاطون، ارسطو و ابن سینا یکی نبوده. اشعری هم در برابر معتزله که عقلی مذهبی هستند، بحث نقلی کرده است.

همه که نقل را یکسان نمی فهمند. اگر همه یکسان می فهمیدند اصلاً علم تفسیر و درایه و اصول لزومی نداشت. دین از عقل جدا نیست. آدمی و نظام زندگی از عقل جدا نیست. فقه و دین هم در متن زندگی است و نمی تواند از عقل جدا باشد. اشعری شاگردانی مثل غزالی و امام الحرمین دارد. اثرگذار در فکر مولوی، امام فخر رازی و سعدی بوده است. در کلام مولوی از عقل مطبوع و عقل مسبوق صحبت شده است. عقل مطبوع عقلی است که در جان و فطرت ما وجود دارد. مولوی گفته عقل مسبوق عقلی است که در مدرسه می آموزیم. می گوید اگر عقل مطبوع نبود نقل هم فهمیده نمی شد.

ما آفریده و خلق و ممتاز از همه موجودات شدیم به واسطه عقلمان. ما آفریده شدیم با زبان. تنها موجودی که زبان دارد انسان است. زبانی که در آن مفاهیم است نه فقط علائم و جزئیات. زبان به جزئیات کاری ندارد. زبان علم و درک و معرفت ما است. ما در زبان مطالب خود را می یابیم نه با زبان. ما عین زبانیم وجودمان زبان است. این زبان به یک معنا عقل است. زبان قاعده دارد. ما چاره ای جز عقل نداریم.