صفحه اصلی بازتاب گفتاری از محمدتقی طباطبایی
گفتاری از محمدتقی طباطبایی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
چهارشنبه, 30 مهر 1393 ساعت 11:22

نگاهی به «غرب‌زدگی» نزد داوری

محمدتقی طباطبایی عضو هیات علمی گروه فلسفه پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ابتدای بحث خود عنوان داشت؛ صحبت امروز من به نوعی خروجی طرحی در مورد دکتر داوری است، کاری که در حال انجام آن هستم. انتخاب موضوع مورد بحث، پس از تامل زیاد انتخاب شد؛ زیرا برای دانشجویان و فارغ‎التحصیلان فلسفه غرب در ایران معمول نیست، برگردند و کارهای نسل قبل خود را نگاه کنند. و بیش‎تر معمول است که مثلا روی هگل و کانت کار انجام شود. چرا؟ چون این کار هم بهتر به نظر می‎آید و هم زمین آن روشن‎تر است؛در نتیجه این کار برای پژوهشگران راحت‎تر است.

 


داوری سال ۵۹ و داوری امروز

طباطبایی در ادامه گفت: به این واقعیت رسیدم که تا نسل گذشته‎ی خودمان را به عنوان افرادی که آن‎ها نیز جدی فلسفه خوانده‎اند، نپذیریم و آن‎ها را جدی نگیریم، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. زیرا همین اتفاق بر سر خود ما می‎آید، نسل بعد از ما نیز همین کار را با ما خواهند کرد. از این رو به دنبال این بودم که ببینم چه کسی را باید انتخاب کنم. طبیعی است در این زمینه اولین کسی که به ذهن خطور می‎کند «فردید» است. فردید به عنوان اولین کسی که صحبت‎های جدی فلسفی را در سال‎های ۱۳۱۷ و ۱۳۱۸ مطرح کرده است و در این‎باره مقالاتی نوشته است که باورش سخت است. وی ادامه داد؛ اما متاسفانه چون از فردید اثر و متنی نداریم، و کار پژوهشی نیز بدون متن و بر اساس نقل‎قول‎ها، سخنرانی‎ها یا مقالاتی که در جوانی نوشته شده است، منطقی نیست، من از وی چشم‎پوشی کردم. عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی گفت: به این ترتیب به خود دکتر داوری رسیدم. ویژگی که ایشان داشتند و از دیگران هم‎نسلان‌شان متمایز است، این است که از همان روز اول، منظور از روزی است که کتاب‎های خود را نوشته‌اند – در این گفتار وقتی از دکتر داوری صحبت می‎شود اصلا منظور شخص ایشان نیست، بلکه ایشان به عنوان نویسنده‎ی این کتاب‎ها و متون منظور است- خود را از دیگر متفکران، آگاهانه جدا کرده است. او ادامه داد؛ داوری تاکید دارد «من نمی‎خواهم پژوهشگر فلسفه باشم، و نمی‎خواهم در مورد فیلسوفان چیزی بنویسم، که شخص الف چه چیزی گفت یا شخص ب چه چیزی را عنوان کرد. مساله‎ی من مساله تفکر است و می‎خواهم فکر کنم». یعنی این موضوع را وی آگاهانه در مقدمه‎ای که در سال ۵۹ برای کتاب «فلسفه چیست» که کتاب بسیار جدی ایشان است، به وضوح بیان می‎کند. البته در آن‎جا لحن تا اندازه‎ای سیاسی نیز هست. این موضوع را ایشان در نوشته‎های بعدی خود اشاره می‌کند،«در آن دورانی که لحن من تحت تاثیر سیاست بود». در واقعت فکر ایشان در آن زمان، تحت‎تاثیر اتفاقات بسیار مهمی است که در حال رخ دادن است. تقریبا بیش‎تر شاگردان دکتر داوری این باور را در مورد کار ایشان دارند که فکر ایشان، انسجامی که توقع است یک فیلسوف یا یک متفکرداشته باشد، ندارد و سخن ایشان تا حدی پراکنده است. اما تلاش من این است که تا جای ممکن فکر ایشان را به نحو منسجم و سازمند قرائت کنم.

معضل زبان فارسی در بیان مفاهیم فلسفی

طباطبایی در ادامه‎ی بحث خود عنوان داشت؛ این نوع نگاه به دکتر داوری تقریبا نهادینه شده است.وی ادامه داد؛ پس از این‎که طرح را شروع کردم، تقریبا یک سال است که در حال مطالعه‎ی کتاب‎های ایشان هستم، می‎نویسم و روی آن فکر می‎کنم؛ و کاملا با این ارزیابی شتاب‌زده مخالف هستم.وی تاکید کرد؛ این مطالعه نه ادای دین به شخص دکتر داوری است، نه احترام گذاشتن و نه هیچ چیز دیگری. موضوع این است که ما در حال انجام چه کاری هستیم. نسل قبل از ما که دکتر داوری یکی از جدی‎ترین افراد آن بوده است، چه کاری انجام داده است.این پژوهشگر فلسفه ادامه داد؛ اما یک معضل بزرگ که در کار داوری وجود دارد، این است که واژه‎ها و زبانی که در حال استفاده شدن در کارها و آثار اوست، گویایی لازم برای انتقال فکر وی را ندارد. و این به نظر صرفا مشکل زبانی شخص داوری نیست بلکه مشکل زبان فارسی است. زبان فارسی هنوز از نظر فلسفی به آن شفافیت و اصطلاح‎سازی مفهومی و دقتی نرسیده است که بتوان مثل یک زبان علمی هم‎چون زبان آلمانی، انگلیسی و فرانسه از آن استفاده کرد. باید در نظر داشته باشیم که هنوز زمان زیادی نیست که ما نوشته‎های فلسفی به زبان فارسی داریم؛ آن هم فارسی‌ای که می‌خواهد مفاهیم فلسفه مدرن را بیان کند نه فارسی امثال کتاب درۀ التاج در فلسفه اسلامی.

مفهوم غرب زدگی در تفکر رضا داوری اردکانی

طباطبایی در ادامه‎ی بحث خود از فیلسوف فرهنگ این طور گفت: یکی از مفاهیم کلیدی که در آغاز تفکر داوری مطرح می‌شود «مفهوم غرب‎زدگی» است، و این مفهوم ریشه در فکر فردید دارد.نکته‌ای که در این نشست به آن می‌پردازیم این است که مفهوم غرب‎زدگی در دل خود یک پارادوکس دارد، و این پارادوکس، مشکلات بسیار زیادی را ایجاد کرده است، گرچه فهم بسیار عمیقی هم در آن وجود دارد. یعنی در عین این‎که فهم عمیق است، اما خود واژه غرب‎زدگی، هم واژه «غرب» و هم «زدگی» آن، فهمی متفاوت ایجاد کرده است. و طنینی در جامعه انداخته است که کسانی چون جلال آل‎احمد به سمت آن رفتند و برداشتی نیز نسبت به آن داشته‎اند؛ که خود فردید نیز با آن مخالف بود. وی در ادامه گفت: دکتر داوری در سال ۵۹ از این مفهوم برداشتی دارد که به نظر من ایشان در آثار متاخر خود متوجه‎ی این پارادوکس می‎شود، و دیگر از مفهوم غرب‎زدگی دست کم به عنوان مفهومی محوری استفاده نمی‎کند، و بسیار کم آن را مورد استفاده قرار می‎دهد. دکتر داوری با این سخن که به او گفته شود فکر شما از آغاز انقلاب تا به حالا تغییر کرده، مخالف است و می‎گوید در آن برهه‎ی زمانی لحن سیاسی‎تری داشته‎ام، اما اساس فکر من تغییر نکرده است و اصول فکری من همان است. این محقق اظهار داشت؛ من به یک مفهوم با ایشان موافق هستم، به این معنی که،آن نگاه کلی که به غرب در وی وجود دارد، به آن فلسفه و فکر تاریخی که ایشان داشتند، تغییری نکرده است. اما مفهوم غرب‎زدگی به وضوح آشکار است از محوریت فکر ایشان کنار رفته است و در آن هیچ شکی نیست. اما پروژه‎ی دکتر داوری در آینده فرق می‎کند. یعنی داوری که در آغاز، دست کم در نگاه اول یک منتقد تمام عیار است و خیلی نقدهای تندی دارد، می‎بینیم که بعدا درباره توسعه، علم، مدرن شدن و مدرنیزاسیون می‎نویسد. در گفت‎‏وگوهای بسیاری، به ایشان نقد شده است که چه طور این دو را کنار هم می‎گذارید. شما که منتقد مدرنیته هستید، چه طور در مورد توسعه می‎نویسید، چه طور می‎گویید باید علوم انسانی آن قدر قوی شود که بتوانیم کار اساسی انجام بدهیم؟ و ایشان بسیار خوب به این انتقادها جواب داده است. پاسخ ایشان جدا کردن دو سطح مساله است. در واقع می‎خواهد بگوید «مفهوم غرب‎زدگی» درست فهمیده نشده است که این نقدها به آن وارد می‌شود. در ادامه به این مساله می‌پردازیم.

فلسفه آغاز است یا پایان

عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه به این پارادوکس موجود در آرای داوری پرداخت و گفت: برای این‎که این موضوع روشن شود ‎که مفهوم غرب‎زدگی چه‎گونه در حال پدید آمدن است، در کجا و در چه فضایی در حال رخ دادن است، مقدمه‎ای لازم است. یکی از مسائل مهمی که تقریبا به صورت پنهان، چالش‎برانگیز بوده است، این سخن دکتر داوری بوده است که خیلی از شاگردان ایشان آن را قبول ندارند. این سخن دکتر داوری است که بیان داشتند؛ «اساس تمدن غربی و فرهنگ مدرن، فلسفه است» و همه چیز در غرب به فلسفه برمی‎گردد و اساس آن فلسفه است؛ تفکر مقابلی که وجود دارد، معتقد است خیر، در رنسانس، فلسفه کار خاصی انجام نداده است، و در واقع در صد سال اول اصلا فلسفه وجود نداشته است. تنها فیلسوفی که در آن دوران وجود دارد، کوزانوس است که در قرن ۱۵ در حال بیان چیزهایی است که اگر هم بشود از آن استفاده کرد و اسم آن را فلسفه گذاشت اما به آن توجهی نمی‎شود. اتفاقاتی که در رنسانس در حال رخ دادن است اقتصادی، اجتماعی است، و نیز در هنر و ادبیات است. و این ادامه می‎یابد تا دکارت که در قرن هفدهم است. یعنی حدود ۱۵۰ سال طول می‎کشد تا فلسفه پدید می‎آید. سوال این است، آیا فلسفه آغاز است یا پایان؟ کسانی که با دکتر داوری مخالف هستند، استدلال‎شان همان حرف هگل است؛ «جغد مینروا هنگام شب به پرواز درمی‎آید» یعنی فلسفه آخر از همه می‎آید. زمانی که دیگر روشنایی روز نیست و همه‎ی امور در آن نور خاکستری با هم یکسان شده‌اند، حالا می‎شود کار فلسفه کرد؛ یعنی پایان زندگی و پایان حرکت، آغاز کار فلسفه است. این محقق فلسفه بیان داشت؛ دکتر داوری در این‌باره نوشته است. به ویژه در کتاب‎های اخیرشان می‎توان این را دید. کتاب‎هایی که دکتر در این چند سال اخیر در حال چاپ است، بیش‎تر برای رفع همین مشکلات و نقدهاست. یعنی سعی دارد بیان کند که سوء برداشت شده است و حرف ایشان درست فهمیده نشده است. وی گفت: ایشان در کتاب‎های خود زیاد به این موضوع می‎پردازند که بالاخره فلسفه آغاز است یا پایان؟ این‎جا ذکر این نکته لازم است که آغاز بودن و انجام بودن فلسفه، به دو معناست و دکتر داوری هم قبول دارد که فلسفه در پایان می‎آید. اما آن چیزی که در آغاز است، فلسفه نیست. یک‌بار می‎گوییم فلسفه و به کار تخصصی فیلسوفان نگاه می‎کنیم، فلسفه به این معنا در آخر می‎آید؛ یعنی ساختن نظام‎های مفهومی، مفهوم‎سازی، آشکار کردن و روشن کردن فکر در یک ربط منطقی یا به زبان افلاطون، مشخص کردن دیالتیک مفاهیم (یعنی نسبت میان مفاهیم را مشخص کردن و رسیدن به نظام‎های مفهومی)؛ حال چه نظام بسته مثل هگل و چه نظام باز مثل خود افلاطون. رسیدن به نظام‎های مفهومی مشخص است که در پایان است. اما آن فلسفه‎ای که در آغاز است، گونه‎ای عقل است. یعنی صحبت از یک عقلانیتی است که این عقلانیت تا در انتها به شکل فلسفی صورت‌بندی نشود فهم نمی‌شود اما این عقلانیت است که از آغاز راهبری می‌کند.

مفاهیم «وجود» و «موجود» در فلسفه

طباطبایی ادامه داد؛ اساس این سخن در فکر هایدگر است، و در مفهوم بسیار واضح و آشکاری که هایدگر به نام تمایز هستی‌شناسانه دارد. تمایز هستی‌شناسانه یعنی این که فیلسوفان گرچه وظیفه‌شان پرسش از وجود است اما همواره از آن غفلت کرده‎اند و در پاسخ پرسش از وجود به موجود پرداخته‌اند. تاریخ فلسفه و تاریخ متافیزیک، تاریخ غفلت از وجود و پرداختن به موجود است. این در ادبیات فردید «نگاه وجودبین و موجودبین» می‎شود. وی معتقد است دو نوع نگاه داریم؛ نگاهی که وجودبین است و نگاهی که موجودبین و این دو در برابر هم قرار دارند. این مفهومی است که داوری در این‎جا می‎گوید یعنی یک عقلانیتی در آغاز وجود دارد که این عقلانیت آغاز تمدن غربی است. وی تاکید داشت؛ زمانی منظور ما از فلسفه، عقلانیت است که ارتباطی با رشته فلسفه و کار فیلسوف ندارد. و وقتی می‎گوییم فلسفه، دقیقا منظورمان کار تخصصی فیلسوف نیست. آن عقلانیتی که در ابتدا در اقتصاد، سیاست، هنر، ادبیات و در تمام اتفاقاتی که در سطح فرهنگ وجود دارند، ظهور پیدا می‎کند و نیز در انواع حکومت‎ها خود را نشان می‎دهد تنها در انتها است که خود را به شکل فلسفه نشان می‎دهد و به خودآگاهی می‎رسد و می‎فهمد که چه بوده است. بر اساس این تمایز است که می‎توانیم بگوییم این عقلانیتی که در دوران مدرن پدید آمده جدید است و منشاء همه‌ی اموری است که در این دوران ظهور می‌کند. در واقع اگر ما به موجود نگاه نکنیم، اگر موجودبین نباشیم، ذات‎انگار نخواهیم بود و جوهری به جهان نگاه نخواهیم کرد و در نتیجه برای پدیده‎ها و از جمله - مهم‎تر از همه - برای عقل معنای ثابتی در تمام قرون و اعصار قائل نخواهیم شد، آن طور که مثلا روشنگران در قرن هیجدهم به آن فکر می‎کردند و می‎گفتند عقل، عقل است و عقل ثابت است. این مفهوم شکست می‎خورد -البته در ابتدا در نیچه است، اوست که تفکر تاریخی را در برابر فلسفه متافیزیکی قرار می‎دهد. بنابراین این فهم ایجاد می‎شود که عقل نیز به تبع وجود، که اساس است و تاریخی است، تاریخی است. وقتی عقل تاریخی فهمیده می‎شود یعنی وجود ادواری دارد و در هر دوره‎ای یک نوع ظهوری دارد که ظهور این وجود در بنیادی‎ترین حالت آن، عقل است. محقق پژوهشگاه علوم انسانی ادامه داد؛ امروز با این سخنان شاید خیلی همدلی وجود نداشته باشد، اما من این‎جا تنها می‎خواهم بیان کنم که ریشه‎ی مفهوم غرب‎زدگی در کجاست. باور این است که اساس «وجود» است، و این بر اساس فکر هایدگر است. یعنی تمایز هستی‌شناسانه به ما می‎گوید که «وجود» از «موجود» جداست. وقتی موجود از وجود جداست، در نگاه موجودبین یک سری ویژگی‎هایی وجود دارد هم‌چون نگاه جوهری و ذات‌انگار غیرتاریخی که آن نیز نفی می‌شود. البته این موضوعات قابل نقد است، اما منظور ما در این‎جا، تنها بیان این است که پیش‎فرض‎های مفهوم غرب‎زدگی از کجا می‎آید. وی ادامه داد؛ همان طور که اشاره شد موجودبینی، تاریخی نیست بلکه وجود تاریخی است؛ وقتی وجود تاریخی است مهم‎ترین ظهور وجود عقلانیت است، پس عقلانیت نیز تاریخی می‎شود. یعنی ما عقل را دوره‌ها دارد. این طور نیست که یک عقل ثابت از آغاز تاریخ تا امروز بوده باشد. بر اساس این مقدمه است که  می‌توان ادعا کرد با پدید آمدن مدرنیته پس از رنسانس، عقلی جدید در حال آشکار شدن است؛ عقلی جدید اما نه در صورت فلسفه. به این معناست که اگر بگوییم فلسفه، آغاز است، یعنی آن عقلانیت آغاز است. دکتر داوری معتقد است ما در فلسفه اسلامی آن را فرق بین ادراک بسیط و ادراک مرکب، یا فرق بین عقل اجمالی و عقل تفصیلی می‎گوییم. فلسفه به معنی عقل اجمالی در آغاز است و به معنای عقل تفصیلی در پایان است، به معنی ادراک بسیط در آغاز است و به معنای ادراک مرکب در پایان است.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی