صفحه اصلی بازتاب جشن نامه میلاد هشت و پنج سالگی رضا داوری اردکانی/ 6
جشن نامه میلاد هشت و پنج سالگی رضا داوری اردکانی/ 6 مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
شنبه, 24 تیر 1396 ساعت 11:15

فیلسوف فرهنگ

حسین کلباسی اشتری: امروزه نزد غالب مردمواژه فرهنگ معنایی روشن و عینی داشته و حتی بعضا آن‌را بی نیاز از توضیح و تأمل می دانند. از این فراتر، واژگان مرکبی نظیر فرهنگ ترافیک، فرهنگ خرید، فرهنگ رانندگی و مانند آن نیز به سهولت به زبان ما راه یافته و چه بسا آزادانه و بدون وسواس با دیگر کلمات روزمره هم پیوند می خورد. صرف نظر از بی‌دقتی و سهل‌انگاری رایج در استعمال واژه فرهنگ و ترکیب و اتصال آن با امور ریز و درشت زندگی مان، شکی نیست که همگان بدین واژه توجه و علاقه دارند و گویی ناخواسته حرمت و اعتباری خاص برای آن قائل اند. آشکار است که وقتی جیزی بر سر زبانها می افتد ـ اعم از صورت سطحی یا عمیق آن ـ در هر حال نشانه آن است که آگاهانه یا ناآگاهانه توجهات را به خود برانگیخته و مورد اقبال واقع شده و اقبال به چیزی یا به سبب نیاز بدان است یا به سبب آن است که بر ما تسلط و غلبه یافته است.

 

به یاد دارم که از زمان کودکی و به اقتضای شغل پدر و برخی از اطرافیانم، واژه فرهنگ را مکرر می شنیدم و وقتی می دیدم آن هنگام که کسی خود را فرهنگی معرفی می کند، دیگران از عالم و عامی به دیده احترام به او می نگرند، احساسی مرکب از آرامش و معنا ـ و البته آمیخته با پرسش ـ به من دست می داد. در اینجا قصد توقف در واژه فرهنگ و بحث درباره ریشه و دلالتهای قدیم و جدید آن ندارم؛ گرچه آن را بسیار مهم و راهگشا و برای طرح درست موضوع مفید و با برکت می دانم. آنچه را در این مجال قصد کرده ام نسبت احتمالی میان فلسفه و فرهنگ و لاجرم معنای فیلسوف فرهنگ است؛ چیزی که در تفکر معاصر مقام ویژه ای را به خود اختصاص داده است.

در خلال بیش از سی سال اخیر که دانشجو و طلبه فلسفه بوده ام، بارها از خود پرسیده ام که مقصد و غایت فلسفه چیست و فیلسوف به راستی در نهایت چه چیزی را تحصیل می کند و در مقام عمل چه بروز و ظهوری از خود دارد؟ اکنون نیز بسیاری از دانشجویان و جوانان و حتی برخی از همکاران عزیز دانشگاهی که در دیگر علوم تبحر و تخصص دارند این سؤال را مطرح می‌کنند که در زمینه اوضاع و احوال زمانه و به ویژه در جهت اصلاح و بهبود امور عالم فلسفه چه نقشی دارد یا حتی می تواند داشته باشد و آیا اساسا بود و نبود فلسفه تأثیری در شرایط عینی و یا درک و فهم مردمان دارد یا خیر؟

پاسخ بدین سؤال چندان آسان نیست و شاید پاسخهای متداول خود موجب ابهامات مضاعف شود. استادان فلسفه به ما آموخته‌اند که کار فیلسوف نظر و تأمل استو لاجرم عمل و فعل نتیجه و دست کم فروغ بر آن است. متقدمان از فلاسفه، افلاطون و ارسطو و فارابی و ابن سینا، جملگی شأن فیلسوف را غور در عالم نظر دانسته اند و متأخران همانند صدرالمتألهین نیز همین معنا را تأکید کرده‌اند، اما اگر نظر و تأمل محض چیزی جز دریافت مبادی و شرایط امور و مناسب میان آنها و جستجوی امکانات آتی نیست، آنگاه قهرا نگاه فیلسوف به حال و اکنون نمی تواند محدود شود؛ زیرا هیچ چیز در این عالم بی ریشه و پیشینه نیست، همه چیز ولو اشیای ظاهرا بی‌جان در زمینه ای فراتر از خود با گذشته مناسبت می یابند، اما آنچه که گذشته ای دارد، آینده ای هم خواهد داشت و اساسا هیچ چیز ـ به ویژه شئون و امور انسانی ـ در خلأ و برهوت معنا نمی یابد.

کار اصلی فیلسوف ملاحظه امور است در آینه گذشته و آینده جنبه ای اعتباری و قراردادی می یابد و در حقیقت هر چیز به مثابه امری متصل و واحد در نسبت با زمان تلقی می شود. اگر چیزی در میان آدمیان وجود دارد که بیش از سایر چیزها با گذشته و آینده خود مناسبت می یابد، آن چیز مقوله فرهنگ است؛ یعنی همان چیز که باطن و ماهیت تمدن و حیات جمعی انسانها را شکل می دهد. نظر فلسفی به فرهنگ دست کم این ویژگی را دارد که امکانات آن در آینده ملاحظه می‌کند و از این جهت فرهنگ جنبه نامتناهی پیدا می یابد.

اتفاقا از زمره بزرگ‌ترین آفتهای حوزه فرهنگ نگاهی است که قابلیت‌ها و استعدادهای آن را در نمی‌یابد و اگر تلقی محدود و متناهی از فرهنگ وجود دارد از آن رو است که آن را پدیده ای ایستا و مکانیکی فرض کرده اند.

«فیلسوف فرهنگ»،تجلی دغدغه و حضور اهل نظر و معنا در حیاتی ترین شئون انسان است و حکایت از غایت قصوای متفکری است که مدینه فاضله را مدینه فرهنگ می‌داند و اگر به طرح فلسفی عالم می‌اندیشد، انعکاس آن را در تقویم و دوام فرهنگ می داند. شایستگی فیلسوف در نظر به فرهنگ یک امتیاز اعطایی و تشریفاتی به او نیست و فیلسوف از سر تفنن و استطراد به فرهنگ نمی نگرد، بلکه حتی آنجا که به سیاست وهنر و معیشت می پردازد، نظر به شرط و مبادی آن یعنی فرهنگ دارد. فیلسوف نه سیاستمدار است و نه متولی و مالک رسمی فرهنگ، بلکه در اندیشه موجودیت زنده ای است که نیاز به التفات و تذکر دارد و دیگران را تنها به مراقبت و بالندگی آن متذکر می شود.

استاد ما جناب آقای دکتر داوری از شمار فیلسوفانی اند که قریب به پنج دهه، فرهنگ و ساحتهای آن دغدغه اصلی ایشان بوده است و آنجا که به علم و سیاست و آموزش و مانند آن پرداخته اند، همواره به نسبت آنها با فرهنگ اندیشیده اند. اگر عالم امروز با پدیده غرب و فرهنگ مسلط آن مواجه است، باید پرسید که این پدیده و فرهنگ برآمده از کجا و در چه شرایطی تکوین یافته است و چون این پرسش از ماهیت و چیستی فرهنگ نیز پرسشی از جنس فلسفه است و لازمه آن تأملی فیلسوفانه است، اما از سر درد و نه از سر تفنن.

ایشان در جایی می نویسند: «فلسفه، یک تفنن نیست. چنان که گفتیم غرب به نظر بعضی از فیلسوفان اروپایی عین فلسفه است تا زمانی که تاریخ غربی آغاز نشده بود، تمدنها و تاریخ ها با فلسفه کاری نداشتند و شاید اگر معاصر دوران فلسفه بودند کم و بیش با آن تفنن کرده باشند، اما محور عالم کنونی، فلسفه است. ما می توانیم به طرق عادی اطلاعاتی در باب فرهنگها و وضع زندگی اقوام و مردمان مناطق عالم به دست آوریم، اما فهم این عالم و آنچه در آن می گذرد بدون رجوع به فلسفه میسر نیست و برای شناخت غرب رسوخ در فلسفه ضرورت دارد.»

در روزگار ما «نامه فرهنگ» برای بسیاری از استادان؛ محققان و دانشجویان نامی آشنا و البته توأم با احساس دریغ است. نشریه ای که به همت و نظارت استاد داوری در بیش از چهل شماره منتشر شد و از آن پس خوانندگان و مخاطبان خود را محروم ساخت. آنان که با افکار و آثار استاد داوری آشنا بودند و روح سخنان او را دریافته بودند می دانستند که درد و دغدغه اصلی ایشان در لابه‌لای صفحات و جملات و به ویژه سر مقاله های همیشه آموزندۀ نامه فرهنگ آشکار می شود و هنگامی که مطالب و مضامین آنرا می خواندی، گویی به خلوتی سرشار از فکر و ذکر و گشایش افقهای جدید رهنمون می شدی.

نگارنده قصد تعریف و مبالغه و عرض ارادت تکلف‌آمیز به محضر استاد داوری را ندارد و اساس دین و حق ایشان بر گردن من و شاگردانشان به لفظ در نمی آید، اما در روزگاری که اقبال توجه به محصولات و فرآوردهه های تکنیکی و نوشته ها و آثار تکنیک‌زده رو به تزاید است، غفلت از روح و جان زمانه و شرط حیات معنوی جامعه دردی است جانکاه و بیم آن می رود که در هجوم منشورات گوناگون و رنگارنگ روزمره، پیکر لطیف و حساس فرهنگ تباه شود.

التفات و اهتمام استاد داوری به فرهنگ از سر تفنن و تقلید نبوده است؛ او به اقتضای روح فلسفی خویش همه چیز را در پیوند با آغاز و مبادی شان می بیند و لاجرم ربط و نسبت‌ها را اتفاقی و تصادفی نمی داند. او به عالم و عالم داری معتقد است، یعنی آنچه که در حکم موطن و مجلای ماست و اصلا نزد ایشان همه چیز در نسبت با وجود لحاظ می شود، از این رو فرهنگ نیز حیاتی مستقل و مُنحاز از سایر شئون بشری تلقی نمی شود.

در عالم تکنیک زده ما، فرهنگ همانند سایر چیزها از مقدم و حیّز حقیقی خود خارج شده و به جای آنکه از مشرق دل و جان و اعماق معنوی بشر طلوع کند، به صورت صنعتی در آمده است که همانند کالا ساخته می شود و به قول برخی متفکران معاصر در غیاب روح اصیل خلاقیت و بالندگی، به شکل صنعت فرهنگ سازی جلوه کرده است.  این مصنوع بشری با طبع و فطرت او ناسازگار است و گرچه گاه و بیگاه و بر حسب نیاز و احساس زودگذر او را پاسخ می دهد، ولی عطش عمیق روحی او را سیراب نمی‌سازد. در جستجوی ساحت نامتناهی فرهنگ است که فیلسوف ریشه ها را می جوید و از مجاز و تلبیس و تصنع پرهیز می دهد و مخاطبان را به نوشیدن سرچشمه های روح دعوت می کند. استاد دکتر رضا داوری اردکانی در تذکر بدین ساحتهاست که دین بزرگ خود را بر گردن نسل حاضر دارند و از همین رو ادای آن تنها به گوش سپاری و همدلی با سخن ماندگارش میسر است. عمر بابرکتش مستدام باد.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی