صفحه اصلی گفتگو گفتگو با شماره صد و هفتاد و پنجم نشریه خردنامه همشهری. اردیبهشت و خرداد 1396
گفتگو با شماره صد و هفتاد و پنجم نشریه خردنامه همشهری. اردیبهشت و خرداد 1396 مشاهده در قالب PDF چاپ

1- در طول دوران حیات فلسفی خود به چه مسئله ای بیش از همه می اندیشیدید؟

در فلسفه مسائل به هم پیوسته اند و نمی توان همواره به یک مسئله خاص اندیشید. کانت که می پنداریم مسئله اصلیش «چه می دانیم؟» بوده است. دو پرسش دیگر را هم به چه می دانیم می افزاید: چه باید کرد و چه امیدی می توان داشت و بالاخره هر سه پرسش را در پرسش انسان چیست جمع می کند. در عصر کنونی و در فلسفه جدید انسان، این بی نهایت بزرگ و بی نهایت کوچک،امّ المسائل است. اما من که نمی توانم به فلسفه اسلامی و معارف الهی نظر نداشته باشم. با نظر به آثار اهل معرفت و با توجه به آنچه در تجدد روی داده است می خواسته ام بدانم که انسان چیست و از کجا آمده و علم و تکلیف را از کجا با خود آورده و در این غربت آباد چه می خواهد و چه می کند و چه می تواند بکند و بالاخره ما ایرانیان در کجای تاریخ ایستاده-ایم و چه آینده ای داریم.

 

2- در طول سالیان گذشته برای کدام یک از رهیافت هایتان در مقام دفاع برآمده اید؟

من همواره متذکر بوده ام که مسائل اساسی وجود و زندگی آدمی را با رجوع به عقل مشترک و فهم عادی نمی تواندرک و حل کرد. فلسفه سیر به فطرت ثانی است. این فطرت راه یافتن به مرحله دیگری از خرد است که با آن می توان پیوستگی و تناسب و وحدت را درک کرد. با این درک است که مراتب در علم و عمل حفظ و رعایت می شود ولی زمان ما مخصوصاً زمان خلط مراتب است نه حفظ مراتب و نشانه این خلط ورود اشخاص بی اطلاع در فلسفه و در همه امور و مسائل است. یعنی در زمان ما همه داعیه دار حلّ مشکلات سیاسی و اجتماعی و تربیتی و فرهنگیند. من می خواسته ام از حفظ و رعایت حدود دفاع کنم اما نمی-دانم در این کار تا چه اندازه توانایی و توفیق داشته ام.

 

3- مبتنی بر فهم فلسفی خود و مسئله شناسی که داشته اید چه طرحی برای جهان «آینده» متصور هستید؟

جهان کنونی با وجود پیشرفت های علمی و برخورداری از تکنولوژی اعجاب انگیز، راه روشنی پیش روی خود ندارد. از خرد راهگشا هم کمتر نشانی می توان یافت و اگر کسی بگوید وضع جهان هر روز پریشان تر و خطرناک تر می شود، سخنش را نمی توان رد کرد. من در همه جا نشانه های بی خردی را آشکار می بینم و اگر سیر زمان به همین منوال ادامه یابد نمی دانم بر سر جهان و آدمی چه خواهد آمد؟ آنچه می توان گفت اینست که اکنون در چشم انداز زمان آینده ای پدیدار نیست که بتوان به آن امید بست. پس باید دست دعا بلند کرد و گفت:

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود          از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

 

4- از این بی خردترین جهان و از اینجا که ایستاده ایم آیا ما امکان درانداختن طرحی نو در «آینده» را خواهیم داشت؟

از رحمت و هدایت الهی و فرا رسیدن فکر و ذکر نباید مأیوس شد به انسان، این آیینه تمام نمای خلقت و به تقدیر او نیز بدبین نباید بود. همیشه این امکان هست که خلوت نشینی چراغی برافروزد و گشایشی پدید آید. کار آدمی اگر به مو هم برسد، امید هست که رشته نگسلد و اگر غیر از این باشد آدمی دیگر آدمی نیست زیرا حقیقت وجود او در همین پیوند و بستگی است.البته درانداختن طرح های خیالیو دعوی ساختن آینده ای که راهش را نمی شناسیم و صرفاً در آرزوی آنیم ربطی به زمان و تاریخ ندارد بلکه پناه بردن به غفلت و مشغولیت فکری است که با آن اکنون تهی تکرار می شود.

 

5- آخرین رهیافت شما از «توسعه» چیست و چرا نسبت به جایگزینی برای «توسعه» مأیوسانه سخن می گویید؟

چه خوب پرسشی پیش آوردید. اول بگویم که من توسعه را یک ضرورت می دانم و راه دیگری جز آن نمی-شناسم البته مأیوس هم نیستم و همیشه منتظر بوده ام که راهی نو گشوده و طرح عالم دیگری درافکنده شود ولی تا زمانی که طرح دیگری نیست می گویم از توسعه به معنی کنونی آن نمی توان و نباید منصرف شد. (تجدد مطلق نیست اما به صرف مخالفت با آن آینده  دیگری رو نمی کند و تحقق نمی یابد. تجدد تنها جهانی است که با طرح بشری ساخته شده و صورت تمدنی و اجتماعیشمسبوق به تاریخ سیصدساله هنر و فلسفه و فرهنگ و علم است یعنی سیصدسال طول کشیده است تا درخت رنسانس ثمر داده و سیاست و اقتصاد و تکنولوژی جدید به وجود آمده است.بقیه جهان هم از این صورت تمدن تقلید کرده اند. شما که سخن مرا در مورد آینده ای ورای توسعه مأیوسانه می دانید،آیا طرحی به نظرتان می رسدیا می شناسید که به جای توسعه به آن رو کنیم؟ شاید نظرتان اینست که توسعه امری متعلق به تاریخ تجدد است و تاریخ تجدد تا ابد دوام ندارد. اگر چنین می پندارید من هم با شما موافقم ولی اکنون تجدد عالمگیر است و چون سراسر جهان را در احاطه خود دارد،اگر باید از آن خارج شد، راه بیرونشد ناگزیر از درون آن می گذرد یعنی این راه را در درون غرب باید گشودبه عبارت دیگر چون تجدد همه جایی شده است آن را دور نمی توان زد. پس من امکان تحقق شیوه دیگری از زندگی را انکار نمی کنم اما به صرف اینکه چیزی که نمی دانیم چیست امتناع عقلی ندارد و در قلمرو امکان خاص است نمی توان به آن دل بست زیرا جز ذات باریتعالی همه چیز ممکن است مگر آنکه مراد از امکان، امکان عام باشد که اگر چنین است باید شرایط آن معین باشد یعنی مثلاً کسی اگر از وضعی ورای توسعهمی گوید باید طرحی در نظر داشته باشد. که در آن امکانهای عمل و زندگی در قیاس با تلقی ها و ارزش های جهان متجدد و متجددمآب متفاوت باشد.

 

6- مبتنی بر نظر به «آینده»، چقدر بازخوانی «گذشته» موضوعیت پیدا می کند؟ و این بازخوانی گذشته معطوف به آینده پژوهی چه الزاماتی خواهد داشت؟ آیا بازگشت شما به میراث فلسفه اسلامی در سالیان اخیر نیز به همین سبب بوده است؟

مردمان از زمان و گذشته و آینده و اکنون تلقی های متفاوت دارند. به نظر من اکنون لحظه ای میان گذشته و آینده و گذشته ای که در آینده نابود شود، نیست. اکنون جمع گذشته و آینده است یا بهتر بگویم تمام گذشته در آن جمع شده و آمادهمبدل شدن به آینده است. به این جهت اگر گذشته نداشته باشیم، اکنون و آینده هم نداریم ولی گذشته داشتن ضرورتاً به معنی داشتن پیشینه ای سراسر علم و هنر و تفکر و فرهنگ نیست بلکه تذکربه آغاز راه یا وضعی است که با درک امکان های اکنون و آینده  نسبتی دارد. گاهی اقوامی که گذشته-های تاریخی طولانیدارند گرچه از گذشته زیاد می گویند جانشان با گذشته نسبت ندارد مردمی هم که پشت سرشان تاریخ برزگی نمی بینند شاید با خودآگاهی به این فقر، همتی در خود بیابند که راه های سخت را بپیمایند مختصر اینکه آینده  اگر آینده موهوم و ساختگی باشد با یاد گذشته ملازمه ندارد آینده و گذشته به هم بسته اند؟بستگی به آینده و گذشته هم در تناسب با یکدیگر قرار دارند. اکنون آینده بسیاری از مردم مناطق جهان تکرار گذشته جهان توسعه یافته است. این مردمان ناگزیر گذشته را امری که صرفاً در کتاب ها و خاطره ها ثبت و ضبط شده است، می دانند. اما اگر مردمی هستند که به استقبال آینده می روند و افق روشنی فراروی خود دارند، درک گذشته ضامن وحدت و همبستگی و پشتوانه آنها می شود.اشاره ای هم به فلسفه اسلامی کرده اید درست نیست که بگویم به فلسفه اسلامی بازگشته ام و اگر در جایی گفته ام مراد این بوده است که چند سالی کمتر به آثار فیلسوفان اسلامی مراجعه می کرده ام ولی تعلق خاطرم به فلسفه اسلامی همانست که پنجاه سال پیش بود.

 

7- میراث فکری شرق چقدر در رنسانس غرب مؤثر بود و آیا میراث فکری غرب این امکان را برای تحول شرق فراهم خواهد آورد؟

قرون وسطی از فلسفه و کلام و طب و نجوم جهان اسلام بهره های بسیار بردحتی تعالیم ابن رشد اندلسی در اندیشه رنسانس و در گشایش جهان جدید بی اثر نبود اما رنسانس با رجوع به ابن سینا و غزالی آغاز نشد بلکه رنسانسی ها چون نظر به آینده داشتند به کلّگذشته توجه خاص کردند و از گذشته علم و فلسفه و فرهنگ ما نیز بسیار چیزها آموختند. این هنر آنها بود که داشته و نداشته به دستور پیامبر گرامی ما عمل کردند و علم را در هر جا که بود آموختنند. ما هم از آنها بسیار آموخته ایم و می توانیم بیاموزیم. من اگر در نوشته های خود از دینی که اروپا به جهان اسلام و علم و فرهنگ آن دارد کمتر گفته ام و از این حیث گاهی ملامت شده ام وجهش اینست که تاریخ را تاریخ میراث خواری و بازار داد و ستد و مطالبه و تسویه طلبکاری ها و بدهکاری ها نمی دانم. از دویست سال پیش همه جهان، علم و سیاست و فرهنگ و حتی شیوه زندگی و گاهی جزئیات رفتار و عمل را دانسته و ندانسته از اروپا فراگرفته است و همچنان هم بیش از پیش فرامی گیرد. درست است که علم و تکنولوژی جهانی است. غرب هم همین رأی و نظر را می آموزد الّا اینکه می گوید جهان کنونی را ما ساخته ایم. جهان کنونی یکسره تجدد را پذیرفته و به درجات متجدد و متجددمآب شده است. اکنون هیچ قوم و سرزمینی نیست که از تجدد برکنار مانده باشد. به این جهت اگر اراده ای برای خروج از جهان غالب پدید آید و آینده دیگری در تقدیر آدمی باشد راهش از درون تجدد و غرب متجدد می گذرد یعنی حاشیه ها و کناره-های تجدد راه برونشد ندارد و اگر راهی باشد، بی رجوع به آنچه در تاریخ غربی گذشته است گشوده نمی شود.

 

8- امروز در جایی که ایستاده اید، برای نسل های پیش رو توجه به چه روش تفکر و کدام یک از سنت-های فکری را بیشتر از باقی توصیه می کنید؟

پرسش مهمی است. شاید شما نظرتان اینست که به چه اسوه هایی در گذشته برای سیر در راه آینده باید نظر داشت ولی ممکن است کسانی بپندارند که شما می گویید مصالح و اجزاء تاریخ آینده را چگونه از میان چیزهایی که در گذشته موجود بوده یاهم اکنون موجود است و می شناسیم انتخاب کنیم. آنها می توانند بگویند که مصالح بنای آینده هم در آینده و در طی راه معیّن می شود و اگر چیزی نیز از گذشته باید حفظ شود صورت تازه پیدا می کند و شاید جایش هم تغییر کند. بنابراین گفتهراه آینده از پیش معلوم نیست و گرچه با تذکر نسبت به گذشته گشوده می شود به صرف مطالعه در سنت های فکری نمی توان آن را یافت. بلکه باید قدم در راه گذاشت و آن را هموار کرد و پیمود البته هیچ راهی بی مقصد نیست و تا مقصد نباشد راه گشوده نمی شود. این مقصد را باید یافت.مردمی که می خواهند به آینده رو کنند اول باید بدانند کجا ایستاده اند و به کدام تاریخ (و نه صرفاً کجای مکانی و کدام زمان مکانیکی) تعلق دارند و در کدام عهد تاریخی به سر می-برند. به نظر من عهد تاریخی عهد با حقیقت است. حتی در پیش آمد تجدد که عهدش عهد و پیمان بشر با خود بود، حقیقت به عنوان ضامن و ناظر حضور داشت تاریخ، تاریخ تحقق امیال و سوداها و رؤیاهای اشخاص وگروه ها و اقوام نیست و و آن را مثل یک بنا با مصالح آماده نمی سازند بلکه با تحول در جان مردمان ساخته می شود. تفکر و مآثر گذشته مصالح و ابزار بنای تاریخ آینده نیست بلکه مایه قوّت روح روندگان راه و سازندگان است یعنی مردمان به آنها نیاز دارند تا جان هایشان مهیای سفر و قدم نهادن در راه شود. اما قبل از همه چیز باید به رفتن و به راه و مقصد اعتقاد و امید داشت. مسلماً چیزی از اکنون و گذشته در تاریخ آینده باقی خواهد ماند اما آینده اگر آینده است، تکرار گذشته نیست و با تعلق به گذشته ساخته نمی-شود.اگر ما نیازمند رجوع به گذشته ایم. از آن روست که اقتضای آینده همین رجوع است چنانکه توجه به تاریخ نیز مقتضی رویکرد به آینده و نشانه این رویکرد است و غفلت از آن با بی اعتنایی به آینده ملازمت دارد ما باید بهتر از پیش کلمات اولیاء دین و آثار بزرگانی چون شیخ مفید و فارابی و فردوسی و ابن سینا و غزالی و سهروردی و سعدی و مولانا جلال الدین بلخی و حافظ و ملاصدرا و دیگر بزرگان گذشته را بخوانیم اما بدانیم که آنها به مسائل اکنون ما نیندیشیده اند و راه حلی برای آنها پیشنهاد نکرده اند. ما از آنها یاد نمی گیریم که چه پاسخی به پرسش های امروز بدهیم بلکه می توانیم از آنها رسم و راه تفکر بیاموزیم و یاد بگیریم که چگونه مسائل را بیابیم و طرح و حل کنیم.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی