صفحه اصلی سخنرانی سخنرانی در نشست نقد و بررسی کتاب «پایان تئولوژی» نوشته بیژن عبدالکریمی
سخنرانی در نشست نقد و بررسی کتاب «پایان تئولوژی» نوشته بیژن عبدالکریمی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

جهان امروز بی خردترین جهان های همه تاریخ هاست

وقتی که وی به تئولوژی می پردازد باید همراه لفظ باشید تا بفهمید مراد از تئولوژی چیست وگرنه اینگونه برداشت می شود که نویسنده با خداشناسی مخالف است، در صورتی که عبدالکریمی با خداشناسی مخالف نیست. اما اگر این خداشناسی را در شعر و عرفان فارسی ببرید. خدادانی در مقابل خداخوانی می شود. نه اینکه خدای نکرده خدای دانی عیب باشد. شاید اولین کسی که به تئولوژی می پردازد، ارسطو در کتاب مابعدالطبیعه است. او در این کتاب چند جمله دارد. می گوید: تئولوژی تاج فلسفه اولی است. او نه مابعد الطبیعه می گفته و نه امور عامه. او فلسفه اولی می گفته است.

تاج فلسفه اولی آن چیزی است که فیلسوفان ما به نام الهیات به معنای خاص درباره آن فکر کرده اند. ارسطو آنچه را درباره عرض، جوهر و ... نوشته است الهیات نمی نامد. الهیات را به معنای خداشناسی گرفته است. اخلاف ارسطو هستند که الهیات به معنای اخص را تدوین می کنند که به نظرم قوام این الهیات حتی در پروکلوس نیست بلکه در فلسفه اسلامی هم وجود دارد.

به نظر نمی شود گفت فلسفه اسلامی با فلسفه یونانی پیوند ندارد. اما فلسفه اسلامی را چنان تعریف می کنند که به کلی از ماهیت ارسطویی دور می شود و ماهیت را چنان تعریف می کنند که خالق جاعل را در تعریف ماهیت فرض می گیرد. اصلا قوام تعریف ماهیت در فلسفه اسلامی به فکر جاعل این خداست. این خداست که به موجودات وجود می دهد. هیچ چیز وجود ندارد و نداشته است. اما فلسفه اسلامی یک طرح به کلی متفاوتی با فلسفه یونانی دارد و قسمت اعظم آن الهیات به معنای اخص است. در الهیات به معنای اعم هم شما چهار علیت می بینید. ارسطو چهار علت صوری، مادی، فاعلی و غائی را ذکر کرده است. وقتی از علیت بحث می شود از زمان فارابی که به جلوتر می آییم علیت میگوید، و نه پروای غایت دارد و نه پروای صورت و مادی دارد. علت فاعلی است مگر بگوید در اینجا علت صوری است.

به تعبیر یاسپرس نزاع دوستانه در فلسفه لازم است و اساسا نزاع عاشقانه لازمه فلسفه است. البته باید گفت این در واقع یک نوع دیالوگ است که در آن هر دو طرف می کوشند که همدیگر بفهمند. تئولوژی با لحنی که آقای دکتر پورحسن از آن دفاع می کند و با لحنی که نویسنده کتاب درباره آن حکم می کند، در واقع با کیرکگور شروع می‌شود. هر چند تفکیک خدادانی و خداخوانی در فلسفه غربی در عرفان ما هم بوده است. کیرکگور از جمله حرف های مهم ساده ای که می زند این است که خیلی به درس معتقد نیست. هر چند ما قبول نمی کنیم که کسی با درس موافق نباشد. او می گوید از معلم خوشم نمی آید. برای اینکه این حرف مرا هم به کلاس می برد و به درس تبدیل می کند. اما آیا او واقعا با درس مخالف بوده است؟

علم دو علم است؛ علم مطبوع وعلم مسموع. علم مطبوع اگر نباشد علم مسموع سود نمی دهد. کیرکگور با نظر به اینکه این دو دارند از هم جدا می شوند، می گوید اگر اینها از هم جدا شوند سود ندارد و علم نیست. در واقع ما می آموزیم که علم، علم مطبوع است. خطر این است که معتقد باشیم که این تمام علم است. به هر حال کتابی که درباره پایان تئولوژی نوشته می‌شود به نظرم مقاله تفکر آن باید مقاله ممتاز باشد. البته مقاله تفکر و امر احاطه کننده مقاله ممتازی است. کیرکگور می گوید این تئولوژی که درس می دهند و تکرار می کنند را نمی خواهم. هر چند او را تکفیر هم کردند. در واقع حق با او است. اگر خدادانی از خداخوانی جدا بشود خطرناک هم می تواند باشد. اما اگر به هم مرتبط باشند این به آن می تواند راه داشته باشد و آن هم به این مدد برساند.

اما منظور از پایان تئولوژی چیست؟ آیا به معنی این است که چیزی پایان یافته که دیگر آینده ای ندارد. یعنی دیگر جایی برای بودن و ماندن ندارد. اما باید بگویم که حتی در این صورت تئولوژی به عنوان یک مبحث باز هم خوانده خواهد شد. اما مطلب این است که آینده این جهان به کجا خواهد رفت. آیا با آموزش و به صرف آن می توان این جهان را از سراشیبی ای که به سمت نهیلیسم در پیش گرفته است، بازداشت؟ آیا آموزش تئولوژی می تواند ما را از این گرداب نهیلیسم که همه جهان را فرا گرفته و همه جهان را به خطر انداخته و جهان را  مبتلا به بی خردی کرده است نجات دهد؟ به نظرم جهان امروز بی خردترین جهان های همه تاریخ هاست. آیا می تواند جلوی خطری که آشکارا دارد رخ می دهد را بگیرد؟ آن موقع به تفکر و امر احاطه کننده می روند.

چون فکر، در پیوند با امر احاطه کننده است، اگر این پیوند قطع شود فاجعه رخ می دهد. ما در فکر رسمی خودمان اینگونه فکر می کنیم که علم باشد مهم نیست که چه چیزی هست یا نیست. ما هیچ علمی را غایت نمی دانیم. ما دراین کشور دو علم داریم و همه کارها را به آن دوعلم واگذار می کنیم. در این صورت ارتباط با امر احاط کننده قطع می شود. این امر احاطه کننده است که مدد می کند و رب ناس را با جان ناس ارتباط می دهد و اگر این ارتباط نباشد بشر تفکر نمی کند. تفکر در نسبت با امر احاطه کننده معنا پیدا می کند و مراد نویسنده این نیست که اینها از هم جدا هستند، بلکه نسبت اینها نسبت اشراقیه است. یعنی از هم جدا نیستند. همانطور که نیچه می گوید اراده به قدرت، قدرت و اراده معنا یکی هستند و دو چیز نیستند بلکه یک چیز هستند.

استدعا می کنم که گفتگوی میان فلسفه قاره ای و فلسفه تحلیلی را که در کتاب آمده است به صورت یک کتاب مستقل در بیاورند. البته فلسفه قاره ای یعنی فلسفه تاریخی قاره اروپا، اما فلسفه تحلیلی ربطی به تاریخ ندارد. فلسفه تحلیلی دیگر زمان ندارد. مثلا کانت فیلسوف قرن ۱۸ است. امروز هم اگر کسی کانتی باشد مانعی ندارد اما علمش علم آموزشی است. علم کتابهای کانت آموزشی نیست بلکه کانت آموزگار تفکر است و همه کسانی که بعد از او آمده اند از او چیز یاد گرفته اند. این دو تا جایگاه و نسبتشان اگر در کشور ما معلوم بشود قدرشان هم معلوم می‌شود.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی