صفحه اصلی سخنرانی سخنرانی در همایش فلسفه در جهان عاری از فلسفه
سخنرانی در همایش فلسفه در جهان عاری از فلسفه مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

بدون تفکر نظم و عقل و صلاح وجود ندارد

فلسفه یا به طور کلی تفکر لازمه اعتدال و نظم و درست زندگی کردن است. یعنی بدون تفکر نظم و عقل و صلاح و سلامت وجود ندارد. اینکه در دوران جدید میان علم و فلسفه و اخلاق و سیاست جدایی افتاده است امری است که متفکران باید در باب آن تأمل کنند. البته گرفتاری-هایی از این قبیل همواره بوده است زیرا ما محدودیم و اقتضای محدودیت افتادن در بند تعارض ها و تضادها است. نکته ای که باید به آن توجه شود این است که عقل همواره و در همه دوران ها به یک معنی نبوده است. آنچه اکنون و در زمان ما نام خرد و عقل دارد بیشتر همان نظم و هماهنگی است که در نظم اداری و رفتار و گفتار عمومی وجود دارد و وقتی به علم و فهم می آییم عقل، بیشتر با هوش اشتباه می شود. هوش یک امر بیولوژیک و ژنتیک است اما عقل امر عمومی است.

 

حتی عقل دوران جدید هم با اینکه زمینی و بشری است شخصی و خصوصی نیست. ولی به هر حال عقل راهبر مردمان است و هرچند که عقل جدید با عقل متقدمان تفاوت دارد جهان جدید هم با فلسفه پدید آمده و تا این اواخر نیز فلسفه آن را راه می برده است و نکته مهم اینکه عقل هرچه باشد همه کسانی که با آن نسبت دارند و آن را آزموده اند و می آزمایند درک کم و بیش مشترک از آن پیدا می کنند یا لااقل منشأئیت اثر و اهمیتش را درک میکنند. فردوسی بزرگ هم دریافته بود که جهان، بی خرد دوام نمی آورد. او خرد و خردمندی را مایه دانایی و توانایی می دانست:

 

از آن روز دشمن به ما چیره شد     که ما را روان و خرد تیره شد

نکته دومی که می خواهم بگویم در باب نسبت ایران و فلسفه است. می دانیم که فلسفه اختصاص به هیچ کشور و ملتی ندارد و آن را به هیچ جا منسوب نمیتوان کرد. اگر معمولاً گفته می شود که فلسفه یونانی است مراد این نیست که فلسفه خاص سرزمین و قوم یونان است بلکه آن را امری پدید آمده در تاریخ یونان می دانند. به عبارت دیگر تعلق فلسفه به یونان تعلق تاریخی است. در مورد فلسفه عربی و اسلامی و ایرانی و مسیحی چه بگوییم؟ عنوان فلسفه عربی و اسلامی را شرقشناسان مورخ فلسفه به فلسفه دوره اسلامی داده اند. فلسفه ایرانی هم که در دهه های اخیر پدید آمده ظاهراً در تقابل با فلسفه عربی پدید آمده باشد. ولی به هرحال همه این صفت ها و نسبت ها از روی مسامحه است. زیرا فلسفه بحث عقلی است و عقل گرچه تاریخی است با قومیت و جغرافیا نسبت ندارد. معهذا اگر بخواهیم به فلسفه خودمان صفتی بدهیم و فلسفه ایرانی و عربی را با هم قیاس کنیم فلسفه عربی به کلی بی-معنی است زیرا در عالم عربی جز در دوره کوتاهی در مغرب اسلامی فلسفه ای وجود نداشته است. اهل تونس و مراکش و ... هم که عرب نبوده اند بلکه زبانشان عربی شده است. اما فلسفه ایرانی که گفته می شود مراد فلسفه ای است که در ایران (به عنوان یک تعین تاریخی که در منطقه ای به وسعت سرزمین میان سند و مدیترانه و سیحون و اروند صورت گرفته است) پدید آمده است. ما کمتر توجه میکنیم که در جهان قدیم هیچ مردمی در بیرون از اروپا به فلسفه یونانی توجه نکردند و ایرانیان بودند که از فلسفه یونانی (و البته از علم و حکمت اقوام دیگر) استقبال کردند. اگر این استقبال جواز و توجیهی برای ایرانی دانستن فلسفه نباشد، عربی خواندن آن را منتفی میسازد. از جمله کسانی که در دهه های اخیر به این اختلاف توجه کرده، استاد مراکشی فلسفه دکتر محمد عابدالجابری است. او که خوشبختانه در پایان عمر رأی خود را تعدیل کرده است در بعضی آثار خود اصرار دارد که فیلسوفان شرق عالم اسلام (ایرانیان) فلسفه را با ایدئولوژی آمیخته و آن را در خدمت ایران قرار داده اند. فیلسوف اگر با قصد خاص و به حکم مصلحت بینی حکمی بدهد حکمش فلسفی نیست و باقی و پایدار نمی ماند. ابن سینا و سهروردی درست است که به ایران تعلق داشتهاند و بعضی آثارشان را به زبان فارسی نوشتهاند اما مأموران سیاست و حتی طراحان ایدئولوژی نبوده اند (زیرا در زمان آنان چیزی به نام ایدئولوژی وجود نداشته و زمینه ای هم برای به وجود آمدنش نبوده است). اگر دکتر جابری به همین اکتفا میکرد که سخن ابن رشد را تکرار کند و با فیلسوفان از بابت وارد کردن اعتقادات دینی در فلسفه به بحث بپردازد بر او بأسی نبود. این استاد مراکشی با استناد به قول کریستیان ژامبه (از استادان معاصر فلسفه در فرانسه و شاگرد هانری کربن) کربن را هم ملامت کرده است که برای علاج بحران غرب به فلسفه سهروردی رجوع کرده و کشف عالم خیال در فلسفه سهروردی را دارویی برای درمان بحران فکر اروپایی دانسته است. کربن در پی هوسرل و ژیلسن و ماسینیون و هیدگر آمده بود و مخصوصاً امیدی به آینده فلسفه اروپایی نداشت. با این همه نمی توان او را ملامت کرد که چرا به سهروردی و ملاصدرا رو کرده و نشانی از روح ایرانی را در فلسفه آنان دیده است. او هم مثل هر فیلسوف دیگری به آثار بعضی فلاسفه علاقه بیشتری پیدا کرده و آنها را آموخته و آموخته هایش را گفته و نوشته و به دیگران تعلیم کرده است. اگر بتوان ابن رشد را مثال فیلسوف دانست و او را در این زمان، آموزگار دوران ها قرار داد چرا کربن حق نداشته است که ابن سینا و سهروردی و ملاصدرا را آموزگار بداند. از این حرف ها که بگذریم باید به فکر فلسفه باشیم. این نزاع ها اگر ما را به وضع خود متذکر سازد غنیمت است اما اشتغال دائم به آنها شاید نشانه پریشانی خاطر باشد. ما و همه مردم جهان باید بیندیشیم که چه پیش آمده است و در چه عالمی هستیم و عالم به کجا می رود و چه دارد پیش می آید و اگر می توانیم جهان خویش را نقد کنیم وگرنه دیگران و به خصوص گذشتگان را ملامت کردن و تقصیرها و قصورها را از آنان دانستن، مناسبتی با تفکر ندارد.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی