صفحه اصلی گفتگو گفتگو با شماره چهل و چهارم ماهنامه مهرنامه. آبان 1394
گفتگو با شماره چهل و چهارم ماهنامه مهرنامه. آبان 1394 مشاهده در قالب PDF چاپ

سه راه رفته یک پرسش بی جواب

*جنابعالی درباره چهره هایی نظیر مرحوم فردید بسیار سخن گفته اید. اما درباره شخصیت هایی نظیر مرحوم شریعتی کمتر سخن گفته اید. رابطه شما با دکتر علی شریعتی از کجا آغاز شد و تا به کجا ادامه داشت؟ نظر شما درباره نظام فکری شریعتی و هدف پروژه ای که با سخنرانی های تهییج کننده و مقالات آتشین تاریخی دنبال می کرد چیست؟

قبل از آشنایی نزدیک با دکتر شریعتی من بعضی از نوشته های او را خوانده بودم، اما وقتی از پاریس آمد مدتی در اداره مطالعات و برنامه های وزارت آموزش و پرورش همکار شدیم. در آنجا بود که از نزدیک او را شناختم و یکی دو بار هم از طرف سازمانمان در جلسات برنامه ریزی آموزش در سازمان برنامه  شرکت کردیم. از آن زمان خوش سخنی و طنزگویی و سلامت طبع و حدّت ذهن و فهم تاریخی او را می ستودم. البته در ابتدا فکر می کردم که او بیشتر یک مورخ ادیب باشد اما به زودی دریافتم که می خواهد مجدّد یک نهضت دینی باشد و دیدیم که در کار خود تا حدی موفق و اثرگذار بود.

*آیا جنابعالی با مرحوم شریعتی دچار اختلاف مواضع نیز بودید؟

راه ما متفاوت بود. دکتر شریعتی بیشتر به تاریخ اسلام و سیاست اسلامی می اندیشید و من به فلسفه مشغول بودم. البته چنانکه می دانید در فلسفه هم اهل تعصّب نیستم، ولی وقتی دکتر شریعتی در مورد فلسفه و فیلسوفان حکم سخت می کرد نمی دانستم این حرف ها در مجموعه آرائش چه جایی دارد. به این جهت در ساعات خوشی که با هم داشتیم کمتر از فلسفه و بیشتر از اوضاع اجتماعی و فرهنگی و از تاریخ و ادب حرف می زدیم. یکبار هم سوءتفاهمی پیش آمد که گمان می کنم خیلی زود رفع شد. من به پیشنهاد دکتر ساعدی مقاله ای برای مجله نقد کتاب درباره رساله کوچک «فی النقد و الادب» ترجمه دکتر شریعتی نوشتم و آن را یک نوشته دایره المعارفی خواندم. اما مقدمه مترجم را تحسین کردم و در حد یک مقاله تحقیقی دانستم. چنانکه بعدها آقای خرسند به من گفتند به دکتر شریعتی گفته بودند که من در مقاله ای کتاب «فی النقد و الادب» را بی ارزش خوانده و مقدمه آن را ترجمه دانسته ام.

دکتر شریعتی نامه ای تند به ناشر نوشت، زیرا پنداشته بود که در نقد کتاب مخالفت با او را می خواسته اند. مدتی بعد که من به مشهد رفتم قضیه برای ایشان کاملاً روشن شده بود. این هم که اخیراً از ایشان نقل شده است که من بخشی از کتاب کویر را ترجمه دانسته ام، ظاهراً اشتباه حافظه شخص خاطره گو است. شاید دکتر شریعتی حکایت کرده باشد که آمدند و به من گفتند که داوری مقدمه کتاب فی النقد و الادب را ترجمه دانسته است. آنها درنیافته بودند که مقایسه یک نوشته از حیث مضمون و و ربط با نوشته های نویسندگان اروپایی به معنی آن نیست که ترجمه باشد.

حدس می زنم که از گفته ایشان همان قسمت اول در یاد و خاطره راوی مانده باشد و گمان نمی کنم دکتر شریعتی هیچ تکدّر خاطری از من داشته است. در آن ایام ما هر دو کم و بیش هم افق بودیم و یک مقصد را می جستیم شاید در راهجویی با هم اختلاف داشتیم.

*اگر شریعتی زنده بود، هم اینک هم سن شما بود. در طول مدت چهار دهه ای که از مرگ او و از تداوم پژوهش و تفکر و تحصیل جنابعالی می گذرد، چه تغییراتی در تصور و تصدیق شما از تفکر شریعتی به وجود آمده است؟

نظر من درباره دکتر شریعتی تغییر نکرده است البته گاهی از خود می پرسم اگر او (که خیلی زود از میان ما رفت و اگر مانده بود مسلماً آثار مهم دیگری پدید می آورد) اکنون در میان ما بود چگونه فکر می کرد به این پرسش پاسخ های بسیار می توان داد. اما هیچ پاسخی را پاسخ درست نمی توان دانست زیرا این قبیل پرسش ها پاسخ ندارد.

*شما هم سن سید حسین نصر نیز هستید، هر چند که دیرتر از او وارد دانشگاه شدید و به همین سبب نصر یکی از اساتید حاضر در جلسه دفاع تز دکتری شما بود. بر خلاف شما که موضع صریحی درباره شریعتی نگرفتید، نصر موضع سخت و تندی بر علیه شریعتی و سخنرانی هایش در حسینیه ارشاد گرفته است. منشا این موضع سخت نصر بر علیه شریعتی را چگونه ارزیابی می کنید؟

وقتی آقای دکتر نصر به ایران آمدند من مشغول نوشتن رساله دکتری بودم و کارم را تقریباً به پایان رسانده بودم آقای دکتر نصر بعضی کتاب های فارابی را که به تازگی شناخته و منتشر شده بود، کریمانه در اختیار من گذاشتند و از آنها بهره بردم. اما اختلاف دکتر نصر با دکتر شریعتی به تلقی آنها از دین بازمی گردد. دکتر نصر از جوانی دلبسته سنن و مآثر دینی بود و جهان را در سایه قدس و امر قدسی می خواست. اما دکتر شریعتی نگاه سیاسی و اجتماعی به دین داشت. دکتر نصر اکنون هم مدرنیته بدون ترادیسیون و غافل از سنت را دوست نمی دارد. اما دکتر شریعتی فکر می کرد که دین باید راه ما را به بعضی منزل های مدرنیته بگشاید.

*اگر رژیم پیش از انقلاب اسلامی را به عنوان یک مبنا در نظر بگیریم، نصر یکی از نزدیکان به این مبنا و شریعتی یکی از بعیدترین شخصیت ها به این مبنا است. هر چند نمی توان به این سادگی ها حکم داد و از کنار آن گذشت. نصر امروزه مدعی است جهت ترویج شعائر ایرانی و اوامر اسلامی به قدرت نزدیک شده است و امروزه برخی ها معتقدند نمی توان دوری شریعتی از قدرت را به مثابه دشمنی ستیزه جویانه شریعتی با رژیم یکی دانست. شما که در دهه 50 هم در محیط دانشگاه حضور داشتید و هم از وضع روشنفکری ایرانی مطلع بودید، چگونه درباره این دو می اندیشیدید و امروزه چگونه به آن ماجرا می نگرید؟

پرسش دشواری است. برای من مشکل است که اشخاص را به مواضع سیاسی آنها تحویل کنم، ولی مسلم است که آراء و افکار دکتر نصر مانع همکاریش با حکومت نمی شد. ولی دکتر شریعتی با افکاری که داشت نسبتی با قدرت حاکم و غالب نمی توانست داشته باشد. من هرگز درباره اشخاص با نظر به موضع و مقام سیاسی شان حکم نکرده ام و به این جهت هر دو در نظر من جایگاه خاص خودشان را دارند.

 

استاد مطهری چون فیلسوف بود با دکتر نصر قرابت فکری بیشتر داشت، اما از جهت سیاسی به دکتر شریعتی نزدیک بود. آن قضیه اعلامیه مشترک با مرحوم مهندس بازرگان را نباید حمل بر بی اعتقادی به دکتر شریعتی دانست. درست همان روز که این اعلامیه را دو امضاکننده گرامی پس گرفتند؛ استاد مطهری که می خواستند نظر مرا درباره دکتر شریعتی بدانند در گفتگوی خصوصی فضلی از فضائل او گفتند که شرح آن را در جایی دیگر گفته یا نوشته ام.

آنچه در مورد طریق سیاسی استاد شهید مطهری می توانم بگویم این است که ایشان اهل خرد و اعتدال و مدارا بودند و چون اولاً فیلسوف و ثانیاً اهل سیاست بودند طبیعتاً سیاست شان در سایه فلسفه قرار داشت.

*در پایان دهه پنجاه مرحوم مطهری برای جوانان اسلام گرا و مرحوم شریعتی برای جوانان انقلابی به مثابه یک ایدئولوگ و یک منبع پایان ناپذیر مطرح می شد. هر چند دکتر نصر در آن زمان اینچنین موقعیتی نداشت، اما امروزه نیز تصور این جایگاه برای شریعتی و مطهری کمی دشوار است. در مقابل جریان تاثیر گذاری نصر بر جوانان سنت گرا کم و بیش تداوم دارد. به نظر شما آیا می توان اسلام، انقلاب و سنت را در سه اندیشمند پیش گفته در سپهر معرفتی ایران معاصر خلاصه کرد؟

هر سه بزرگوار تأثیرگذار بوده اند. آنها هر سه مدافع اسلام بودند. یکی اسلام را به عنوان راه مبارزه با استبداد و ستم استعماری در نظر داشت و دیگری متکلم و مدافع اسلام و بالآخره بزرگوار سوم به فراموش شدن سنن و مآثر دینی و امر قدسی می اندیشید. شما آنها را به عنوان صاحب نظران انقلاب و اسلام و سنت تلقی کرده اید. به اعتباری که عرض کردم با تلقی شما موافقم. به شرط اینکه مراد تعیین مقام سه اندیشمند نباشد و این تفکیک را صرفاً تفکیک ناظر به اختلاف های آنها بدانیم. این هر سه وجوه مشترک بسیار دارند و البته اگر این وجوه مشترک نبود، شما هم آنها را در کنار هم قرار نمی دادید و با هم مقایسه نمی کردید.

*اگر بتوان گفتمان اسلامی (مطهری)، گفتمان انقلابی (شریعتی) و گفتمان سنتی (نصر) را به عنوان سه کلان روایت از مجموعه معاریف و مواریث دینی در پایان دهه 50 در نظر گرفت، نقش جنابعالی در سه دهه اخیر نیز به عنوان مهمترین اندیشمند گفتمان انتقادی قابل طرح است. گفتمانی که برخورد نقادانه ای با مقولاتی نظیر غرب، تجدد و تفکر دارد. آیا این تقسیم بندی را موجه می دانید؟

سه استاد نامدار راه و برنامه معین داشتند و به سوی مقصدی که در نظر داشتند می رفتند (و می روند). من با هر سه آنان همسویی ها و هم سخنی ها داشتم و هم اکنون هم دارم، اما از مدت ها پیش پرسشی ساده و در عین حال آزاردهنده در ذهنم بوده است که هیچ کدام از آنها به جدّ متعرّض آن نشدند. هر سه دعوت می کردند و دعوت می کنند که برای رسیدن به مقصود روشنی که دارند کوشش شود. مقاصد هر سه بزرگوار یعنی آزادی و عدالت و بازگشت سایه قدس به دنیای آدمی و برقراری نظام زندگی موافق با نظر و عمل اسلامی عالی و ستودنی است. اما نمی دانیم چگونه و از کدام راه و با کدام قدم همت می توان به این مقاصد شریف رسید و چرا گاهی عزم ها و قدم ها ضعیف و سست می شود. اگر می توانستیم به یکی از این مقاصد برسیم شاید مقاصد دیگر را هم همان جا می یافتیم. پرسش  از راه و امکان ها ما را به  نقد می رساند. نقد چنانکه می دانید از زمان کانت راهیابی و مهیاشدن برای رفتن بوده است. به نظر من بدون تأمل و تحقیق در شرایط و توانایی ها و ناتوانی هایی که داریم طی هیچ راهی میسر باشد. اگر کسانی صرف تصور ایده آل و ارزش و تحسین آن را برای تحقق و گشایش راه و امکانهای طی کردنش کافی می دانند، نادانسته و شاید برخلاف نیت و قصد رسیدن به آنها را منتفی می کنند.

از ایده آل ها چشم نباید برداشت و البته باید دید که چگونه می توان به آنها رسید. متأسفانه این گفته در گوشها و دلها نمی نشیند زیرا از ابتدا حاکی از دشواری کار است و وقتی آمادگی برای کار دشوار فکری کمتر باشد، ترجیح می دهند کارهای دشوار را سهل بینگارند. گمان نفرمایید که می گویم آنها که از ایده آل ها گفتند سهل انگار بودند آنها وظیفه خود را انجام دادند جویندگان باید راه را بیابند و خود را مهیای هموار کردن و پیمودن آن کنند و مخصوصاً بدانند که پیمودن راه بدون شناخت و درک جهان موجود میسر نمی شود.

ما در عالمی که هستیم بستگی ها داریم و هزار بند به دست و پایمان بسته است. ولی خیال می کنیم که هر چه بخواهیم می کنیم و هرجا بخواهیم می رویم و بهر مطلوبی که داشته باشیم به آسانی می رسیم و بدتر از همه اینکه گاهی تحقق خیرات و ارزش ها را در بحبوحه فساد ممکن وسهل می انگاریم. به عبارت دیگر وجود فساد را مانعی در راه تحقق ایده آل های خوب و شریف نمی دانیم و این نشانه خوبی نیست و چه بسا که پوشاننده نیست انگاری و یا بی ارزش شدن ارزشها (یا تبدیل همه چیز به ارزش ) باشد. با پدید آمدن وضع توسعه نیافتگی که عین سرگردانی میان گذشته و تجدد موجود در جهان توسعه یافته است اخلاق و روحیه و تلقی مردمان دگرگون شده و تواناییها کاهش یافته و دعوی و داعیه جای آن را گرفته است. چنانکه برای انجام دادن یک عمل و کار ساده و به جای آن، هزار ساعت حرف می زنیم تا زمان و وقت مناسب آن کار بگذرد و وقتی هم که زمان گذشت و کار منتفی شد دیگر از آن یادی نمی کنیم.

*دلیل تفاوت راه فکری شما با مسیر اندیشه های شریعتی، مطهری و سید حسین نصر چیست؟ به عبارت بهتر دلیل پرداختن شما به «غرب» به عنوان یک مقوله فکری چیست؟

من به غرب و شرق از آن جهت پرداخته ام که تقدیر آینده ما به غرب بسته است و تا از این بستگی که معمولاً نمی-دانیم چیست و حتی وجود آن را هم بدشواری تصدیق می کنیم رهایی نیابیم کاری نمی توانیم بکنیم و در دایره تقلید سرگردان می مانیم. تقلید همیشه بد نیست اما تقلید کردن و به مرجع تقلید ناسزا گفتن لااقل از حیث اخلاق بدترین وضعی است که می توان آن را تصور کرد. به من می گویند نظرت درباره غرب و تجدد و فلسفه تغییر کرده است. درست است من اهل تجربه ام و تاریخ معاصر را می نویسم. مگر می شود بعد ازپنجاه سال آزمایش و مشاهده دگرگونی اوضاع و سخن ها به هیچ یافت تازه نرسیده باشم. مع هذا نظر من درباره تجدد و علم و فلسفه همان است که از حدود پنجاه سال پیش بوده است. الّا اینکه گاهی فکر می کنم در ارزیابی قدرت تجدد مسامحه کرده بودم و شاید به همین جهت کسانی پنداشته اند که من گفته ام بیاییم بی تأمل به غرب و تجدد بد بگوییم و با همین بدگویی آن را از پا در آوریم و همه دستاوردهایش را که بجان می طلبیم تصاحب کنیم. من وقتی صورت ناتوان و تقلیدی غرب و تجدد مأبی پنهان و پوشیده و به طور کلی وضع توسعه نیافتگی را با تجدد به صورتی که در اروپای غربی و آمریکای شمالی و ژاپن متحقق شده است، مقایسه می کنم. چگونه می توانم وضع اخیر را ترجیح ندهم؟ اگر سیاسی بودم شاید با این رفتار و آن سیاست غربی مخالفت می کردم و نادانسته همه دستورالعمل ها و رسومی را که به صفت علمی و تکنیکی متّصف می شود، می پذیرفتم و تلقی و رفتار خود را به این صورت توجیه می کردم که ما با غرب و دستاوردهایش مخالفتی نداریم بلکه مخالفتم که این دستاوردها در اختیار نااهلان و ستمکاران باشد. یعنی ما اشیاء و رفتارها و مصرف های جهان متجدد را با قدرت سازنده و راه برنده آن می خواهیم. این هم فکر بدی نیست بشرط اینکه گمان نشود که قدرت تجدد را با تدابیر سیاسی می توان از صاحبانش سلب کرد و به اختیار و انحصار خود در آورد.

مختصر بگویم نقد غرب را به مخالفت و مخالفت را به ناسزاگویی نباید تحویل کرد و اگر تحویل می کنیم انتظار رسیدن به هیچ نتیجه ای جز زیان اخلاقی نداشته باشیم. بسیار خوبست که بدانیم چه چیزها خوبست و بدها کدامند اما برای رسیدن به خوب ها و احتراز از بدها به حرف زدن اکتفا نمی توان کرد بلکه باید زمین را مهیا کرد که در آن گل و گیاه خوبی بروید و بشکفد و مجال بدی تنگ باشد. به عبارت دیگر تشخیص اینکه خوب و درست و زیبا و کامل چیست و کدام است امر بسیار مهمی است و قدر بزرگانی که این ها را به ما نشان داده اند و می دهند باید نزد همه کس معلوم باشد. اما کسانی هم باید باشند یا در پی آنان بیایند که در کوچه پر گل و لای واقعیت گام بگذارند و راه رسیدن به خوبی ها را بیازمایند. این آزمایش را مخصوصاً اهل فضل و قلم زمان ما کمتر قدر می دانند و شاید به همین جهت است که گاهی مرا ملامت می کنند که نوشته هایم پر از وعظ و نصیحت است. در وضع کنونی فلسفه از عمل و زندگی جدا نیست و نباید از عمل انتزاع شود. راست بگویم هیچ وقت فلسفه و تفکر از زندگی و جان مردمان جدا نبوده است. وقتی گفته می شود که خوب ها و بدها بر حسب تصورات و آمال ما به وجود نمی آیند و از میان نمی روند بلکه بودن و نبودنشان موقوف به پدید آمدن شرایطی است که به آن عالم انسانی گفته می شود. این گفته را وعظ و نصیحت نباید تلقی کرد. کارها و سخن ها همه در جهان خود معنی پیدا می کنند. کاش می توانستیم مثل اخلاف هزار سال پیش به حدود قدرت و اختیار آدمی فکر کنیم و ببینیم مقدوراتمان چیست. نقد هم سنجش مقدورات است.

* چرا جنابعالی به عنوان یکی از سرآمدان گفتمان انتقادی در دوران پسا انقلابی، کمتر نقدی را متوجه جنبه های آسیب زای سه گفتمان اسلامی، انقلابی و سنتی روا داشتید و بیشتر انتقادات خود را معطوف به آسیب های روشنفکری (اعم از دینی و غیر دینی) مطرح کردید؟

از طرح این پرسش ممنونم. من چرا باید نظر فیلسوف صاحبنظری که اسلام را با خرد و اخلاق یکی می داند و یکی می خواند نقد کنم و چگونه تصدیق نکنم که امر قدسی در عالم کنونی غایب است و بالاخره به صراحت می گویم که آزادی و عدالت را دوست می دارم و هر کس را که به جدّ به آنها دعوت کند می ستایم. وقتی مثلاً استاد مطهری اسلام را به زبانی بدیع معرفی می کند که تا کنون سابقه نداشته است، من جز تحسین چه می توانم بکنم ایشان بحث نکرده است که آیا این اسلام وجود دارد یا چگونه می تواند به وجود آید که من یا امثال من بتوانیم چون و چرا کنیم. گمان نمی کنم نقد نوشته های این بزرگان مقدم بر نقد وضع تفکر حاکم و امکان گشایش راه آینده و توانایی های لازم برای پیمودن آن باشد. مطلب را به عبارت دیگر بگویم مطالب استادانی که نام بردید بعضی نظری است و بعضی دیگر عملی یا اخلاقی و سیاسی است در میان نظرها مطالب آموختنی بسیار است که آنها را می توان و باید فرا گرفت. این مطالب قابل چون و چرایند اما چنانکه می دانید من کمتر به نقد نظرها و فلسفه ها پرداخته ام و در بند رد و اثبات نبوده ام (یک زمانی می خواستم رساله ای در ستایش ارسطو و بیان عظمت تفکر او بنویسم اما ترسیدم بگویند ارسطویی است البته این  هم بد نبود. مگر برچسب هیدگری با ارسطویی چه تفاوت دارد؟)

اظهار نظر درباره دستورالعمل ها و طرح های سیاسی و اخلاقی نیز در قلمرو کار من نبوده است. من از نحوه تفکر و دینداری و درک فرهنگی و تاریخی و معنی عمل سیاسی و اخلاقی می پرسیده ام و می خواسته ام بدانم که در فکر و عمل چه توش و توانی داریم و مناسبترین راهی که می توانیم اختیار کنیم و بپیماییم، کدام است. کسانی که در بحث و جدال با یکدیگر وارد می شوند برخلاف آنچه در ظاهر بنظر می رسد باید به هم نزدیک باشند. اما همه کسانی که به هم نزدیک هستند، ضرورتا به چون و چرا کردن در آراء یکدیگر نمی پردازند. مخصوصاً اگر هر کدام راهشان متفاوت و ممتاز باشد و نکته آخر اینکه نقد وضع کنونی علم و فرهنگ و اخلاق و سیاست امری متعلق به فلسفه جدید است. درست است که من سال هایی از عمرم را صرف فرا گرفتن کلیاتی از فلسفه اسلامی و تاریخ آن کرده ام و نظری هم به ادبیات و تاریخ و علوم انسانی و اجتماعی داشته ام. اما علاقه و شغل اصلیم فلسفه جدید و معاصر بوده است. این فلسفه با نقد پیوند ناگسستنی دارد و شاید حتی بتوان آن را عین نقد دانست. تا بالاخره می رسیم به نقد فلسفه و علم و ادب جدید و جهان متجدد که به آن نام تفکر پست مدرن داده اند. نقد فلسفه ردّ و نفی و اصلاح آن نیست بلکه نشان دادن جایگاه تاریخی فلسفه است و ما را به اثر تاریخیش متذکر می سازد. ولی چنانکه می دانیم فلسفه جدید در دیار ما چیزی بیش از اطلاعات پراکنده نبوده و در نتیجه نمی توانسته است کارساز و پرورش دهنده باشد. زیرا آراء فلسفی در تحول جهان اثری ندارند و فلسفه وقتی اثر می کند که تفکر باشد و نه قیل و قال.

اگر رساله ای درباره فلسفه نوشته ام مقصودم از طرح پرسش فلسفه چیست رسیدن به تعریف دقیق و حد تام آن نبوده است بلکه می خواسته ام بدانم فلسفه چه کرده است و اکنون چه می تواند بکند. در آن رساله من فلسفه را نظر و علم نظری صرف ندانسته ام. مارکس شأن فلسفه را تغییر دادن جهان دانست و از این طریق جای فلسفه را به روشنفکری داد. درست بگویم روشنفکری با سخن معروف مارکس که گفت فیلسوفان باید جهان را دگرگون کنند، پدید آمد. فیلسوف قبل از مارکس هم در تغییر جهان مؤثر بود (دکارت و کانت و هگل ره آموزان دگرگونی انسان و جهان بودند) منتهی تا زمان مارکس فیلسوف نمی خواسته است که جهان را از طریق سیاست تغییر دهد مارکس مقام فیلسوف را به روشنفکر داد و او را در کنار سیاستمداران نشاند. روشنفکر چگونه می خواهد جهان را دگرگون کند؟ آیا فلسفه را به استخدام سیاست در می آورد؟ فلسفه رام شدنی و به استخدام  درآمدنی نیست. به این جهت این خطر وجود دارد که کار روشنفکر به «1914» جورج اورول بیفتد..............

من آثار فیلسوفان را می خوانم که از آنها درس بیاموزم اما وقتی با سخن روشنفکری مواجه می شوم و می بینم که آنها به نام فلسفه و ادبیات دستور عمل می دهند به شرایط امکان عملی بودن آن دستورالعمل ها فکر می کنم. این مطلب بخصوص در جهان در حال توسعه و در وضع توسعه نیافتگی اهمیت دارد. در اروپا آخرین روشنفکران هنوز فیلسوف و شاعر بودند اما در وضع توسعه نیافتگی قضیه صورت دیگر دارد. در این وضع سخنان روشنفکرانه از پشتوانه فلسفی و شعری بی بهره است و به ندرت به شرایط امکان علم و عمل نظر دارد. اینجا قضیه یک بحث نظری نیست بلکه نحوه وجود ما در میان است بخصوص که با پدید آمدن وضع پست مدرن و پایان یافتن دوران روشنفکری اگر کسانی مخصوصاً در جهان در حال توسعه مدّعی روشنفکری اند باید راه خروج از توسعه نیافتگی را نشان دهند.

البته من برای کسی تکلیف معین نمی کنم. با روشنفکر هم اگر هنوز در جایی مانده باشد مخالفتی ندارم. من وضع جهان موجود را نقد می کنم. اگر کسی به نام روشنفکری یا به هر نام دیگر از وضع موجود و نظم تکنیک وسیامتیفیک مدرنیته دفاع کند گمان نمی کنم رویی به آینده داشته باشد. روشنفکر باید از حقیقت و عدالت و آزادی دفاع کند. دفاع از لفظ و شهرت آسان است ولی به وجهی از آزادی موجود رنگ و لعاب اخلاقی دادن را با کار روشنفکری اشتباه نباید کرد. دفاع از حقایق علمی و بدست گرفتن شعار عدالت اجتماعی و تکرار حرف های دیگران هم گرهی از هیچ کار فروبسته نمی گشاید.

مع هذا من نظر خاص به روشنفکر و روشنفکری ندارم و به بسیاری از روشنفکران احترام می گذاشته ام و هنوز هم احترام می گذارم. اگر با چیزی و حرفی مخالفت کرده ام به نظرم رسیده است که کسانی سخن وهمی می گویند و اوهام خود را حقیقت می انگارند. مشکل بزرگ ما در شرایط کنونی این است که از حقیقت و خیر و زیبایی و آزادی و عدالت به خیالی و حتی به لفظی از آنها قانعیم و به زبان آوردن آنها را با تحققشان یکی می دانیم. حتی آنان که جهان کنونی را یکسره شرّ و فساد و گناه می دانند کاری به این ندارند که جهانشان چه وضعی دارد و در آن چه می گذرد، بلکه انتساب خود به یک مرجع و پناه معتبر را عین آزادی و رستگاری و حق و عدل می انگارند.

مشکل ما روشنفکری نیست بلکه دورشدن از زمین و زمان و معلق ماندن در ابرهای اوهام است. در این شرایط جز در خلوت مطالعه خود به آراء فیلسوفان کاری ندارم و حتی چنانکه می بینید به ندرت حرفی درباره روشنفکری و روشنفکران می زنم. من آنچه می توانسته ام در کتاب روشنفکری و روشنفکران گفته ام. اکنون می خواهم بدانم فلسفه که از زمان دکارت و کانت پشتوانه جهان متجدد بوده است با ما و در میان ما چه می کند و فارابی و ابن سینا و سهروردی و ملاصدرا در جهان ما چه مقامی دارند. امرز محرز اینست که فلسفه ها و حوزه های فلسفی از شأن و مقام تاریخی خاص برخوردارند من هم در نسبتی که با فیلسوفان و استادان معاصر دارم بیشتر خوشه چین خرمن دانش و بینش آنانم و البته از این خوشه چینی در راه و کار خاص خود بهره برده ام و می برم.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی