صفحه اصلی بازتاب یادداشت علي پيرحياتي در روزنامه ایران
یادداشت علي پيرحياتي در روزنامه ایران مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
یکشنبه, 14 تیر 1394 ساعت 10:10

چه نيازي است به «داوري»؟

نام «دکتر رضا داوري اردکاني» همواره ملازم دفاع از فلسفه است. او از فلسفه در برابر «سياست»، «ايدئولوژي» و «عقل متعارف» دفاع مي کند. داوري در نوشته ها و گفته هاي خود به هر موضوعي که مي پردازد، خواسته يا ناخواسته به اين مساله باز مي گردد که «فلسفه چيست؟ و به چه کار مي آيد؟» اما در شرايط و زمانه اي که هر کسي، خود را ملاک حقيقت مي داند و از سوي ديگر، هر سخني بايد نسبت خود را با سياست روشن کند و همه حرف ها با نگاه سياست زده تفسير مي شود، چگونه مي توان از فلسفه دفاع کرد؟ و مگر نه اينکه در چنين شرايطي، دفاع از فلسفه در بهترين حالت به سوءتفاهم مي انجامد؟

داوري در طول نيم قرني که آهسته و پيوسته از فلسفه دفاع کرده است، مدام مي کوشد سوءتفاهم ها را توضيح دهد و در عين حال، اين باتلاق سوءتفاهم روز به روز گسترده تر مي شود. داوري خود را «مدافع فلسفه» مي داند و البته آنکه به دفاع از فلسفه مي پردازد، فلسفه به دفاع از او برمي خيزد اما هر حمله اي به فلسفه، حمله به داوري نيز خواهد بود و امروز فلسفه بيشتر از هر زمان ديگري، هدف تهاجم قرار گرفته است. چرا «دفاع از فلسفه» بويژه در شرايط سياسي و اجتماعي ما بيش از هميشه با نافهمي مواجه مي شود؟ کلمه اي که به بهترين وجه، وضعيت کنوني ما را توصيف مي کند، سردرگمي است. ما از سنت بريده ايم و راه تجدد را نمي شناسيم، در برهه هايي عرصه هاي اجتماعي و سياسي بر ما تنگ آمده، خشونت و آشفتگي در همسايگي ما روز به روز دامن مي گستراند حتي اگر به مقصدي برسيم، هميشه دير رسيده ايم و ...

در اين ميان، کسي پيدا شده که به ما مي گويد: چه مي کنيد؟ کجا هستيد؟ و از کجا آمده ايد؟ و به کجا مي خواهيد برويد؟ آيا شما که توسعه مي خواهيد، مي دانيد که شرايط توسعه چيست؟ شما که آزادي مي جوييد، آزادي را مي شناسيد؟ شما که مي خواهيد به سنت تان برگرديد، سنت را از قشريگري نيست انگارانه بازمي شناسيد؟ با غربي که در وجود شما خانه کرده است، چه مي کنيد؟ و ...

اين پرسش ها به گوش ما، سخن نابهنگام است. عقل متعارف مي گويد فرصتي براي پاسخ به اين پرسش ها نيست؛ سياست زدگي به ما مي فهماند که هر «نجاتي» از راه سياست مي گذرد و ايدئولوژيک انديشي، هر تفکر پرسش گرانه اي را در ريشه مي خشکاند. کسي که اين پرسش ها را پيش روي ما گذاشته، بايد چگونه داوري اش کنيم؟ اما مگر گزير و گريزي از اين پرسش ها هست؟ اگر مي خواهيم گامي برداريم، بايد بر زمين محکمي که با پرسش هاي بنيادي قوام يافته است، پا بگذاريم. فيلسوف، شخص نيست و آنچه مي گويد به شخص او ختم نمي شود. فلسفه، مشقِ «آيينه شدن» است. فيلسوف، آيينه زمان ما است و با پرسش هايش آينده را رقم مي زند. مردمي که به جان، چشم انتظار آينده هستند، شرايط و امکانات را در «آيينه فيلسوف» مي بينند.

چه نيازي است به «داوري»؟ داوري در زمانه اي که جهانيان به بانگ بلند مي گويند که شاعر و فيلسوف نمي خواهيم، از شعر و فلسفه دفاع مي کند. اما چه نيازي است به «فلسفه»؟ فلسفه حقيقتاً به چه کار مي آيد؟ اين پرسش، پاسخي عجيب در پي دارد. آري، چيزي هست که گويي به هيچ کار نمي آيد، اما شرطِ امکانِ هر «به کارآمدني» است. هر تحولي با پرسش شکل مي گيرد و شايسته ترين پرسش ها با فلسفه پرورده مي شوند. مردمي که فلسفه را به محاکمه بکشانند، مجال دفاع از هيچ چيز ديگري نخواهند يافت و خود در محکمه تاريخ محاکمه خواهند شد. در اين زمانه آشفتگي، به کسي چون «داوري» نيازمنديم تا بگويد که چه مي دانيم، چه امکان هايي پيش روي ما است و پرسش هاي فردا کدامند. فلسفه از درد (پاتوس) آغاز مي شود و دردي را که فلسفه از آن برمي آيد، بايد مغتنم شمرد. کسي را که به جاي همه ما درد مي کشد، بايد پاس داشت، چه به قول مولانا، اگر ما را درد پيدا شود، عيساي ما بزايد

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی