صفحه اصلی جستار روابط تمدّن غربی با جهان اسلام
روابط تمدّن غربی با جهان اسلام مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

از اینکه می توانم در چنین مجلسی درباره اسلام و غرب سخن بگویم، بسیار خوشوقتم. قبل از اینکه درباره نسبت یا تأثیر و تأثّر جهان اسلام و غرب چیزی بگویم، اجازه بفرمائید که به سابقه تاریخی تقابل میان شرق و غرب اشاره کنم. سابقه این تقابل به زمان همر و توسیدید می-رسد و در نمایشنامه ایرانیان، اثر ایسخولوس (اِشیل)، شرق و غرب به صراحت در برابر هم قرار می گیرند. نکته مهم و قابل تأمّل اینست که هرودوت گزارش جنگ های ایران و یونان را از روی نمایشنامه اشیل نوشته و مورخان بعد از او این گزارش نمایشنامه ای را روایت تاریخی تلقی کرده و به آن استناد کرده اند. هرودوت نه فقط اخبار و وقایع و شرایط جنگ را بر وفق نمایشنامه اشیل گزارش کرده بلکه بسیاری از اظهارنظرهای بدیع شاعر را نیز به عنوان تفسیر تاریخ پذیرفته است. گفتار اشیل و گزارش هرودوت پس از مدتی قریب به دو هزار سال از قرن هفدهم میلادی مورد توجّه و استناد بسیاری از مورّخان قرار گرفته و در زبان نویسندگان و صاحبنظران تکرار شده است. شاید همه شما این جمله را شنیده باشید که در جنگ ماراتن، آزادی بر استبداد غلبه کرده است. این جمله که لحن و فحوای متجدّد و امروزی دارد، خلاصه دریافت تراژدی نویس یونانی است که در جای جای نمایشنامه خود یونان را در برابر ایران یا در برابر آسیا و شرق قرار داده است. چنانکه اشاره کردم، شاید برای اولین بار لفظ آزادی به معنی سیاسی آن که در عصر جدید معنی اولی و اصلی آزادی شده است، در اثر اشیل بکار رفته باشد. اشیل و هرودوت بارها از اینکه آتن از استیلای قدرت ایران و خشایارشاه آزاد شده است، اظهار شادمانی کرده اند. این آزادی در برابر بردگی قرار نداشته است و می دانیم که یونانیان با بردگی مخالف نبودند. اشیل و هرودوت هم گمان نمی کردند و بیم نداشتند که برده ایرانیان شوند زیرا نتیجه جنگ هرچه بود، به بردگی شکست خوردگان منجر نمی شد. این آزادی یک مفهوم تازه بود که دو هزار سال بعد می بایست مسئله اصلی سیاست و غایت زندگی سیاسی شود. پس از پایان دوران مدینه های یونانی، در طی مدتی قریب به دو هزار سال طرح تقابل میان آزادی و استبداد در تاریخ وجهی پیدا نکرد تا در اروپای جدید دوباره در ادب و سیاست ظاهر شد و در قرن هیجدهم جان و معنی تازه و مقام خاصّ پیدا کرد. اکنون تقابل غرب و شرق برای همه ما یک امر عادی شده است. وقتی درباره تأثیر تمدن غربی بر اسلام و بر زندگی همه مردم جهان بحث ها می شود، این تقابل پذیرفته شده است ولی اگر سابقه این تقابل را ندانیم و وجه آن را نشناسیم، شاید مسئله را درست درنیابیم. مناسبات جدید شرق و غرب و غرب و اسلام دنباله سیر و بسط رابطه میان ایران و یونان است و شاید رابطه اروپا با شرق دور در قرون اخیر هم بنحوی تحت تأثیر سابقه روابط ایران و غرب تفسیر و صورت بندی شده باشد. رابطه اسلام و غرب نیز بر مبنای تقابلی که غرب جدید از اشیل و هرودوت آموخته بود، ادراک و تفسیر شد. چنانکه می دانید مسلمانان از قرن دوم هجری (هشتم میلادی) به علوم یونانی توجه کردند و آثار پزشکی و فلسفی و نجومی و ریاضی یونانیان را ترجمه کردند. اگر بپرسند که چرا این راه را ایرانیان گشودند و پیمودند و دیگر اقوام مسلمان چندان علاقه ای به آن نشان ندادند، یک ایرانی مثل من می تواند حدس بزند که سابقه ارتباط ایران و ایرانیان با یونان و یونانیان در این توجه بی تأثیر نبوده است. البته چند قرن بعد از ایرانیان، مسلمانان اسپانیا هم به فلسفه و علوم یونانی رو کردند اما اعراب و اقوام دیگری که عربی زبان شده بودند، رغبتی به علم و فلسفه نشان ندادند. حتی مصریان که سابقه علم و فرهنگ درخشان داشتند و شهر اسکندریه شان کانون علم و فلسفه و ادب یونانی بود، توجه چندانی به گنجینه بزرگ علم موجود در اسکندریه نکردند. در برخورد تاریخی فرهنگ ها این نکته بسیار مهمی است که گاهی علم و ادبی هست و به آن توجه نمی شود اما در همان زمان یا در زمان دیگر مردمی دیگر به طلب و جستجو برمی خیزند تا دانش را از هرجا که هست بیاموزند. تا آنجایی که من می-دانم وقتی از تأثیر اروپا بر عالم اسلامی یا از نسبت میان اروپا و اسلام می گویند، کمتر می پرسند که چرا مسلمانان پس از اینکه علم یونانی قرنها در حال رکود و بی رونقی و انزوا بود، به آن توجه کردند و دوره ای تازه از علم و فلسفه را بنیان نهادند. اینجا مشکل است که از تأثیر یونان بگوییم. علم و اندیشه یونانی اهمیت داشت اما اگر نیروی طلب بیدار شده در مسلمانان نبود، آن علم و اندیشه اثر نمی کرد چنانکه پیش از آن در جایی اثر نکرده بود و پس از آن هم در بسیاری جاها اثر نگذاشت. با توجهی که مسلمانان به علم و فلسفه یونان کردند، قسمت مهمی از آثار یونانی در عالم اسلام ترجمه شد و مورد تحقیق و تأمّل قرار گرفت. اگر انتقال علوم و فلسفه یونانی را تأثیر بدانیم، می توانیم بگوییم که اولین تأثیر آشکار اروپا بر عالم اسلام تقریباً با اوایل قرون وسطی همزمان بود. در این زمان اروپا هم به علوم یونانی کم و بیش توجه کرد اما مسلمانان علم یونانی و هندی را چندان بسط دادند و پیش بردند که اروپائیان هم نمی-توانستند از علم آنان چشم بپوشند. اسپانیای مسلمان که پس از ایران دومین حوزه بزرگ علمی عالم اسلام بود، به مرکز ترجمه علوم اسلامی مبدل شد و عجب اینکه این مترجمان در زمره همان مسیحیانی بودند که وجود حکومت مسلمانان بر اسپانیا را برنتافتند و در سال 1492، با خشونتی کم نظیر آن را برانداختند و مسلمانان و یهودیان را کشتند و آواره کردند. یکی از آثار انتقال و ترجمه علوم اسلامی به اروپا این بود که علم از کلیسا بیرون آمد و استادان و دانشجویانی که همگی کم و بیش سمت کلیسائی داشتند، از صومعه بیرون آمدند و در سازمان جدیدی که بعدها به دانشگاه مبدّل شد، به آموزش پرداختند. این تأثیر در شرایطی صورت می گرفت که از قرن هشتم میلادی و از زمانی که مسلمانان اسپانیا در حمله به شمال (در سال 732 میلادی) شکست خورده و متوقف شده بودند، نحوی اسلام هراسی در اروپا بوجود آمد که در طی مدتی بیش از هزار سال دوام پیدا کرد و به صورت های متفاوت درآمد و اکنون انعکاس آن را در سیاست و استراتژی غرب بصورت آشکار می توان یافت. از جمله صورت-های بحثی و نظری هراس از اسلام، طرح جنگ تمدن های هانتینگتون است. این هراس یک امر روان شناسی نیست بلکه حاصل یک تقابل نظری و تاریخی است که سابقه آن به دو هزار و پانصد سال پیش می رسد اما در عالم اسلام هراس از مسیحیت و اروپا هیچ جایی نداشته است. حتی مسلمانان علاقه ای به دانستن اخبار اروپا و غرب نشان ندادند یا درست بگویم در بخش شرقی عالم اسلام، حتی به علوم و ادبیات و فلسفه مغرب اسلامی هم توجه نشد. در کتب و آثار علمی و فلسفی و تاریخی شرق اسلام حتی به جنگ های صلیبی پرداخته نشده و از فلسفه و علم مغرب (اندلس) هم  خبر و اثری نمی یابیم گویی غرب را سرزمین و دیار غربت می-دانسته اند. فیلسوف ما، سهروردی اثری به نام قصّه غربت غربی دارد که حادثه اش در مراکش (غرب عالم اسلام) (شهر قیروان) روی داده است. از این اشارات که صرفنظر کنیم، تا یک قرن پیش رابطه غرب عالم اسلام با شرق اسلامی کاملاً یکطرفه بوده است. مغربیان از آنچه در علم شرق عالم اسلام می گذشت، باخبر بودند اما مشرقیان حتی ابن رشد را هم نمی شناختند و این فیلسوف بجای اینکه در تحوّل فلسفه اسلامی مؤثر شود، در فلسفه اروپا اثر گذاشت و این اثر آشکارتر از تأثیری بود که اقران مشرقی او در فلسفه قرون وسطای اروپا داشتند. رابطه اسلام و غرب بطورکلی نیز در تمام دوران قرون وسطی یکطرفه بود. در ادب و فلسفه و علم دوره اسلامی تا دوره جدید هیچ نشانی از آشنایی مسلمانان با فلسفه و فرهنگ اروپا نمی یابیم اما قرون وسطائیان آثار مهم علمی و فلسفی مسلمانان را می-شناختند و می آموختند. در دوره جدید قضیه ظاهراً معکوس می شود. در این دوره عالم اسلام به اروپا رو می کند زیرا به سلاح و صنعت اروپا نیاز دارد. در این زمان نگاه اروپا به همه جهان و از جمله به جهان اسلام نیز تغییر می کند و اروپا به عالم غیرغربی به عنوان ابژه فعل و نظر خود و مجموعه ای از مواد خام مادّی و تاریخی می نگرد. اروپا این بار از شرق و عالم اسلام نه فقط باخبر است بلکه چون معتقد است که شرق نمی تواند خود را بازشناسد و از خود باخبر باشد، اخبار آن را خود تدوین و گزارش می-کند. در این شرایط بود که جهان اسلام مثل بقیه جهان غیر اروپایی با مسائل و مشکلاتی مواجه شد یا درست بگویم مشکل تاریخی جهان غیر غربی قرار گرفتن در چنین وضعی بود. وضعی که عالم اسلام می بایست وجود خود را در نسبت با غرب تعریف کند. تا آن زمان اقوام و کشورها مشکلات خاصّ و جداگانه داشتند اما با ظهور تجدد گرچه آن مشکلات رفع نشد، مشکلات دیگری پدید آمد که همه ملت ها و کشورها بنحو کم و بیش یکسان با آن مواجه بودند. جهان اسلام تا زمانی که وجود جهان جدید را حس نکرده بود، مشکل علم و تکنولوژی و پیشرفت و فقر و بیماری و بهداشت نداشت. نمی گویم که از علم و تکنولوژی بهره داشت و گرفتار فقر و بیماری نبود. فقر و بیماری و جهل و . . . همیشه و همه جا کم و بیش بوده است اما اینها زمانی مسئله شد که بشر خود مواجهه با آنها و رفعشان را به عهده گرفت و خود را قادر به حلّ مسائل یافت. این حادثه در قرن هیجدهم در اروپا اتفاق افتاد. می دانیم که مارکس به فقر نام و عنوان مسئله اجتماعی داد. مسلمانان در برخورد با اروپای جدید کم و بیش با مسائل تاریخی آشنا شدند و لااقل دریافتند که محرومیت از سلاح جدید و علوم و صنایع اروپایی نقص است و بدون آنها چرخ کارها نمی گردد. اگر تا این زمان در عالم اسلام، هراس از غرب و غرب ستیزی وجهی نداشت، این بار مسلمانان می بایست تفوّق غرب را بیازمایند. البته این تجربه تا مدتها خام بود و مسلمانان به درستی نمی دانستند که چگونه باید با حادثه تفوّق اروپا مواجه شوند. آنها تفوّق را صرف تفوّق نظامی و سیاسی می دیدند و می خواستند با سیاست و سلاح با آن مقابله کنند. اروپا هم این تفوّق را حق خود می دانست چنانکه تا این اواخر به مسئله مواجهه غرب با شرق و با اسلام نمی اندیشید. غرب همه مناطق و اقوام بیرون از جهان غربی را بیگانه با دانش و فرهنگ می دید. ارنست رنان فرانسوی به صراحت گفت که اسلام با علم بیگانه است و مسلمانان قادر به ورود در عالم علم نیستند. ممکن بود که به رنان بگویند اگر اسلام علم را بر نمی تابد درباره فلسفه و دانش نجوم و پزشکی مسلمانان که اروپائیان هم از آن بهره ها برده اند، چه باید گفت؟ شرق شناسی پاسخ این پرسش را فراهم کرده بود: مسلمانان که علوم یونانی را ترجمه کردند و آموختند، بر آن چیزی نیفزودند بلکه آن را مثل یک امانت دار امین حفظ کردند و به اروپا یعنی صاحب اصلی علم تحویل دادند ولی این پاسخ، پاسخ خوبی نیست چنانکه اروپا هم به این سخن سست و بی دلیل و خلاف شواهد تاریخی راضی نشد. اکنون دیگر اسلام شناسان معاصر اروپایی، کمتر از مخالفت اسلام با علم می گویند. آنها معمولاً استبداد و فساد حکومت ها و نبودن آزادی و . . . را باعث و علّت عقب ماندگی جهان اسلام می دانند. این استدلال گرچه از نظر سیاسی موجّه می نماید، در حقیقت نوعی مغالطه است و با پاسخی که ذکر شد، چندان تفاوت ندارد زیرا اگر سؤال اینست که چرا امور جهان اسلام چنانکه باید پیش نرفته و آزادی و پیشرفت تحقق نیافته است، نبودن آزادی و نداشتن برنامه توسعه تکرار و تصدیق مدّعاست نه پاسخ به پرسش. این قبیل سخنان، تکرار سخن ارنست رنان با الفاظ ملایم و مؤدّبانه است. در این بیان، مسلمانان از آزادی و توسعه اجتماعی- اقتصادی دورند و معلوم نیست که چگونه باید به آن برسند. بنظر من در اینجا مسئله نسبت جهان اسلام با غرب درست مطرح نشده است. جهان اسلام یکبار از اروپا علم و فلسفه فرا گرفته بود اما در دوره اخیر تأثیر غرب، تأثیر سیاسی و نظامی بود. این بار مسلمانان بجای اینکه بپرسند و بدانند که از غرب چه می توانند بیاموزند، خود را نیازمند غرب دیدند و طالب سلاح و مصنوعات و کالاهای صنعتی غرب شدند و بیش از دویست سال است که مصرف کننده تکنولوژی غربی اند بی آنکه بیندیشند که غرب چگونه قادر به تأسیس و پیشبرد علم و تکنولوژی جدید شده است و چرا دیگران نمی توانند به آسانی صاحب آنها باشند. در عالم اسلام، علم و آزادی را بسیار تحسین می کنند. در این عالم دانشمندان بزرگی هم وجود دارند اما نظام علم و پژوهش به وجود نیامده است. پیداست که وقتی علم در جای خود قرار نگیرد، فوائدی که باید از آن به دست نمی آید. مع هذا در سال های اخیر در کشور ما پژوهش تا اندازه ای رونق گرفته و مخصوصاً در زمینه بیومکانیک و بیوتکنولوژی پیشرفت های مهمی حاصل شده است اما در مجموع جهان اسلام چنانکه باید در راه علم و تکنولوژی پیشرفت نکرده است. جهان توسعه-نیافته در تفسیر این آزمایش بیشتر به موانع خارجی می-اندیشد و مثلاً قهر استعماری غرب را مانع پیشرفت می-شناسد. اخیراً هم کسانی بستگی به سنت ها را مانع اصلی توسعه دانسته و سنن گذشته را در مقابل تجدّد قرار  داده-اند. طرح این تقابل بکلّی بی وجه نیست بشرط اینکه درست درباره آن اندیشیده باشند. اکنون در هیچ جای جهان اسلام اهمیت علم و تکنولوژی انکار نمی شود. حتی آنهایی که قهر استعماری را مانع پیشرفت می دانند، تلویحاً اصل پیشرفت را تصدیق کرده و آن را اصل اساسی حاکم بر تاریخ دانسته اند و این یکی از موارد قبول اصول تجدد و ارزش-های غربی است. در این وضع مدّعیان باید نشان دهند که کدام سنت چگونه مانع پیشرفت علم و توسعه می شود. نکته مهمتر اینکه رنسانس اروپا یک تحوّل فکری و علمی و هنری جامع بود نه اینکه کسانی در گوشه ای از جامعه اروپا تغییراتی بدهند و این تغییرات مثلاً موجب پدید آمدن علم یا هنر شود. شاید رفورم زمینه را برای تجدید حیات علم و فرهنگ و هنر فراهم کرده باشد اما علّت آن نبوده است. می دانیم که هنر و سیاست و تعلیم و تربیت و فیزیک جدید همزمان با رفورم در رنسانس پدید آمد و معلول رفورم نبود. رساله وبر درباره نهضت پروتستان و ظهور سرمایه-داری فقط سازگاری و تناسب این دو را اثبات می کند و از مطاوی سخن جامعه شناس آلمانی نمی توان نتیجه گرفت که سرمایه داری نتیجه و فرع رفورم بوده است. اینکه ضعف جهان اسلام نتیجه اعتقاد دینی و بستگی به سنن قدیمی است و باید این بستگی را تغییر داد، از آن جهت سست و بی-اساس است که با آن ملازمه پیشرفت و بی اعتقادی اثبات می-شود. پیداست که هر اعتقادی مبنای علم و پژوهش و توسعه نمی شود اما بدون اعتقاد و تعلق خاطر، علم و هیچ بنای دیگری نمی توان بنیاد کرد. تأثیر غرب در جهان اسلام وجوه مثبت و منفی داشته است. البته آثار مثبت آن ظاهرتر است اما اگر درست تحقیق کنیم شاید آثار منفی آن بیشتر باشد. البته هیچکس نمی توانسته است از این تأثیر جلوگیری کند. اصلاً اگر کسی بگوید آنچه اکنون جهان اسلام نامیده می شود در نسبت آن با غرب صورت بندی شده است، سخن او را نمی  توان بی وجه و بی اساس دانست مگرآنکه تا آنجا پیش روند که بگویند ایدآل جهان اسلام غربی شدن است که در این صورت راه افراط رفته اند اما در این تردید نمی-توان کرد که آگاهی مسلمانان از عالم غربی قدرتمند در تلقی آنان از وجود خودشان اثر قطعی داشته است. در این برخورد اگر به منشاء و ماهیت قدرت غرب پی برده بودند، نسبت دیگری با آن پیدا می کردند اما غرب را در تکنولوژی و قدرت سیاسی و نظامی دیدند. این دید نادرست نبود اما گاهی مانع می شد که بپرسند برای داشتن تکنولوژی و رسیدن به قدرت سیاسی و نظامی، چه شرایطی باید فراهم شود. علم و تکنولوژی و قدرت سیاسی و نظامی غرب اموری بهم پیوسته اند. این را همه می دانند. چیزی که فهمش دشوار است و رسیدن به آن شاید دشوارتر باشد اینست که چگونه و در چه شرایطی این پیوستگی حاصل می شود؟ آیا بصرف فراگرفتن علوم و ایدئولوژی ها به تکنولوژی و قدرت سیاسی می توان رسید یا دولت و حکومت می توانند علم و تکنولوژی را بهر صورت و در هرجا که بخواهند، توسعه دهند؟ به این نکته هم چنانکه قبلاً اشاره کردم، توجه شده است. کسانی گفته اند که برای باز کردن راه توسعه علمی و اقتصادی و سیاسی باید سنت ها را تعدیل کرد. گروه دیگر نظرشان اینست که سنن دینی نه فقط با توسعه علمی و سیاسی منافات ندارد بلکه در آیین اسلام همواره بر علم دوستی و حفظ کرامت انسانی و رعایت حقوق بشر تأکید شده است. این هر دو گروه هرچند که ممکن است گاهی در تقابل با یکدیگر قرار گیرند و مواضع سیاسی متفاوت داشته باشند، در اصل با هم اختلافی ندارند یعنی هر دو گروه معتقدند که اسلام با سیاست های توسعه کاملاً سازگاری دارد اما کسانی هم هستند که این قبیل تلقی ها را پیروی از برداشت و تلقی شرق شناسانه یا نوعی شرق شناسی وارونه می دانند. در این وضع چیزی که در آن شک نمی توان کرد اینست که مسائل جهان اسلام در نسبت این جهان با قدرت غالب فرهنگی و تکنیکی غرب طرح می شود. سابقه این امر در کشور ما و در دیگر کشورهای اسلامی به حدود دویست سال پیش باز می گردد اما حادثه مهم سیاسی دهه های اخیر اینست که مواضع سیاسی و ایدئولوژیک غرب و بخصوص آمریکا به جهان اسلام و تحوّلات سیاسی و فرهنگی آن بسته شده است. این معکوس کردن وضع سابق نیست بلکه تشدید آنست. سیاست جنگ تمدن ها که در آثار برنارد لوئیس و هانتینگتون طراحی شده است، گواه این مدعاست و من آن را نشانه خوبی در سیاست آینده جهان نمی دانم.

اکنون بیشتر مردم می پندارند که این آراء گزارش و وصف وضع موجود فرهنگی سیاسی جهان است حال آنکه وضع موجود همزمان با بروز و ابراز این آراء به وجود آمده است و این هر دو بهم بسته اند به قسمی که با هم قوّت گرفته اند و شاید با هم رو به ضعف گذارند. امیدوارم راه این قوّت گرفتن و ضعیف شدن چندان سخت و هولناک نباشد و به منزل صلح و آزادی و عدالت برسد. اگر سخن من درست باشد که تاریخ تقابل شرق و غرب به جنگ های ایران و یونان باز می گردد و مع هذا این ایرانیان بودند که هزار سال بعد از پایان دوره هلنیک، علم و فلسفه یونان را احیا کردند، بعید نیست که برخلاف نظر معتقدان به جنگ تمدن ها، برخوردهای معاصر هم مثل گذشته مقدمه و شرط نزدیک شدن اسلام و تمدن جدید اروپایی باشد و راه پر خطر کنونی به مقصد آرامش ختم شود. من آنقدرها خوشبین نیستم که چنین آرزوهایی در دل بپرورم و به آنها دلخوش کنم اما وظیفه فلسفه در نظر آوردن و شناختن امکان هاست و امکان بهم رسیدن و تفاهم اسلام و غرب از امکان جنگ تمدن ها کمتر نیست بخصوص که جنگ تمدن ها معنی روشنی ندارد و در میزان خردمندی و فرزانگی دیالوگ بر جنگ ترجیح دارد.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی