صفحه اصلی جستار شهر و ساكنانش
شهر و ساكنانش مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

1- چهل و چند سال پيش عده اي از همشهريان من احداث يك خيابان را كه از سالها پيش انتظارش را مي كشيدند جشن گرفتند و عده بيشتري نيز با سكوتي كه علامت رضا بود بر آن صحه نهادند. طول اين خيابان به دو كيلومتر نمي رسد. اين مسافت كوتاه بازار سرپوشيده اي بود كه جوي باريك آبي از آن مي گذشت. خيابان را درست در مسير بازار طراحي كرده بودند. توجيه ظاهر قضيه اين بود كه خرابيش كمتر است ولي بفرض اينكه اين توجيه پذيرفته شود معلوم نيست كه چرا مردم براي خرابي بازار و احداث خيابان شادي مي كردند. اگر كسي بگويد كه بازار رقيب خيابان است و خيابان بايد جاي آن را بگيرد نمي توان گفته او را بدون تأمل رد كرد. بهرحال بازار را خراب كردند و در مسير اين خرابي دو ميدان (حسينيه) كه متعلق به دو گروه حيدري و نعمتي بود و دو مسجد و يك مدرسه به كلي ويران شد يا خيابان قسمتي از آنها را بريد و با خود برد. من كاري به اين ندارم كه سالها طول كشيد تا در طول ويرانه اي كه آفتاب تابستانش طاقت فرسا بود و زمستان سرد و خشكش مناسبتي با كار و كسب نداشت دكانهايي ساخته شد اما علاقه به خيابان و خيابان كشي چندان شديد بود كه پديد آمدن مشكلات كوچك مردم را از آن منصرف نمي كرد و تا آنجا كه من مي دانم تاكنون كسي از اين اقدام بهيچوجه احساس پشيماني نكرده است. مگر نه اينست كه شهرهاي جديد با خيابان شهر شده اند پس هرجا لازم بود شهر باشد يا نام شهر داشته باشد مي بايست خيابان داشته باشد. البته خراب شدن بازار گناه خيابان نبود چنانكه در بسياري جاهاي ايران و حتي در شهرهايي مثل تبريز و اصفهان و كرمان بازار را نگاه داشته بودند يعني بازار در كنار خيابان و گاهي در امتداد آن باقي مانده بود. بازار شهر ما هم اگر مستقيم و بي انحنا نبود لااقل قسمت هايي از آن باقي مي ماند ولي ”استقامت“ مايه نابودي كلي آن شد. بودن و نبودن بازار چندان مهم نيست. اكنون بازارهاي همه شهرهاي ايران به انبار خيابان يا زائده آن تبديل شده است. بعبارت ديگر اينكه ساختمان بازار قديم بماند يا ويران شود چندان مهم نيست. نكته اينست كه با آمدن خيابان طبيعت بازار تغيير كرده است.

2- معمولاً مي پنداريد كه شهر ظرفي است كه مردم در آن جاي مي گيرند و سكني گزيدن آدميان مانند جاي گرفتن يك شيئ كوچك در يك جعبه است. مردمان صرفاً در شهرها زندگي نمي كنند بلكه با شهرها بسر مي برند. آنها در شهرها سكني مي گزينند و تكليف شهر با نحوه سكني گزيدن مردمان معين مي شود. مردمان شهر ها و خانه ها را متناسب با روحيه و اعتقاد و بر حسب قواعد زندگي خود بنا مي كنند و اگر زمانه و نحوه زندگي مردمان تغيير يابد و بناهاي شهرها بر جاي باشد بآن بناها شأن ديگر مي بخشند. ميدان نقش جهان اصفهان (ميدان امام ره) هنوز برجاست و قصر و بازار و مسجدهايش نيز باقي مانده است و نگهداري مي شود ولي ميدان نقش جهان اكنون گرچه نامش بصراحت اسلامي شده است بيشتر به توريست تعلق دارد. قصر موزه است و تعداد توريست هايي كه براي ديدن مساجد مي روند شايد از تعداد نمازگزاران بيشتر باشد (نمي دانم در آن مساجد نمازي اقامه مي شود يا نه). بازار قيصريه محل توليد صنايع دستي است و صنايع دستي كمتر با حوائج زندگي مردم مناسبت دارد بلكه از لوازم توريسم و تفنن است. جايي كه روزي قصر بوده است اكنون قصر نيست. ساختمان زيبا و غريبي است كه چون يادگار عهد گذشته است و امروز مثل و مانند آن را نمي سازند در چشم مردمان ديدني و تماشايي مي آيد. گويي ميدان نقش جهان از متن زندگي بيرون رفته و كاربرد ثانوي و فرعي يافته است يعني جايي كه زماني محل ارتباط دين و حكومت و معاش مردم بود اكنون تماشاگه تماشاگراني شده است كه از راههاي دور و نزديك به آنجا مي روند. مسجد و قصر و ميدان و حتي سردر بازار قيصريه نيز در زمره آثار هنري و مواريث فرهنگي قرار گرفته است.

3- مردم عصر حاضر به ميدان و قصر و بازار با نگاه ديگري مي نگرند و نسبتي ديگر با آنها دارند. اين نسبت نسبت فرعي و ثانوي است. مردم هميشه تفنن داشته اند و نيازمند تفنن بوده اند. اگر نظر ابن خلدون را بپذيريم يا قابل تأمل بدانيم شهر وقتي پديد آمده است كه تأمين و ارضاء نيازهاي لغيره   -كه نوعي تفنن است ـ ميسر شده است يعني شهر را براي آسايش و رفاه ساخته اند. بنظر ابن خلدون شهر با حكومت بوجود آمده و شهرها را حاكمان و حكومت ها ساخته اند. باديه و روستا بدون طرح و نقشه قبلي متناسب با زندگي طبيعي بوجود آمده اند اما شهر ميان انسان و طبيعت فاصله انداخته است. مع هذا شهر قديم را از حيث دوري و نزديكي به طبيعت به دشواري مي توان با شهر جديد قياس كرد. شهر قديم معبد و قصر و بازار و پادگان داشت. معبد كانون شهر بود و قانون رفتار و معيشت مردمان از آنجا قوت مي گرفت. حكومت و لشكر و بازار هم اجزاء لازم شهر بودند. چنين شهري گرچه طراحي شده بود اما طرح آن را با نظر به طبيعت و احتياجات كم و بيش طبيعي پرداخته بودند ولي در عصر ما از احتياجات طبيعي بدشواري مي توان سخن گفت زيرا احتياجات پيوسته درتغيير است. شهر جديد به حوائج طبيعي ساكنانش كاري ندارد. شهر جديد شهر خيابان و ترافيك است يعني وقتي سوداي تجدد مي آيد شهر نمي تواند بدون خيابان باشد. شايد بهمين جهت بود كه چهل و چند سال پيش هيچيك از همشهريان من نپرسيدند چرا بازار را خراب مي كنند و خيابان مي سازند. سوداي خيابان ادراك همه را راه مي برد

4- شهر جديد شهر معاش و مصرف و تفنن و فقر و حسرت است و آن را با محاسبه نيازها و براي رفع آنها نساخته اند. طرح شهر جديد در خيال كساني پرداخته شد كه به اوائل دوران ولادت بشر جديد و عالم متجدد تعلق داشتند. شهر سازان دوره جديد در پي فرانسيس بيكن و توماس مور و كامپانلّا و ديگر اوتوپي پردازان آمده اند و شهرها را از روي گرده آتلانتيس نو و اوتوپيا و شهر آفتاب ساخته اند. اگر نقشه پاريس و رم و لندن با طرح آتلانتيس نو مطابقت تام ندارد از آن روست كه اين شهرها به پيش از تجدد تعلق داشته و با بسط تجدد به تدريج متجدد شده اند. اصلاً مهم نيست كه شهر مدرن دقيقاً شكل هندسي داشته باشد. آنچه در اوتوپياها مي بينيم مثال و نمونه است و شايد نزديكترين شهر به آن نمونه، شهر نيويورك باشد.

گفته شد كه طرح شهر جديد باقتضاي مصلحت بيني تهيه نشده است بلكه شهر انعكاس وجود آدمي است. طرح شهر جديد را بشر متجدد در افكنده است بنحوي كه ميان وجود او و ساخت و ساز شهر نحوي تناسب و هماهنگي وجود دارد. لوكوربوزيه معمار بزرگ مدرنيست حكايت كرده است كه روزي در شانزه ليزه دست و پاي خود را در ميان اتومبيلهايي كه از دو طرف مي آمدند گم كرده و يك لحظه بيمناك شده است كه مبادا نتواند جان خود را از اين مخمصه بيرون برد اما پس از اينكه خود را به پياده رو رسانده دريافته است كه مردم بايد خود را با ترافيك و رفت و آمد سريع اتومبيلها هماهنگ سازند. ترس اول و آرامش بعد با هم بي مناسبت نيستند. مدرنيته با خود سرعت و خطرهاي ملازم با سرعت آورده است. بشر متجدد بايد براي مواجهه با اين خطرها مهيا باشد ولي مگر تجدد با اتومبيل به شهر راه يافته است؟ وقتي اولين شهر جديد يعني پطرزبورگ ساخته شد هنوز از اتومبيل و ترافيك و سرعت مدرنيته خبري نبود. حتي هوسمان هم بولوارهاي عريض پاريس را پيش از ساخته شدن اتومبيل ساخته بود. نكته اينست كه نه شهر را براي اتومبيل ساخته اند نه اتومبيل را براي شهر. پطر كبير و هوسمان پطرزبورگ و پاريس را براي رفت و آمد اتومبيل نساختند. اتومبيل نيز از آن جهت ساخته نشد كه في المثل خيابانهاي پاريس مهياي تردد آن بود. اتومبيل و خيابان هر دو از اجزاء طرح مدرنيته اند چنانكه علم و تكنولوژي و ادبيات جديد نيز از اركان و شئون عمده تجددند.  داستايوفسكي درست گفته بود كه پطرزبورگ انتزاعي ترين و تصنعي ترين شهر جهان است زيرا اين شهر قبل از اينكه آثار تجدد از ريشه تفكر و هنر متجدد برويد ساخته شده بود، آنهم در روسيه كه هرچه بود در كاروان تجدد پيشتاز نبود. پطرزبورگ شهر متجدد و تجدد پرور روسيه بود و عجيب نيست كه حوادث داستانها و رمانهاي نويسندگان بزرگ روس بيشتر در شهر پطرزبورگ مي گذرد زيرا رمان به عصر و شهر مدرن تعلق دارد. من در اينجا به اين معني نمي پردازم كه چگونه در شهر انتزاعي با انتزاعي ترين و ساختگي ترين شهر مدرن ادبيات بزرگ روس و نويسندگاني مثل گوگول و پوشكين و داستايوفسكي و ماندلشتام ظهور كرده اند و چرا پطرزبورگ، دريچه گشوده روسيه بسوي غرب و تجدد، شهري جدا و استثنائي باقي ماند و چه شد كه نام شهر را چند سال قبل از انقلاب اكتبر به پطروگراد (نام روسي) تبديل كردند و پس از انقلاب اكتبر نام لنينگراد بر آن نهادند و مركز حكومت را از آنجا به مسكو منتقل كردند. آيا در اين انتقال رمز پشت كردن به مدرنيته را بايد جستجو كرد؟ بلشويكها در نظر با مدرنيته (تجدد) مخالف نبودند اما نه فقط ناچار بودند پنجره اي را كه بسوي غرب باز مي شد ببندند بلكه دراطراف سرزمين امپراطوري روسيه پرده يا ديوار آهنين كشيدند. مسكو چيزهايي از منورالفكري پطرزبورگ را دست چين كرد و آن را زير نظر پليس مخفي شوروي قرار داد. شايد در تفنن فكري خود مايل باشيم كه شهرهاي برازيليا و بوئنس آيرس و نيومكزيكو و تهران و قاهره و بانكوك را با پطرزبورگ قياس كنيم. اين شهرها را براي اين نساخته اند كه نمونه شهر متجدد يا گشايشي بسوي تجدد باشد اما پطرزبورگ مثال شهر متجدد بوده است كه قبل از ظهور ديگر شئون تجدد در روسيه پديد آمده است يعني در زماني كه روسيه مهياي تجدد نبود، سودايي از تجدد بسر پطر زده بود كه در بناي شهر پطرزبورگ ظاهر شد. شايد هم پطر كبير در ساختن اين شهر نظر به آمستردام داشته و اهميت آن شهر او را برانگيخته باشد كه پطرزبورگ را بسازد اما پطرزبورگ شبيه آمستردام نيست. آمستردام يك مركز بزرگ تجاري بود و پطرزبورگ شهر هنر و ادبيات و اين نكته بسيار پر معني است كه هنر و ادبيات جديد روس نسبتي با آن شهر دارد چنانكه نويسندگان و شاعران روسي از پنجره پطرزبورگ به غرب نگاه مي كردند و مي پرسيدند كه آيا بايد با آن يگانه شد و اگر اين يگانگي لازم است راه آن از كجا مي گذرد و روسيه چه بايد بكند و چه زاد راهي بايد فراهم كند. پطرزبورگ يك شهر متجدد انتزاعي در غربي ترين نقطه روسيه يعني كشوري كه چندان متمايل به تجدد نبود، ساخته شد. البته مردم شهر بكلي با تجدد بيگانه نبودند اما تجدد در آنجا طراوت نداشت كه با وزيدن بادي از غرب به شرق هواي آن در همه جا پراكنده شود. شهرهاي بوئنس آيرس و نيومكزيكو از نوع ديگرند. آنها بر اساس طرح تجدد ساخته نشده اند بلكه وقتي باد غرب تجدد را بهمه جا برده است اين شهرها نيز دگرگون شده و بصورتي ناموزون توسعه يافته اند. اين شهرها، شهرهاي وابسته به مدرنيته اند اما نه با تذكر و خودآگاهي به طرح تجدد پيوسته اند و نه تاريخشان دنباله تاريخ قبل از آشنايي با تجدد است. مردم اين شهرها هم با شهر خود هماهنگند يا درست بگوييم در شهر ناهماهنگ، مردم نيز با ساز ناساز شهر همسازند. در شهرهاي كنوني در هر جاي جهان كه باشند نظم دادن به ساخت و ساز و رفت و آمد يك امر اجتناب ناپذير است اما اين نظم در شهرهاي توسعه نيافته معمولاً انعكاس روح انسان از تجدد مانده و از گذشته رانده است. اين روح توسعه نيافته را در در و ديوار شهر و مخصوصاً در نظام ترافيك و خانه سازي مي توان يافت.

5- شهرسازان از عالم خود جدا نيستند و نمي توانند هرطور كه بخواهند شهرها را طراحي كنند. آنها حتي در انتخاب مصالح ساختمان نيز كاملاً آزاد نيستند. امروز در همه جاي جهان مثل صد سال پيش نمي توان خانه ساخت و مردم صد سال پيش نمي توانستند در خانه هاي كنوني ساكن شوند. طراحان شهرهاي عصر پايدئياي يوناني شهرهايي را طراحي مي كردند كه براي سكونت و زندگي يونانيان زمانشان مناسب بوده است. شهر امروز هم بمردم اين زمان تعلق دارد. ما ديگر به شهر قديم تعلقي نداريم. اگر بازار شهري به خيابان تبديل مي شود و كسي اعتراض نمي كند بدان جهت است كه باد تجدد وزيده و رشته تعلق سابق را سست كرده است. اگر كسي هم اعتراض كند و چنين اقدام هايي را بي وجه انگارد نگاه او بيشتر نگاه يك باستان شناس است. او اعتراض مي كند كه چرا ميراث فرهنگي و يادگار تاريخي را از ميان برده اند. لازم نيست تكرار كنم كه ميدان نقش جهان (ميدان امام) در اصفهان در تصرف توريست است. اين ميدان ديگر مركزي نيست كه راهي هم به بازار داشته باشد بلكه خود به كالا مبدل شده است. (از اين قبيل سخنان شايد بوي نوستالژي استشمام شود اما من فقط وضعي را كه پيش آمده است وصف مي كنم و به خوب و بد و رد و قبول آن كاري ندارم و نه فقط نمي گويم كه بايد در برابر تجدد ايستاد بلكه از چگونگي اين ايستادگي نيز تصور روشني ندارم. بنابراين وقتي مي گويم ميدان به كالا مبدل شده است نمي خواهم بگويم كه به عهد صفويه بازگرديم يا كاش مي توانستيم به آن عهد بازگرديم.)

6- شهر امروزه بيشتر به يك مهمانخانه و كاروان سراي بزرگ شباهت دارد. در شهرهاي كنوني همه مردم مسافرند. شهر محل تردد قطارها و اتومبيل هاست. در آغاز مدرنيته خيابان در عين حال كه به پيشواز اتومبيل مي رفت محل تفريح و خريد و فروش و مد نيز بود اما بتدريج بازار كه به خيابان آمده بود ناگزير از خيابان جدا شد. پياده روها از ميان رفتند و خيابانها به نهرهاي كوچكي شباهت پيدا كردند كه به رودخانه هاي بزرگ يعني به شاهراهها و اتوبانها مي پيوندند. شهرها اكنون در اختيار قطار و اتومبيل و وسائل ارتباطي است. حتي ترافيك هم با كامپيوتر تنظيم مي شود. چنين شهري را بر طبق سليقه نمي توان تغيير داد بلكه سليقه هاي ما نيز تا حدي با نظام شهر جديد ميزان مي شود. آيا اخلاق مردم زمان ما با مردم قرون گذشته محدود به اختلاف در سليقه هاست؟ آيا سليقه خانه سازي تغيير كرده است كه مردم مثل صد سال پيش خانه نمي سازند؟ مسلماً سليقه مردم تغيير كرده است اما اين سليقه نمي توانست تغيير نكند. اگر كساني باشند كه بهر دليل بخواهند خانه اي مثل خانه اجداد خود داشته باشند نه آن خانه را مي توانند بسازند و نه در آن خانه ها مي توان با آسايش بسر برد. مردم هر زمان خانه خود را بمقتضاي نظم عالمي كه در آن بسر مي برند مي سازند زيرا وجود آدمي و خانه و نظم عالم با هم تناسب دارند. خانه اي كه في المثل خواجه نصير الدين طوسي در اخلاق ناصري وصف مي كند براي آدمهاي زمان او مناسب است و با عالمي كه او و كتابش به آن تعلق داشته اند، تناسب دارد. شهرهاي امروزي هم ساكنان خاص خود را دارد. ساكنان شهرهاي كنوني از چه حيث با مردم قديم تفاوت دارند؟ اينها چه چيزها دارند كه گذشتگان نداشته اند و چه چيزها ندارند كه آنها داشته اند؟ آشكار است كه در طرز لباس پوشيدن و غذا خوردن و معاشرت و در نظم كار و اوقات فراغت و خواب و بيداري مردم تغيير بسيار پديد آمده است ولي بنظر مي رسد كه چيزهايي بدون تغيير مانده باشد. مردم گذشته اعتقادات ديني داشته اند و اكنونيان نيز همچنان به اصول و احكام ديانت اعتقاد دارند. مشكل اينست كه شهر جديد شهر ديني نيست يعني دينداران هستند اما آنها در شهر ديني بسر نمي برند (خيابانها و ميدانها و ساختمانهاي عمومي را با نامهاي ديني و قديسي ناميدن نشانه تعلق خاطر به شهر ديني است اما شهر با نامها ديني نمي شود) ولي مگر شهر ديني چيست؟ ظاهراً شهري كه مردم آن ديندار باشند شهر ديني است و شهري غير ديني است كه مردمش ديندار نباشند پس ديني بودن و ديني نبودن شهر به نظام و ساختار و معماري شهر ربطي ندارد. در هر شهري مي توان نماز خواند و روزه گرفت و زكوه داد و مسجد ساخت و مراسم عبادت برگزار كرد. اكنون در همه جهان شهر بزرگي را نمي شناسيم كه مسجد نداشته باشد. نكته اي كه هست اينست كه اين مسجدها متعلق به نمازگزاران است و با بقيه شهر سر و كار ندارند يعني قانوني كه بر زندگي همه مردم و از جمله نمازگزاران حاكم است، از مسجد صادر نمي شود بلكه مسجد در حاشيه آن شهرها قرار دارد. در عالم متجدد غير مسلمان اين وضع اختصاص به مسجد ندارد. ارتباط مردم با كليسا هم ارتباط خصوصي است. بنابراين شهرهاي مسيحي نشين را هم نمي توان شهر مسيحي خواند ولي قبلاً گفتيم كه شهر اسلامي شهري است كه مردمش مسلمان باشند. مگر نمي توان و نبايد اين تعريف را در مورد شهر مسيحي هم صادق دانست و چرا شهري كه مردمش مسيحي هستند شهر مسيحي خوانده نشود. تاكنون هيچكس نگفته است كه پاريس و نيويورك و لندن و هامبورگ و حتي رم شهرهاي مسيحي اند و اگر كسي اين شهرها را مسيحي بداند موجب تعجب و انكار مي شود و اين تعجب و انكار بي وجه نيست. مگر مسيحيت در پاريس و لندن و رم چه شأني دارد كه اين شهر ها را مسيحي بدانيم؟ اما اگر اين اشكال وارد باشد آن را بر وضع رياض و بيروت و دمشق و قاهره نيز بايد بتوان اطلاق كرد يعني اين شهرها هم بصرف اينكه ساكنانشان مسلمان باشند اسلامي نمي شوند.

7- چه چيز يك شهر را ديني مي كند؟ پاسخ دادن به اين پرسش دشوار است و شايد كسي بگويد ديني بودن يك شهر امري اعتباري است و اگر شهر ديني گفته مي شود آن را يك تعبير خطابي بايد بشمار آورد ولي حتي بفرض اينكه شهر ديني يك لفظ و اعتبار صرف باشد چنانكه گفتيم شهر را به اعتبار اعتقاد ساكنانش متصف به صفت ديني و غير ديني نمي كنند چنانكه توكيو و بانكوك و رم و تل آويو و آنكارا را كسي شهر شينتو و بودايي و مسيحي و يهودي و مسلمان نمي شمارد پس حتي ديني بودن اعتباري شهر هم ملاك ديگري مي خواهد. آيا وجود مساجد و مصلي ها ملاك اسلامي بودن شهر نيست و شهري كه پنج هزار مسجد دارد نبايد شهر اسلامي خوانده شود؟ مردم شهرهاي دمشق و استامبول و آنكارا و بسياري ديگر از شهرهاي كشورهاي مسلمان صبح ها بانگ اذان بيدار مي شوند. آيا اين شهرها اسلامي نيستند؟ اگر مردم با يك اذان بيدار شوند و خفتن و بيدار شدن و رفت و آمد و كار و بارشان بر حسب اوقات و وظايف ديني تنظيم شود آن مردم زندگي ديني دارند و شهرشان هم شهر ديني است زيرا نظم ديني بر آن حاكم است اما نظم همه شهرها و از جمله شهرهاي ممالك اسلامي نظم تكنيك است. نه فقط خانه و خيابان را بمقتضاي نظم تكنيك مي سازند بلكه كار و استراحت و تفريح و خواب و خوراك هم تابع همان نظم است. هفته اي چهل ساعت بايد كار كرد زيرا ترتيب جهاني اينطور مقرر داشته است. مدرسه ها ساعت معيني آغاز بكار مي كنند و درسهاي معيني را كه در همه جهان تدريس مي شود مي خوانند و در ساعت معيني تعطيل مي شوند، مغازه ها هم همينطور. وقت آزاد مردم صرف ديدن برنامه هاي تلويزيوني و فيلم و . . . مي شود. البته گروههايي از مردم نيز در مراسم ديني شركت مي كنند اما اين مراسم مزاحم و مانع هيچ كاري نيست و با برگزاري آنها هيچ تغييري در كارها و در نظم امور بوجود نمي آيد. نظم چنين شهري نظم غير ديني (و نه ضد ديني) است. نظم فيزيك شهر هم معمولاً با نظم اجتماعي و رفتاري آن هماهنگ و متناسب است يعني شهرسازي و ساختن خانه نيز فارغ از موازين ديني و در بهترين صورت با رعايت نظم علمي تكنيكي صورت مي گيرد. نظمي كه بقول لوكوريوزيه آدمي نيز بايد خود را با آن هماهنگ و همنوا سازد. توجه كنيم كه با وجود دو هزار سال مخالفت با افلاطون هنوز ما در عالم افلاطوني بسر مي بريم. افلاطون مي گفت فرد و مدينه و عالم نه فقط با هم هماهنگند بلكه هر سه يك كلمه اند كه با حروف ريز و درشت و درشت تر نوشته شده اند. اكنون هم مي گويند نظم وجود بشر همان نظم شهر و عالم است. تفاوتي كه اين نظر با نظر پير استاد تاريخ غربي دارد اينست كه افلاطون اصل را عالم تكوين مي گرفت ولي در تجدد نظم را نظم تدويني (علمي تكنيكي يا نظم تكنيكو سيانفيك) مي دانند. اگر شهر مي تواند نظم تكنيكي علمي داشته باشد چرا شهري با نظم ديني ممكن نباشد؟ مدينه پيامبر نظم ديني پيدا كرد و شهرهاي كوفه و بصره و بغداد با طرح اسلامي پديد آمد و بسياري شهرهاي قديم با نظم اسلامي هماهنگ شد اما اكنون مسئله اينست كه در عصر مدرنيته چگونه مي توان شهرها را با نظم اسلامي سامان داد و اداره كرد. شهر مدرن تابع ضرورتهاي مدرنيته است و اين ضرورتها مدام تغيير مي كند تا آنجا كه مي توان گفت شهر متجدد شهر متغير است پس اگر شهر ما بايد شهر ديني باشد تأمل كنيم كه چگونه يك عنصر جوهري ديني در شهر وجود داشته باشد كه دست تطاول دگرگوني كه ذاتي عالم متجدد است به آن نرسد. طرح اتوبان و خيابان از قدرتي برخوردار است كه رعايت هيچ چيز و هيچ جا را نمي كند. در حدود سي سال پيش كه اطراف و حوالي حرم امام رضا عليه السلام را بقصد بازسازي خراب كردند بعضي مهندسان معمار بي آنكه قصد تظاهر به دينداري داشته باشند (گرچه شايد ذوق ديني داشتند) اين اقدام را نوعي تجاوز به حريم حرمت امام عليه السلام دانستند. اكنون حريم حرم خيابانهاي پر رفت و آمد است و فاصله اي كه ميان خيابان و حرم گذاشته اند گرچه بقصد نوعي اداي  احترام است اما راهي نيست كه زائر در آن خود را مهياي عرض ادب به ساحت قدس امام سازد. اكنون كه بمناسبت از مشهد امام هشتم (ع) ياد كرديم شهر مقدس مشهد را بعنوان مثال و نمونه شهر ديني در نظر آوريم. اين شهر حول حرم امام و مساجد و مدارس اطراف آن ساخته شده و در حقيقت شهر طوس به مشهد منتقل شده است. شهر ديني در اطراف يك مركز قدسي قوام مي يابد و از آن نيرو و حيات مي گيرد اما اكنون توسعه شهر تابع قانون ديگري است.

8- در مدخل يك شهر روي علامت راهنما نوشته شده بود: مركز شهر، مصلي و فرمانداري. اين نوشته شهر قديم و نيز شهر اسلامي را بياد مي آورد. مصلي و دارالحكومه در مركز شهر است اما بنظر مي آمد كه تابلو راهنما صرفاً راهي را نشان مي دهد كه به سه محل شهر يعني مصلي و فرمانداري و مركز شهر مي رود و چه مانعي دارد كه مصلي و فرمانداري و مركز شهر از هم دور باشند و از راهي كه نشان مي دهد بتوان به آنجاها رفت  اما بنا را بر اين گذاشتيم كه فرمانداري و مصلي هر دو در مركز شهر بهم چسبيده يا خيلي نزديك بهم باشند. فرمانداري كه دارالحكومه نيست ولي مصلي مهم است زيرا لااقل هفته اي يكبار در آنجا نماز جمعه برگزار مي شود. نزديكي و دوري مصلي به فرمانداري نه در كار فرمانداري تأثير دارد و نه چيزي به مصلي مي افزايد يا از آن مي كاهد. در واقع اگر مصلي به فرمانداري نزديك باشد اين نزديكي يك امر اتفاقي است. در بسياري از شهرهاي جهان معمولاً ساختمان شهرداري زيباترين ساختمان شهر است اما اين زيبايي كه در گذشته مظهريت داشته است و اكنون نيز ساختمان شهرداري و فرمانداري و حتي مصلي ساختمانهاي نمونه و مثالي شهرند اما نظام و ساختار شهر تابع قانون يا قوانين خاصي است. مصلاي تهران در محاصره بزرگراههاست و شايد اين وضع چندان نامناسب هم نباشد زيرا وقتي در يك روز عيد صدها هزار نفر از هر گوشه و كنار شهر براي نماز عيد مي آيند وسايل نقليه بايد مسافران را نزديك درهاي مصلي پياده كنند و پيداست كه مصلي خللي در كار شهر و بزرگراه ايجاد نمي كند و ساختار شهر را بر هم نمي زند. گفته اند شهري كه لوكوريوزيه در هند ساخت در عين حال كه يك شهر متجدد است با سنت هندي سازگاري دارد. شايد بتوان شهرهايي را طراحي كرد كه ساكنانش در خانه ها و كوچه هاي آن احساس آرامش كنند اما طراحي كه بداند كدام آدميان در كدام شهر آرام و قرار مي گيرند بايد دلي آگاه و جاني آزاد داشته باشد. مشكل عصر ما اينست كه مردمان و شهرها و چيزهاي ديگر پيوسته در تغييرند و بسرعت تغيير مي كنند و هيچ طرحي ثابت نمي ماند. تنها طرحي كه مي توان گفت در دويست سال اخير دگرگون نشده است و شايد بزودي دگرگون نشود طرح مدرنيته است. در طرح مدرنيته شهر مركز ندارد و گاهي نيروي توسعه چندان قوي است كه حتي حلبي آبادهاي اطراف شهرهاي بزرگ كشورهاي توسعه نيافته نيز نمي تواند در برابر آن مقاومت كند.

زماني در اروپا تلقي اين بود كه برجهاي بلند و آسمان خراشها متعلق به آمريكاست چنانكه في المثل در پاريس بسياري از مردم از ساختن آسمان خراش موسوم به برج مون پازماس ناراضي بودند اما بمحض اينكه آن برج ساخته شد برج سازان پاريس آنسوي خط كمربندي شهر را پر از برج كردند. ساختن و برپا كردن شهر آرامش و اعتقاد بسيار دشوار است اما اگر به تأمل بپردازيم و با اين تأمل وجود ما به قرار و آرامش برسد، شهر آرامش را هم مي توانيم بسازيم. شهر با ساكنانش هماهنگ و متناسب است. ما خودمان را از شهر و شهر را از خودمان جدا ندانيم. ما آدميان همواره عالمي داريم و در عالم خود كسي هستيم. تغيير وجود ما با تغيير عالم همزمان است. شهر ما آيينه وجود ما و نظم و نظام آن مظهر سامان و بي ساماني روح و فكر ماست.

9- در كشورهاي توسعه نيافته مردم با شهر بزرگ هماهنگ نشده اند و بآساني هماهنگ نمي شوند. در اين ناهماهنگي مشكل است كه طبيعت شهر را تغيير داد. كوشش عمده بايد صرف سامان بخشيدن و نظم دادن به امور باشد. اگر شهر به نظم و هماهنگي برسد تحول و تغيير آن با تحول وجود مردم هماهنگ مي شود و وقتي مردم تعلق ديني دارند انعكاس تعلقشان را مي توانند در شهر بيابند. شهر بيمار را ابتدا بايد درمان كرد آنگاه امكانات ديني شدن آنرا در نظر آورد. اگر في المثل تهران را در نظر داشته باشيم بايد يك برنامه ده ساله كه در آن توسعه عمودي و افقي شهر با توجه به جمعيت و هوا و آب و مدرسه و اماكن عمومي و ترافيك و تعداد اتومبيل و وسايل نقليه و . . . منظور باشد طراحي شود.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی