صفحه اصلی جستار شرايط توسعه علم
شرايط توسعه علم مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

ما اكنون كم و بيش احساس كرده ايم كه تا علم در جامعه بنياد استوار پيدا نكند توسعه بمعني درست لفظ متحقق نمي شود ولي علم صيدي نيست كه آسان بدست آيد و رام شود و با هر شرايطي بسازد. در سالهاي اخير درباره شرايط توسعه علم مباحث تازه اي بميان آمده و مقالات نسبتاً خوبي نوشته شده است اما نويسندگان اين مقالات بيشتر مطالب علمي و آثار علم را ديده و به حقيقت و ماهيت تاريخي و شرايط استقرار آن كمتر نظر داشته اند. آنها فكر مي كنند كه اگر دانشگاهها و مؤسسات پژوهشي توسعه يابند و بودجه پژوهش باندازه كافي باشد و . . . علم رونق مي گيرد. مسلماً توسعه دانشگاهها و مراكر پژوهشي و تخصيص بودجه كافي براي علم و پژوهش از ضروريات توسعه علم است اما اجراي اين اقدامها و تدابير در صورتي سودمند و مؤثر است كه جامعه دانشمندان با مسائل علمي روبرو باشد و با حل آن مسائل نظام زندگي و مناسبات ميان مردمان سامان يابد. در غير اينصورت آموزش ها هدر مي شود و پژوهش ها (اگر پژوهشي باشد) قالبي و تشريفاتي و تقليدي از آب در مي آيد.

مسئله مهم اينست كه علم از كجا و چگونه مي آيد. بعبارت ديگر ريشه علم را چگونه بايد در زمين زندگي يك ملت استوار و پايدار كرد. بعضي همكاران من مي گويند از آغاز و نحوه پيدايش چيزها مپرسيد و به ماهيت كاري نداشته باشيد بلكه به واقعيت ها اكتفا كنيد و هرجا نقصي و مشكلي هست بكوشيد مشكل را در جاي خود رفع كنيد. اين توصيه ظاهراً موجه است بخصوص كه در آن از طرح مطلب و مسئله دشوار نيز پرهيز شده است. اما اگر سفارش مزبور در مورد جامعه علمي اروپا و آمريكا تا حدي درست باشد - و شايد تا سالهاي اخير درست بوده است-  براي جامعه اي كه در آن علم استقرار نيافته است درس مناسبي نيست. ممكن است بگويند در شرايطي كه علم به مجموعه اي از اطلاعات قابل داد و ستد تبديل شده است چه نيازي به بحث در ماهيت علم و آغاز و انجام و نحوه بنياد كردن آن داريم زيرا علم را مي خريم و مصرف مي كنيم. درست است كه علم به مجموعه اي از اطلاعات قابل خريد و فروش مبدل شده و مي توان آن را خريد و مصرف كرد اما تبديل علم به كالاي بازار سوداگري يك حادثه عادي و معمولي نيست. در بازار جهان هر روز كالاهاي نو عرضه مي شود اما علم هرگز و حتي تا اين اواخر كالاي بازار داد و ستد نبوده است. تبديل و تحويل علم به كالا يك واقعه بزرگ است و با آن بسيار چيزهاي ديگر نيز متبدل و متحول شده است و خواهد شد. اولين لازمه تبديل علم به كالاي بازار داد و ستد اينست كه نسبت آدمي با علم تغيير مي كند. وقتي علم يك شي ء مصرفي و قابل داد و ستد باشد دانشمند نيز كارمند مراكز و مؤسسات علمي و آموزشي و پژوهشي خواهد بود. بحث در اين نيست كه علم نبايد به سود و نتايج عملي ناظر باشد. علم هرچه و هرجا بوده و هر صورتي كه داشته همواره منشاء آثار مفيد بوده است اما در دوران تجدد، علم چنان با زندگي گره خورده است كه بدون آن چرخ زندگي و جامعه نمي گردد. در وضع كنوني جامعه اي كه از مراحل عالي علم و پژوهش دور باشد قهراً يك جامعه وابسته است زيرا در جامعه متجدد حساب علم و قدرت را نمي توان از هم جدا كرد. باز مي گويند علم ربطي به زمان و قدرت ندارد و تحصيل آن براي همه مردمان صاحب هوش و استعداد ميسر است. بعبارت ديگر دانشمند شدن اختصاص به مردم خاصي ندارد و مخصوصاً حرمت علم واهل علم در همه جا و بخصوص در ميان مردمي كه سابقه علم و فرهنگ دارند و آئينشان علم را بزرگ مي دارد محفوظ است. اين قبيل سخنان مانند بيشتر سخنان خطابي گاهي غفلت را افزون مي كند و توجيهي براي بي اعتنايي به علم و پژوهش مي شود. تعارف با علم را نبايد با شناخت قدر آن اشتباه كرد. قرار نيست به دانش و دانشمندان ناسزا بگويند اما علمي كه در بازار، خريد و فروش مي شود و بمصرف زندگي هر روزي مي رسد با علمي كه اصل و مايه شرف است و حتي با علمي كه مي تواند آدمي را بر جهان مستولي سازد و به او توانايي ببخشد يكي نيست. اين علم كالايي است كه خريداري مي شود و بمصرف مي رسد. امروز همه مردم جهان ناگزير بايد مصرف كننده علم و تكنولوژي باشند اما اين اضطرار آنها را ضرورتاً به علم نزديك نمي كند و چه بسا كه از تحقيق و پژوهش روگردانشان سازد زيرا وقتي بتوان اطلاعات را خريداري كرد به تحقيق چه نياز است.

1- تا حدود سالهاي 1960 ميلادي رأي شايع و غالب در مورد علم اين بود كه هر كشوري كه بخواهد مي تواند از طريق سرمايه گذاري در پرورش دانشمند و تأسيس مراكز آموزشي و پژوهشي به توسعه علمي دست يابد. هنوز هم بسيارند كساني كه اخذ علم را امري ساده مي انگارند و بي رونقي يا ركود در حوزه علم و پژوهش را به علل اقتصادي و روان شناسي نسبت مي دهند و في المثل مي گويند بودجه تحقيقات كم است يا دانشمند جايگاه درخور و شايسته خود را ندارد و . . . اينها نادرست نيست اما چرا بودجه پژوهش كم است و اين بودجه بر طبق چه ميزاني بايد تعيين شود. ما بتكرار مي گوييم كه بودجه پژوهش در آمريكا و اروپاي غربي با درآمد ناخالص ملي فلان نسبت را دارد بدون اينكه فكر كنيم آن نسبت چگونه تعيين شده و بودجه پژوهش از كجا پرداخت مي شود و مي پنداريم كه اگر بودجه پژوهش ما هم بهمان نسبت بالا رود، كشور پر از علم مي شود. در سالهاي اخير در كشور ما كوششهاي مهمي براي توسعه آموزش عالي و تقويت مراكز پژوهشي بعمل آمده و بودجه پژوهش نيز كم و بيش افزايش يافته است اما علم همچنان افسرده است. نشانه خوبي كه مي تواند مايه اميدواري باشد اينست كه ما اكنون داريم به تجارب گذشته كم و بيش توجه مي كنيم و اين پرسش برايمان مطرح مي شود كه راستي چرا در كار علم چندان موفق نبوده ايم. چه چيزها مي بايست داشته باشيم كه نداشته ايم و چه موانعي در راه پژوهش ما وجود داشته است كه بايد آنها را رفع كنيم. اگر اين پرسش درست در جان ما جايگزين شود، انگيزه طلب علم خواهد شد. پرداختن به علم و پژوهش پيش از آنكه به بودجه و وسائل متكي شد آمادگي و تعلق خاطر مي خواهد. علم دوستي انتزاعي مورد و معني ندارد. هركس كه علم را دوست مي دارد علم خاصي و مرحله معيني از آن را دوست مي دارد و با مسئله يا مسائلي مواجه است. تنها پژوهندگاني كه مسئله دارند به تلاش و تكاپو مي پردازند و آنان كه مسئله ندارند ناگزير خود را بكاري سرگرم مي كنند تا قدري از بار ملال جانكاه خود را بكاهند. علم چنانكه به اشاره گفتيم سه صورت دارد. يكي علم -كالا كه اطلاعات بسته بندي شده است و با تكنولوژي مصرفي بهمه جا مي رود.

2- علم رسمي كه در كتابهاست و در دانشگاهها تدريس مي شود و هر كس توانايي روان شناسي و مالي داشته باشد مي تواند آن را فراگيرد و بالاخره

3- علمي كه در زمين خاطر مردم يك كشور يا منطقه ريشه مي كند و بر و بار مي دهد. انتشار علم - كالا ضرورت نظم جهاني است و علم دوم را باقتضاي رسوم سياست علمي در عالم متجدد و بملاحظه بعضي نيازهاي روان شناسي و فرهنگي بايد فرا گرفت و حفظ كرد. بدست آوردن اين علم هم چندان مشكل نيست. كساني كه فكر مي كنند علم را بآساني مي توان از جايي اخذ كرد به اين علم نظر دارند يعني علم را در سازمانهاي علمي مرسوم و متداول و در كتابها و كلاسهاي رسمي درس مي بينند اما صورت سوم علم كه آنهم البته در كتابها و كلاسها و مدارس و دانشگاهها و پژوهشگاههاست با صورت دوم اين تفاوت را دارد كه اين زنده است و آن مرده. اين يكي روح دارد و آن پژمرده و افسرده است. علم زنده را به آساني نمي توان بدست آورد. اين علم بهرجا نمي رود و براي هر كس و همه جا نيست. آنكه علم مي خواهد خود بايد نزد علم برود و هنگام رفتن خود را مهياي مصاحبت و يگانگي با او كند. بعبارت ديگر تا جا را براي علم مهيا نكنند علم نمي آيد. علم تا دوره جديد هرچه بوده در حدود فرهنگي و جغرافيايي خاص محدود بوده است اما علم تكنولوژيك جديد علم جهاني است و در جهاني انتشار مي يابد كه اختلاف در آن بسيار است. البته علم يوناني هم به آساني از يونان به جاهاي ديگر نرفت و بهرجا رفت تا اندازه اي جايگاهش آماده شده بود و هرجا كه جايگاهي نداشت ريشه ندواند و بسط نيافت اما در مورد علم يوناني اين مشكل كه آن را بجويند و نيابند وجود نداشت يا مشكل چندان محسوس نبود. مشكل زمان ما اينست كه همه مردم خود را لااقل از لحاظ روان شناسي به علم نيازمند مي دانند ولي در عصر ما علم يك نياز تاريخي است نه نياز صرفاً نفساني. علم از آن جهت نياز تاريخي است كه جامعه جديد را سامان بخشيده است يا درست بگوييم نظام مراتب جامعه جديد قائم به آنست. به اين معني علم چيزي نيست كه نسبت آن با تمام جامعه ها يكسان باشد. علم جديد با جامعه مدرن و متجدد مناسبت دارد و از جامعه غير مدرن مي گريزد. پس توسعه علم در حقيقت توسعه تجدد است. بعبارت ديگر علم در عالم متجدد ريشه مي كند. اين عالم اگر در مورد علم مشكلي داشته باشد مشكلش به ذات تجدد باز مي گردد والبته سرنوشت علم جديد با سرنوشت عالم متجدد بيك اعتبار بهم بسته است چنانكه اگر در مرحله اخير نظام تجدد بحراني پديد آمده است اين بحران بنحوي كم و بيش يكسان عارض علم و سياست و اخلاق شده است اما جامعه متجدد تا دهه هاي اخير هرگز با مسئله شرايط اخذ علم و موانع بسط آن روبرو نبوده است. اين مشكل از وقتي پديد آمده است كه جهان غير متجدد قدم در راه تجدد گذاشته و سير مدرنيزاسيون آغاز شده است. در حقيقت مشكل اينست كه جامعه غير متجدد يا تجدد زده مي خواهد چيزي را از جامعه جديد بگيرد و به زمينه كهن پيوند زند. مگر براي جامعه هاي غير مدرن راه ديگري هم وجود دارد؟ آيا آنها بايد بكلي گذشته و سنن تاريخي و مآثر خود را رها كنند و بي چون و چرا به تجدد تسليم شوند. اتفاقاً اين مسئله از جمله مسائلي است كه در آغاز تاريخ اخذ تجدد در ميان منورالفكرهاي ما مطرح شده است. اضطرابي كه در اقوال آنان بوده و گاهي چيزي مي گفته و سپس از گفته خود عدول مي كرده اند به دشواري طرح مسئله و انجام آن باز مي گشته است.ميرزا ملكم خان كه مي گفت بايد يكسره فرنگي شد و هيچ اجتهادي در برابر تجدد نكرد، شايد كم و بيش احساس كرده بود كه تجدد يك تماميت است و نمي توان آن را در زمينه اي كه مناسب آن نيست قرار داد. او از سوي ديگر احساس كرده بود كه بدون رعايت سنن و احترام به اعتقادات مردم رسوم تجدد برقرار نمي شود. اين قول را از آن جهت مي توان موجه دانست كه اگر بايد چيزي از جاي ديگر اخذ شود بايد با ميل و رضاي مردم صورت گيرد اما بالاخره اين دو قول را چگونه مي توان جمع كرد. اصلاً مسئله چيست؟ مسئله اينست كه علم در زمين تجدد روييده و در آب و هواي آن رشد كرده است و در آب و هواي ديگر پژمرده مي شود. پس چگونه با حفظ سنن جامعه غير مدرن مي توان علم را پرورد و ترقي داد؟ هر جامعه اي سنت ها و رسومي دارد كه تكليف زندگي مردمان با آنها روشن مي شود اما ميزان تأثير سنت ها هميشه ثابت نيست. بعضي سنت ها گاهي مقام و شأن تعيين كننده دارند و در وقت ديگر به قشر و پوسته مبدل مي شوند. سنت هاي قشري هرچند كه كساني بآنها تعلق شديد داشته باشند، بطور كلي در گردش كار جامعه اثر مهمي ندارند؛ ميرزا ملكم خان هم كه مي گفت تجدد را بدون تصرف بايد پذيرفت و در عين حال رعايت رسوم و آداب را لازم مي دانست، فكر مي كرد كه آداب و سنن بطوركلي سطحي و قشري است و از ناحيه آن مقاومتي در برابر قانون و عقل تجدد صورت نمي گيرد. شايد گفته شود كه ملكم خان بحكم ملاحظه كاري از رعايت رسوم و سنن دم مي زده است اما در اين صورت نيز او عملاً خود را ملزم و موظف مي دانسته است كه لااقل در ظاهر به سنت ها احترام بگذارد ولي اكنون مسئله اين نيست كه با سنت ها چگونه بايد مواجه شد بلكه مهم اينست كه بدانيم علم در جامعه اي كه اصولي غير از اصول تجدد در آن جاري است چه وضعي پيدا مي كند و آيا ميان علم و ديگر شئون و اجزاء جامعه متجدد ملازمت وجود دارد يا اين جامعه مجموعه چيزهاي جدا از يكديگر است كه هر جزء و شأني را مي توان از مجموعه جدا كرد و در مجموعه هاي ديگر قرار داد. متأسفانه اين مسئله معمولاً بصورتي مبهم و با تلقي هاي تؤام با سوء تفاهم مطرح شده است چنانكه در كنار اين خيال خام كه علم و تكنيك را به آساني مي توان تملك كرد اين رأي اظهار شده است كه در جامعه هاي كهن بعضي سنت ها مانع و مزاحم پيشرفت علم است و بايد آن سنت ها را طرد و حذف كرد. اينكه سنت هايي وجود دارد كه به عقلانيت علمي- تكنيكي مجال نمي دهد مطلب قابل بحثي است اما تا معلوم نشود كه كدام سنت مانع راه علم است و چگونه ممكن است سنت را از سر راه علم برداشت، بحث از تقابل علم و سنت حاصلي ندارد. از مفاهيمي مثل سنت و علم و عقل همواره تلقي هاي متفاوت مي شده است اما اكنون اين مفاهيم در همه زبانها و بخصوص در زبان ما به مواضع سوء تفاهم تبديل شده است. از كسي كه مي گويد سنت فضاي فكر و عمل و زندگي را پر كرده است و بايد سنت را بيرون راند تا علم وارد شود بايد پرسيد كه سنت را چگونه بايد بيرون راند و علم از كجا و از چه طريق وارد مي شود. وقتي در رنسانس فكر علمي پديد آمد سنت پيش از دوران مدرن همچنان وجود داشت. علم كه آمد سنت خاص عهد علم و تكنيك را آورد و كم كم سنت هاي علمي جاي بعضي از سنت هاي سابق را گرفت. پس جريان تاريخ باين ترتيب نبوده است كه سنت را از يك در برانند تا از در ديگر علم وارد شود. در رنسانس ابتدا فهم و عقل متناسب با علم و تكنيك جديد ظهور كرد و بتدريج سنت هاي تازه پديد آمد و در طي دو قرن علم خود به يك سنت مبدل شد. آيا تاريخ علم در همه جاي عالم و همواره بر همين نهج و منوال خواهد بود؟ آيا كشورهايي كه از قرن نوزدهم به اين سو علم را از غرب فرا گرفتند عقل گاليله اي يا عقل علمي را نيز دريافت كردند. فراگرفتن مطالب علمي چنانكه اشاره شد هميشه براي همه كس ممكن است اما عقل علمي آموختني و فراگرفتني نيست و تا اين عقل نباشد علم آموخته بنياد استوار پيدا نمي كند و سود و ثمر نمي دهد. اما اگر عقل علمي فراگرفتني نيست و درخت علم بدون عقل تجدد ريشه نمي دواند و ثمر نمي دهد اقوام و مللي كه از علم و پژوهش مثمر و مولد بهره ندارند يا بهره اندك دارند چه بايد بكنند؟ توجه كنيم كه پديد آمدن علم جديد با توجه به آينده و با طراحي نظام آينده ملازم بود. علم مي بايست بشر را به قدرت برساند و او را بر جهان مستولي سازد و بيماري و فقر را از ميان بردارد. بيهوده و اتفاقي نبود كه از قرن پانزدهم تا قرن نوزدهم نويسندگان و فيلسوفان با نظر به علم  طرحهاي اوتوپيايي بسيار درانداختند و حتي ماركسيسم داعيه طرح نظام علمي عالم داشت. شايد از جمله شرطهاي لازم پديد آمدن عقل علمي رها شدن از زمان حال و تعلق يافتن به آينده است. در تاريخ مدرنيته و مدرنيزاسيون (تجدد و تجدد مآبي) هيچ كشوري به علم و نظام علمي نرسيده است مگرآنكه تصويري از آينده خود را در نظر آورده باشد. وضع اشخاص و اقوام بسته به اينكه چه وضع و شأني براي خود قائل باشند و چه توانائيهايي در خود بيابند متفاوت مي شود. آنكه امكانات و توانائيهاي خود را مي شناسد و براي خود شأن و مقامي قائل است بمقصدي كه دارد مي رسد اما جامعه اي كه در فكر رفع حوائج هر روزي عمر مي گذراند، فردايش تكرار امروز است و بعبارت ديگر فردايي ندارد.

آدميان بطوركلي سه نسبت با زمان دارند. در برهه هايي از زمان قومي از ميان اقوام عالم در افق آينده قرار مي گيرد و اين وضع مبداء يك انقلاب مي شود و سپس تاريخي كه در افق پديدار شده بود بسط و استمرار مي يابد و به زمان و تاريخ رسمي مبدل مي شود. بعبارت ديگر طرح و مسيري براي تاريخ تعيين مي شود كه مردم براي تحقق آن طرح و رسيدن به مقصد همكاري و همراهي مي كنند. در اين نسبت اخير لازم نيست كه همه مردمان مسير تاريخ را با خودآگاهي طي كنند. آنها چه متذكر باشند و چه نباشند رويي بسمت آينده دارند. نسبت سوم با زمان نسبت بي نسبتي يا انقطاع است. مردمي كه هيچ افقي فراروي خود نمي بينند و در تحقق هيچ طرحي كه به آينده تعلق داشته باشد شركت ندارند، بي تاريخند. بي تاريخ بودن بمعني نداشتن سابقه و گذشته تاريخي نيست. ياد گذشته و يادگار جزئي از تاريخ يا شأني از آنست. مردمي كه آينده ندارند گذشته و حتي گذشته درخشان تاريخي به خودي خود گرهي از كار فروبسته ايشان نمي گشايد و چه بسا كه گذشته تاريخي مايه غرورشان شود. درست است كه گذشته پشت سر ماست اما ما بايد جايي در زمان داشته باشيم تا از آنجا به پشت سر خود نظر كنيم و گذشته معني پيدا كند. اگر مردمان رويي بسوي آينده نداشته باشند از آنچه پشت سرشان قرار دارد چه مي توانند بگويند زيرا در آن صورت پشت سر و پيش رو معني ندارد يعني اگر آينده نباشد گذشته هم نيست. حاصل مطلب اينست كه عقل علمي- تكنيكي كه شرط و لازمه رواج و رونق پژوهش علمي است با طرح آينده ملازمت دارد ولي بنظر مي رسد كه احاله مسئله علم و عقل به مطلب طرح آينده تحويل مشكل به مشكل بزرگتر باشد. اگر اخذ عقل تكنيك دشوار است چگونه مي توان طرحي براي آينده در انداخت و مگر بدون عقل تكنيك طراحي آينده امكان دارد؟ در بحبوحه اين قبيل تأملات ممكن است مشكل بزرگتري سر بردارد و آن اينكه زمان و آينده كشورهاي توسعه نيافته، صورتي از گذشته يا شبيه گذشته جهان توسعه يافته است. با اين تلقي ممكن است گفته شود كه چون ما راه رفته را مي پيماييم يا بايد بپيماييم ديگر به طرح نياز نداريم ولي مشكل حقيقي اينست كه پيمودن راه طي شده آنقدر ها هم آسان نيست و شايد كسي با رجوع به تجربه و استشهاد از تاريخ تجدد مآبي بگويد كه راه مدرنيزاسيون را با راه طي شده عالم تجدد يكي نبايد دانست زيرا اصلاً راه طي شده اي وجود ندارد. پيشروان تجدد راهي را گشودند و پيمودند اما راه پشت سرشان بسته شد و ما صرفاً وضع فعلي و گزارش كار و بار گذشته آنان را كم و بيش مي شناسيم نه اينكه آن گذشته در اختيار ما باشد. پس اگر گفتيم علوم فعلي را مي توان آموخت بدانيم كه آموختن علم غير از بنياد كردن آنست و راهي كه بسته شده است همان راه بنياد كردن علم است كه داوطلبان مدرنيزاسيون و تجدد مآبي بايد آن را دوباره بگشايند ولي مشكل باز هم از اينها بيشتر و بزرگتر است. صاحبنظراني پيدا شده اند كه مي گويند بعد از اين ديگر از حقيقت علم نمي توان بحث كرد بلكه اعتبار علم به عملكرد و تأثير آن در زندگي و ميزان نيازمندي بشر عصر حاضر به آنست. اگر اعتبار علم در همه جا به نيازمندي هر روزي بشر بستگي پيدا كرده است. چگونه مي توان اميدوار بود كه درخت علم در اعماق جان جامعه هاي بي توش و توان ريشه بدواند. مع هذا اگر مردمان به اين امر تذكر پيدا كنند كه در شرايط كنوني از راه توسعه نمي توان منصرف شد و پيمودن اين راه موقوف به برخورداري از علم و پژوهش است، شايد نسبتي مثمر ميان ما و علم ايجاد شود. از آنجا كه در سوابق تاريخي و در فرهنگ و مأثر ما علم شريف و ارجمند بوده است و پيشوايان ديني و بزرگان دانش و انديشه ما سخنان بسيار در تعظيم و تكريم علم گفته اند و ما نيز آن سخنان را احياناً تكرار مي كنيم و صرف تكرار آن سخنان را حاكي از علم دوستي مي دانيم و علاقه عادي را با تعلق خاطر تاريخي اشتباه مي كنيم و در هر صورت  بدشواري مي توانيم نسبت حقيقي خودمان را با علم دريابيم زيرا ممكن است سخنان مشهوري كه درباره علم مي شنويم حقيقت آن نسبت و رابطه را پوشانده باشد. درباره اين نسبت تحقيق دقيقي نشده است اما ظواهر حاكي از آنست كه تعلق به علم (و نه تعلق به اعتبارات و مدارك رسمي علمي و دانشگاهي) چندان قوي نيست. ما علم را مصرف مي كنيم و البته مصرف علم در جاي خود بد نيست اما گاهي آن را نابجا مصرف مي كنيم(و معلوم نيست كه در هيچ جاي جهان ملاك محكمي براي مصرف بجا و درست علم يافت شود).

امسال يكصد و پنجاهمين سال تأسيس دارالفنون است. اگر در اين صد و پنجاه سال تاريخ علم در كشور ما رشد طبيعي داشت ما نمي بايست از وضع علم در كشور خود ناراضي باشيم ولي دارالفنون، دارالفنون نماند و به دانشگاه نيز مبدل نشد. البته در طي اين مدت براي توسعه آموزش عالي قدمهايي برداشته شد اما پيوستگي ميان كارها نبود يا كم بود. اين گسيختگي از كجاست؟ اگر مي خواهيم به ريشه گرفتاريهاي خود پي ببريم بايد به سر گسيختگي و انقطاعي كه در اجراي تصميم ها و طرح ها و برنامه ها پيش مي آيد بينديشيم. كار علم از ديگر امور اساسي جدا نيست يعني بي اينكه تحولي در فكر و در همه امور ديگر صورت گيرد، وضع علم متحول نمي شود. مطالعه اي كه اخيراً در فرهنگستان علوم براي زمينه سازي توسعه علم انجام شده است نشان مي دهد كه در مورد عوامل و موانع پيشرفت علم ميان صاحبنظران اختلاف نظر وجود دارد يا لااقل مي توان گفت كه آنان عوامل و موانع متنوع مختلفي را ذكر مي كنند كه به آساني نمي توان بعضي از آنها را بر بعضي ديگر ترجيح داد يا مقدم شمرد. اگر حقيقتاً عوامل رشد علم گوناگون است با يك اقدام موضعي نمي توان گردش چرخ علم را سرعت بخشيد بلكه شرايط بسيار بايد فراهم شود و موانع متعدد بايد از سر راه كنار رود. علم در عالم كنوني ستون بزرگ جامعه است. اگر اين ستون استوار نباشد هيچ كاري بدرستي انجام نمي شود اما استوار كردن آن نيز موقوف به فراهم آوردن بسياري از شرايط است و اين شرايط همه به تفكر باز مي گردد و به آن بستگي دارد و تفكر نيز با آزادي از عادتهاي فكري و مشهورات و قيدهايي از آن قبيل كه فرانسيس بيكن آنها را بتهاي چهارگانه ناميد ملازمت دارد. ما اكنون در عصر و تاريخي بسر مي بريم كه نه تعلق خاطر به علم شدتي دارد كه در قرنهاي هفدهم و هجدهم و نوزدهم داشت و نه افق علم چندان نزديك و روشن و دست يافتني است كه در آن زمانها بود. به اين جهت است كه كوششهاي رسمي عادي كمتر به نتيجه مطلوب مي رسد و اهتمام و همتي بزرگ تر از آنچه دانشمندان سلف داشتند لازم است.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی