صفحه اصلی جستار شرق شناسي و ورزش
شرق شناسي و ورزش مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

عنوان شرق شناسي و ورزش عجيب بنظر مي آيد اما وقتي اين يادداشت بپايان مي رسد شايد خواننده وجهي براي آن يافته باشد. البته اين توجيه اختصاص به نسبت ورزش با شرق شناسي ندارد. بجاي ورزش مي توان نظام اداري و آموزش و پرورش و كتاب و درس و پژوهش علمي و وضع مقررات و داد و ستد و تجارت و صادرات و واردات و ترافيك و بسياري چيزهاي ديگر گذاشت. مثلاً نوشت شرق شناسي و نظام اداري يا شرق شناسي و ترافيك اما فعلاً مي خواهيم نسبت شرق شناسي را با وضع كنوني ورزش دريابيم.

1- كساني مي گويند ورزش ما در سالهاي اخير حال خوشي نداشته است. تيم فوتبال ما در طي چند ماه راهي دشوار و طولاني براي رسيدن به جام جهاني طي كرد و ناكام مانده است. اين قضيه گروههاي كثير مردم را غمگين كرده و مايه خشم تماشاگران بازيهاي فوتبال شده است. بفرض اينكه علاقه به شركت در جام جهاني يك علاقه ورزشي باشد آيا نمي توان گفت كه ما بيش از حد به جام جهاني اهميت داديم؟ و هيچكس در صدد بر نيامد كه جوانان را به اعتدال بخواند. در اين شرايط سياست درست اين بود كه در عين حمايت از فوتبال و فوتباليست ها به جوانان و فوتبال دوستان تذكر دهند كه ما مسائل و نيازمنديها و مطلوبهايي مقدم بر فوتبال و رفتن به جام جهاني هم داريم. راستي چرا ما كه خوب شروع كرديم در پايان به جام جهاني نرسيديم؟ ورزش ما شايد بيش از ورزش ديگر كشورها دچار بي ساماني است و به اين جهت پست و بالا و شكست و پيروزي متناوب دارد. با يك برد باد غرور در سرمان مي پيچد و سرمست مي شويم و تا وقتي كه شكست به سراغمان نيامده است به خودستائي و خودبيني مي پردازيم اما وقتي شكست مي خوريم مات و مبهوت مي شويم كه چگونه قدرتي مثل ما شكست خورده است و مدتي طول مي كشد تا بخود بياييم و دست و پايمان را جمع كنيم. جوانان ما استعداد پهلواني دارند اما اين استعداد بخصوص در ورزش هاي جمعي به دشواري به فعليت مي رسد. اين گرفتاري را مسئولين و متصديان امر ورزش به تنهايي نمي توانند رفع كنند زيرا گرفتاري عمومي و كلي كشور است.

2- ما معمولاً طوري از عقل و عقلانيت حرف مي زنيم كه گويي وجود آدمي همواره و همه جا عين عقل و عقل خالص است يا توقع داريم همه مردم عقل محض باشند و كار جهان يكسره بر وفق عقل سامان يابد. فرض كنيم اين پندار متحقق شود يعني آدمها همه عقل باشند و كار جهان بر طبق نظم خالص عقلي جريان يابد. آيا چنين عالمي مطلوب و حتي قابل تحمل است؟ ظاهراً پرسش بدي كرده ام و گمان نمي كنم كسي اين پرسش ساده را موجه بداند اما بنظر كساني پاسخ پرسش معلوم است و نيازي به فكر كردن نيست. اين حرفها عقل ستيزي است. كاش اين صفت يا مفهوم خرد ستيزي را تحليل مي كردند و معلوم مي شد كه خرد ستيزي از كجا آمده و اجزاء مقوم آن چيست و چه نتايجي دارد. مي گويند انگيزه و نتيجه اين حرفها چندان روشن است كه به تحليل حاجت نمي افتد. جهل و بي نظمي و استبداد و درماندگي زمينه و انگيزه و نتيجه اين خرد ستيزي اند. ولي گمان مي كنم اگر پرسش چيستي عقل و حدود آن با قدري دقت و صراحت مطرح شود ديگر عده زيادي طرح آن را به خرد ستيزي حمل نكنند. فعلاً به مشكل ابهامي كه در مفهوم و مصداق عقل وجود دارد نمي پردازيم و بنا را بر اين مي گذاريم كه نظم عقلي نظم معين و مشخصي است كه از اول تاكنون همانست كه بوده است و همه كس مي تواند آن را تشخيص دهد و از آن پيروي كند. آيا وجود آدمي مي تواند يكسره به نظم عقلي شناخته شده مبدل شود؟ الكبيادس در ستايش از سقراط گفته بود او شبيه خمره هاي زشتي است كه صورت خدايان را در آنها پنهان كرده اند. شاگردان ستايش گر سقراط عقل زيباي استاد را همنشين و ساكن خانه تن و چهره زشت او مي دانست. با اين اشاره اكنون پرسش را بصورت ديگري تكرار مي كنم. آيا مي پسنديم و روا مي داريم كه خيال و وهم و شور و هوس و ميل و بازي از زندگي ما و از عالمي كه در آن بسر مي بريم محو شود؟ آيا عالمي كه خيال و وهم و بازي و . . . در آن نيست عالم بشري است؟ خردمند پاسخ مي دهد كه اينها همه در زندگي بشر جايي دارند و بايد در جاي خود قرار گيرند و ظاهراً با اين پاسخ نزاع بر مي خيزد. عقل سامان دهنده است و چيزهاي ديگر هم در وجود آدمي و در نظام عالم بشري وجود دارند و نمي توانند كه نباشند. عيب وقتي پيدا مي شود كه اين سامان در هم ريزد و عقل گم شود

3- يكي از چيزهايي كه در زندگي بشر هميشه بوده و بايد باشد صورت يا صورتهايي از وهم است. وهم را بمعني بد و مذموم تلقي نبايد كرد. بازي هم قائم به نوعي وهم است. اكنون در همه جاي جهان عده كثيري از مردم وقتي يك توپ از يك خط مي گذرد يا نمي گذرد شاد و غمگين مي شوند. وقتي يك تيم ملي فوتبال مي بازد يك ملت (و گاهي بيشتر از يك ملت) ماتم مي گيرد. اين وهم ها گاهي كه از حد مي گذرد بايد ما را بفكر وا دارد كه مبادا نشانه مشكل بزرگتري باشد ولي صرف وجود اين وهم و مشغول شدن به آن چيزي است كه ناسازگاري با خرد ندارد و شايد مخالفت با آن نشانه جهل و خشكي و بي خردي باشد. مي گويند وقتي مظفرالدين شاه را در پاريس به تماشاي مسابقه فوتبال برده بودند پرسيده بود اينها كه دنبال توپ مي دوند چند نفرند؟ پاسخ داده بودند 22 نفر. گفته بود 22 توپ بخرند و بهريك يك توپ بدهند كه اينهمه دنبال توپ ندوند و خسته نشوند. اين حرف شوخي است و شوخي بودنش از آنست كه كار بي غرض و لاطائل يا كاري كه خود غايت خود است با كاري كه غرض و غايت دارد و با آن به فايده و مقصدي مي توان رسيد اشتباه شده است. همه زندگي بشر امور هدفدار نيست. عقل هم اين معني را تصديق مي كند يا چاره اي جز تصديق ندارد زيرا با محدود كردن زندگي بشر در اموري كه غرض و غايت دارد دين و هنر كه شريف ترين امور عالم بشرند بي وجه مي شوند. بازيها و مسابقات پهلواني و ورزشي اموري شبيه و نظير كارهاي هنري اند و چون رسيدن به مقام پهلواني مستلزم تمرين و ممارست است بهتر است گفته شود كه ورزشكاران در جهان كنوني همتاي هنرپيشگانند. با اين تفاوت كه پيشه ورزش بيش از هنر رواج و رونق دارد و به آن اعتنا مي شود و همين اعتنا و توجه است كه گاهي مايه آزردگي ورزشكاران و آشفتگي بيشتر در كار ورزش مي شود. دشمن طاووس ……… …… ما رسم بدي نهاده ايم كه پهلوانان را اگر پيروز باشند به عرش اعلي مي رسانيم و اگر شكست بخورند آنان را آماج ملامت و ناسزاگويي قرار مي دهيم.

4- اشعري مي گفت خوب فعل جداست. معتزلي و شيعه مي گفتند و مي گويند كه فعل خدا خوبست. اين دو حكم با هم اختلاف شديد دارند اما وقتي از زبان اشعري و معتزلي بيرون آيند مي توان آنها را بهم نزديك كرد زيرا هر دو فريق مي پذيرند كه خوب مطلق خداست. اكنون در عالم متجدد وضع متفاوت شده است. نه اينكه اشعري و معتزلي متجدد نداشته باشيم. در اشعريت جديد انسان ميزان و ملاك همه چيز است. معتزلي متجدد هم اين سخن رقيب را نفي نمي كند. با اين تفاوت كه بر مذهب اصالت عقل اصرار دارد. ما گاهي در زندگي هر روزي گرفتار اختلاف اشعري و معتزلي مي شويم مثلاً فوتبال را در وجود يك يا چند شخص معين مي بينيم. گويي بازي مهم نيست و نامها اهميت دارند و فوتبال خوب بازي فلان بازيكن است نه اينكه ملاك انتخاب بازيكن بازي او باشد. شهرت بازيكنان چشم و گوش تماشاچيان و حتي مربيان را مي بندد اما اينها امري كم و بيش طبيعي است و اين وضع روحي و فكري در همه جاي جهان وجود دارد. مشكل ما اينست كه اندازه نگاه نمي داريم و جانب افراط و تفريط را دوست مي داريم. ما وقتي به خود نگاه مي كنيم خود را بزرگ و توانا مي بينيم و مي پنداريم همه بايد از ما ياد بگيرند. وقتي شكست مي خوريم مدتي زانوي غم در بغل مي گيريم

ما خوبيم و برتريم. ما قهرمانيم حتي اگر ناتوان باشيم و شكست بخوريم. اين صفت ما با اشعريت متبدل مطابقت دارد كه بر طبق آن نيك و بد عقلي وجود ندارد (و در زمان بر هم خوردن نظام ارزشها اين تحول امر عجيبي نيست) بلكه خوب فعل ماست و هرچه از سر ما سر زند خوبست. آنها كه مي گفتند خوب فعل خداست اين حكم برايشان مفروق عنه بود كه خدا خير محض است و همه خوبيها از اوست. آيا ما بخدا تشبه كرده ايم و خوبي و بدي كارها را با ما مي سنجند؟ آيا ما هميشه خوبيم و در هر حال حتي وقتي كه بي تدبير و نابجا و ناهماهنگ عمل مي كنيم يا ناتوانيم و نمي دانيم كه چه بايد بكنيم؟

5- در بازيهاي فوتبال مقدماتي جام جهاني احياناً بعضي بازيكنان نامدار نود و چند دقيقه بد بازي كردند و ظاهراً به ذهن هيچكس نيامد كه بازيكنان ديگري را بجاي آنها به زمين بفرستند. در سالهاي قبل يكبار يك مربي به تلويح نزديك به تصريح گفته بود اگر بازيكنان ديگري را به ميدان بفرستم و تيم ببازد ملامتم مي كنند كه چرا بازيكنان شناخته شده را به زمين نياورده ام اما وقتي اينها مي بازند بهترين ها باخته اند و اگر ملامتي باشد همه اش سهم مربي نيست.

6- ورزشكاران بزرگ و پهلوانان ما پيش مردم هميشه عزيز بوده اند و بايد عزيز باشند. مردم حق دارند كه پهلوانان خود را هميشه پيروز ببينند اما نبايد از ياد ببرند كه پهلوان بالاخره شكست مي خورد و البته اين شكست دردناك است. مردم از شكست قهرمانان غمگين مي شوند اما آنان را ملامت نمي كنند و بايشان ناسزا نمي گويند كه ملامت و ناسزاگويي در عالم پهلواني جايي ندارد. شايد اكنون ديگر از عالم پهلواني نبايد سخن بگوييم زيرا ورزش و پهلواني به شغل و سوداگري و تفنن و حتي به وسيله غفلت افزايي تبديل شده است. در اين شرايط پهلواني هم معناي ديگر پيدا كرده است. رفتار نامتعادل تماشاگران دوستدار ورزش هم به تغيير موقع و مقام ورزش و شرائط آن باز مي گردد.

7- اگر يك شرق شناس به علاقمند به ورزش، به ورزش ما نگاه مي كرد شايد مي گفت اينها شرقي اند و نظم و همبستگي و همت و آينده نگري ندارند و به اين جهت در مواردي كه همكاري و هماهنگي شرط موفقيت است شكست مي خورند. اتفاقاً اين سخن نادرست هم نيست ولي اگر نادرست نيست چرا آن را به شرق شناسي نسبت دهيم. سخني كه از هر دهاني مي تواند بيرون آيد به گروه خاصي از مردم تعلق ندارد. سخن شرق شناس با آنچه يك ناظر تيزبين منصف آزاد از خودبيني شخصي و قومي مي بيند و مي گويد متفاوت است. شرق شناس انتظاري جز جهل و آشفتگي و پريشاني از آسيائيها و آفريقائيها ندارد اما وقتي ما خود به اين ضعف ها و نارسائيها و نابسامانيها نظر مي كنيم اين نگاه بايد براي فهم و درك مسائل و حل آنها باشد. ما محكوم نيستيم كه در سوداي دفاع از اتهامي كه ديگران به ما وارد مي كنند از عيب هاي خود غافل شويم و همه كارهاي خود را نيكو بدانيم. توانائيهايمان را مهمل بگذاريم و ضعف هاي خود را بپوشانيم، دروغ بگوييم و از راستي ستايش كنيم، وقت را با قيل و قال بيهوده در مواضع افراط و تفريط بگذرانيم و . . . شرق شناس شايد در وصف ضعف هاي ما غلو كرده باشد اما بما تهمت نزده است. شايد حتي قصد تحقير ما را هم نداشته است. عيب بزرگ انديشه و كار او اينست كه از شرق يك مفهوم ثابت در برابر غرب ساخته و صفات مقابل علم و آزادي و پيشرفت  . . . ذاتي شرق دانسته است. با اين تلقي آسيا و آفريقا محكوم به جهل و بردگي و استبداد و آشفتگي و ندانم كاري و بدكرداري است و اين ظلمي است كه هنوز چنانكه بايد درد آن را حس نكرده ايم. ورزش ما آشفته است و ظاهراً همان وضعي را دارد كه شرق شناس در همه چيز ما ديده است اما اين آشفتگي تقدير دائم ما نيست. ما مي توانيم بصورتي جز آنكه در آيينه شرق شناسي داريم درآئيم بشرط اينكه به مدعي و منتقد پرخاش نكنيم و نگوئيم صفت مذمومي را كه بما نسبت مي دهند به خود او برگردانيم. عيب هايي كه ما داريم و شرق شناس در ما ديده است ذاتي ما نيست. بايد بكوشيم آنها را چنانكه هستند ببينيم و بشناسيم. عيب هاي ورزش هم اختصاص به ورزش ندارد. ما بايد در وضع تاريخي خود تأمل كنيم.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی