صفحه اصلی جستار سياست كنوني را چه بناميم؟
سياست كنوني را چه بناميم؟ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

مدتي پيش بيانيه اي بنام بيانيه روشنفكران آمريكا منتشر شد. اين بيانيه را چندين استاد و كارشناس معروف استراتژي و عده اي دانشگاهي و پژوهشگر گمنام امضاء كرده بودند. بيانيه متضمن دو نكته اساسي بود. يكي اينكه آمريكا با اينكه مرتكب بعضي اشتباهها شده است حافظ ارزشهاي آزادي و حقوق بشر و پشتيبان آزادي ملل است و نمي بايست مورد قهر و دشمني قرار گيرد. كاري كه تروريست ها در روز يازده سپتامبر 2001 كردند گرچه بنام دين انجام شد خلاف دين و دشمني با آزادي و ارزش هاي انساني (آمريكايي) بود و پيداست كه آمريكا نمي تواند در برابر آن بي تفاوت و ساكت بماند و نكته دوم و مهم بيانيه اينست كه جنگ آمريكا بر ضد آنچه كه به آن نام تروريسم داده مي شود موجه و موافق با موازين عدالت و حقوق بشر است.

مطلب اول با طرح پرسشي ظريف و ايراد پاسخي ظريف تر آغاز مي شود و با اين طرح پرسش و ايراد پاسخ مخاطب بخصوص اگر آمريكايي باشد احياناً مهيا مي شود تا به آمريكا حق بدهد كه بهرجا كه بخواهد لشكر كشي كند و جهان را دستخوش آشوب و جنگ و ويراني كند و بر دردهايي كه مردم جهان دارند بيفزايد. پرسش اول بيانيه اينست كه چرا مردم جهان از آمريكا بدشان مي آيد و بيزارند. پرسش در فضاي پس از يازده سپتامبر طرح شده و در لحن و فحواي آن تعجب و حتي انكار مضمر است اما پاسخ به تعجب پايان مي دهد و انكار را تثبيت مي كند. پاسخ اينست كه آمريكا همواره مدافع آزادي بوده است اما شايد در سياست خارجي خود مرتكب بعضي اشتباهات شده و اين اشتباهات كشورها و ملتها را رنجانده و آنها را دشمن آمريكا كرده باشد. نويسندگان بدون اينكه توضيحي بدهند با ظرافت القا مي كنند كه اين رنجش و بيزاري اشتباه و حق ناشناسي و ظلم است و حق آنست كه همه جهانيان آمريكا را ستايش و تحسين كنند. اهميت اين اعلاميه چنانكه بايد درك نشد و هيچكس پاسخي به آن نداد و اگر پاسخي داده شد پاسخ درخور نبود و در چشم ها و دلها جلوه و نفوذي نكرد. اين امر چندان هم غير طبيعي نبود. قدرت آمريكا حتي اگر تزلزل در آن راه يافته باشد هنوز محدود و منحصر به قدرت مالي و نظامي نيست. اقتصاد و سياست و تسليحات آمريكا از مظاهر قدرت تاريخ تجددند. اين قدرت كه نه فقط در سياست و جنگ بلكه در علم و تكنولوژي و تبليغات و ادبيات ظاهر است ميل به غلبه و تجاوز هم دارد و البته ستمگر و متجاوزي كه از علم و قدرت بهره  دارد به ستمگري و تجاوز اكتفا نمي كند بلكه ستم و تجاوز خود را عين داد و احقاق حق قلمداد مي كند چنانكه روشنفكران آمريكايي حادثه يازده سپتامبر را چندان بزرگ دانستند كه گويي قهر شصت ساله آمريكا در جنب آن وزن و وقعي ندارد. حادثه يازده سپتامبر جنايتي هولناك بود اما اين حادثه را پيراهن عثمان كردند تا آمريكا را مظلوم بي گناهي جلوه دهند كه به شكرانه قدرتي كه دارد بايد شر تروريسم را از سر جهان رفع كند و ارزش هاي آمريكايي را از خطر برهاند. كسي هم از آنان نپرسيد كه چرا آمريكا وقتي تكليف جنگ جهاني دوم يكسره شده بود دو شهر ژاپن را با اهالي بي گناهش با بمب اتمي نابود كرد. آيا اين يك اشتباه بود؟ در پنجاه سال اخير هيچ سياستمدار آمريكايي فاجعه هيروشيما و ناكازاكي را اشتباه نخوانده است. تجاوز به ويتنام را چگونه بايد توجيه كرد؟ اگر بعضي از نويسندگان و سياستمداران آمريكايي لشكركشي به ويتنام را اشتباه خواندند بدان جهت بود كه در آنجا آمريكا شكست خورد ولي جنگ ويتنام اشتباه نبود بلكه با آن عصري آغاز شد كه در آن همه موازين اخلاق جنگ زير پا گذاشته شد. در ويتنام بود كه آمريكا سلاحهاي ميكروبي و شيميايي بكار برد. كودتاي 28 مرداد را چه مي گويند؟ آيا اين كودتا براي دفاع از آزادي و دموكراسي بود؟ حكومت آمريكا در طي پنجاه سال اخير با حكومتهاي ملي در آسيا و آمريكاي لاتين و آفريقا در افتاده و فاسدترين و مستبدترين حكومتها را بر سر كار آورده است. آمريكا در سرنگون كردن حكومتهاي ملي در ايران و اندونزي و آرژانتين و برزيل و شيلي و در بسياري ديگر از كشورها دخالت مستقيم داشته است. اينها در نظر نويسندگان بيانيه موسوم به بيانيه روشنفكران آمريكا، اشتباهات آمريكا خوانده شده و لابد مردم ژاپن و اندونزي و فيليپين و مصر و ايران و برزيل و شيلي و آرژانتين و كنگو و سودان و . . . مقصرند كه اشتباههاي كوچك آمريكا را بزرگ انگاشته و بجاي همدردي و حق شناسي سياست آمريكا را چنان تفسير كرده اند كه امكان بيزاري از سياست آمريكا فراهم شده است. وقتي آمريكا مي خواست به افغانستان حمله كند، جو تند برآمده از حادثه يازده سپتامبر و بدنامي و زشتكاري حكومت طالبان مجال تأمل را تنگ كرده بود بقسمي كه زبان گويا و گوش شنوا كم پيدا مي شد. به اين جهت لشكركشي به افغانستان بدون هيچ مانع سياسي و نظامي انجام شد و كشورهايي كه طالبان را بدترين حكومت ممكن در افغانستان مي دانستند در روي كار آوردن حكومت كرزاي كمك كردند اما چيزي نگذشت كه آمريكا حكومت كرزاي را با مشكلات بسيارش رها كرد و آتش حمله به عراق را برافروخت. عراق صدام حسين مثل افغانستان طالبان حكومتي بدنام و بدكردار داشت اما قرارگاه بن لادن و القاعده نبود و تاكنون هم كسي نگفته است كه صدام حسين در حادثه يازده سپتامبر دست داشته است. كم كم معلوم مي شود كه گزارشهاي راجع به سلاح كشتار جمعي عراق هم جعلي بوده است مع ذالك آمريكا به بهانه مبارزه با تروريسم به عراق حمله كرد. غرب و آمريكا از اين بخت و …… برخوردارند كه در اينجا و آنجاي جهان حكومت هاي فاسد و مستبد منفوري وجود دارند كه هر هجوم و تجاوزي به آنها با هر قصدي و از هر ناحيه اي باشد موجه مي نمايد. صدام و بن لادن و ملاعمر شرهاي مضاعف جهان كنوني اند زيرا هم خود زشتكاري مي كنند و هم به زشتكاران مجال مي دهند كه بر زشتكاري خود نام مقابله با زشتي و پليدي بدهند. مسلماً همه دولتها با جنگ و جنگ افروزي موافق نيستند و بسياري از مردم جهان از سياست آمريكا ناراضي اند اما كسي به بيانيه روشنفكران آمريكا پاسخ نداد و به آنان نگفت شما كه سياست غرور و تجاوز و قهر كشورتان را اشتباه كوچك و قابل گذشت مي دانيد و بر نفرت مردم جهان از آن سياست پرده مي پوشيد يا از آنچه در جهان مي گذرد بي خبريد يا دروغ مي گوييد و دانسته همدست و پشتيبان ستمگرانيد. در مورد تروريسم و منشاء آن هم اشتباه مي كنيد يا مي خواهيد آب را گل آلود كنيد تا ماهيت تروريسم پوشيده بماند. اروپاي غربي كه از يك جهت مي تواند به آمريكا پاسخ مناسب بدهد از جهت ديگر پرواي اين كار را ندارد. تا سي سال پيش كه هنوز دوران روشنفكري در جهان پايان نيافته بود دوران حكومت استقلال طلب و ترقيخواه پايان نيافته بود و سوسياليسم هنوز جاذبه داشت. روشنفكران و نويسندگان هم گاهي بر ضد جنگ و استعمار و قهر سياسي فريادي بر مي آوردند. اكنون اخلاف آنان يا بكلي در نظام قدرت منحل شده و به استخدام سيستم موجود درآمده اند يا ايدآلشان صورت دموكراسي قرن بيستم آمريكاست. در اين وضع به بيانيه روشنفكران آمريكايي هم پاسخي داده نمي شود يا بهرحال تاكنون پاسخي از سر فكر به دعاوي روشنفكران يا بهتر بگويم استراتژهاي آمريكايي داده نشده است و اگر چيزي بنام دانشمندان و روشنفكران در روزنامه ها و راديو و تلويزيونها به زبان آمده است از حد شعار و اظهار احساسات و مخالفت و موافقت تجاوز نكرده است. اصلاً اروپا رقيب فكري آمريكا نيست و اگر با آمريكا اختلاف دارد، اين اختلاف از حدود سياست و اقتصاد بيرون نمي رود. رامسفلد وزير دفاع آمريكا گفته است «اروپا كه داعيه حكمت و انديشه دارد برود به حكمت و انديشه مشغول شود . . . ». اين قبيل سخنان را حمل بر اختلاف هاي اساسي نبايد كرد. اينها چيزي بيش از شوخي سياسي نيست يعني اختلاف اروپا و آمريكا سطحي است ولي مگر مردم ديگر مناطق جهان اختلافشان با آمريكا عميق يا عميق تر است؟ آنها هم اختلافشان با آمريكا اختلاف سياسي است منتهي اين اختلاف نسبت به اختلاف اروپا با آمريكا شدت بيشتري دارد. اروپا با آمريكا رقابت مي كند اما ديگر مردم جهان در برابر آمريكا احساس مظلوميت مي كنند و داد خود را مي خواهند پس قاعدتاً نبايد احساساتي كه مردم آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين نسبت به آمريكا دارند با احساسات اروپائيان يكسان باشد و گاهي اختلاف چندان شديد است كه گمان مي رود كه اين احساسها از دو سنخ متفاوتند. ممكن است تعلقات تاريخي هم در اين احساسها دخالت داشته باشند اما نه به آن اندازه كه مخالفت با آمريكا را به جنگ تمدنها برگردانند. مخالفت با آمريكا، مخالفت با ظلم آمريكاست و نه ضديت با آنچه ارزش هاي آمريكايي يا تمدن آمريكايي خوانده مي شود. ارزشهاي آمريكايي در حقيقت چيزي جز سرپوش بر يك استراتژي قهر و غلبه نيست چنانكه كساني كه جنگ تمدنها را پيش آورده اند با ظرافت و مهارت از آمريكا در دوران پايان مدرنيته چهره اي مي سازند كه زشتيهاي آن قدري پوشيده شده است. آثار اين كوشش را در بيانيه روشنفكران آمريكايي نيز مي توان ديد. قسمت دوم بيانيه را به اين صورت مي توان خلاصه كرد كه خداوند راضي به كشتار مردم آمريكا نيست و حادثه 11 سپتامبر هم مرضيّ او نبوده است و بالاخره مهمترين و آخرين قسمت بيانيه درباره تروريسم و حقانيت جنگي است كه آمريكا بر ضد آن آغاز كرده است. داعيه اينست كه آمريكا و تمدن و ارزشهاي آمريكايي را تروريست هاي بنيادگراي اسلامي در معرض تهديد و نابودي قرار داده اند و از آنجا كه ارزشهاي آمريكايي ارزشهاي بشري اند بايد دشمنان اين ارزشها را نابود كرد تا بتوان آن را در سراسر جهان نشر داد. يكبار ديگر اجزاء و نكات مهم بيانيه را مرور كنيم:

1- خطري كه غرب و به ويژه آمريكا را تهديد مي كند خطر خارجي است.

2- اين خطر كمتر به سياست آمريكا باز مي گردد بلكه ناشي از دشمني تروريست ها با آزادي و دموكراسي و بطوركلي ارزشهاي آمريكايي است.

3- تروريست ها براي تخريب تمدن آمريكايي با آخرين دستاوردهاي تكنولوژي آشنا شده و بوسيله آنها كوشيده اند تا تمدن آمريكا را نابود سازند.

4- تروريسم را بايد از ميان برد تا شايد بتوان تمدن آمريكايي يعني آزادي و دموكراسي و علم و رفاه را از بلا و نابودي نجات داد.

5- جنگ بزرگ عصر ما، جنگ با تروريست هاي دشمن تمدن غربي است. اين تروريست ها اگر آزادي داشته باشند آتش در جهان متمدن مي زنند بنابراين در هر جاي جهان كه باشند و بهر وسيله اي كه ممكن شود آنها را نابود بايد كرد و اينك جنگ آغاز شده است و اين جنگ زماني به صلح مي انجامد كه تروريسم نابود شده باشد و همه در همه جا از ارزشهاي آمريكايي پيروي كنند.

وقتي مي گويند تروريسم خطري است كه از خارج جهان متمدن را تهديد مي كند، بايد توجه كرد كه هيچ تمدني بصرف حمله و هجوم نظامي خارجي از ميان نرفته است. تمدنهاي قديم كه اينهمه مورد هجوم و حمله بيگانگان قرار گرفتند تا زماني كه از درون متلاشي نشدند حتي با غلبه سياسي و نظامي دشمن نابود نشدند. مگر مغولها كه به ايران حمله كردند توانستند تمدن ما را نابود كنند؟ حتي اگر بپذيريم كه پس از حمله مغول انحطاطي در تاريخ ما آغاز شده است آن انحطاط پيش از آنكه به سياست بازگردد بايد عارض ادب و فرهنگ و علم و تفكر شده باشد يعني سياست و جنگ در سير فرهنگ و ادب و علم و تفكر ما اثر تعيين كننده نداشته است. اكنون مجال ورود در اين بحث نيست. آنچه محرز بنظر مي رسد اينست كه مغول غالب در جنگ و حاكم در عرصه سياست، در فرهنگ و تمدن ايران مغلوب، منحل شد و غلبه نظامي و سياسي مغول تمدن ايران اسلامي را از پا درنياورد و نابود نكرد. اين حرفها كه بعد از مغول روح يأس و حرمان و سرخوردگي پديد آمد و اين روح زمينه رواج عرفان و تصوف شد در زمره نسنجيده ترين حرفهاست. مسلماً جنگ و آشوب و كشتار و نا اميدي در روح و اخلاق مردمان اثر دارد اما تفكر هرچه باشد از روح يأس و حرمان بر نمي آيد و مگر عرفان ما بعد از مغول پديد آمده است؟ اتفاقاً اگر مي گفتند حمله مغول به دوران پديد آمدن آثار بزرگ عرفاني پايان داد شنيدني تر و پذيرفتني تر بود زيرا حلاج و بايزيد و رابعه و سنايي و عطار پيش از مغول بسر مي برده اند و محي الدين بن عربي و مولانا جلال الدين و سعدي و نجم الدين رازي و . . .  پرورده زمان پيش از مغولند و آثار بزرگ آنان پس از حمله مغول بوجود نيامده است. اكنون به تروريست ها بپردازيم. آيا اينها از خارج آمده اند؟ سلاحشان را از كجا آورده اند و چه چيز را مي خواهند نابود كنند؟ تروريست ها سلاح خود را از آمريكا گرفته اند ولي مگر با سلاحي كه از آمريكا گرفته اند مي توان فرهنگ و ارزشهاي آمريكايي را نابود كرد؟ اينكه چند تروريست دشمن يك تمدن عظيم و غالب در همه جهان، بتوانند با سلاحي كه از دشمن مي گيرند ارزشهاي او را نابود كنند يكي از عجيب ترين عجائب است. آيا آنها مي خواهند با وسائلي كه در غرب توليد شده است تمدن غربي را نابود سازند و با آن وسائل عاريتي (كه ممكن است بگويند وسيله مهم نيست، غرض و هدف و غايت اهميت دارد) تمدن خود را تجديد و تقويت كنند؟ اگر مي گفتند تفكري از بيرون مي آيد و كم كم تفكر و فرهنگ و ارزشهاي غربي را از اثر مي اندازد شايد مي رفتيم و در صدد تحقيق بر مي آمديم كه آن تفكر از كجاست و به انتظار آن مي نشستيم ولي قضيه اينست كه چند تروريست با زبان و فرهنگ آمريكايي و با علم و تكنولوژي و نظام تكنيك چندان آشنا مي شوند كه مي توانند سيستم هاي دقيق را از كار بيندازند. تروريست هايي كه با زبان و تكنولوژي آمريكا آشنايي دارند نه فقط مخالف تمدن آمريكا نيستند بلكه بنحوي با آن يگانه شده اند (و تروريسمشان هم بي ارتباط با وضع “از آنجا رانده و از اينجا مانده” آنان نيست). كساني كه فكر مي كنند مخالفت با سياست آمريكا دشمني با غرب و تمدن غربي و مخصوصاً تمدن آمريكايي است تاريخ غرب را وارونه مي بينند. در ابتداي بسط و گسترش غرب، مردم آسيا و آفريقا در برابر نفوذ فرهنگ و رسوم و انديشه اروپايي مقاومت مي كردند چنانكه شايد بتوان مقاومت هاي محلي در اوائل تاريخ استعمار (و البته نه نهضت هاي ضد استعماري) را جنگ تمدنها ناميد اما بتدريج كه انديشه اقتباس علم و تكنولوژي و مشاركت در تمدن غربي در همه جا مقبول افتاد و مخصوصاً از وقتي كه برنامه ريزي براي توسعه مطرح شد، جنگها به جنگ سياسي و اقتصادي محض تبديل شد (و اكنون به جنگ داخلي مبدل شده است). در طي تاريخ استعمار غربي همواره مظلوماني بوده اند كه با ظلم و قهر و غرور غرب و غربي جنگيده اند. اينها به تمدن آمريكايي كاري ندارند. اعتراض به ظلم را جنگ تمدنها ناميدن اگر فريبكاري نباشد استراتژي است كه به مدد آن تجاوز را توجيه مي كنند و دفاع و مقابله با ظلم را زشت و جاهلانه و غير اخلاقي مي انگارند. مثلاً وقتي مي گويند جنگ، جنگ تمدنهاست احياناً مرادشان اينست كه جاهلان بي فرهنگ به دشمني با علم و فرهنگ و تمدن برخاسته اند و هر معامله اي كه با آنان بشود حقشان است و براي خود آنها هم بهتر است كه فرمانروايان آمريكايي بر آنها حكومت كنند و ارزشهاي آمريكايي را به آنان بياموزند ولي اين مخالفان با تمدن غربي و با علم و تكنولوژي و ادبيات غرب نمي جنگند. حتي بعضي از آنان مي انديشند كه اگر از ظلم و قهر رها شوند سياست دموكراتيك را بنا مي كنند. اينان از بيرون به آمريكا و تمدن آمريكايي حمله نكرده اند بلكه در برابر قهر و تجاوز ايستاده اند. گروههاي بسياري از آنها راهي جز ايستادگي و مقاومت ندارند. اينها به آمريكا حمله نكرده اند بلكه آمريكا به ايشان حمله كرده است. اگر جايي در جهان بيرون از قلمرو سياست آمريكا وجود دارد خوبست كه آمريكا از دست اندازي به آنجا دست بردارد (هانتينگتون در سناريوي جنگ چين و آمريكا كه بعيد نيست فيلم آن هم ساخته شود، چين را آغاز كننده جنگ و آمريكا را مدافع فورموز و ويتنام فرض كرده است. آمريكا و چين با سلاحهاي مشابه و براي مقاصد و منافع كم و بيش يكسان با هم مي جنگند. جنگ آنها جنگ تمدني نيست و اگر بود آمريكا از فورموز و ويتنام دفاع نمي كرد. اصلاً از دفاع بحث نكنيم. در جهان كنوني هركس هرجا پا بگذارد، روي دم آمريكا پا گذاشته است. در چنين جهاني جنگ تمدنها چه معني دارد؟ (حتي شايد جنگ ايدئولوژيها هم ديگر پايان يافته باشد). پس از همه اين حرفها مي توانند بگويند مگر اسلام در برابر غرب نيست و طرح تمدني غير از تمدن غربي ندارد. مسلماً اسلام بعنوان دين بيرون از دايره غرب است اما كساني كه به احياي اسلام و تجديد عهد اسلامي مي انديشند قصد ندارند كه با زور و تخريب بر غرب پيروز شوند و اگر گروههايي با چنين سوداها بسر مي برند بايد ديد كه چه سر و كاري با اسلام و با غرب دارند. هيچ تمدني با نيروي بيرون رشد نمي كند و از هم نمي پاشد زيرا سياست و جنگ نظامي از سنخ فرهنگ و تفكر و در مرتبه آن نيستند كه با هم مقابله كنند منتهي تمدني كه در حال از هم پاشيدن است بر اثر حمله خارجي ممكن است زودتر فرو ريزد.

آيا تروريست ها با تجدد مخالفند و چون آمريكا طرفدار و پشتيبان آزادي است اينها حمايت آمريكا از آزادي را نمي پسندند و با آن مي جنگند؟ وقتي چنين سخناني به زبان مي آيد قاعدتاً بايد كساني هم مصداق آن باشند كه براي بر هم زدن عدل (در جايي كه نشاني از آن وجود دارد) جهان را پر آشوب كنند. حكومتهاي ظالم و مستبد و متجاوز زمان ما هرچند در راه تجدد وامانده اند دشمن تجدد نيستند و بيشترشان با پشتوانه قدرتهاي غربي به حكومت رسيده و حقوق مردم و ارزشهاي غربي را زير پا گذاشته اند. مردم هم اگر در مواقعي از چنين حكومتها پشتيباني كرده باشند قصدشان حمايت از ظلم و استبداد نبوده است و در حقيقت مبارزه و جهاد براي برقرار كردن اساس ظلم و استبداد سخن بي وجهي است و گمان نمي رود كه هرگز مردمان در راه ضديت با عدل و آزادي ايستاده باشند. مي گويند كساني كه با آزادي مقابله مي كنند به دشمني خود با آزادي آگاهي ندارند بلكه در زندان اعتقادات جزمي خويشند و حتي آزادي را نمي شناسند و نمي دانند كه با علم و پيشرفت و رفاه و آزادي مي جنگند. در اينكه مردم مناطق جهان از حيث تعلق به اصول و قواعد و رسوم تجدد در درجات متفاوت قرار دارند شايد اختلاف نباشد اما مردمي كه در درجات مختلف و متفاوت تجددند دشمن تجدد نيستند مگر اينكه گفته شود تروريست ها هيچ تعلقي به جهان متجدد ندارند و از جهان ديگر آمده اند تا ارزشهاي جهان متجدد را نابود كنند. بصرف اينكه دو جهان با هم متفاوت و متباين باشند با هم در نمي افتند بلكه معمولاً آنان كه با هم اختلاف مي كنند به يك جهان تعلق دارند يا لااقل منافع و مصالح مشتركي است كه بر سر آن اختلاف و نزاع مي كنند. دو جهان وقتي در برابر يكديگر قرار مي گيرند كه يكي بخواهد ديگري را نابود سازد يا هريك از آن دو در اين سودا باشند. آمريكائيان سرخ پوستان را نابود كردند زيرا بيگانه و غير را در درون خود نمي توانستند تحمل كنند. آنان اكنون هم انگشت در جهان كرده و بيگانه و غير مي جويند. اين اغيار و بيگانه ها سه گروهند. گروهي كه بيگانه ترند و اطلاق بيگانه بر آنها كاملاً سزاوار است، داعيه اي ندارند و اقدامي نمي كنند و حتي حرفي نمي زنند. گروه ديگر در جايي كه به آنان ظلم مي شود عكس العمل نشان مي دهند و معمولاً از كشور و از موجوديت و حقوق خود دفاع مي كنند. اينان متجاوز نيستند اما در مقابل قهر در حد توانايي ايستادگي مي كنند و ناگزيرند كه كم و بيش صاحب قهر را بشناسند و بياموزند كه چگونه با او مقابله كنند. پس اينها بكلي بيگانه و غريبه نيستند. از اين دو گروه چنانكه اشاره شد يكي اهل جنگ نيست و ديگري هم كه ناگزير شده است در جنگ وارد شود، قصد تجاوز به جايي و كسي نداشته است. مگر هنديها و اندونزيائيها و تونسيها و الجزايريها و كنگوئيها و ويتنامي ها و ديگر اقوام استعمار زده با انگليس و هلند و فرانسه و آمريكا دشمني داشته اند؟ آنها اگر در جنگ وارد شده اند جنگشان براي كسب استقلال بوده است وگرنه اگر اروپائيها و آمريكائيها به خانه آنها نمي رفتند آنها كاري به اروپا و آمريكا نداشتند و اگر كاري مي داشتند كارشان جنگ و خصومت نبود. متجاوزان اين عصر كه داعيه آزادي خواهي و نشر آزادي دارند تجاوز مي كنند و تجاوز خود را به غير نسبت مي دهند زيرا بر اين باورند كه هركس با آنها نباشد دشمنشان است. گروه سوم برخلاف دو گروه اول بقصد مبارزه در سازمان و تشكيلاتي گرد آمده اند و بعضي از اين سازمانها يا افراد اين گروهها تروريست اند. اينها هم بفرض اينكه در ظاهر با تجدد مخالف باشند در حسرت رسيدن به عالم تجددند و چگونه ممكن است تروريست هايي كه به آخرين وسائل تكنيك مجهزند دشمن تمدن تكنولوژيك باشند؟ البته پيداست كه كار اينان از روي انديشه و يا بحكم خرد نيست. تروريست هر ادعايي داشته باشد غايتي جز ترور ندارد و وسائل لازم براي ترور را از هرجا كه باشد فراهم مي آورد. شايد بهتر باشد كه بگوئيم او بي تاريخ است و به هيچ فرهنگي تعلق ندارد و حتي اگر تعلق شديد ظاهري به يك آئين و كيش داشته باشد تعلق او سطحي و عادي است و اثري جز پوشاندن باطن ويرانگر و تبهكار ندارد.

نكته ديگر اينست كه اگر تروريسم غايتي ندارد مبارزه با تروريسم هم هميشه يك بهانه نيست يعني با گفتن اينكه فلان دولت براي بدست آوردن منافع و في المثل تسلط بر يك حوزه نفتي معركه مبارزه با تروريسم برپا كرده است مطلب تمام نمي شود. مسلماً قدرتهاي بزرگ براي حفظ منافع خود مي كوشند و قدرت خود را براي بدست آوردن منافع بيشتر صرف مي كنند اما آنها تروريسم را صرفاً براي اين جعل نكرده و راه نينداخته اند تا از آن دستاويزي براي حمله و هجوم و تصرف منابع نفتي بسازند. درست است كه در سياست از تروريسم و سر و صداي آن بهره برداري مي شود اما تروريسم جهان آنان را از بيرون تهديد نمي كند. تروريسمي كه آمريكائيان مي پندارند و وانمود مي كنند كه از خارج آمده و تمدن آمريكايي را مورد تهديد قرار داده است، در خانه خود آنهاست. مشكل است كه ليبراليسم آمريكايي را متضمن تروريسم بدانيم زيرا با نظر ظاهر بين ليبراليسم را يكسره خوبي و آزاديخواهي مي انگاريم و نمي توانيم در نظر آوريم كه فاشيسم و تروريسم هم در خفاياي وجود آن ممكن است جايي داشته باشند. تروريسم زمان ما جلوه نيست انگاري است كه آنهم از لوازم جهان جديد و متجدد است و در همه شئون جهان كنوني نشاني از آن مي توان يافت. حتي مي توان گفت كه در شرايط كنوني تروريست ها و نيست انگاران برخاسته از ميان اقوام و فرهنگهاي غير غربي نيز نيست انگاري خود را از غرب گرفته اند و متأسفانه سهم عمده آنها از تجدد نيز همين بوده است. اينكه كساني سراغ اصل و ريشه نيست انگاري و تروريسم را در جايي بيرون از تاريخ غربي مي گيرند و مي پندارند كه تمدن غربي از بيرون در معرض خطر قرار گرفته است حكايت از احساس ترس غربيان و سستي و تزلزل بنياد تاريخ غربي دارد. بعبارت ديگر با اين پيش آمد و از اين پس تاريخ غربي در مرحله ديگري وارد مي شود. تاكنون در غرب وانمود مي شد كه فاشيسم و نازيسم دشمنان تمدن غربي بوده اند كه در درون آن رشد كرده اند. استالينيسم را هم احياناً ميراث امپراطوري تزارها مي انگاشتند. اكنون آمريكا همان رفتاري را پيش گرفته است كه هيتلري ها، بنام آلمان انجام مي دادند. هيتلر هرچه بود داعيه نمايندگي از همه جهان نداشت اما اكنون آمريكا مدعي حفظ و نجات ارزشهاي آمريكايي است و اين ارزشها را ارزشهاي جهاني مي داند.

2- بيانيه روشنفكران آمريكايي در حقيقت يك نوشته تبليغاتي نيست و آن را يك مقاله در سياست نظري يا فلسفه سياسي هم نبايد دانست. اين نوشته اعلام وضع تازه اي در سياست جهان است و بهمين جهت اهميت خاص دارد. اين بيانيه در قياس با خطابه «نظم نوين جهاني» نه فقط روشني و وضوح بيشتري دارد بلكه با آن ليبراليسم آمريكايي وارد مرحله تازه اي شده است گويي جهان يكبار ديگر به دو قسمت خير و شر تقسيم شده است. آمريكا نماينده خوبيهاست كه پس از فروپاشي شوروي با شري تازه روبرو شده است. شري كه از زمين فوندامانتاليسم (بنياد گرايي) روئيده و آمريكا را به نابودي تهديد مي كند. در اين وضع آمريكا دو وظيفه بزرگ بر عهده دارد و اين دو وظيفه عبارتند از 1- قلع و قمع تروريسم كه از « بنياد گرايي» اسلامي برآمده است و نابودي آمريكا را هدف خود مي داند و 2- انتشار و استقرار ارزشهاي آمريكايي بهر نحو ممكن و حتي اگر لازم باشد از طريق جنگ. توجه كنيم كه انديشه تبديل ارزشهاي جهان متجدد به ارزشهاي آمريكايي متضمن نكات باريكي است كه كمتر به آن توجه مي شود. معمولاً وقتي مي خواهيم يا مي شنويم كه آزادي و مداراي ديني و . . . را ارزشهاي آمريكايي به حساب مي آورند مي پنداريم كه در اين تعبيرها مسامحه اي هست يا نويسندگان آمريكايي از روي خود پسندي ارزشهاي جهان متجدد را به خود منسوب مي كنند. خود پسندي و جهل سياستمداران امر نادري نيست اما سياستمداران جاهل و خودپسند مظهر انحطاط تاريخند نه اينكه آنها مسير تاريخ را تعيين كنند يا تغيير دهند. اينكه در بيانيه روشنفكران آمريكايي ارزشهاي سياست متجدد به آمريكا منسوب شده است براي مفاخره نيست. مسلماً اين هم مقصود نبوده است كه اروپائيان در طرح اين ارزشها دخالتي نداشته اند و به آنها اعتقادي ندارند. در اروپا اين ارزشها با فلسفه و بر اساس فلسفه بوجود آمده است. آمريكا كاري به مباني فلسفي آزادي و دموكراسي ندارد بلكه آزادي و دموكراسي را مقدم بر فلسفه مي داند. در حقيقت آزادي و دموكراسي مقدم بر فلسفه امر تازه اي است كه به تاريخ سالهاي اخير تعلق دارد و مي توان آنها را ارزش هاي آمريكايي خواند. اروپا چنانكه فلاسفه اروپايي از لاك و كانت تاكنون مي انديشيده اند، اجمالاً بر آن بوده است كه آزادي يك داشته اتفاقي نيست و همه كس در همه جا نمي تواند آن را واجد شود بلكه لازمه اگزيستانس تاريخي بشر متجدد است بعبارت ديگر در نظر اروپايي بشر مي بايست به مرحله اي از رشد تاريخي برسد تا بتواند آزادي را درك كند و دريابد و از آن برخوردار شود. بر اين اساس بود كه حتي استعمار را هم توجيه مي كردند باين معني كه مي گفتند آسيائيها و آفريقائيها به مرحله اي نرسيده اند كه لايق آزادي باشند. آنها هنوز به سرپرست نياز دارند. اموال و دارائيشان هم بايد در اختيار كساني باشد كه به مرحله رشد و بلوغ رسيده اند. اگر به اين لازمه و نتيجه انديشه اروپايي نظر كنيم شايد تلقي آمريكايي را مرجّح بدانيم چرا كه آزادي را مقيد به تاريخ و عصر خاصي نمي كند اما توجه كنيم كه در عوض نژاد و مليت نه چندان قوام يافته و بدون پشتوانه تاريخي خود را بجاي تاريخ مي گذارد. ديروز آمريكا سرخپوستها را نابود كرد و نابودي آنها را جشن گرفت و امروز هم تروريسم را بجاي سرخپوست گذاشته است. ظاهراً آشنايي وسيع صاحبنظران آمريكايي با انديشه تاريخي و تجربه رفتار و معامله با سرخ پوستان و سياهپوستان هنوز اثري در حوزه رسمي سياست نداشته است. مراد اين نيست كه آزادي در آمريكا يك مفهوم انتزاعي بيرون افتاده از تاريخ است. آمريكايي آزادي را در زندگي خود مي آزمايد اما گويي اين آزادي از وجود تاريخي آمريكائيان جداست و بقول رورتي فيلسوف آمريكايي دموكراسي به فلسفه نياز ندارد. اكنون كه اسم رورتي به قلم آمد توجه كنيم كه با نفوذ ترين فيلسوفان و صاحبنظران آمريكايي هم به اساس فلسفي آزادي اعتنايي نكرده و اهميتي نداده اند يعني در حقيقت متفكراني مانند رورتي و رولز آزادي را مستقل از فلسفه و مباني فلسفي دانسته اند پس سياست آمريكا را هم بي ارتباط با فلسفه آن ديار نمي توان دانست. البته اين خود يك پارادوكس است كه بگوييم سياست بر فلسفه مبتني نيست و سياست آمريكايي متناسب با فلسفه اي است كه در آن سياست مستقل از فلسفه است اما فعلاً به اين پارادوكس كاري نداريم. در اينجا نكته مهمتري هست كه به آساني فهميده نمي شود. فلسفه اي كه در آن پيوند تفكر و سياست قطع شده است پايان فلسفه است. بعضي فيلسوفان آمريكايي بدرستي اعلام مي كنند كه اكنون ديگر سياست ريشه در فلسفه ندارد. اگر اروپايي چنين سخني بگويد مرادش اينست كه سياست بي بنياد شده است اما فحواي فيلسوفان آمريكايي چنانست كه گويي سياست به فلسفه نيازي ندارد. ميان اين دو قول اختلاف بسيار شديد است. يكي آزادي را شاخه اي مي داند كه آن را از اصل بريده باشند و ديگري ريشه و شاخه اي نمي شناسد و آزادي را نيازمند به چيزي و جايي نمي داند ولي اگر نظر اروپايي درست باشد آزادي بي اصل و بنياد نه فقط در خطر فرو ريختن است بلكه شايد كارش به فاجعه بكشد. صاحبنظراني مثل رورتي و رالز در اين ماجرا دخالتي ندارند. آنها وضعي را وصف مي كنند كه در آن دوباره بشر به طبيعت بازگشته و راه انصاف و عدل و آزادي را اختيار مي كند. ما نمي دانيم آن بشر طبيعي كه لاك و روسو به او نظر داشتند تا چه اندازه طبيعي بود ولي بهرحال او قيدهاي قرون وسطي را از خود باز كرده بود و ديگر بسته دگم هاي گذشته نبود. آيا قراردادي كه في المثل رالز از آن ياد مي كند قرارداد ميان آدمياني است كه تعلقات مدرنيته را به يكسو نهاده اند؟ اگر افق آينده و آزادي در آمريكا روشن بود، بيم از دست رفتن ارزشهاي آمريكايي در دلها موج نمي زد و اين بيم و نگراني سياست آمريكا را تحت الشعاع قرار نمي داد و راه نمي برد. آن وقت شايد مي توانستيم تجديد عهد آزادي را امري موجه بدانيم ولي اكنون ديگر قرارداد وجهي ندارد. استراتژهاي آمريكايي هم بجاي آن جنگ را برگزيده اند. آنها هم اكنون خود را در جنگي درگير مي دانند كه براي حفظ ارزشهاي آمريكايي درگرفته است و مي روند كه آزادي را بهمه جهان ببرند. آنها نيازي نمي بينند كه دوباره عهد آزادي را تجديد كنند بلكه آزادي را داشته خود مي دانند ولي آزادي وقتي به داشته مبدل شود و اين تصور بوجود آيد كه آن را مي توان صادر كرد و به ديگران بخشيد، ديگر آزادي نيست. آمريكا هم تا سالهاي اخير گرچه گهگاه از ايجاد فضاي باز سياسي دم مي زد اما كاري به صدور آزادي نداشت و بهانه مداخله اش در مناطق مختلف جهان حفظ منافع آمريكا بود. اكنون ديگر آن صراحت قديم ديپلماتيك از ياد رفته و در گفتارهاي سياسي غالباً ارزشهاي آمريكايي جاي منافع را گرفته است. معمولاً مفسران و تحليل گران سياست از خود نمي پرسند كه اين تغيير از كجاست و اگر اتفاقاً كسي بپرسد پاسخ مي دهند كه سياست همان سياست قديم است و فقط نام و عنوانش تغيير كرده است. اين تفسير را همه كس مي پذيرد زيرا در حقيقت آمريكا از منافع خود چشم نپوشيده است و هرچه بكند و هرجا برود در سوداي منافع است. آيا اكنون مصلحت را در اين ديده است كه از منافع دم نزند و ارزشهاي آمريكايي را سرپوش اغراض خود قرار دهد تا بتواند وجهه از دست رفته را بازيابد و با جلب حمايت گروههاي دوستدار دموكراسي زودتر و آسان تر به هدفهاي خود برسد؟ حتي اگر اين پرسش بجا باشد و بتوان به آن پاسخ مثبت داد باز هم بايد خللي در نظام تمدني آمريكا پيدا شده باشد كه آمريكائيان را به رياكاري واداشته باشد. آمريكايي كه از زمان جنگ دوم جهاني بي پروا در همه جاي جهان هر كاري مي خواست و مي توانست مي كرد و پروا نداشت كه در ويتنام سلاح ميكروبي بكار برد و حكام دست نشانده اش در جهان امثال پينوشه بودند چرا به تظاهر و رياكاري نياز پيدا كرده است؟ رياكاري در سياست يك امر شايع است و آمريكائيان هم مستثني نيستند كه بگوييم ريا در كارشان نيست اما آنها بقصد ريا ارزشهاي آمريكايي را بجاي منافع ملي آمريكا نگذاشته اند چنانكه نويسندگان «بيانيه روشنفكران . . . » هم كم و بيش ملاحظات تبليغاتي را در تدوين بيانيه در نظر داشته اند اما هرچه نوشته اند تبليغات نيست بلكه آنها استراتژي سياست آمريكا را تلخيص كرده اند و بنظر نمي رسد كه در گفتارشان قصد فريب و ريا عنصر غالب باشد بخصوص كه جايگاه فريب و ريا در تاكتيك هاي سياسي است و نه در استراتژي. آمريكا در استراتژي خود دفاع از ارزشهاي آمريكايي را به عهده گرفته است و چه بسا كه اين تغيير در نظر بعضي دوستداران دموكراسي تغييري مثبت و اميدوار كننده باشد. اينها با اينكه مي بينند دفاع از ارزشهاي آمريكايي با چه روشها و سياست هاي خشن و خودسرانه انجام مي شود، خودسريها و بي باكيها و خشونت ها را توجيه مي كنند و مي گويند اين اوضاع موقت است و اتفاقاً در آمريكا گروهي خشن و بي خرد روي كار آمده اند كه بنام نجات ليبراليسم و دموكراسي هرچه بخواهند مي كنند. اينها فردا مي روند و گروه ديگري بجايشان انتخاب مي شوند ولي سياستي كه هم اكنون در آمريكا اجرا مي شود طرح بلهوسانه گروه بوش و همكاران او نيست. اين طرح را كارشناسان سياست از سالها پيش فراهم كرده اند. اين طرح نه به دموكراسي تعلق دارد و نه بر طبق اصول جمهوري خواهان تدوين شده است بلكه سياستي است مستقل از سليقه ها و مرامهاي حزبي و گروهي كه به اقتضاي وضع و موقع روحي و مادي و اخلاقي آمريكا تدوين شده است. توضيح اين مطلب كار آساني نيست و مخصوصاً در عالم اسلامي و بطور كلي در جهان توسعه نيافته آشكار كردن حقيقت اين تحول بسيار دشوار  مي نمايد. فيلسوفان اروپايي و آمريكايي هم تقريباً خاموشند يا صداي آنها هنوز در جهان طنين و انعكاسي نداشته است. حتي وقتي آمريكا به عراق حمله كرد نگفتند كه اقدام آمريكا خلاف اصول سياست بين الملل و حقوق ملتها و مردمان است بلكه با «يك جانبه گرائي» آمريكا مخالفت كردند. آمريكا نه از آن جهت كه سازمان ملل متحد به حرفش گوش نداد آن را ناديده گرفت بلكه نمي خواست سازمان ملل را در كار خود دخالت دهد. حمله به عراق از اين جهت مهم است كه يك جنگ كاملاً آمريكايي است. اين جنگ با همه جنگهايي كه تاكنون در تاريخ جديد رخ داده است تفاوت دارد. آنها كه مي گويند جنگ براي تصرف چاههاي نفت و براي حمايت از اسرائيل و در دست گرفتن نقاط استراتژيك جهان است مسلماً درست مي گويند و شايد استراتژيهاي نظامي و سياستمداران غربي هم با چنين سوداهايي در طراحي و راه انداختن جنگ مشاركت كرده اند مع هذا اين جنگ با ديگر جنگها تفاوت دارد. آيا مراد اينست كه جنگهاي سابق عادلانه بوده يا وجه عادلانه اي در آن پيدا مي شده است؟ آمريكائيها جنگ عراق را جنگ عادلانه مي دانند اما اينجا در صدد تشخيص عادلانه يا ناعادلانه بودن جنگ نبايد بود. در اعلاميه موسوم به اعلاميه روشنفكران آمريكايي كوشش شده است كه به آمريكا حق بدهند كه در جنگ بر ضد تروريسم وارد شود يعني آنها از يكسال پيش جنگ آمريكا عليه عراق را جنگي موجه و عادلانه دانسته اند. بنظر آنان اين جنگ عادلانه است زيرا بر ضد كساني صورت مي گيرد كه ارزشهاي غربي را نشانه گرفته اند. ارزشهاي غربي چيست و چه كساني آن را نشانه گرفته اند؟ بنا بر قول مشهور آزادي و حقوق بشر و حق تعيين سرنوشت از جمله مهمترين ارزشهاي غربي بشمار مي رود. اين ارزشها در كجا مورد تهديد قرار گرفته و چه كساني آن را تهديد مي كنند؟ تروريست ها تهديد كنندگان تمدن غربي اند. تروريست ها كيستند؟ تروريست ها اعراب و مسلمانان يا گروههايي از مردم عرب و مسلمانند كه با غرب و اسرائيل مخالفند. اينها چه مي كنند؟ آنها از كجا آمده اند؟ چنانكه اشاره شد اين به اصطلاح تروريست ها دو گروهند. گروهي را آمريكا سازمان داده و گروه وسيعتري نيز مردم مظلومند كه از اوّلي ترين حقوق خود دفاع مي كنند. زماني فقط گروه دوم هدف بودند اما اكنون هر دو گروه براي آمريكا خطرناك شده اند و بايد از ميان بروند. خطرشان چيست و مگر غرب چندان ضعيف شده است كه امثال بن لادن و صدام حسين مي توانند پايه هاي قدرت آن را بلرزانند؟ ممكن است بگويند بحث در قوت و ضعف اساس تمدن غربي نيست بلكه تجاوز به ارزشهاي غربي نبايد مجال پيدا كند و دشمني با آزادي و دموكراسي بخودي خود امري خطرناك است. تا ديروز هرجا حكومتي مردمي و دموكراتيك بود آمريكا آن را با كودتاهاي نظامي سرنگون مي كرد و فاسد ترين حكومتهاي ديكتاتور را به قدرت مي رساند و حمايت مي كرد. اكنون هم همه ديكتاتور ها بد و نامطلوب نيستند بلكه بعضي از آنها خطرناك شناخته شده اند كه اول آنها طالبان بود و سپس نوبت به صدام حسين رسيد. در اينكه صدام حسين مستبد خشن خطرناكي بود بحث نمي كنيم اما او چه خطري داشت و چه چيز را تهديد مي كرد و چگونه مي بايست اين خطر را دفع كرد و چه حكومتي بايد بجاي حكومت صدام اداره امور عراق را به عهده گيرد؟ مي گويند صدام مردم عراق را در تنگنا و خفقان قرار داده بود و همسايگان خود را به تجاوز تهديد مي كرد و ممكن بود كه روزي به اسرائيل هم حمله كند.

مردم عراق سالها دچار استبداد صدامي بودند و نمي توانستند از آن آزاد شوند. اكنون آمريكا عراق را تصرف كرده و به حكومت صدام حسين پايان داده است اما قدرتي كه يك كشور را تصرف مي كند به مردم آنجا چگونه آزادي بدهد؟ اصولاً تا وقتي كه يك ملت خود نخواهد و نتواند اساس استبداد را بهم بزند هيچ نيروي خارجي نمي تواند آزادي و دموكراسي به آنها هديه كند و وقتي اين هديه با كشتار و خون ريزي و ويراني و مصيبت توأم شود چه بسا كه گروههايي از مردم استبداد خودي را بر اشغالگر ترجيح دهند و اين تنها گرفتاري مردم عراق نيست كه بايد ميان دو بد يكي را اختيار يا تحمل كنند. وقتي بشر بي تاريخ مي شود ديگر تراژدي هم جايي ندارد زيرا اگر جنگي هم پيش آيد جنگ ميان بدان و اشرار است. تكليف صدام كه معلوم بود. آمريكا هم كه داعيه دفاع از ارزشها و مقابله با تروريسم دارد عملاً راه غلبه و استيلا را پيش گرفته و علي رغم همه اصول و قواعد حقوق بشر و حقوق بين الملل با خودسري و خودرأيي به عراق تجاوز كرده و همه منابع عراق را در تصرف آورده و با وجود اين مدعي است كه مردم عراق را آزاد كرده است. البته مردم عراق اميدوارند كه آمريكا از كشورشان بيرون رود يا آمريكائيان را بيرون برانند اما اگر از عهده اين مهم بر نيايند اين پرسش پيش مي آيد كه آيا مردم عراق حكومت آمريكايي يا دست نشانده آمريكا و آزادي آمريكا ساخته را بر استبداد و خشونت صدامي ترجيح مي دهند؟ پاسخ دادن به اين پرسش بسيار دشوار و شايد محال است زيرا نه اين و نه آن يعني هيچيك را نمي توان پذيرفت. وقتي حادثه اي روي مي دهد كه معني ندارد چه مي توان كرد. حمله به عراق و مقابله صدام و آمريكا يك امر بي معني است.

3- جنگ عراق يكي از بي معني ترين جنگ هاي تاريخ است. در اين جنگ نه فقط هيچيك از دو طرف به پيروزي نمي رسند بلكه هيچ مصلحتي تأمين نمي شود و از اين بدتر (و شايد بهتر) اينكه بعضي پايه هاي سست شده تمدن غربي با آن فرو مي ريزد. از قرن هيجدهم تاكنون غرب هرچه مي كرد بنام انتشار تمدن غربي و تأمين حقوق بشر و آزادي مي كرد. توجيه استعمار اين بود كه مردم آسيا و آفريقا و آمريكاي مركزي و جنوبي صغير و محجورند و تا زماني كه از اين وضع خارج نشده اند سرپرست مي خواهند و البته كه نيروي كار و زمين و منابع طبيعي آنها بايد در اختيار صاحبان قدرت و اهل عقل و تصرف باشد. با اين توجيه استعمار طرحي براي بسط قدرت غربي بود و چون دوره رسمي آن به پايان رسيد و مستعمرات به استقلال سياسي رسيدند تقريباً در همه جهان حكومتهاي ملي برقرار شد. سازمان ملل متحد هم استقلال و حق حاكميت كشور ها را به رسميت شناخت. با اين پيشامد قدرت غرب كاهش نيافت. استعمار هم شكست نخورد بلكه صورت ديگر پيدا كرد چنانكه دوران پس از جنگ دوم جهاني را دوران استعمار نو و مرحله اخير آن را دوران پس از استعمار ناميدند. استعمار نو نام دوران تاريخي نهضتهاي ضد استعماري و تشكيل حكومتهاي ملي در كشورهاي استقلال يافته بود و وقتي معلوم شد كه استقلال ظاهري سياسي براي توسعه تجدد و مشاركت در تاريخ تجدد كافي نيست مناسبت نام گذاري استعمار نو نيز بتدريج موجه و موجه تر شد. نكته ديگر اينست كه پس از جنگ دوم دو قطب بزرگ قدرت در جهان بوجود آمد. يكي قدرت آمريكا و ديگر قدرت شوروي. آمريكا و شوروي جزو مستعمره داران نبودند. اگر ختم دوران رسمي استعمار، قدرت فرانسه و بريتانيا و بعضي ديگر از كشورهاي اروپائي را كم كرده باشد، در مجموع نفوذ سياسي غرب (حتي اگر روسيه را جزء غرب به حساب نياوريم كه البته اين به حساب نياوردن فقط در ظاهر و در عالم ظاهربيني موجه است) كاهش نيافت. اروپاي شرقي و مناطقي از خاور دور منطقه نفوذ شوروي شد و چين گرچه با شوروي اختلافهاي حل نشدني داشت در جناح مقابل پيمان آتلانتيك شمالي قرار داشت و در بقيه جهان فرانسه و بريتانيا شريك قدرتمندي مثل آمريكا را در كنار خود ديدند و وجود آن را پذيرفتند. در اين دوران حتي اگر در ظاهر قدرت غرب از بيرون مورد تعرض قرار گرفته باشد حادثه مهم جابجايي قدرت بوده است و نه كاهش آن زيرا نفوذ اقتصادي و فرهنگي غرب هرگز در مستعمرات از ميان نرفت و حتي نقصان نيافت و امر ظاهراً عجيب اينكه اگر جهان سوم برنامه هاي انديشيده و سنجيده توسعه مي داشت نفوذ فرهنگي و اقتصادي و تكنيكي غرب عميق تر هم مي شد اما اگر چنين نشد از آن رو نبود كه كشورهاي تازه استقلال يافته محدوديتي فراهم كرده بودند بلكه از يكسو نيروي توسعه و بسط غرب محدود بود و از سوي ديگر جهان توسعه نيافته آمادگي نداشت و نمي توانست در راهي نظير راهي كه اروپا و آمريكا در قرن نوزدهم و نيمه اول قرن بيستم پيمودند، وارد شود و بجايي كه آنها رسيدند برسد. تاريخ پنجاه سال اخير تاريخ توسعه نيافتگي است و در پايان اين تاريخ است كه تكنولوژي ديجيتال با غوغاي جهاني شدن، سستي و تزلزل پايه هاي غرب را از نظرها مي پوشاند ولي وقتي پاي بست بنايي سست باشد، اثر آن از هر سو ظاهر مي شود و چون گوشه اي از قصور و سستي را بپوشانند ضعف و نقصان در جاي ديگر ظاهر مي شود. يكي شدن آشكار علم و قدرت و تكنولوژي نشانه به نهايت رسيدن همه استعدادها و امكانهاي تاريخ غربي است ولي اين قضيه را بآساني نمي توان درك و تصديق كرد. معمولاً تكنولوژي معاصر را نشانه قدرت بي سابقه و بي نظير مي دانند اما اگر جهاني شدن نشانه قدرت بي چون و چرا و مهار نشدني غرب انگاشته مي شود گاهي تصميم ها و اقدامهاي سياسي حاكي از پريشاني و پراكندگي خاطر و دور شدن از اصول بنيان گذار تجدد است. وقتي آمريكا بي اعتنا به همه اصول و با داعيه لفظي آزادي بخشي به عراق حمله و تجاوز مي كند شايد بتوان گفت كه سياست وارد دوران ديگري از ادوار تجدد شده است. بعضي فلاسفه گفته بودند كه تجدد در باطن و در تفكر به تماميت و به پايان بسط خود رسيده است. اكنون سياست متجدد هم بپايان راه مي رسد. مقصود اين نيست كه چون اقدام آمريكا حقوق بشر و حق حاكميت كشورها را نقض كرده است، تاريخ سياست جديد به پايان مي رسد. پيش از اين بارها و بارها حاكميت كشورها نقض شده و حقوق ملتها و مردمان ناديده انگاشته شده بود. آلمان هيتلري در آستانه جنگ دوم حاكميت اتريش را نقض كرد. آمريكا كره را تصرف كرد و به ويتنام لشكر كشيد. حتي عراق به ايران تجاوز كرد و كويت را به اشغال خود درآورد و . . .  اصلاً لازم نيست مثال ذكر شود زيرا تجاوز به يك كشور و اشغال خاك آن امر تازه اي نيست. تجاوز، تجاوز است و هيچ تجاوزي وجه قانوني ندارد. تجاوز به عراق هم خلاف قواعد بين المللي و نقص حق حاكميت ملي است و در رديف بقيه تجاوزها قرار مي گيرد ولي يك اختلاف كه در ظاهر كوچك مي نمايد وجود دارد: اين جنگ، جنگ تمدنها است و براي دفاع از ارزشهاي آمريكايي درگرفته است. اين بار متجاوز مدعي شده است كه با تروريسم مي جنگد و قصدش از ميان بردن مخالفان دموكراسي است. تروريست ها مخالف دموكراسي و ارزشهاي آمريكايي اند و بايد آنها را نابود كرد ولي تروريست ها كي هستند و از كجا آمده اند؟ آمريكا احساس مي كند كه در معرض حمله قرار گرفته است و مي پندارد يا وانمود مي كند كه دشمنش، دشمن خارجي است. آمريكا تروريسم را در بيرون از تمدن آمريكايي مي جويد. مسلماً تروريست هايي در جهان وجود دارند كه مليت غير آمريكايي دارند اما آنها با بسط قدرت غرب و مخصوصاً آمريكا بوجود آمده اند يعني يا پرورش يافته و دست پرورده مستقيم آمريكا اند يا ستم و قهر آمريكا آنها را به عكس العمل قهر آميز واداشته است. آمريكا بر خلاف آنچه ادعا مي كند ارزش هايش از خارج مورد تجاوز قرار نگرفته است بلكه آن ارزشها بي ارزش شده است و برهوت بي ارزش شدن ارزش ها در همه جا گسترده مي شود. تروريسم در هواي ارزشهاي قلب شده و بر باد رفته مي رويد و رشد مي كند. هواي آمريكا هم كمتر از هواي هيچ جاي جهان مستعد روئيدن گياه هرز تروريسم نيست. اين تروريسمي كه آمريكا از آن مي نالد و مي خروشد و به آن مي تازد جزئي از وجود اوست حتي اگر تروريست هايش در افغانستان و عراق و آمريكاي لاتين و جاهاي ديگر باشند.

4- قبل از اينكه صدام سقوط كند مي توانستيم بينديشيم كه كاشكي او مشاوران صاحبنظري داشت يا در جهان عرب روشنفكراني بودند كه مي توانستند وضع فعلي جهان را پيش چشم جهانيان و مخصوصاً مردم اروپا و آمريكا كه كمتر به بيرون از عالم خود عنايت دارند، تصوير كنند ولي متأسفانه چنين روشنفكراني در جهان توسعه نيافته وجود ندارند يا تعدادشان بسيار اندك است و آن تعداد اندك كاري به امثال صدام ندارند و صدام هم با آنها مناسبتي ندارد مع هذا در عالم وهم در نظر مي آوريم كه اگر صدام مي توانست زبان خردمندي و فرزانگي بگشايد (مگوئيد كه اين محال بود. فرض محال، محال نيست) و به آمريكا و گروه روشنفكران آمريكايي كه جنگ آمريكا عليه كشورهاي ديگر را مقدس خواندند و آن را تجويز و توجيه كردند، نشان دهد كه اگر در اين سو احياناً فساد و ظلم و ظلمت است از آن سو نيز خير و صلاحي به هيچكس و هيچ جا نمي رسد و جنگي كه آن را جنگ مقدس خوانده اند نمي تواند خير و بركت با خود بياورد و گذاشتن نام مقدس بر آن شايد دشواري را افزون كند. من روزها در نظر خيال مي آوردم كه چه مي شد اگر صدام حسين مي توانست اعلام كند كه تروريسم و دشمني با ارزشهاي آمريكايي دعوي بيهوده و بهانه براي جنگ است و براي اينكه اين بهانه از آمريكا گرفته شود و مردم عراق آسيب نبينند و آمريكا عراق را پس از يك جنگ ويران كننده تصرف نكند مي گفت من از كشور مي روم و تعيين حكومت را به مردم عراق وا مي گذارم. البته او نمي توانست چنين كند. كسي كه سي سال جز خون و ماتم براي مردم عراق چيزي نياورده است چگونه مي توانست چنين تصميمي بگيرد. البته تا وقتي كه بغداد را به نيروهاي آمريكايي تسليم نكرده بودند امكان داشت سياست صدام به اين نحو توجيه شود كه در مقابل فشار و ارعاب دشمن نبايد تسليم شد. اگر صدام حسين تا پايان ايستاده بود و كشته مي شد، اين توجيه وجهي داشت ولي او كه خود مي دانست مردانگي ايستادن براي مرگ را ندارد شايد مي خواست در آخرين روزهاي حكومت خود در ويران كردن عراق و كشتن مردم شريك باشد و آخرين ستمي را كه مي توانست، بر مردم عراق روا دارد. اگر قبل از جنگ عراق را رها كرده و رفته بود ممكن بود بگويند كه او مصلحت مردم عراق را در نظر داشته و مي خواسته است نشان دهد كه وجود او بهانه است و آمريكا بهرحال به عراق حمله خواهد كرد ولي نه روشنفكران عراقي و عرب در ميدان وارد شدند و نه صدام قابليت و استعداد اتخاذ تصميمي مردانه و شجاعانه در سياست داشت. او كاري كرد كه مقتضاي زبوني بود و آمريكا همان را مي خواست.

اكنون عراق اشغال شده است و بسياري از عراقي ها كشته و زخمي شده اند. شهرهاي عراق آسيب ديده و سرمايه هاي مادي و فرهنگي عراق به يغما رفته است. بازسازي ويرانيهاي بصره و بغداد ميلياردها دلار هزينه دارد و سالها وقت مي خواهد. براي چه عراق را بمباران و خانه مردم را بر سرشان خراب كرده و عده زيادي را كشته اند؟ رئيس ستاد ارتش آمريكا جنگ با عراق را انساني ترين جنگ خوانده است. در اينكه شر صدام از سر عراق برداشته شده است بحثي نيست. كساني به همين اندازه كه صدام رفته است راضي اند و بعضي از اين كسان خوش باورانه فكر مي كنند آمريكا صرفاً براي آزاد كردن مردم عراق با هزينه بسيار از راه دور آمده و با كمترين تلفات جاني عراق را فتح كرده است و حتي اگر بپذيرند كه نيت آمريكا آزادي بخشي نبوده نتيجه جنگ را به نفع دموكراسي مي دانند. گروه ديگر يا گروههاي ديگر مي گويند كه آمريكا براي تصرف چاههاي نفت و ايجاد پايگاه نظامي در كشوري كه به قفقاز و روسيه و ايران و اسرائيل نزديك است و از آنجا مي تواند تمام خاورميانه را نيز زير نظر داشته باشد به عراق لشكر كشيده است. من نظر اول را نادرست مي دانم و در مورد نظر دوم ملاحظاتي دارم. نظر اول خوش بينانه است. در جهان كنوني تا چه حد و با چه توجيهي مي توان خوش بين بود؟ من فكر  مي كنم از آغاز پيدايش دموكراسي جديد در انگلستان و در اروپاي غربي هرگز دموكراسي تا اين اندازه متزلزل و در عين حال مورد ستايش نبوده است. اكنون بخصوص در كشورهاي توسعه نيافته دموكراسي به يك آرزو تبديل شده است و آرزو چيزي است كه تحققش دشوار است. اگر به آساني و از راههاي معين بتوان به چيزي رسيد، آرزو به آن چيز تعلق نمي گيرد. آرزومندان دموكراسي از بحث در باب مشكلات رسيدن به آن پرهيز مي كنند و حتي مايل نيستند درباره شرايط امكان دموكراسي بحث كنند گويي سير جهان بسوي دموكراسي دائم و پايدار است و با آن همه خوبيها مي آيد و مشكل ها رفع مي شود. اين آرزو آرزوي بدي نيست ولي بر هيچ اساس محكمي استوار نشده است چنانكه اگر پرسيده شود چگونه دموكراسي و آزادي برقرار مي شود طرح پرسش را نوعي تائيد استبداد تلقي مي كنند و در اين وضع بحث ناگزير پايان مي يابد. علاقه گروهي كه دموكراسي را دوست مي دارند و از آن دفاع مي كنند ناچيز نمي شمريم اما اين علاقه رؤیایی ممكن است موجب اشتباه در محاسبات سياسي و موضع گيريهاي مضر براي آزادي و دموكراسي شود. اكنون ديكتاتور بي رحم از عراق رفته است و آمريكا آن كشور را در تصرف خود دارد اما باور كردن اينكه آمريكا آمده است يك مستبد را ساقط كند و دموكراسي را به عراق بياورد لااقل براي مردم كشورهاي توسعه نيافته آسان نیست زيرا اولاً آمريكا تاكنون آزادي و دموكراسي را به هيچ جا نبرده و در همه جا از حكومتهاي مستبد و خشن در مقابل نهضت هاي مردمي و دموكراتيك حمايت كرده است. آيا آمريكا تغيير ماهيت داده است و از كودتا در ايران و برزيل و اندونزي و شيلي و بسياري جاهاي ديگر پشيمان شده و توبه كرده است؟ آمريكا خود چنين داعيه اي ندارد و مفسران سياسي آمريكايي نيز اين نكته را پنهان نمي كنند كه جنگ آمريكا و تصرف عراق براي دفاع از منافع آمريكا است. اينكه سياستمداران براي موجه جلوه دادن تصميم هاي خود آنها را در زرورق اخلاق مي پيچند تازگي و اهميت چنداني ندارد. مطلب مهم و اساسي اينست كه در كشورهاي صاحب قدرت تصميم هاي سياسي را يك شبه و در يك نشست نمي گيرند و شخص رئيس جمهوري يا مشاوران و وزراي او همواره نمي توانند سليقه هاي خود را در سياست اعمال كنند بلكه سياست ها ناظر به امكانهاي تاريخي هر كشور است و چه بسا كه از مدتها پيش طراحي شده باشد. بوش و رامسفلد و ديك چني ناگهان تصميم نگرفته اند كه به عراق حمله كنند. اينهم كه مي گويند بوش براي تثبيت وضع متزلزل خود به ماجراجويي پرداخته است بكلي نادرست نيست اما در اهمیت آن غلو نباید کرد. شايد بوش و گروه او موقتاً از يادها ببرند كه با رأي ديوان كشور به قدرت رسيده اند اما جنگ با عراق سالها پيش طراحي شده است يعني در همان زمان كه آمريكا به صدام حسين كمك مي كرد شايد سناريوي اشغال عراق هم تهيه شده بود يا به تنظيم آن سناریو مشغول بودند. پس ديگر چه جايي دارد كه بگوييم آمريكا با موشكهاي كروز دموكراسي را به عراق مي آورد؟ دموكراسي چيزي نيست كه از خارج به جايي صادر شود و به فرض اينكه اين امر ميسر و ممكن باشد آن را با جنگ و كشتار نمي توان به جايي برد. اكنون سياستمداراني كه زبانشان پر از ناسزا و تهديد و خشونت است مدعي شده اند كه با جنگ و كشتار و ويراني و بمب و موشك براي مردم عراق آزادي آورده اند. كاري كه سياستمداران بزرگ آمريكا در شرايطي كه هنوز بنياد دموكراسي سست نشده بود برای هیچ کشور و مردمی نکردند و هرگز از اجراي آن نیز دم نزدند، اكنون داعيه آدمهاي معمولي متصدي سياست آمريكا شده است بنابراين دلايل نظر خوش بينان را نمي توان پذيرفت. اينها در تحليل هاي صرفاً سياسي خود چيزي را مي پوشانند كه شايد تكليف جهان آينده با آن معين مي شود. اشاره شد كه آنچه درباره مقاصد سياسي و چشم داشت هاي اقتصادي و نظامي آمريكا در عراق مي گويند نادرست نيست اما اين مطامع و اغراض تازه بوجود نيامده و امكان ارضاء آنها اكنون بيش از هميشه فراهم نيست مع هذا معمولي ترين سياستمداران زمان در بدترين اوقات يا لااقل در وقتي كه امتياز خاصي براي آن نمي توان تصور كرد عراق را اشغال كردند و در اولين روزهاي اشغال، آثار تاريخي و موزه هاي آن كشور را غارت كردند و بعضي قرارداد ها با دولت هاي خارجي و عضويت در سازمانهايي مثل اوپك را منتفی دانستند. صرفنظر از اینکه نكوئي باغ دموكراسي عراق از بهارش پيداست. پرسشي مهم اينست كه چرا جهان و جهانيان در اين مورد تقريباً ساكتند و چرا دولتهاي غربي كه خود را متوليان دموكراسي مي دانند نمي گويند كه دموكراسي را از جايي به جاي ديگر آنهم با جنگ و خشونت صادر نمي توان كرد. در ميان مقامات رسمي كشورهاي دموكرات و مدعي دموكراسي و رعايت حقوق بشر يك كلمه نشنيديم كه اقدام آمريكا نقض حق حاكميت ملت عراق است. حتي اينكه گفته شد و هنوز هم گفته مي شود كه كار را به سازمان ملل واگذار كنند، گویندگان مقتضای مصلحت سیاسی را در نظر داشته اند اما اگر از موضع تاريخي به قضيه نگاه كنيم جاي چون و چرا دارد. چه كار و چه چيز را به سازمان ملل بايد واگذار كرد؟ حمله و هجوم به عراق يا به هر كشور ديگر را؟ چرا بايد به عراق حمله كرد؟ زيرا صدام ستمگر و مستبد و برقرار كننده حكومت وحشت است؟ صدام را همانهايي كه آورده اند اگر مي خواستند همانطور كه آورده اند، مي بردند. براي بردن صدام جنگ و كشتار ضرورت نداشت. در جنگ 1991 كشور عراق را ويران كردند اما صدام را سر جاي خود باقي گذاشتند تا دوباره مصيبتي تازه براي مردم عراق سوغات بياورند. بردن صدام نياز به جنگ نداشت يعني اگر حقيقتاً دستها را از پشت او بر مي داشتند، مردم عراق كار او را مي ساختند و اگر از عهده بر نمي آمدند اكنون چگونه می توانند به دموكراسي دست يابند. حكومتهاي مستبد فاسد اگر از جانب قدرتمندان جهان حمايت نشوند تاب ماندن ندارند. حكومت براي اينكه بماند بايد پشتيبان و پشتوانه داشته باشد. حكومتهاي خوب متكي به مردمند و آنها كه به مردم ظلم مي كنند تكيه گاهشان در بيرون از كشور است. پس چرا آمريكا اجازه نداد كه مردم عراق عذر ديكتاتورشان را بخواهند و او را از كشور خود برانند و با اينكه اجازه سازمان ملل را نداشت و بسياري از دولتها و تمام افكار عمومي جهان با اقدامش مخالف بودند به اين مخالفت ها وقعي ننهاد و به عراق حمله كرد؟ مي گويند و درست مي گويند كه آمريكا مي خواست بر منابع عظيم نفت عراق دست بگذارد و اسرائيل را از موضع سختي كه بدان دچار شده است بيرون آورد. اين مطالب در جاي خود درست است اما بايد ديد كه چه چيز به آمريكا اجازه چنين جسارتي را داده است كه به يك كشور لشكر بكشد و آنجا را به تصرف خود درآورد. گفتيم كه بردن دموكراسي به يك كشور آنهم با آتش و سلاح نه موجه است و نه ممكن. شايد بعضي از مردم آمريكا و ديگر نقاط جهان در سطح خود آگاهيشان ادعاي بردن دموكراسي به عراق را باور كنند اما آنچه آمريكا را به اين راه كشانده است نگراني براي آزادي و دموكراسي و مقابله با تروريسم نيست هرچند كه داعيه مبارزه با تروريسم ظاهر موجه تري دارد. حادثه يازده سپتامبر، آمريكا و همه جهان را تكان داده است. چرا بايد ساختمانهاي سازمان تجارت جهاني ويران شود و هزاران بيگناه كشته شوند؟ كساني كه اين جنايت را مرتكب شدند (هركه و از هرجا بودند) اگر دشمن آمريكا هم بودند هيچ راه روشن قانوني و موجه براي مقابله با آمريكا نداشتند. حمله آنها از اين جهت زیر پرچم مبارزه با تروريسم صورت گرفت كه كارشان هيچ وجه قانوني نداشت. مسلماً با تروريسم و با بي قانوني بايد مقابله كرد اما اگر اقدام خشن سياسي و نظامي غير قانوني تروريسم است چرا حمله آمريكا به عراق را تروريسم ندانيم؟ مگر كدام سازمان حقوق رسمي بين المللي به آمريكا اجازه داده است كه به تشخيص خود هر چه خواست بكند؟ اگر آمريكا حقيقتاً در صدد يافتن ريشه هاي تروريسم و قطع آن بود بيشتر در اين باب مي انديشيد و راههاي ديگر پيش مي گرفت و مجامع بين المللي و حتي ملتها در اين كار و راه با او همراهي مي كردند ولي زمانه ما زمانه جنگ تروريسم با تروريسم است. شايد آمريكا اين معني را درنيابد و عنوان تروريست را اتهام بداند زيرا همه جهان را قلمرو حكومت آمريكا و همه اقدامهاي خود را اقدام داخلي مي داند. اینست تحول بزرگی که در سیاست جهان و روابط بین الملل روی داده یا در حال روی دادن است.

5- اكنون براي بسياري از آمريكائيها تصرف عراق تجاوز شمرده نمي شود. آيا غرور و خودبيني چشم و گوش و درك آمريكائيها را كور و كر و كند كرده است و آنها تجاوز را با آزادي بخشي اشتباه مي كنند؟ شايد آمريكائيها مغرور باشند اما ادراك آنها ضعيف تر از ادراك ديگران نيست منتهي زمينه و دامنه ادراك آنها با زمينه هاي ادراكي ديگران قدري تفاوت دارد. آمريكا و آمريكائيان امروز همه جنگها را جنگ داخلي مي دانند و شايد از جهت تاريخي حق داشته باشند. قبلاً گفتيم كه سياست كنوني آمريكا بي مبنا شده و جاي استواري در فرهنگ تجدد ندارد. از اين بيان نبايد نتيجه گرفت كه از این پس بلهوسي بر آمریکا حاكم مي شود و هر گروهي كه بتواند قدرت را قبضه كند اميال و هواهاي خود را پيش مي برد ولي تاريخ حتي در مرحله انحطاط و تا زماني كه از هم پاشيدگي كلي پيش نيامده است از همه مدلها و طرحهاي كلي نمي برد بلكه شايد از آنها صورتي قلب شده بسازد و در پي آن برود. آمريكا هنوز بكلي از تاريخ و سوابق تاريخي خود جدا نشده است. پس يكبار ديگر بايد درباره معني ارزشهاي آمريكايي فكر كرد. اين يك امر اتفاقي يا امري ناشي از تعصبات ملي آمريكائيان نيست كه آنها نام ارزشهاي غربي يا متجدد را به ارزشهاي آمريكايي تبديل کرده اند. در اين تبديل اولاً نام و عنوان بر مضمون و معني غلبه پيدا كرده و قدري از بنياد گرايي مسيحي آمريكايي با مضامين اساسي تجدد آميخته شده است. ثانياً وقتي به شجره النسب فكري طراحان سياست آهنين و تهاجمي آمريكا نظر مي كنيم شايد به صورتي از نقد مدرنيته یا درست بگوییم به نحوی دلزدگی از آن برسيم. بنياد گرايي و نقد مدرنيته در جايي بهم مي رسند اما چون با هم نمي سازند از كنار هم مي گذرند. اين دو در حقيقت زبان يكديگر را نمي فهمند. فرق نقاد مدرنيته با بنيادگرا اينست كه اولي مي كوشد دریابد که کار مدرنیته به کجا می کشد و در پی آن چه می آید و دومي نمي داند با مدرنيته چه بايد بكند زيرا با اينكه وسائل جهان مدرن را مي خواهد مدرنيته را خانه خود نمي داند و در آن احساس غربت و بيگانگي مي كند. او از خانه و وطن سخن مي گويد اما نمي داند خانه اش كجاست. در جهان تجدد هم جايي ندارد و وجود او دستخوش گسيختگي شده است. اگر نتواند راهي پيدا كند و بر اين گسيختگي فائق آيد راه ويرانگري را بر مي گزيند. تروريسم از همين جا پديد مي آيد. البته بسيار دشوار است كه سياست اخير آمريكا را با اين تفاسير درك كنيم. سياستمداران آمريكا داعيه دفاع از ارزشهاي آمريكايي دارند و معتقدند كه نه فقط اين ارزشها جهان شمولند بلكه در ميان همه ارزشها جهانشمول ترين اند. البته اين ارزشها همان ارزشهاي تجددند كه عنوان و صفت آمريكايي بخود گرفته اند اما چنانكه اشاره شد تغيير نام و عنوان بي وجه و بلهوسانه نيست بلكه شايد در مضمون يا لااقل در روش تغييري صورت گرفته باشد. شايد تلقي بنيادگرايانه از اصول تجدد با گسيختگي از عقلي كه مقوم آن اصول و ضامن اجراي آنها بود ملازم باشد و در اين صورت ديگر كسي به شرايط تحقق ارزشهاي آمريكايي نمي انديشد و اين سودا پديد مي آيد كه آن ارزشها را در همه جا گسترش دهند. اين نكته مهم است كه راه صلح و آزادي با خشم و خشونت و جنگ بايد پيموده شود اما مهمتر اينست كه كسي نمي پرسد راه جنگ و خشم و خشونت و كين توزي به كجا مي رسد و چگونه از اين راه مي توان به آزادي و صلح رسيد. اين قضيه وقتي پيچيده تر مي شود كه آمريكا در مرحله اول مبارزه با تروريسم به جنگ القاعده مي رود و بعد قصد برانداختن صدام حسين مي كند. القاعده و صدام حسين در همه جهان به اندازه كافي منفورند و طبيعي است كه مخالفت و دشمني با آنان خلاف عدالت و آزاديخواهي تلقي نشود و حتي كساني سياست ضد تروريسم و استبداد ستيزي آمريكا را تحسين كنند و رئيس جمهوري كه اكثريت رأي دهندگان آمريكايي به او رأي نداده اند محبوبيت و مقبوليتي غيرعادي بدست آورد. چرا؟ زيرا او كساني را كه جهان و حتي آمريكا را به وحشت انداخته بودند از مسند قدرت فرو كشيده و جهانیان را واداشته است كه قدرت آمريكا را تصديق كنند و به رسميت بشناسند. اكنون حادثه را از منظر و از زاويه اي ديگر بنگريم. آمريكا كه در دوران جنگ سرد هماوردي چون اتحاد جماهير شوروي داشت اكنون بايد با صدام حسين و بن لادن بجنگد و تازه به آنها هم دست نمی یابد. آمريكا در زمان قدرت اتحاد جماهير شوروي حكومتهايي را كه در ميان مردم كشور خود مقبوليت و نفوذ داشتند خيلي آسان و به بهايي ارزان ساقط مي كرد اما اكنون حتي صدام حسين را بايد با قدرت عظیم نظامي و تکنولوژیک ساقط كند. آيا اين نشانه افزايش قدرت آمريكاست؟ و آيا با سقوط امثال طالبان و صدام حسين و اشغال نظامي كشورها تروريسم از ميان مي رود و آزادي برقرار مي شود؟ آيا آمريكا حق دارد خود ملاك و ميزان حق و حكم شود و هركس را كه خواست محكوم كند و خود به اجراي حكم بپردازد؟ ظاهراً اين روشي كه ذكر شد عين روش تروريسم است. تروريست حكم صادر مي كند و خود نيز آن را اجرا مي كند اما اين جمله را نبايد يك حكم سياسي در مخالفت با سياست آمريكا تلقي كرد. نوشته من از سنخ مقالات سیاسی که ميان اظهار ترس و صدور فتوای تسليم در برابر قهر آمريكا از يكسو و مقابله با آن قهر و سعي در نابود كردن قدرت سياسي و نظامي و سوداگري آن كشور از سوي ديگر نوسان دارد، نيست. من معمولاً فتوايي نمي دهم و به اين جهت هر جا چيزي مي گويم با اين پرسش مواجه مي شوم كه پس تكليف عمل مي شود و چه بايد بكنيم مثل اينكه دعوت به تأمل ضد عمل است و براي عمل كردن فكر و تأمل لازم نيست. يكي مي گويد آمريكا زور دارد و زور مي گويد و چاره اي نيست جز اينكه تسليم او شويم. ديگري مي گويد آمريكا نفت مي خواهد و قصد سلطه بر منطقه دارد و بايد او را در رسيدن به خواست خود ناكام كرد. حرف اول كه بي ربط و ابلهانه است اما كاش مي توانستيم به شعار دوم عمل كنيم يا درست بگويم كاش مي توانستيم بينديشيم كه چگونه و با چه امكانهايي مي توانيم شعار دوم را اجرا كنيم. اهل نظر بايد سعي در رسيدگي به شرايط مقابله با قهر آمريكا كنند. البته آنها معمولاٌ به طرح يك استراتژي نمي پردازند ولي استراتژها بايد بدانند كه قبل از طرح استراتژي بايد شرايط و امكانها را در نظر آورد و اگر اين شرط حاصل نشود تدوين استراتژي منتفي مي شود و هرجا كه استراتژي نيست شايد كه اصول و مبادي نيز پوشيده باشند. در جهان توسعه يافته و مخصوصاً در آمريكا نه فقط استراتژي هاي رسمي طراحي مي شود بلكه كساني بنام علم و پژوهش آثاري مي نويسند كه مضمون آنها استراتژي است چنانكه كتاب چالش تمدنهاي هانتينگتون و بسياري از مقالات او نه در حدود فلسفه سياست قرار مي گيرد و نه از مسائل علم سياست است بلكه مطالب از سنخ استراتژي است كه احياناً لحن علمي به آنها داده شده است. استراتژها گرچه ضرورتاٌ متفكر نيستند اما طراحيهايشان بي اساس و بدون پشتوانه تفكر نيست ولي تلقي غالب به تفکر و رابطه استراتژی با آن کاری ندارد بخصوص که در ظاهر هم اهل علم و فلسفه و سیاست سر و کاری با هم ندارند و روابطشان اتفاقی است. فيلسوف فلسفه مي گويد و دانشمند به دانش مي پردازد. قدرتمندان هم براي حفظ قدرت و منافع خود مي كوشند. بر طبق اين تلقي جامعه بشري افراد و اشخاصی پراکنده بوده اند كه كنار هم قرار گرفته اند و هر يك به استقلال ساز خود را مي نوازند. در جامعه هاي توسعه نيافته جهان سوم اين انديشه يا سودا بيشتر غلبه دارد و گمان مي شود كه سياست سوداي شخصي سياستمداران است و هر كس هرچه بخواهد مي تواند بكند. اينكه مي گويند سياست فعلي آمريكا سياست شركتهاي بزرگ نفتي براي تسلط بر چاههاي نفت است نادرست نيست بخصوص كه مديران و صاحبان شركتهاي بزرگ نفتي در رأس قدرت سياسي آمريكا قرار گرفته اند ولي گمان نمي رود كه هوس و سودپرستي امثال بوش و رامسفلد و چني اساس سياست داخلي و خارجي كشور بزرگ آمریکا باشد. سياست و استراتژی را معدودی از صاحبان تدبیر تدوین می کنند اما گروههاي كثيري از مردم بايد آن را دريابند و تصديق كنند و مردم رعايت منافع فلان شركت را بعنوان سياست كشور خود تصديق نمي كنند. حتي اگر سياست تسلط بر چاههاي نفت سياست غالب كشور باشد بايد سياست نفت را در قالب سياست كشور بگنجانند. اين امر چگونه صورت مي گيرد؟ آيا كساني با خدعه و فريب و زيان باري منافع گروهي و خصوصي را منافع كشور قلمداد مي كنند و مردم را فريب مي دهند و به آنها دروغ مي گويند؟ اين رفتار ها و شیوه ها هم در سياست جاي خود را دارند و شايد بتوان گفت كه سياست در دوره جديد بيشتر با دروغ و فريب آميخته شده است مع هذا سياست يكسره دروغ و فريب نيست يا درست بگوييم سياست دروغ و فريبي نيست كه اشخاص و گروهها بنا بر مصلحت انديشي و به اقتضاي جلب سود و دفع زیان جعل كرده باشند زيرا سياست از روان شناسي و نفسانيات اشخاص منشاء نمي گيرد. سياستي كه هم اكنون آمريكا پيش گرفته است و با منافع قدرتهاي سوداگر نفت مناسبت دارد بايد با شرايط روحی و تاريخي آمريكا هم وفق بدهد. قدرتهاي سوداگري همواره در غرب و در آمريكا سياست را راه مي برده اند اما هرگز چنان عمل نمي كردند كه عملشان آشکارا خلاف اصول و قواعد بین المللی باشد. آنها به هر كاري كه مي كردند وجهه قانوني مي دادند. اكنون آمريكا به اصطلاح يكجانبه عمل مي كند و براي حمله به عراق مجوز سازمان ملل را لازم نمي داند. ظاهراً بايد در درك سياسي و روحيه مردم آمريكا تحولي روي داده باشد كه از اعمال زور براي برقراري دموكراسي حمايت مي كنند ولی مهم اینست که آزادی و دموکراسی تغییر ماهیت داده و در زمره ارزشهای آمریکایی قلمداد می شوند و طراحان سياست اخير آمريكا ارزشهاي آمريكايي را طوري مي فهمند كه گويي اين ارزشها ربطي به مدرنيته و جهان مدرن ندارد. اين سياست حاصل نقد مدرنيته (که شامل نقد ليبراليسم هم مي شود) و تلقي قدرت بعنوان ملاك حقيقت و خير است. سياست چنانكه ماكياولي گفته بود با حقيقت و خير مناسبت ندارد اما از اين سخن نبايد استنباط كرد كه پس در صحنه سياست هر كس هرچه مي خواهد مي كند. وقتی اصول و قواعد بی اعتبار می شود ممکن است اسطوره هایی جاي ضوابط و قواعد را بگيرد و اين اسطوره ها گاهی با رجوع به كتب ديني ساخته و پرداخته مي شوند. شايد عجيب بنظر آيد كه بنيادگرايي و نقد مدرنيته و ماكياوليسم بسط يافته در تفكر سياسي چهار صدساله غربي، با هم جمع شوند و از تركيب آنها سياستي معقول پديد آيد. آنچه پيش آمده و روي داده است مي تواند مايه تعجب شود. آیا آمريكا سياستي پيش گرفته است كه آينده ندارد؟ اينكه مي گويند جهان در آستانه تحول قرار دارد و روابط بين الملل در حال دگرگون شدن است درست است. نظام روابط بين الملل سست و بي بنياد شده است اما رسمي كه آمريكا پيش گرفته است آغاز روابط جديد نخواهد بود. سياست آمريكا نشانه بحران است و به اصولي كه بتواند اساس روابط بين الملل آينده باشد تكيه ندارد. سياست كنوني آمريكا سياست منفي و نيست انگار است. در اين سياست قدرت اصالت دارد اما قدرتي كه به نيستي و نابود كردن ميل دارد این سیاست حتی اگر ضد تروريسم باشد از تروریسم دور نيست و شايد ايندو از يك سنخ و يا لااقل لازم و ملزوم يكديگر باشند. مسلم اینست كه تروريسم سياست آمريكا را به راه فعلي اش نكشانده است اما شايد اين سياست تروريسم را توسعه دهد و خطر آن را بيشتر كند. هرچند كه اگر درست سخن بگوييم تروريسم در حقيقت جعل و قرض آمريكاست. آمريكا تروريسم را بجاي رقيب سابق خود يعني اتحاد جماهير شوروي و بلوك سياسي ـ نظامي شرق قرار داده است. ديروز كمونيسم و بلوك شرق دشمن آمريكا و تمدن آمريكايي بود و امروز تروريسم آمريكا را تهديد مي كند و در معرض خطر قرار داده است. آمريكا با اين توهم خود به يك قدرت شبه تروريست مبدل مي شود و اين نقطه ضعف آمريكاست. اصولاً و با صرفنظر از ملاحظات تاريخي، تروريسم هرجا و هر وقت پيدا شود نشانه ضعف و نوميدي است. تروريست با انگيزه كين توزي مي كشد و ويران مي كند. او اميد به پيروزي ندارد و همين كه صداي بمب و گلوله اش ترس و بهتي در مردمان پديد آورد دلخوش است. تروريسم حاصل هيچ فرهنگ و تمدني هم نيست و گرچه نمونه هايي از آن در جهان قديم نيز مي توان يافت، در هيچ عصری مثل عصر كنوني شايع نبوده است. بعبارت بهتر تروريسم اكنون جهاني شده است و شايد جهاني شدن آن بي مناسبت با جهاني شدن غرب نباشد. هر تمدني هرچه باشد و از هرجا آمده باشد ممكن است به مرحله اي برسد كه تروريسم از آن بر آيد. بجای اینکه ببينيم تروريسم در چه شرايطي پديد مي آيد شايد آسان تر اين باشد كه بپرسيم تروريست ها چه اوصاف و وجوه مشتركي دارند. بنظر مي رسد كه 1- تروريست مدعي بعهده گرفتن و انجام دادن كار بزرگي است. 2- تروريست جان خود را مي دهد تا به خيال خود چيزي يا عقيده اي را نجات دهد. 3- تروريست با ايجاد ترس و وحشت ارضاء مي شود.4- تروريست فكر مي كند كه راهي جز راه ترور ندارد، او به راه ديگري نمي انديشد و اگر بينديشد فوراً به این نتیجه می رسد كه همه راهها به بن بست رسيده است. 5- تروريست گرچه گاهی خود را معتقد و راسخ در اعتقاد مي داند در حقيقت قشري و سست اعتقاد است. 6- تروريست به نتيجه عمل خود نمي انديشد و لازم نمي داند كه در اين باب بينديشد. 7- اين اوصاف در كجا و در چه شرايطي مجال ظهور و رشد پيدا مي كند؟ امروز آمريكا به طرح اين پرسش مهم كاري ندارد و گويي منشاء تروريسم را كشف كرده است و تصميم دارد كه با نيروي نظامي آن را از ميان بردارد.

قبلاً به بيانيه شصت روشنفكر آمريكايي اشاره كرديم. اين بيانيه در آمريكا و در هيچ جاي جهان چنانكه بايد مورد توجه قرار نگرفت و روشنفكران مناطق مختلف به آن اعتنا نكردند. آيا بيانيه اهميت نداشت و قابل اعتنا نبود؟ بيانيه از يك جهت بسيار مهم بود و از جهت ديگر هيچ اهميتي نداشت. اهميت بيانيه در اين بود كه استراتژي سياست آمريكا در آن تصوير و توجيه شده بود و اهميت نداشت زيرا سخن روشنفكران نبود بلكه توجيه سياست قهر و قدرت آمريكا با زبان نرم و لحن عالمانه بود و به دشواري حرف و سخن روشنفكري در آن پيدا مي شد. مضمون آن در حقيقت معدل آراء و روشهاي اشخاص مؤثر در سياست فعلي آمريكاست و در آن از آنچه مورد اختلاف ميان رامسفلد و كالين پاول و ديك چني است سخني بميان نيامده و اصل اراده به قدرت نيز بصراحت اصل و اساس قرار نگرفته است. اين بيانيه، بيانيه پست مدرنهايي است كه به تعبير شاعر بزرگ آلماني، هولدرلین به عصر عسرت تعلق دارند. عصري كه انحطاط گذشته است و با آينده پيوند ندارد با به تعبير ديگر عصري كه عصر نيست و در آن هرچه معتبر بوده است از اعتبار افتاده و هر چيزي مي تواند معتبر شود. در اين وضع جنگ آسان ترين كار است و نيرويي كه جنگ و آشوب را پايان دهد وجود ندارد. اينجا و آنجا مي گويند اندیشه پست مدرن خطرناك است. ما به مردمي تبديل شده ايم كه خطر را باز نمي شناسيم و خطرناك در نظرمان اينست كه خطر را بما نشان دهند. ما پناه غفلت را دوست مي داريم و هر كس بپرسد كه به كجا مي رويم آزرده مي شويم. ما چنان از دموكراسي و صورتهاي ديگر حكومت مورد علاقه مان حرف مي زنيم كه گويي بهشت را در مشت خود داريم. زماني من گمان مي كردم كه ما گرفتار رؤيا و خيالپردازي شده ايم و اوتوپيا مي يافتم اما خيلي زود متوجه شدم كه طرح رؤيايي آينده نظم و سامان دارد چنانكه اوتوپياي دو سده رنسانس در حقيقت نحوی طراحي مدرنيته (تجدد) بود اما خیالهايي هست كه به احوال نفساني شخصي باز مي گردد. اين خيالها فقط مخدر و آرامبخش است و با آن هيچ چيز قوام نمي يابد و سامان نمي پذيرد. آيا سياست آمريكا هم از اين قسم خيال برآمده است؟ سياست آمريكا چنانكه گفتيم تكرار حرفهاي مشهور در مورد صلح و نجات و آرامش و رفاه نيست. آمريكا كشوري بسیار قدرتمند است. این قدرت بیک اعتبار در سالهای اخیر نه فقط نقصان نیافته بلکه رو به افزایش بوده است و اگر بیش از این به ضعف یا فتور آمریکا اشاره شد مراد راه یافتن گسیختگی و پریشانی در قدرت است. ضعف آمریکا در افسار گسیختگی قدرت است و قدرت نیز وقتی افسار گسیخته می شود که بهره اش از پشتوانه فرهنگ کافی نباشد.

6- فرهنگ غربی در سیر جهانی شدنش بسیار رقیق شده است زیرا تکنولوژی دیگر نیازی به فرهنگ ندارد و جایی برای آن باقی نمی گذارد. تکنولوژی تعیین می کند که چگونه باید زندگی کرد و حتی چگونگی ارتباط با جهان و با دیگران را هم تکنیک معین می کند. ممکن است بگویند این امر تازگی ندارد و استیلای تکنیک بر فرهنگ اگر بخواهیم به سرآغازش برویم از نیمه دوم قرن نوزدهم در تاریخ غربی پدیدار شده است. این سخن را کسانی در همین اجمالش در می یابند و تصدیق می کنند کسان دیگری شاید آن را بی وجه و بی معنی بدانند اما کسانی هم هستند که سیاست را کم و بیش می شناسند و تصوری نیز از فرهنگ دارند ولی بدرستی نمی دانند که اینها با هم چه سر و کاری دارند. اگر موسیقی بتهوون، صفی الدین ارموی و شعر ریلکه و سعدی و زبان گوستاو فلوبر و داستانهای نظامی و فلسفه فرانسیس بیکن و فارابی و همچنین آداب و رسوم اقوام و ملل فرهنگ است، سیاست به امر جنگ و صلح و بازار و صنعت و مدرسه و عمران و نظم و اصلاح روابط و مناسبات و . . . می پردازد (مراد از سیاست در این مقام حقیقت سیاست یا سیاست ایدآل است وگرنه سیاست یا سیاستهایی که در جهان کنونی وجود دارد معمولاً به کارهای کوچک و گرفتاریهای روزمره کاری ندارد و بجای اینکه به نگرانی و سرگردانی مردم در ادارات و مشکلات تحصیل و آموزش و علم و تحقیق و ترافیک بیندیشد وقت را صرف بحث درباره مفاهیم و اصطلاحات مهمی مثل آزادی و فساد جهان غربی و مردم سالاری دینی و سکولاریسم و نظارت استصوابی و رد و ابطال آراء گروه مخالف می کند). این امور به شعر فردوسی و تاریخ بیهقی و فلسفه ابن سینا ربطی ندارد و دانایان ادب و تاریخ و فلسفه ضرورتاً سیاستمداران خوبی نیستند و بیشتر آنان رغبتی به امور سیاسی و اداری ندارند و از عهده این امور هم بر نمی آیند. سعدی درست گفت که:

جز به خردمند مفرما عمل                   گرچه عمل کار خردمند نیست

اگر عمل کار خردمند نباشد می توانیم بگوییم که سعدی منکر جمع میان سیاست و خردمندی شده است ولی او اتفاقاً سیاست را کار خردمندان می داند و جز آنان را برای اینکار صالح نمی داند پس ظاهراً باید خردمند در مصرع اول با خردمند مصرع دوم یکی نباشد یا لااقل ایندو در یک مرتبه و درجه نباشند. پیداست که سیاست ممکن است خردمندانه یا عین بی خردی باشد. در جهان ما سیاستمداران احمق کم نیستند اما حقیقت سیاست و سیاست حقیقی خردمندی است. سعدی درست گفته است که: عمل کار خردمند نیست

حافظ هم در این معنی با او همزبان است که:

قصر فردوس بپاداش عمل می بخشند           ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

یا:             حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار         عملت چیست که مزد دو جهان می خواهی

متفکران و شاعران و صاحبان نظر پروای امور هر روزی ندارند و شاید چندان در بند مصلحت اندیشی اعم از مصلحت اندیشی شخصی و رعایت صلاح کلی عمومی، نباشند.

گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند                    عارف به آب تر نکند رخت و بخت خویش

و این معنایی است که بدرستی درک نشده است. عده ای که معرفت را خوار نمی شمارند و ظاهراً به آن اعتقادی نیز دارند سخن سعدی را متضمن پارادوکس می دانند و در کنار امثال سخنانی که از حافظ نقل کردیم با سکوت می گذرند اما سخن مشهور در این باب اینست که اینها اشخاص هپروتی گرفتار اوهام و خیالات و بیگانه با واقعیت زندگی و بی اعتنا به دردها و بی نوائیهای مردم بوده و با سخنان خود موجب رخوت و مانع ظلم ستیزی و آزادی طلبی ایشان شده اند. در این گفتار مشهور علم و فرهنگ و هنر و سیاست و تکنیک همه از یک سنخ و در حکم پیچ و مهره هایی در درست اشخاص و افراد است و درباره بزرگان گذشته نیز در قیاس با فکر و عمل عادی حکم می شود. بزرگی فردوسی و سعدی و حافظ و همه بزرگان تاریخ نیز در جایی آشکار و ثابت می شود که بعضی مشهورات و شعارهای اجتماعی و سیاسی زمان در زبان و گفتارشان پیدا باشد و البته این بزرگان از آن جهت که همه مشهورات ما را بزبان نیاورده اند ملامت می شوند و شاید به آنها اتهام بزنند که نه فقط برای آزادی و عدالت و . . . مبارزه نکرده بلکه مانع پیشرفت آزادی هم شده اند. این حرفها نشانه درک ناقص از فرهنگ و بی خبری از عالم علم و سیاست و عمل است. فردوسی و حافظ با شعرشان مستقیماً به مردمان نگفته اند که چه باید بکنند و طریق درست زندگی را نشان نداده اند بلکه جان مردمان را پرورش داده اند و جانهای پرورش یافته خود راه را یافته یا برگزیده اند. آن پرورش هرچه بود مردمان را مهیای شرکت در امر توسعه اجتماعی و اقتصادی و سیاسی نمی کرد. مثالی که ذکر شد شاید موجب سوء تفاهم شود یا زمینه موجود سوء تفاهم را وسعت بخشد و مثلاً گفته شود که پس در این زمان ما به فردوسی و حافظ نیاز نداریم و دوران آنها گذشته است. من از فرهنگ می گفتم و هنر را مصداق آن قرار دادم. فرهنگی که سعدی و حافظ در آن و با آن بار آمدند و نمی توانست مقدمه ظهور آثار سیاسی و اخلاقی و اقتصادی تجدد باشد ولی از این بیان نتیجه نباید گرفت که حافظ و سعدی و فرهنگی که با هنر آنان قوام یافت به گذشته تعلق دارند و لااقل در گشایش مشکلات عصر کنونی به آنان نیازی نداریم. اصلاً فرهنگ ومخصوصاً هنر بکار آمدنی و مصرف شدنی نیستند و نمی توان آنها را وسیله رسیدن بمقاصد معین کرد. فردوسی و سعدی هم جاودانی اند و نه در گذشته و نه اکنون سد راه نبوده اند و نیستند چنانکه همر و ویرژیل مانع سیر اروپا نشده اند. شعر و هنر و حتی فلسفه نه راه معیشت و سیاست را نشان می دهند و نه از شاعر و فیلسوف می توان مسائل سیاسی و اقتصادی را پرسید. بحث هایی که در دهه های اخیر درباره تجدد و آینده آن و مقام فلسفه در جهان متجدد درگرفته است موجب این سوء تفاهم شده است که گویی سیاست از فلسفه نتیجه می شود و در مقابل چنین سخنی است که کسانی گفته اند سیاست به فلسفه نیازی ندارد. در حقیقت مسئله درست مطرح نشده است. نمی خواهم بگویم که متفکران آغاز قرن بیستم که به این بحث پرداختند از ابتدا مسئله را درست مطرح نکردند. منظور آنها این نبود که از درس و بحث فلسفه، سیاست خوب می توان نتیجه گرفت حتی افلاطون که او را طراح حکومت فیلسوفان می شناسند فیلسوف و سیاستمدار را یکی نمی دانست. البته جای پرسش است که او چرا طرح تألیف سه گانه سوفسطایی سیاستمدار و فیلسوف را ناتمام گذاشت و این آخری را ننوشت ولی او در کتاب مرد سیاسی دانش سیاسی را با همه اهمیتی که دارد عین فلسفه ندانست هرچند که نمی توان گفت فیلسوف در این اثر خود از این قول که سیاستمدار باید فیلسوف باشد صرفنظر کرده است. در تفکر افلاطون هم فلسفه به سیاست مدد می رساند نه اینکه سیاست از فلسفه نتیجه شود یا با نشر کتب و مقالات فلسفی و تدریس و تعلیم فلسفه بتوان اساس سیاست را محکم کرد. در بحث ارتباط فرهنگ و سیاست این نکات را باید در نظر داشت.

1- از فلسفه یک فیلسوف نمی توان سیاست و اخلاق استخراج کرد. 2- فلسفه یک فیلسوف با آراء سیاسی او تناسب دارد اما مثلاً کانت اگر آراء سیاسی خود را اظهار نکرده بود هیچکس نمی توانست این آراء را از آثار فلسفی او نتیجه بگیرد. 3- هر فلسفه ای به سیاست یا به هر سیاستی مدد نمی رساند و اگر گفته شود که اساس سیاست جدید با فلسفه محکم شده است مراد از فلسفه، فلسفه جدید است وگرنه نقل و بحث آراء ارسطو و توماس آکوئین اثری در سیاست جدید ندارد. 4- فلسفه رسمی و درسهای فلسفه که در مدارس تدریس می شود اگر به تفکر فلسفی مودی نشود ممکن است تا حد تفنن و سرگرمی فکری تنزل کند. 5- در زمان ما فلسفه ای که به سیاست و علم و تکنولوژی جان و نشاط بدهد وجود ندارد و نشانه های ظهور آن نیز پیدا نیست. 6- اگر فلسفه جدید نسبتی با سیاست داشته است در این نسبت باید تحقیق شود.

در آنچه پیش از این گفته شد ماهیت این نسبت روشن نشده است اما لااقل اگر به نکات آن توجه کنیم در می یابیم که از چه راههایی نباید برویم و به چه چیزها نباید بیندیشیم. کسانی سیاست فعلی آمریکا را به هگل یا به تروتسکی باز می گردانند تا یک مبنای نظری برای آن دست و پا کرده باشند. سیاستی که اجرا می شود نیاز ندارد که برایش ریشه فلسفی پیدا کنند مگر اینکه آن سیاست بی اعتماد و مردد باشد و برای توجیه خود در جستجوی بنیاد فکری و فلسفی برآید. این وضع در تاریخ جدید یک جریان معکوس و در حقیقت تصنعی است. سیاستمداران طرحهای خود را دارند و معمولاً در صدد بر نمی آیند که این طرحها را به فلسفه یا به اصولی که به آن وابسته اند بازگردانند. اگر فلسفه نفوذ و ظهوری در سیاست داشته باشد به این نحو است که شأن و توانایی آدمی و امکانهای عملی او را معین می کند و طرح کلی عالمی را که مردم در آن بسر می برند در می اندازد. سیاستمداران تدبیرهای خود را با درک امکانهای عملی در عالم بکار می برند نه اینکه دستور العمل های کار خود را از فلسفه بگیرند مع هذا اگر تلقی دکارتی از بشر بعنوان فاعل خود مختار شناسایی و عمل بوجود نیامده بود و این تلقی در تاریخ فلسفه جدید بسط پیدا نمی کرد دموکراسی و نظامهای دیگر سیاسی که در دویست سال اخیر پدید آمد و متحقق شد قوام نمی یافت و دوام نمی آورد. این نظامها با فلسفه جدید بوجود آمده اند و تفاوتشان نیز بسته به فلسفه است ولی مگر اکنون فلسفه دکارت و کانت و هگل از میان رفته و از اعتبار افتاده است که گفته شود سیاست بی بنیاد شده است. این فلسفه ها بعنوان تفکر می مانند و همواره منبع الهام متفکران خواهند بود اما جهان بجایی رسیده است که اینان دیگر نمی توانند به سیاست آن کمک کنند. آنچه از فلسفه جدید در ساختن و بنیاد کردن جهان متجدد بر آمده است صورت گرفته و دیگر از فلسفه کاری ساخته نیست. اشاره کردیم که میان فلسفه و سیاست یک فضایی وجود دارد یا داشته است که آن را فضای فرهنگ می توان خواند. اجمال مطلب اینست که با فلسفه جدید روحیه خاص و بشر جدیدی بوجود آمد که جهان را با امکانها و توانائیهایی که در خود یافته بود سر و صورت داد و با این پیش آمد فضای فرهنگ جدید گشوده شد. اکنون فلسفه دکارت و کانت بجای خود باقی مانده است اما فضای میانی کم نور و کدر شده است. در این وضع شاید فلسفه و سیاست پیوند استواری نداشته باشند و توسل به یک فلسفه یا ایدئولوژی نتواند سیاست را از فقری که به آن دچار شده است نجات دهد.

7- از دویست سال پیش در غرب دو صورت کلی سیاسی وجود داشته است. یکی سیاست مبتنی بر مذهب اصالت فرد و دیگری سیاست کلکتیویست و ناظر به اصالت جامعه و تقدم جامعه بر فرد. این هر دو صورت لااقل از سوی طرفدارانشان دموکراسی خوانده شده اند و بعضی صاحبنظران آنها را در ذیل لیبرالیسم قرار داده اند اما مشهور است که دموکراسی با مذهب اصالت جمع نمی سازد و صفت لیبرال را هم نمی توان به حکومتهای کمونیست و سوسیالیست و فاشیست اطلاق کرد زیرا اقتضای لیبرالیسم (یا لااقل لیبرالیسم کلاسیک) اینست که حکومت قدرتی بیش از حداقل لازم نداشته باشد و حال اینکه حکومتهای کمونیست و . . . متمرکز و مقتدرند و بر همه امور و حتی بر زندگی خصوصی مردم نظارت می کنند. بفرض اینکه لیبرالیسم بمعنی سیاسی آن را با دموکراسی و اندیویدوآلیسم قرین بدانیم بهرحال نسبت دموکراسی با فلسفه را تصدیق کرده ایم. در یک کشور که با روش دموکراسی اداره می شود لازم نیست که همه مردم یا بیشتر آنان به مذهب اصالت فرد قائل باشند و در این مذهب تحقیق کرده باشند یا دریابند و بدانند که تفسیر آزادی به عنوان حق طبیعی چیست و آیا مردم به اقتضای طبع و طبیعت خویش آزادند و آیا وقتی از ایشان پرسیده می شود که چگونه طبیعی بودن و تاریخی بودن آزادی (یعنی ظهور آن در دوران مدرنیته) را می توان با هم جمع کرد، باید جوابی آماده داشته باشند؟ نه، لازم نیست که مردم و حتی سیاستمداران به مبانی فلسفی سیاست های جاری و مستقر آگاه باشند. این فلسفه ها چنانکه گفته شد زیرساز ستونهای عالم تجددند و در ردیف و مرتبه اجزاء این عالم نیستند. فلسفه ای که به سطح ظاهر می آید و در ردیف امور سیاسی قرار می گیرد، دیگر فلسفه نیست بلکه در بهترین صورت ایدئولوژی یا استراتژی است. تاکنون دموکراتها حکومتهای مارکسیست و فاشیست را حکومت ایدئولوژیک می خوانده اند و چنانکه می دانیم پایان عمر این حکومتها و پیروزی دموکراسی را پایان عصر ایدئولوژی خوانده اند گویی دموکراسی هیچ سر و کاری با ایدئولوژی ندارد اما اکنون در پایان عصر ایدئولوژی و در دوران جهانی شدن دموکراسی، سیاستی در آمریکا حاکم شده است که برای اشاعه و جهانی کردن دموکراسی اولاً از اصل اساسی لیبرالیسم که محدودیت قدرت دولت است عدول می کند و طرح دولت مقتدر و بی باک در اعمال قدرت را پیش می آورد. ثانیاً گروهی از کارشناسان مسائل سیاسی غافل از بحث های صاحبنظرانی که دموکراسی را فارغ از ایدئولوژی می دانند برای سیاست محافظه کار اخیر آمریکا شجره النسب فکری و فلسفی دست و پا می کنند و اصل و نسب استراتژی حکومت آمریکا را به آراء تروتسکی و به فلسفه سیاسی لئو اشتراوس می رسانند. آیا سیاست آمریکا و دموکراسی آمریکایی می رود که ایدئولوژیک شود؟ نه سیاست آمریکا بمعنایی که دموکرات ها و لیبرالها می گویند ایدئولوژیک نمی شود. این سیاستی که در آمریکا بمدد نقد های لئو اشتراوس از سیاست مدرن به اصول ترولسکیست باز می گردد یک استراتژی است و استراتژی مرحله ای از سیاست است و نه امری حاکم بر آن منتهی وضعی پیش آمده است که استراتژی را بجای نظریه سیاسی و فلسفه سیاست می گیرند. هر دولت و حکومتی به استراتژی نیاز دارد و عیب بزرگ کشورهای توسعه نیافته اینست که استراتژی ندارند. استراتژی بطورکلی و بعنوان امر لازم و مطلوب، طرح راهنمای منزل های آینده است اما استراتژی دوران بحران نیز وجود دارد چنانکه در زمان ما و در سالهای اخیر با استراتژیهایی برخورد می کنیم که در حقیقت طرح و تدبیر بیرون شدن از مخمصه و گرفتاری است. جنگ تمدنهای هانتینگتون را در نظر آوریم. حاصل طرح او اینست که سیاست ایدئولوژیک شوروی رفته است و آمریکا دیگر با ایدئولوژی مقابله ندارد بلکه مدعی آمریکا تمدنهای دیگرند. او بجای تقابل جهان آزاد و جهان پشت پرده آهنین تقابل تمدنها را جعل کرده است. این در واقع یک شبه استراتژی است. از این جهت استراتژی است که خط سیر سیاست آمریکا با آن معنی می شود اما از سوی دیگر استراتژی منازل معین دارد و راهی بسوی مقصدی است. استراتژیهای فعلی آمریکا منازل و مقصد معین و معلوم ندارد. وقتی استراتژی مقصد ندارد شبیه به نظر سیاسی می شود و عجب نیست که اثر هانتینگتون و حتی طرحهای فعلی در سیاست آمریکا را نظر سیاسی می خوانند و مثلاً می گویند طراحان سیاست آمریکا شاگردان ماکیاولند ولی اگر ماکیاول زنده می شد و این شاگردان را می دید، آنها را نمی پسندید. او می خواست شاگردان باهوش و عاقل و خوب داشته باشد که بتوانند مناسب موقع و مقام سخن بگویند و عمل کنند و مورد اعتماد مردم باشند. اینکه گاهی گمان می شود ماکیاول دستور العمل تقلب و تزویر و دروغگویی صادر کرده است درست نیست. او گفته است سیاست صحنه بازی قدرت است و سیاستمداران باید به نیروی عقل- عقلی که مستقل از دین و اخلاق است- در این بازی وارد شوند. اگر می بینیم راسیونالیستی مثل اسپنیورا که هیچکس او را منکر اخلاق نمی داند پیرو ماکیاول است یا لااقل در تفکر سیاسی با او قرابتهای فکری بسیار دارد شاید بتوان نتیجه گرفت که ماکیاول آنقدرها هم مخالف اخلاق نبوده است. اقتضای عقلی شدن سیاست ماکیاولی ظهور آرائی بود که در آثار لاک و هیوم و روسو و کانت ظاهر شد و با آنها طرح لیبرالیسم و دموکراسی تتمیم و تمامیت یافت. البته کسانی هم ممکن است ماکیاول و هابر و هگل و مارکس را مظاهر خشونت در سیاست جدید بشمار آورند و بگویند در غرب همه چیز پیدا می شود ولی این آزادی و دموکراسی است که در پایان پیروز شده است ولی اکنون ظاهراً کسانی پیدا شده اند که می گویند سیاست غربی گرچه بر اساس اصولی مانند آزادی و برابری و رعایت حقوق بشر استوار بوده است، راه گذشته را دیگر نمی توان پیمود (و شاید هم حقیقتاً آن راه بسته شده باشد). در این مرحله مصالح آمریکا و حفظ قدرت آن کشور باید ملاک و میزان سیاست و روابط بین الملل قرار گیرد و در شرایط فعلی اگر لازم باشد می توان دروغ گفت و بهانه جعل کرد و به کشورهای دیگر حمله نظامی کرد ولی این سیاست در حقیقت سیاست نیست بلکه نوعی توطئه پردازی است. حکومت ممکن است ظالم باشد و حکومت ظالم در جهان کم نبوده است و کم نیست اما اگر حکومت ظالم یکسره به توطئه پردازی مشغول شود آن را دیگر یک حکومت نمی توان دانست. در این وضع گویی عمر حکومت و قدرت به پایان رسیده است. قدرت غرب با ماکیاولیسم بمعنی مشهور به قدرت نرسیده است و اگر این معنی دستور عمل سیاستمداران یک کشور قرار گیرد شاید وضعی خطرناک پیش آید و جهان دچار فاجعه شود. می گویند مگر دستور العمل ماکیاول حفظ قدرت بهر طریق نیست و این حکم صریح ماکیاول را چگونه باید تفسیر کرد. تفسیر لازم نیست. ماکیاول گفته است که قدرت را بهر طریق باید حفظ کرد و بکار بردن انواع حیله ها را هم مباح دانسته و حتی توصیه کرده است. گفته و دستور العمل ماکیاول ظاهراً اطلاق دارد اما گاهی در جاهایی محدودیت پیدا می کند. بنظر ماکیاول سیاست و سیاستمدار را هیچ اصل دینی و اخلاقی مقید و محدود نمی کند یعنی دستور سیاست مستقل از اخلاق و دیانت است اما از سوی دیگر این اصل که هر اقدامی برای حفظ قدرت موجه است گرچه در ظاهر محدودیت ندارد اما چون اصل، اصل عمل است اولاً با امکانهای عملی و حدود توانائیهای عمل کننده محدود می شود. ثانیاً هر اقدامی برای حفظ قدرت در صورتی موجه است که به نتیجه برسد. پس دستور العمل های ماکیاول مطلق نیست یا لااقل خردی را می طلبد که راهنمای علم باشد و کار به خودسریهای احمقانه بلهوسانه نکشد. توجه داشته باشیم که این عقل، عقل توجیه گر نیست بلکه راهگشاست یعنی عقل در تحقق خود بصورت فرهنگی در می آید که عمل در آن بدرستی و متانت و غالباً بصرافت طبع صورت می گیرد. حیوانات اعمال دقیق را بمدد غریزه انجام می دهند و آدمیان کارهای غیر غریزی را در صورتی می توانند بدرستی انجام دهند که فرهنگشان پشتوانه آنها باشد ولی کدام فرهنگ است که عمل در آن بدرستی صورت می گیرد و بعبارت دیگر فرهنگی که پشتوانه عمل می شود چیست؟ دو تلقی که در دو قطب مخالف قرار دارند در مورد فرهنگ و سیاست وجود دارد یا شایع ترست. بر طبق یکی از این دو تلقی فرهنگ مجموعه مأثر و آثار تاریخی و علم و هنر و رسوم گذشته است.

فرهنگ به اين معني بخصوص در مناطقي از جهان كه تاريخ و فرهنگ كهن دارند نسبتي آسان و عادي با سياست ندارد و در بحث از نسبت میان فرهنگ و سياست شاید بتوان گفت که در مواردی بعضي عادات باقي مانده از سابق در رفتارها و تصميم گيريها دخیل می شود اما ايدئولوژيها دو دسته مي شوند. گروهي مي گويند سياست جديد با عادات و سنتهاي گذشته اقوام سنخيت ندارد و عادات و سنتها را چنان بايد تغيير داد كه مانع و مخل اجراي سياست هاي جديد نشوند. گروه ديگر مي گويند سياست جديد را بايد با سنن و آداب تطبيق داد. اين هر دو گروه كه هرچه در ظاهر با هم نزاع واختلاف داشته باشند در اصل و اساس انديشه و رفتار بسيار بهم نزديكند در ميدان عمل و سياست با دشواريهايي مواجه مي شوند. هر دوی آنها تلقي مشابهي از سياست و جامعه و سنت دارند و سر و كارشان بيشتر با مفاهيم انتزاعي سنت و آزادي و استبداد و . . . است. هر دو مي پندارند كه سنت و سياست جديد و همه چيزهاي ديگري كه در عالم وجود دارد هر يك در جایی و گوشه اي که مهم نیست کجاست و مستقل و فارغ از دیگر چیزها قرار گرفته است و ما قادريم كه هریک را بهر صورت كه بخواهيم درآوريم و بهر مصرفي برسانيم و مثلاً آنها را از اثر بيندازيم يا مؤثر ترشان كنيم. اين تلقي در حقیقت به معنی بيرون ايستادن از جهان و قطع علاقه از هوايي است که اگر نباشد یا آلوده شود تنفس و زندگی محال می شود. در اين ميان يك چيز محرز است: آثار و مآثر تاريخي با سياست جديد مناسبت ذاتي ندارد و حتی می توان آنها را امور متباین دانست. تلقی دوم طبيعي تر و سازوارتر است زيرا سياست جديد با فرهنگ متجدد پديد آمده و در هواي آن سير كرده است. با انقلاب فرانسه و انقلاب آمريكا سياستي در فرانسه و آمريكا و بتدريج در همه اروپاي شمالي و غربي قوام يافت كه با تحول دويست ساله تفكر و فرهنگ اروپايي مقدمات آن فراهم شده بود. البته همراهي سياست و فرهنگ را پيش از آن در تاريخ انگلستان مي توانيم بيابيم. وقتي فرهنگ جديد در اروپا جاي خود را باز كرد رسم و نظم سياسي كهن نمي توانست دوام بياورد يعني آن نظم ديگر ريشه و بنياد نداشت. دستور سياست جديد هم مشخص بود. هابر و اسپنيورا و لاك و هيوم و روسو و منتسكیو و كانت اين سياست را طراحي كرده بودند. اين سياست، سياست عقلي بود و بر بنياد فلسفه جديد قرار داشت. اثبات اين قضيه بسيار آسان است و بهتر است بگوییم که براي اثبات آن نيازي به استدلال نداريم زيرا این فيلسوفانند که اصول و قواعد و نظام سياست جديد را تدوين و كرده و وجه پديد آمدن و مشروعيت آن را نيز موجه ساخته اند. نظامي كه اينان يافته و وصف كرده اند از آن جهت راهنما و ره آموز سياستمداران قرار گرفته است كه با روحيات و تعلقات و خواستهاي مردم و با فرهنگ زمان تناسب و توافق داشته است. مردم به فلسفه در صورت رسمی آن علاقه اي ندارند بلكه به كشور و نظم و آئين و روابط و معاملات و عقاید خود بسته اند ولي چون نظم و آئين و قانون معاملاتشان به مدد فلسفه پديد آمده است چه بخواهند و چه نخواهند نسبتي با فلسفه دارند. در یک جمله بگوییم که سياست جديد در آثار فلاسفه پرورده شده است. افلاطون و ارسطو اين بخت را نداشتند كه پيروان سياستمدارشان حكومتهايي بر طبق تعاليم آنان بوجود آورند و به امور مردمان چنانكه آن استادان گفته اند نظم بدهند. بعبارت ديگر سياست افلاطون و ارسطو گرچه در طي دو هزار سال مرجع اهل نظر و متفكران سياسي بوده است با هيچ فرهنگي قرين و مقارن نشده است اما لاك فيلسوف دموكراسي است. رهبران انقلاب بلشويكي روسيه هم پيرو ماركس بودند و با استفاده از ماركسيسم نظام شوروي را پديد آوردند. همه نظامهاي سياسي جديد يك پشتوانه فلسفي داشته اند. اختلاف در اينست كه سياستمداران دموكرات كار خود را با استناد به گفتار فيلسوف ره آموز دموكراسي توجيه نمي كردند و لزومي هم نداشت كه براي عمل خود توجيه فلسفي پيدا كنند. اين شيوه جستجوي توجيه فلسفي لااقل در تاريخ اخير غربي رسم و شيوه حكومت استبدادي و توتاليتر بوده است. آزمايش تاريخ این نكته را هم آشكار كرده است که ساختن يك نظام سياسي از روي كتاب فلسفه با موفقيت قرين نمي شود و عاقبت خوبي ندارد ولي مسئله، مسئله ليبراليسم و كمونيسم نيست. گرچه بحران كمونيسم و سوسياليسم ظاهرتر است اما كل جهان کنونی با تجددش دچار بحران شده است. ليبراليسم هم مستثني نيست. حتي دفاعي كه در سالهاي اخير از ليبراليسم شده است بوي بحران مي دهد. سودای جاویدان شدن نظم لیبرال چیزی نظیر داعیه ای است که استالین در کتاب «قانون اساسی سوسیالیسم» پرورده بود. در اينجا از بحران ليبراليسم بحث نمي كنيم. اين بحث بخصوص در كشور ما مجال وسيع مي خواهد بخصوص از آن جهت که گاهي چنان از دموكراسي و آزادي حرف مي زنند كه گويي در زرورق پيچيده هریک را از دكان بقالي سر كوچه مي توان خريد. ما قبل از اینکه وضع دموکراسی در اروپا و آمریکا را بدانیم نمی توانیم به دموکراسی خودمان بیندیشیم. نكته مهم در این اوان اينست كه طراحان سياست كنوني آمريكا تركيبي از شاگردان تروتسكي و لئو اشتراوس اند. اين تركيب صرفاً در زمان بحران مي تواند صورت گيرد و البته در نظر باريك بينان مي تواند نشانه بدي باشد. راستي از تلفيق آراء يك فيلسوف كم و بيش محافظه كار آلماني و يك انقلابي ماركسيست روس چه پديد مي آيد؟ اگر وجه مشتركي ميان تروتسكي و لئو اشتراوس بتوان پيدا كرد بي اعتقادي هر دو به ليبراليسم و نظام سرمايه داري است ولي اكنون نمايندگان سرمايه داري آمريكايي خوشه چين آراء اين دو شده اند تا شايد آمريكا و ليبراليسم را از بحران نجات دهند (مراد ما نیست که استراتژی کنونی آمریکا از ترکیب دو یا چند فلسفه پدید آمده است بلکه اشاره ما به نسب فکری استراتژهاست). اول ببينيم آيا با رجوع به انديشه هاي فلسفي و آثار ايدئولوژيك مي توان بحران را چاره كرد و آيا اين امر صرفنظر از اينكه شيوه حكومتهاي توتاليتر است مانع درك حادثه و بحران نمي شود؟

اولاً طرحي كه حكومت آمريكا با رجوع به آراء اشتراوس و تروتسكي تهيه كرده است طرح جنگ و غلبه است و با شيوه حكومتهاي توتاليتر مطابقت دارد. ثانياً در استراتژي جديد آمريكا از آنچه اشتراوس و تروتسكي تعليم داده اند ظاهراً هيچ نشاني نيست. اگر اشتراوس زنده بود مي توانست بحران كنوني را تحليل كند اما نمي گفت بهر وسيله اي كه بشود بايد بر بحران فائق آمد. او تا آنجا كه راقم سطور مي داند فكر نمي كرد كه بحران بيرون از وجود آدميان باشد. رفع بحران بهر وسيله سخنی محال و گزافه است مگر اينكه آن وسیله با تحول در وجود مردمي كه گرفتار بحرانند پدید آمده باشد. رورتي وقتي در دفاع از راولز تقدم دموكراسي را بر فلسفه اثبات مي كرد لااقل از اين حيث حق داشت كه عمل سياسي نياز به توجيه فلسفي ندارد: «بنظر او (راولز) بحث هاي مربوط به هستي انسان و معنی زندگي نبايد از سپهر زندگي خصوصي خارج نبود. بدين ترتيب نه تنها يك حكومت مردمي (دموكراسي) ليبرال بايد عقايد فلسفي را از حيطه قهر و جبر قوانين دور كند بلكه بايد ترتيبي اتخاذ كند تا اين نوع مسائل را از گفتگوي مربوط به نظم اجتماعي جدا سازد». (نامه فرهنگ، شماره 28، سال 76، صفحه 80)

اين معني از جهتي مي توانست مورد تصديق اشتراوس هم قرار گيرد. اينكه شاگردان سياستمدار اشتراوس و بعضي شارحانش اين فيلسوف را پيرو افلاطون سوفسطایی (تراسیماخوس افلاطون) مي دانند جاي بحث دارد ولي نكته اي در فرهنگ انديشه انتقادي (ويراست مايكل بين، ترجمه پيام یزدانجو، نشر مركز، 1382، صفحه 83) آمده است كه جای تأمل بسیار دارد: «. . . . اگر حقيقت امري تيره و تار باشد آنگاه بايد از آن صرفنظر كرده و مطابق با اوهام انساني و اسطوره هاي حيات بخشي كه براي خود مي آفرينيم زندگي كنيم. اشتراوس با پذيرش فرضيات نيچه و عدم پذيرش نتيجه گيريهاي او پرورنده آن نخبه ای مي شود كه پيش از آنكه حکیم باشند عامی است».

نخبگاني كه در زمره شاگردان لئو اشتراوس قرار دارند و اكنون سياست آمريكا را راه مي برند از تعالیم استاد افسانه ای ساخته اند تا راه اراده به قدرت موهوم را نشان دهند و هموار كنند و ارزش هاي آمريكايي را با اعمال قهر زنده نگهدارند. ارزش هاي اروپايي (و نيز ارزش هاي آمريكايي) از اراده به قدرت جدا نيست ولي اگر مظهر اين ارزش ها تراسیماخوس سوفسطايي باشد ديگر صفت و عنوان آمريكايي نمي توان به آن داد و اگر ارزش هاي خاص آمريكايي معني و مصداق دارد نه تراسیماخوس مظهر اين ارزشهاست و نه لئو اشتراوس مي تواند فيلسوف اين ارزشها باشد. آنچه در این سالها در آمريكا پیش آمده است هیچ ربط مستقیم به افلاطون و لئو اشتراوس و هيچ متفكر ديگري ندارد. قدرت آمريكا با ارزش هاي آن دستخوش بحران شده است. وقتي قدرت به تزلزل مي افتد خشمگين شدنش امر غير طبيعي و نامنتظر نيست. شايد كه ديوانه هم بشود. در سالهاي اخير نويسندگان با نظرهاي متفاوت كتابهايي تحت عنوان امپراطوري نوشته اند ولی همه اين عنوان را به آمريكا اطلاق نکرده اند و مثلاً آنتونیو نگری و هارت امپراطوری را در سرزمین و از همه حکومت ها و قدرت های ملی مستقل دانسته اند. بعضي مانند فرگوسن پديد آمدن امپراطوري را نشانه افزايش قدرت مي دانند و بعضي ديگر در آن نشانه هاي بحران مي بينند. شايد كسي هم بگويد طرحهائيكه هم اكنون در آمريكا دستور العمل سياست خارجي قرار گرفته است در آغاز تاريخ آمريكا در انديشه جفرسون بصورت بسيار اجمالي وجود داشته است. جفرسون مي خواست قدرت آمریکا در همه بخش ها ساری و جاری شود. او لابد مي دانست كه جزء جزء شدن آمريكا ممكن است اسباب ضعف دولت و حكومت را فراهم آورد اما در اين جزء جزء شدن امكان مهم ديگري نهفته بود و آن اينكه هر جاي جهان بتواند جزئي از آمريكا باشد. انصاف اینست که علاقه جفرسون به تقسیم و تسری قدرت در بخش های کوچک يك بينش دموكراتيك آمريكايي بود. بينشي كه علاوه بر دموكراسي، امپراطوري كنوني را نيز در پي داشت.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی