صفحه اصلی جستار مدیریت و سیاست علم و پژوهش
مدیریت و سیاست علم و پژوهش مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

در بعضی دانشگاههای معتبر جهان رشته تحصیلی مدیریت پژوهش دائر است. وزارت علوم و تحقیقات و فناوری ما هم درصدد تدوین برنامه و فراهم  آوردن امکان تحصیل در بسیاری از دوره های میان رشته ای و از جمله مدیریت علم و پژوهش است. مدیریت از دو عنصر ترکیب شده است. یک عنصر آن آموختنی است و عنصر دیگر در وجود اشخاص نهفته است. هرکس آموزش مدیریت ببیند ضرورتاً مدیر خوب نمی شود اما آنکس که استعداد مدیریت دارد اگر در مقام مدیریت قرار گیرد، می-کوشد اطلاعات و تعلیمات لازم شغل خود را بدست آورد و بیاموزد و در مواردی این آموختن ضروری است بعبارت دیگر مدیری که مثلاً استعداد مدیریت علم و پژوهش دارد باید فنون آن را هم یاد بگیرد. برای مدیریت علم و پژوهش چه اطلاعات و فنونی لازم است؟ لازم است که مدیر پژوهش خود دانشمند باشد ولی این گمان شایع و رایج که هر دانشمند و پژوهشگری بدرد این کار می خورد و از عهده آن بر می آید بی وجه است و اگر در جایی اشخاص بی اطلاع از ماهیت و تاریخ علم کار مدیریت علم و پژوهش را بر عهده دارند وجه آن را در ساده بینی و سهل انگاری باید جست. نسبت مدیریت علم و پژوهش با بیشتر علوم و تخصص ها یکسان است و اگر بعضی از دانایان فلسفه علوم و جامعه شناسی علم را مستثنی کنیم دانشمندان دیگر بصرف دانشمند بودن شایسته این کار نمی شوند. مدیر علم و پژوهش باید از تاریخ علم آگاه باشد و مقام و جایگاه علم در جهان و در کشور خود را بشناسد. او باید از نسبت علم با جامعه و تاریخ و زبان باخبر باشد. کسی که صرفاً یک پژوهشگر است و قواعد متدولوژی را در پژوهش رعایت می کند و حتی از نظام آن قواعد آگاهی دارد اگر شرایط تاریخی علم و پژوهش و امکانهای پیشرفت آن را نشناسد یا وقتی مسئولیت مدیریت علم را به عهده می گیرد در پی کسب و تحصیل این اطلاعات برنیاید، در این کار موفق نمی شود و چه بسا که خرابی ببار آورد. ما که هنوز سیاست مدوّن علم و پژوهش نداریم، معمولاً سلیقه ای عمل می کنیم و سلیقه-هایمان هم برکنار از اثر بازی جهانی بازار سوداگری اطلاعات علمی نیست. در این بازی اصول و قواعد جوهری و ناگفته ای وجود دارد که قواعد صریح و مدوّن تابع آنهاست مثلاً در آن بصراحت گفته نمی-شود که زبان علم باید زبان انگلیسی باشد اما گردش کارها چنانست که اگر علم به این زبان بیان نشود مهجور می ماند. دانشمندان هم معمولاً نوشتن مقاله به زبان انگلیسی را یک مزیت و حسن و کمال می دانند و کمتر درباره نتایج آن فکر می کنند و اگر فکر کنند بهمین دلخوش می شوند که وقتی علم به زبان جهانی بیان می شود عده بیشتری به آن دسترسی پیدا می کنند و از این نکته مهم غافل می مانند که علم با زبان و فکر هر قوم تناسب دارد. البته از هر دانشمندی نباید توقع داشت که به نسبت زبان و علم بیندیشد. گمان شایع و رایج اینست که معانی اندیشه ها و علم ها مستقل از زبان وجود دارند و زبان وسیله بیان و اظهار آنهاست. بر وفق این بیان علم ربطی به زبان ندارد و از زبان برای انتقال آن استفاده می شود. استدلال هم می شود که اگر علم وابسته یک زبان بود، صاحبان زبانهای دیگر نمی توانستند آن را بیاموزند ولی من نگفتم که علم یا هر علمی وابسته به زبانی است. علم اختصاص به هیچ زبانی ندارد و اتفاقاً علم را بهر زبانی می توان بیان کرد و زبان علم بیشتر از تمام صورتهای زبان قابل ترجمه است. دانشمندان کم و بیش این معنی را می دانند و گاهی از این دانسته خود نتیجه می گیرند که ترجمه کار چندان مهمی نیست. این نتیجه گیری سطحی که در جای خود درست است با آن اصل مخفی زبان غالب علم ارتباط دارد و گاهی در زمره قواعد نانوشته سیاست علم قرار می گیرد. من از دوستان دانشگاهیم و از کسانی که در هوشمندی و دانشمندی آنها تردید نیست شنیده ام که ترجمه اهمیت چندان ندارد و کار استاد دانشگاه ترجمه نیست و ترجمه را جزء آثار علمی نباید بشمار آورد. سخن آنها در مواردی درست است اما اگر این حکم در مورد ریاضیات و زمین شناسی و مخصوصاً در رشته های مهندسی درست باشد، در فلسفه و علوم انسانی هیچ وجهی ندارد. از شعر چیزی نگفتم زیرا شعر را نمی توان ترجمه کرد. می گویند ما به شعر چکار داریم. بحث ما در علم است و همه می پذیرند که در رشته های باصطلاح علوم پایه و مهندسی و کشاورزی و پزشکی میان زبان و علم مناسبت چندانی وجود ندارد و می توان مطالب این علوم را بهر زبانی نوشت. بفرض اینکه چنین باشد چرا مثلاً یک ایرانی باید مقالات علمی خود را به زبانی غیر از زبان فارسی بنویسد؟ برای توجیه این امر دلائل بسیار می آورند. برای ما تنها توجیه موجّه مقاله نویسی به زبان خارجی مشارکت دانشمندان طراز اول در پیشبرد علم جهان و فراهم آوردن زمینه همکاری دانشمندان و مبادله اطلاعات علمی و نیز معرفی علم کشور و قرار گرفتن در مقام شایسته در رتبه-بندی جهانی است. توجیهات دیگری از این قبیل که علم جهانی است و باید به زبان جهانی نوشته-شود هرچند که بی وجه نمی نماید اما اگر بصورت قاعده درآید و شرایط و مشکلات و آثار و نتایج آن در نظر نیاید، شاید گاهی نشانه رقصیدن به ساز وضع موجود جهان و توجیه آن وضع باشد. می دانم که بحث زبان علم و امکان ترجمه مجال دیگر می خواهد و چون این مطلب در بحث از علوم انسانی صرفنظر کردنی نیست و نمی توان از کنار آن گذشت، اشاره به آن ضرورت دارد اما اکنون باید ببینیم نوشتن مقاله به زبان خارجی (معمولاً انگلیسی) چگونه است و برای چیست و چه آثار و نتایجی دارد. مقاله ای که به زبان انگلیسی نوشته می شود 1- در دسترس جامعه جهانی علم قرار می گیرد 2- در فهرستهای رسمی منظور می شود 3- به جهانی شدن علم و قبول یک زبان جهانی (انگلیسی) برای پژوهشگران سراسر روی زمین مدد می رساند ولی اینها آثار و نتایج فرعی و تشریفاتی انتشار علم است. این نتایج فرعی هم زمانی حاصل می شود که علم رونق و شادابی داشته باشد. اگر مقالاتی که در مجلات نوشته می شود حاوی مطالب تکراری و معمولی باشد و آن را با زبان انگلیسی شکسته بسته نوشته باشند و نارسائیهای زبانی هم داشته باشد، هیچ سودی ندارد. اولین پرسشی که در این باب مطرح می شود اینست که چرا دانش دانشمندانی که صاحب چند صد مقاله علمی در مطبوعات و مجلات انگلیسی زبانند در کشور خودشان چنانکه باید شناخته شد ه  نیست. معمولاً در مقام معرفی و ستایش یک دانشمند می گویند که او صدها مقاله در مجلات ISI نوشته است. خیلی خوب کاری کرده است اما چه نوشته است و چرا مردم کشورش از آن نوشته ها خبر ندارند و از آنها بی بهره مانده-اند. در کشور ما در زیست شناسی و پزشکی بعضی پژوهش های مهم علمی انجام شده است. در زمینه های دیگر هم پیشرفتهایی صورت گرفته است اما این کارها را پژوهندگانی که در سال دهها مقاله پژوهشی نوشته اند و می نویسند انجام نداده اند. وقتی گفته می شود که در مجلات ISI هم مقالات کم ارزش و بی ارزش چاپ می شود ملاک استناد را در کار می آورند. صرفنظر از اینکه در علم تکنولوژیک توسّل به ملاک استناد چندان وجهی ندارد توجه کنیم که حتی اگر تقلّب و معامله ای هم میان استنادکنندگان صورت نگیرد، استناد همیشه برای اثبات مشهورات است. کتابها و مقالات مورد استناد هم معمولاً متضمن مطالب مشهور و اثبات شده است. در اشاره به این معنی قیاس پژوهشگران با دانشمندان بنیانگذار منظور نظر نبود بلکه روشن کردن این معنی بود که استناد به مقالات کار متتبّعان و گردآورندگان است و گردآورندگان و متتبّعان معمولاً علم موجود و رسمی را تفصیل می دهند و کمتر دنبال علم تازه می روند. علم نو و تازه از علم گردآورندگان و استنادکنندگان بهره آموزشی می برد ولی نیازی به استناد ندارد و نکته آخر در مورد استناد اینست که اگر نویسندگان کتابهای درسی که معمولاً مسلمات علوم را می نویسند به مقالات استناد می کردند، استنادشان لااقل حس افتخار جویی دانش آموزان را ارضا می کرد. ممکن است گمان کنند که من پرنویسی و پرکاری بعضی پژوهندگان را بی اهمیت تلقی می کنم. هرگز چنین نیست و اگر هم کسی به علم و پژوهش کم اعتنایی کند قدر خود را پایین آورده است. سخن من اینست که بهر چیزی به اندازه استحقاقش اهمیت بدهیم و اگر به کار خوب متعارف مشغولیم در مورد آن غلو نکنیم و همه را به آن کار نخوانیم. تکرار در درس اهمیت دارد اما در علم نشانه توقف و رکود است. صرف نوشتن مقاله و ارسال آن به خارج گرهی از کار علم و زندگی کشور نمی گشاید و تا ندانیم که چه مطالبی در مقالات درج شده است، در مورد آن حکم نمی توان کرد. اگر با شمارش مقالات ISI به مقصد علم می رسیدیم می-توانستیم همه مقالات را از آن خود بدانیم. مقاله ای که به زبان خارجی در مجله خارجی چاپ می-شود و اثری در نظام زندگی عمومی ندارد چه اهمیت دارد که به قلم یک ایرانی باشد یا استرالیایی مگر اینکه غایت علم را صرف نمایش و مفاخرت بدانیم. در باب مفاخرت هم متذکر باشیم که اگر مقالات سطحی و آبکی باشد چگونه مایه مفاخرت باشد. در اینجا باید طرد اللباب به نکته ای اشاره کنم که به روان شناسی دانشمندان باز می گردد و آن الزام دانشگاهیان به نوشتن مقاله در مجلات علمی-پژوهشی و ISI است. کاملاً قابل فهم است که دولت و حکومت با مصلحت اندیشیهای خود دانشگاهیان را ملزم کنند که برای بالا آوردن مرتبه جهانی علم کشور مقالات خود را در مجلات خارجی و خاص بنویسند. این تصمیم باید مبتنی بر اطلاعات دقیق از شرایط امکان پژوهش در کشور باشد در غیر اینصورت اگر در کوتاه مدت نتایج دلخواه داشته باشد در نهایت یأس و سرخوردگی ببار می آورد مع هذا اگر حکومت چنین الزامی بکند بر او یأسی نیست اما دانشمندی که ملاک دانشمندی را مقالات این یا آن نشریه می داند و دانش کشور را مجموعه آن مقالات می انگارد بهتر است بکار خود بپردازد و در معقولات دخالت نکند. راستی وقتی زبان انگلیسی زبان پژوهش باشد چگونه با ملاک تعداد مقالات می توان علم یک کشور انگلیسی زبان را با کشور غیر انگلیسی زبان سنجید؟ فرض کنیم که دانشمندان ریاضی و فیزیک و زیست شناسی و مهندسان این کشورها که نوشتن مطالبشان بزبان خارجی چندان دشوار نیست همه مقالات خود را به انگلیسی بنویسند. ادیبان و مورخان و روان شناسان و جامعه شناسان و اقتصاد دانان چه کنند؟ آیا می توانیم فکر کنیم که اگر این اندیشه شایع شود و در اذهان رسوخ یابد که ما باید مقالات علمی را به زبان خارجی بنویسیم و آنها را در خارج از کشور منتشر کنیم نسبت ما با زبان و مردممان چه می شود و آیا با این فکر ریشه خود را از زمین تاریخ خود برنمی کنیم؟ اگر اکنون این نگرانی وجود ندارد باید به دانشمندان توجه و تذکر داد که علم از طریق زبان در زندگی وارد می شود و اگر علم با زبان یک کشور بیگانه باشد علم در آن کشور یک امر زائد و عارضی است. زیان دیگر این نحوه تلقی بستن راه نظر است. با زبان الکن تصنعی که در آن نمی توان فکر کرد، راه بهیچ جا نمی توان برد. با توجه به این نکات می توان حدس زد که اصرار در نوشتن مقاله به زبان خارجی و پرتاب کردن به خارج از کشور، اثبات و قبول فاصله میان مرکز و پیرامون و رضایت به زندگی حقیر و پرمشقت در حاشیه علم و تجدد و سکونت در حلبی آباد جهان متجدد است. من مثل یک ترجیع بند باید تکرار کنم که مسئله، مسئله نوشتن یا ننوشتن مقاله به زبان خارجی و چاپ کردن آن در اینجا و آنجا نیست. هم اکنون کسانی را می شناسم و قدر می دانم که با زبانهای فرانسه و انگلیسی و آلمانی انس دارند و آثار فرهنگ و تفکر ایران را به آن زبانها نوشته-اند و چه کار خوبی کرده اند. دانشمندانی هم که در کنفرانسها و سمینارها شرکت می کنند ناگزیر باید گزارش کار خود را به یکی از زبانهای رسمی جهانی ایراد کنند و اگر پژوهش مهمی کرده باشند علم کشور را به دیگران معرفی می کنند. اینها لازمه علم و پژوهش زمان ما در همه جای جهان است. هیچکس به این امر اعتراض ندارد و چگونه می توان اعتراض داشت؟ عجیب اینست که بپندارند چون در شرایط و مواردی نوشتن مقاله به زبانهای خارجی لازم و مفید است، همه باید مطالب خود را هرچه باشد به زبان خارجی بنویسند. این گمان که راه ترقی علم کشور همین نوشتن به زبان خارجی و چاپ کردن در مجلات خارج از کشور است حقیقتاً رأی و دستورالعمل بدی است که متأسفانه گاهی در نظر بعضی از دانشمندان ما نیز مستحسن آمده است. سیاست علم کشور را به ISI بستن و پیشرفت پژوهش را با تعداد مقالات منتشر شده در مجلات معیّن سنجیدن با نیندیشیدن به حقیقت علم و جایگاه آن در جهان کنونی مناسبت دارد و این وضع خوبی نیست و باید اندیشناک آن بود.

2- من صرف سیاست علم و فرهنگ را مشکل گشای تاریخ نمی دانم اما اکنون ما به سیاست علم نیاز داریم. برای تدوین سیاست علم باید 1- ماهیت علم و مقام آن را در جهان کنونی شناخت 2- وجه وحدت و جهات کثرت و اختلاف علوم را دانست 3- باید بتوان با نگاه تاریخی به علم نگریست 4- به وضع و مقام علم در کشور در نسبت با نظام علم جهانی آگاه بود 5- از پژوهشهایی که در همه رشته-های علمی می شود، آگاهی بدست آورد و درک و دریافت مستقیمی از نسبت میان زندگی و زبان و تفکر و فرهنگ با علم داشت.

1-2- جهان از قرن هیجدهم تاکنون با علم دگرگون شده است بقسمی که می توان گفت نه فقط علم با تکنولوژی یکی است بلکه هیچ چیز این جهان را از علم منفک نمی توان دانست. علم سیاست نیست اما علم و سیاست چنان بهم بسته اند که جداکردنشان در حکم شکستن نظم جهان متجدد است. در این جهان غایت علم در جهان کنونی حقیقت نیست یا حقیقتی است که با تصرّف در جهان و در تکنولوژی متحقق می شود. اگر در قدیم جهانی بود که علم هم در آن شرف و جایگاهی داشت در جهان کنونی علم همه جا هست و همه کاره است و قدرت جدا از علم وجود ندارد.

2-2- درست است که علوم (آنچه در زبان و اصطلاح کنونی علم خوانده می شود) یکباره و در یک زمان بوجود نیامده اند و در گزارش تاریخ نگار فیزیک بر شیمی و شیمی بر زیست شناسی و زیست شناسی بر جامعه شناسی و . . . تقدّم دارد اما این علوم در نطفه از هم جدا نبوده اند و اکنون که وجود دارند، همه بهم بسته اند. این پیوستگی و وحدت شرط قوام و دوام جامعه متجدد بوده است. جامعه های متجددمآب (مدرنیزه) اگر نتوانند به سرّ این وحدت دست یابند، راه توسعه شان صعب و دشوار می شود. در شرایط کنونی ما به علوم انسانی بیش از علوم و رشته های علمی و فنّی دیگر نیاز داریم. ما مهندس خوب و شیمی دان دانشمند کم نداریم. کمبود ما نشناختن تناسب در جامعه و مقام و رتبه چیزها و کارها و بطورکلی بی توجهی به شرایط امکان علم و عمل است. گرفتاری ما اینست که صبر می کنیم تا ضرورتها بر ما حاکم شود و به حکم ضرورتها عمل می کنیم و متأسفانه گاهی می کوشیم آن ضرورتها را عین خیر و آزادی قلمداد کنیم. اگر وجه وحدت علوم معلوم نباشد در مورد اختلاف آنها هم نمی توان درک درستی داشت و چه بسا که بعضی زائد یا نسبت به بعضی دیگر کم اهمیت تلقی شوند و این همان وضعی است که ما در آن بسر می بریم. اکنون نه فقط مهندسان و دانشمندان علومی که باصطلاح علوم پایه خوانده می شوند و مظهر و معرّف علم کشورند و البته مقامشان باید محفوظ و محترم باشد جز در مقام حرف و تعارف وقعی به فلسفه و علوم انسانی نمی-گذارند بلکه صاحبان این علوم هم تاکنون ضعف علم خود را به قدرنشناسی دولت و اهمیت یافتن وهمی و روان شناختی دیگر رشته های علمی و عوامل و جهاتی از این قبیل منسوب کرده و کمتر در صدد برآمده اند که مقام و جایگاه فلسفه و علوم انسانی در جامعه جدید را روشن سازند و طرحی برای آینده کشور در افکنند. مهم نیست که دیگران قدر آنها را نمی-دانند. آنها خود باید قدر خود را بدانند و بشناسند. دعوی کردن که ما مهمیم و کسی اهمیت ما را درک نمی کند دعوی بدی است. اهمیت را باید اثبات کرد. اثبات فلسفه و علوم انسانی قواعد ثابت و راه معین ندارد اما بهرحال در شرایطی که به جامعه باید نظم و صورت خاص داده شود و شرایط و وسائل و امکانهایی باید فراهم شود تا آن نظم حاصل آید، راه رسیدن به این نظم را فیلسوفان و دانشمندان علوم انسانی باید نشان دهند. جامعه رو به توسعه و در حال مدرنیزاسیون بدون فلسفه و علوم اجتماعی و انسانی راه پیشرفت را گم می کند. این جامعه ها برخلاف آنچه می پندارند گشایش کارشان بدست کارشناسان و متخصصان نیست. اینها اکنون بیش از جامعه توسعه یافته به فلسفه و علوم انسانی نیاز دارند. وجود مهندسان و متخصصان ضرورتی غیر قابل انکار است اما آنها طراح برنامه جامع علم و توسعه نیستند. این طراحی باید مبتنی بر شناخت مسیر تاریخ و گشت های آن و درک روابط و مناسباتی باشد که میان شئون جامعه و گذشته و اکنون و آینده آن وجود دارد و این شناخت، شناخت فیلسوفان و صاحبنظران علوم انسانی است اما متأسفانه هنوز طرح تفصیلی آینده کشور تهیه نشده است. توقع داشتن از حکومت که کار سیاست گذاری و برنامه ریزی را به دانشمندان علوم انسانی بسپارد، توقع بیجایی نیست اما شاید نشانه خوبی نباشد. کانت و دورکیم و وبر هرگز ننالیدند که بیایید قدر فلسفه و جامعه شناسی را بدانید بلکه کاری کردند که کسی نمی تواند آنها را بی اهمیت بداند. مطلب دیگری که باید به آن توجه شود نسبت علوم با فرهنگ و زبان است. اگر بپذیریم که زبان در علوم ریاضی و فیزیک و مهندسی اهمیت آشکار و قابل توجیه برای غیر اهل فلسفه نداشته باشد، مقامش در علوم انسانی بالنسبه روشن است. اقتصاد و جامعه شناسی و روان شناسی باید در زبان جایی داشته باشند تا مقام و شأن علم پیدا کنند. وقتی کتاب اقتصاد سیسموندی به فارسی ترجمه شد فارسیش بیش از اصل فرانسه برای ایرانیان مفهوم نبود و به این جهت مورد اعتنا قرار نگرفت. وجهش هم این بود که یک حکم یا قضیه در نسبت با قضایای دیگر زبان معنی پیدا می کند پس احکام علوم انسانی باید در کلّیت و تمامیت زبان جایی پیدا کنند. اینکه می گویند همه محققان و پژوهندگان باید مقالات خود را به زبان خارجی بنویسند نشانه آنست که نمی دانند ما نیاز داریم که فلسفه و روان-شناسی و جامعه شناسی و اقتصاد را به زبان فارسی بیاموزیم و اگر در تحقیق به مقامی شایسته رسیدیم آثارمان به زبانهای دیگر ترجمه خواهد شد. در مورد اختلاف در روش چیزی نمی گویم و بحث در آن را به وقت دیگر می گذارم.

3-2- در اروپا بر اثر رنسانسی که از قرون چهاردهم و پانزدهم میلادی آغاز شد، مدارس قرون وسطایی کم کم تحول یافت تا اینکه در قرن نوزدهم به دانشگاه مبدل شد ولی در کشور ما دانشگاه را در کنار مدارس قدیم از روی گرده و نمونه دانشگاههای اروپا ساختند. تا سالها هم وظیفه دانشگاه آموزش بود و کاری به پژوهش نداشتند. بعد هم که پژوهش شروع شد، مشق و تمرین پژوهش می کردند. مسئله اش هم از خارج می  آمد یعنی مسئله ای در جامعه و مدرسه و در صنعت و کشاورزی و مدیریت نداشتیم که بخواهیم در حلّ آن از پژوهش مدد بگیریم. هنوز هم مسائل پژوهشی مان با تکلّف معین می شود و کمتر اتفاق می افتد که مسائل، مسائل حقیقی و ریشه دار در زندگی یا در عالم علم باشد. وقتی مسئله علم تقلیدی باشد، علم تقلیدی می شود. اگر پژوهشی صورت می گرفت که بدانیم پژوهندگان به چه مسائلی پرداخته اند و مسائلشان را از کجا آورده اند و مخصوصاً اگر پژوهنده ای اهل، آثار مقاله نویسان را بررسی می کرد که ببینیم در آنها چه مایه از علم وجود دارد، درستی و نادرستی سلیقه هایی که راهبر توسعه علم بوده است معلوم می شد. آنچه اکنون می توانیم بگوییم اینست که دانشگاهها و پژوهشگاههای ما نه فقط هیچ پیوندی با کار و صنعت و مدیریت و تعلیم و تربیت واقعی کشور ندارند و معمولاً پژوهششان گره از کار کشور نمی گشاید بلکه بنظر نمی-رسد که هیچ طرح و برنامه ای هم برای پژوهش داشته باشند. حتی گمان می کنم سازمانهای دولتی که مؤسسات پژوهشی وابسته به خود و بودجه کافی برای پژوهش دارند، مسائل را کمتر به آن مرکز پژوهشی عرضه می کنند و پژوهش های آن مرکز نیز کمتر می تواند مورد استفاده قرار گیرد. حاصل آنکه تاکنون کمتر از پژوهش در سامان  دادن امور کشور بهره برده-ایم ولی اکنون دو راه در پیش داریم. یا بگذاریم باد جهانی شدن ما را بهرجا که می خواهد ببرد یا با روی کردن به فکر و علم بکوشیم جایی در جهان جهانی شده برای خود دست و پا کنیم. اکنون زمان آن رسیده است که مسائل کشور را دریابیم و پژوهشگران به حلّ مسائل بپردازند. باز توجه کنیم که اگر صاحبنظران و اهل علوم انسانی در طرح مسائل مشارکت نداشته باشند اشتغالمان به مسائل انتزاعی ادامه می یابد. علم مجموعه پژوهش های پراکنده نیست و اکتفا و اقتصار به مقاله شماری آنهم مقاله ای که در مجلات خارج از کشور منتشر می شود و از فضای علم کشور دور می ماند، معلوم نیست با مقصد خدمت به علم و پیشبرد آن چه مناسبت دارد. ما اکنون دانشمند و استاد داریم. دانشمندان و استادانی که می توانند در پژوهش های جهانی مشارکت کنند اما در باب وضع علم خود و شرایط و امکانهای پیشرفت آن بسیار کم می دانیم و چون دانستن این معانی را لازم نمی دانیم چه علاقه ای به دانستن داشته باشیم و مگر نه اینکه وقتی به فلسفه علم می پردازیم، بیشتر مسائل انتزاعی سرگرممان می کند و کاری نداریم که در کار علم چه می گذرد و علم کشور به کجا می رود.

4-2- این گمان که علم مضمونی است که در هر صورت زبانی می گنجد گرچه با ظواهر می سازد، با تحقیق سازگاری ندارد. نمی گویم هر مطلبی و مضمونی را باید به زبان متفاوتی بیان کرد. زبان هم یکی نیست که نسبت آن را با مضامین بسنجیم. زبان در نسبتی که با مضامین و مطالب دارد زبان خاصّ و معینی می شود. ما هیچوقت یک صورت زبانی آماده نداریم که بتوانیم مطالب متفاوت را در آن بریزیم. زبان داشتن بشر با شاعری او مناسبت دارد. همه مردم شاعرند و آنها که کمتر از این استعداد برخوردارند لااقل زبان عام را می شناسند و با آن زندگی می کنند. زبان عام مرتبه نازل یا نازل ترین صورت شعر است که معمولاً آن را دیگر شعر نمی دانند و حتی در مقابل شعر قرارش می دهند. زبان عمومی آشناترین و متحقق ترین صورت ممکن زبان است. زبانهای دیگر و از جمله زبان علم و سیاست و دین و فلسفه در بازی پیچیده ای که میان شعر و زبان عامه در می گیرد، ساخته و پرداخته می شود. بازیگران این صحنه متفکّران حوزه دین و فلسفه و سیاست و دانشمندان بزرگند. در این بازی است که زبانهای گوناگون قوام می یابند و هریک از اینها جای خود را در نسبت با زبان عامه که کلّ زبان و زبان تام و تمام انگاشته می شود، پیدا می کنند. اگر در این زبانها نسبت صورت و ماده را در نظر بیاوریم پیداست که در شعر صورت از ماده جدا نمی شود. شعر حافظ را حتی اگر گوته به آلمانی ترجمه می کرد، شعر حافظ نبود. در شعر صورت و مضمون یکی است. در دین و فلسفه هم بسیار دشوار است که صورت را از ماده انتزاع کنیم اما بهرحال گاهی این کار صورت می گیرد و بهمین جهت است که زبان دین به آسانی قبول و تصدیق نمی شود یعنی می پندارند دین مضمونی است که می توان آن را در هر زبانی گنجاند. مخصوصاً چون اقوام مختلفی هستند که با داشتن زبانهای متفاوت دین مشترک دارند، نتیجه می گیرند که دین با زبان نسبت ندارد. اشتباه اینست که می پندارند مراد از زبان دین یکی از زبانهای موجود و مثلاً زبان عربی است. زبان دین در همه زبانهای اقوام جهان می تواند وجود داشته-باشد. این زبان جلوه خاصّ در هر زبانی است و این جلوه را در همه زبانها می توان یافت اما این جلوه از پیش وجود ندارد و باید قوام یابد. حتی زبان علم در یک جامعه و فرهنگ خاص باید ساخته شود. با اینکه ما در ریاضی و نجوم و علم الحیل (مکانیک) و . . . سابقه داشته ایم، زبان علم جدید با آمدن آن علم بتدریج قوامی پیدا کرده است و امثال علیقلی میرزا اعتضاد-الدوله (مؤلف فلک السعاده) و عبد الغفار نجم الملک و . . . در ساختن این زبان در کشور ما پیشگام بوده اند. این زبان اکنون کم و بیش جا افتاده است و ما آن را زبان طبیعی می انگاریم و می پنداریم که از ابتدا بهمین صورت وجود داشته است گویی زبان ظرفی است که هر مظروفی در آن می توان ریخت و قبل از مظروف و بدون ملاحظه آن وجود پیدا می کند. متأسفانه این مطالب که مناسب آراء و فهم همگانی است، مورد قبول دانشمندان و مقدمه استدلالهای آنها هم قرار می گیرد. کاش می شد که آنها هم بدانند که علم از طریق زبان در زندگی قوم وارد می شود و هرچه بیشتر با زبان یگانه شود، نفوذ و قدرتش بیشتر است و اگر با زبان بیگانه باشد از زندگی برکنار می ماند و در حاشیه قرار می گیرد. باین جهت اصرار در نوشتن مقالات علمی به زبان خارجی در حکم گسیختن پیوند با علم است (مگر اینکه اینکار دانسته و از روی حساب و با ملاحظه شرایط صورت گیرد) اما فلسفه و علوم انسانی با زبان و در زبان ساخته می شود یعنی علوم انسانی همان زبان علوم انسانی است. جامعه شناس و اقتصاد دان و روان شناس و سیاست شناس وقتی صفت ایرانی دارد و به علم ایران خدمت می-کند که به زبان فارسی بنویسد وگرنه همه دانشمندان همه کشورها را می توانیم دانشمند خودمان بینگاریم. دکتر صدیقی و دکتر مهدوی زیاد نوشته اند اما چون سنگ بنای زبان فلسفه جدید و علوم انسانی را گذاشته اند قدرشان لااقل در نظر شاگردانشان معلوم است. از این بحث دشوار هم که بگذریم آیا غیر طبیعی و نا موجه نمی نماید که مورخان ما تاریخ ایران را به زبان بیگانه بنویسند؟ اگر نیاز داریم که کشور و تاریخ آن را به دیگران معرفی کنیم، مطلب خاصّی است که گرچه به سیاست کلی کشور و شاید به سیاست فرهنگی مربوط باشد، ربطی به سیاست علم ندارد. خارجیان هم اگر می خواهند چیزی درباره کشور ما بدانند چنانکه تاکنون بوده است می آیند و پژوهش می کنند و به زبان خودشان می نویسند. الزام دانشگاهیان به نوشتن مقاله به زبان خارجی بخصوص در علوم انسانی نشانه بی خبری و بی اطلاعی از جایگاه علم در فرهنگ و نسبت آن با تاریخ و زبان است. البته اگر کسی در علم به مدارج بلند رسیده باشد از این بی خبری هم رسته است یا لااقل در کاری که اطلاع و بصیرت ندارد، وارد نمی شود. مشکل بزرگ ما اینست که با این معانی بسیار بیگانه ایم و به آنها توجه نمی کنیم. ما هنوز در فلسفه و علوم انسانی زبان مناسب را نیافته ایم و به این جهت نتوانسته ایم چنانکه باید همکار و شریک نزدیک فیلسوفان و دانشمندان صاحبنظر اروپایی و آمریکایی باشیم و با ایشان از در همزبانی درآئیم و نظرهای ایشان را نقد کنیم. در این وضع مقاله بهر زبانی که نوشته شود شاید اصلاً خواننده پیدا نکند پس بهتر است بجای کوشیدن در بالابردن تعداد مقالات خارجی، در اندیشه زبان خودمان باشیم. اگر این زبان قوام پیدا کرد بی تردید شریک دیگران در علم خواهیم بود اما سیاست تولید مقاله و صدور به خارج ما را همین جا که هستیم میخکوب می کند هرچند که تعداد مقالاتمان چندین برابر شود.

5-2- ما به علم مثل یک شیء بیرون از زمان و تاریخ نگاه می کنیم یا درست بگوییم نگاهمان به علم نگاه مکانیکی است. درست است که علم به اندازه فلسفه با تاریخ در هم نپیوسته است اما بهرحال علم هم تاریخ دارد. اگر در تمام بحث هایی که در کشور ما راجع به علم می شود نظر کنید، می بینید که هزار عامل لازم برای ترقی علم ذکر می کنند و از هزار مانع که رفع آنها لازم است سخن می گویند و البته در ذکر بسیاری از این عوامل و موانع نیز محقند اما کمتر می بینید که به مهمترین و اصلی ترین مطلب کمترین توجهی بکنند و اگر کسی هم آن مطلب را به میان آورد، به آن وقعی نمی  گذارند و از کنار آن می گذرند. تأکیدی که بر اهمیت بودجه در پژوهش می شود هرچند که بقصد پوشاندن اهمیت نکته اصلی اظهار نمی شود، بهرحال آن را می پوشاند. بودجه  برای پژوهش لازم است اما کافی نیست. اگر بودجه پژوهش در کشوری که مستعد پژوهش نیست و مسئله برای پژوهش ندارد صد برابر و هزار برابر شود، بخصوص اگر حکومت صالح و درستکار نباشد، اثرش تنها اینست که اهل علم هم به طایفه لفت و لیس کنندگان حکومتی می پیوندند و سهمی در تقسیم غنائم بدست می آورند و چه بهتر که دانشمندان از این مزیت محروم باشند. علم با مسئله پدید می آید. دانشمندی که طلب ندارد یا می کوشد طلب های تصنّعی و مسائل ساختگی (و در حقیقت مشغولیت های در ظاهر علمی) جعل کند و به آنها بپردازد، در دانش بجایی نمی رسد. محمد زکریای رازی، ابوریحان بیرونی و ابن سینا و . . . و همه دانشمندان بزرگ تاریخ اهل طلب بوده اند و افقی پیش رویشان بوده است که راهشان را نشان می داده است. مسئله کجاست و چرا دانشمندان در دورانی و در جایی مسئله دارند و در زمان دیگر و در جای دیگر ندارند؟ چرا یکبار مسلمانان و بخصوص ایرانیان مسلمان آثار علمی شرق و غرب را مطالعه کردند و در زمان خود سرآمد اهل دانش شدند؟ بطورکلی بپرسیم چرا گاهی علم هست اما در کتابها و کتابخانه ها محبوس می ماند و کسی به آن اعتنا نمی کند؟ کتاب و مدرسه و تعلیم برای آموزش و نشر و توسعه علم لازم است اما گاهی همه اینها هست بی آنکه علم نشاط و رونق داشته باشد. اینکه چرا چنین است باید در فلسفه تاریخ تحقیق شود. آنچه جای چون و چرا ندارد اینست که علم با طرح مسائل تازه پیش می رود. مسائل هم در عالم علم و در حین مطالعه و پژوهش در نظر دانشمندان ظاهر می شود. عالم علم چیست و کجاست؟ در نسبتی که آدمیان با تاریخ و زمان دارند (اگر چنین نسبتی محو نشده باشد) و در فاصله ای که این نسبت را مشخص می کند، شهری پر از تصویر هست که اندیشه و خیال را بسوی خود می-کشد. مسافران راه علم این شهر را می بینند یا از کنار آن می گذرند و آنجاست که پرسش و طلب پیدا می کنند اما کسانی که در شهر خود محبوس مانده اند، کارشان بیشتر قیل و قال و تکرار است. سهروردی نام آن شهر را ناکجا آباد گذاشته است. این ناکجاآباد محل پیوند آدمی با زمان و تاریخ است. درست بگویم آدمی با پرسش کردن و مسئله داشتن وارد تاریخ و زمان می-شود. درس خواندگانی که مسئله ندارند یا مسئله تکراری و تقلیدی طرح می کنند و برای خود مشغولیت می سازند، پیوند خود را با گذشته و آینده بریده اند. دانشمندی که باید با تکلّف مسئله و فرضیه برای خود دست و پا کند اگر استعداد پیشرفت در دانش هم داشته باشد، استعدادش تباه می شود. مسئله را نباید با تکلّف جستجو کرد. اگر می بینیم دانشمندی در یک کشور چنانکه باید گل نمی کند و در جای دیگر شکفته می شود وجهش وجود مسئله در یک فضا و نبودن آن در فضای دیگر است. جامعه ای که مسئله دارد به گذشته خود پیوسته است و رو بسوی آینده دارد. این جامعه تاریخی است و آنکه مسئله ندارد با تاریخ قهر کرده-است. ما اکنون در وضعی نیستیم که بگوییم با تاریخ قهر کرده ایم و مگر نه اینکه در بیشتر رشته های علمی دانشمندان ممتاز داریم و در بعضی رشته ها (بخصوص در پزشکی و بیولوژی) دانشمندانمان موفقیت های بالنسبه بزرگ داشته اند اما این کوششهای موضعی اگر در هماهنگی با پژوهش های دیگر رشته های علمی وارد شود، ثمر بهتری خواهد داد.

3- ما به سیاست علم نیاز داریم. سیاست علم باید علم را بر اساس شناخت تاریخی آن در جای خود و در مسیر طبیعی خود قرار دهد. این سیاست باید دانشها را در هماهنگیشان در نظر آورد و مخصوصاً باید متذکر باشد که مسیر علم از مسیر تاریخی کشور جدا نیست. کشور بهرجا که بخواهد و بتواند برود، علم هم بهمان جا می رود. البته این خواست را با هوس و بلهوسی نباید اشتباه کرد. این خواست با توانایی و امکانهایی که مردم دارند تناسب دارد. برداشتن یک قدم در این راه از دو برابر کردن و صد برابر کردن تعداد مقالات پر از مطالب انتزاعی مفیدتر و مؤثرتر است. ما سیاست علمی می خواهیم که بر اساس امکانهای تاریخی و نیازهای زندگی تدوین شده باشد. ما نیاز نداریم نمایش علم بدهیم. علم که بوجود آمد نمایش هم دارد. اینکه دانشمندان بروند در هر باب که خواستند پژوهش کنند و گزارش پژوهش را به مجلات خارجی نشان دهند تا آنها احیاناً با گرفتن رشوه رسمی و غیر رسمی آن را چاپ کنند، نه فقط نشانه بی برنامه بودن در کار علم است بلکه شاید گاهی از آن بوی تسلیم به خفّت استشمام  شود. این وضع ممکن است باین نحو تفسیر شود که ما به زبان خود اهمیت نمی دهیم. علم را هم برای خود و کشور خود نمی خواهیم بلکه برای اینکه نگویند علم نداریم، خود را به آن مشغول می-داریم و حاصل مشغولیت را می دهیم که دیگران بر آن صحّه بگذارند. در توجیه این وضع هم حتی گاهی بصراحت می گوییم ما خود لیاقت ارزیابی مقالات را نداریم و این کار را باید به عهده اعضا و هیأت تحریریه مجلات خارجی بگذاریم (از آنجا که الزام همه پژوهندگان و نویسندگان جز به نوشتن مقالات خود به زبان شکسته بسته خارجی میسر نیست، ناچار باید مقالات بعضی مجلات داخلی هم که به رسمیت شناخته شده اند با نظر احسان نگریست و نمره ای داد. من گاهی فکر می کنم اگر اکنون خوارزمی و رازی و بیرونی و ابن سینا زنده می شدند، به دشواری به استخدام دانشگاه در می آمدند و اگر از بد حادثه به دانشگاه تهران راه می یافتند، در مرتبه استادیاری می ماندند و چه بسا پس از مدتی به رکود علمی منسوب می شدند و به خدمتشان خاتمه داده می شد). گاهی می گویند جمع اینهمه ادّعا با بی اعتمادی به خود چگونه ممکن است؟ صاحبان پرسش اگر از روان شناسی آدمی چنانکه باید خبر داشته باشند می دانند که بیشتر کسانی که به داشته های خود می نازند گاهی هم مرغ همسایه را غاز می بینند. این دو صفت در وجود انسانی جمع می شود و حتی گاهی لازم و ملزوم یکدیگرند. باید از این وضع خارج شد و به خود اعتماد کرد. بمحض اینکه به خود اعتماد کردیم (نه به محض پیدا کردن غرور که در بسیاری مواقع از آن برخورداریم) قوه تشخیص و تمییز پیدا می کنیم و کردارمان بالنسبه درست و استوار می شود. با این بی اعتمادی به خود چگونه می خواهیم به علم برسیم؟ پاسخ می دهند با الزام و اجبار. وقتی همه راهها برای ارتقاء در دانشگاه باید از مسیر ISI بگذرد مگر چاره ای جز مقاله نویسی وجود دارد؟ من که از جوانی در باب استبداد و صورتهای آن قدری مطالعه کرده ام و بسیار اندیشیده ام و صورتهای مدرن استبداد را هم کم و بیش می شناسم، هیچ استبدادی را زشت تر از استبداد در قلمرو علم نمی دانم. همه مستبدان استبداد خود را بنحوی توجیه می کنند اما استبداد در علم یعنی کنار گذاشتن خرد و خردمندی. آیا برای ارتقاء علم باید از خرد و خردمندی استعفا کرد؟ ما که از میراث خرد و خردمندی بهره داریم از آن در تدوین سیاست علم استفاده کنیم.

تدوین سیاست علم از آنجا آغاز می شود که:

1- ما به علم (و نه صرفاً به نمایش و خرید و فروش علم) نیاز داریم.

2- ما به علمی نیاز داریم که در نظام زندگی کشور بنحو مؤثر وارد شود.

3- دانشمندان ما این اندازه قدرت فکری و اخلاقی دارند که در باب آثار علمی- پژوهشی حکم کنند.

4- دانشمندان ما می توانند در پیشبرد علم جهانی مشارکت داشته باشند و آثار خود را در صورت اقتضا و لزوم بهر زبانی که می خواهند بنویسند و در هر نشریه ای چاپ کنند اما الزام به این امر هیچ مبنایی ندارد و شاید متضمن بعضی معایب فکری و روحی باشد.

5- کسانی که در باب ماهیت علم و نسبت آن با جامعه جدید اطلاعی ندارند اگر پژوهشگرند صرفاً به پژوهش های تخصّصی خود بپردازند و در کار سیاست علم و مدیریت آن دخالت نکنند.

وقتی این قضایا را دریافتیم و پذیرفتیم باید بیندیشیم که:

1- دانشمندان کشور ما در چه مسائلی پژوهش می کنند و کدام مسائل مهمتر است و چگونه مشکلات کشور با پژوهش رفع می شود.

2- تا چه حد میان رشته های علمی همراهی و هماهنگی وجود دارد بعبارت دیگر آموزش و پژوهش بر وفق کدام برنامه و برای رسیدن به کدام مقصد صورت می گیرد.

3- دانشمندان معمولاً مسائل علم زمان خود را می شناسند اما اینکه کدام پژوهش در کجا اولویت یا ضرورت دارد از مسائل دشوار است. از جمله نشانه های مسائل حقیقی (و نه انتزاعی) یکی هم بستگی دانشمند به آنست. دانشمندان معمولاً با علاقه به علم می پردازند. اگر در جایی علم و پژوهش به صرف شغل مبدّل شود بدانیم که علم علیل شده است. دانشمند تکنیسین آزمایشگاه نیست که هر روز صبح آزمایشهایی را که لازم است انجام دهد و گزارش آن را بنویسد و این گزارش بعنوان مقاله در مجلاتی که اعتبارش مسلّم گرفته شده است، چاپ شود و سند دانشمندی و احیاناً نبوغ بشمار آید.

4- برای بوجود آمدن یک جامعه علمی گردهم آمدن صوری دانشمندان و جمع آوری مقالات آنان در یک یا چند فهرست کافی نیست بلکه لازم است که رشته ای ناپیدا مضمون همه پژوهشها را بهم پیوند دهد و این مستلزم یافتن نظم و وحدت در جامعه و رسیدن به آن است یعنی باید صورت متعادل و متناسب و هماهنگ زندگی را در قیاس با وضع موجود شناخت و بسوی آن میل کرد. این شناخت تاریخی، مقدم بر همه شناختها و شرط پیشرفت آنهاست. در غرب، علوم انسانی در آخر پدید آمد تا نظم جدید و بحرانهایش را بشناسد (این نظم بر اساس یک طرح فلسفی که از بیکن تا هگل بسط یافت، بوجود آمد). اکنون مردمی که در نظم جدید شریک شده اند اگر با فلسفه و علوم انسانی و جهان جدید و متجدّد که بر مبنای فلسفه تأسیس شده و در فلسفه و علوم انسانی به قوتها و ضعفها و پیشرفتها و آفتها تذکر پیدا کرده است، آشنا نشوند، راه را گم می کنند. می بینیم که در تاریخ ما در قیاس با تاریخ غربی رتبه بندی تاریخی علوم هم تغییر کرده است. آنجا فیزیک و مهندسی مقدم بود. اینجا فیزیک و مهندسی بدون علوم انسانی در جای خود قرار نمی گیرد بخصوص که آراء همگانی اهل دانش هم مایل به تصدیق سیری است که در غرب واقع شده است و شاید در این تمایل وقعی هم به علوم انسانی گذاشته نشود.

5- نسبت و ارتباط و پیوستگی علوم با یکدیگر در دوره های مختلف تاریخی متفاوت است. در دوره جدید هم علوم وجوه وحدت و اختلاف دارند اما در کشور ما وقتی از پژوهش می گویند کاری به اختلاف علوم و نسبت میان آنها ندارند گویی قواعد و اصول و موازین مشترک و یکسانی هست که همه پژوهندگان رشته های مختلف علمی آنها را می شناسند و به آسانی بکار می برند و حاصل پژوهش را که قالب ریزی کرده اند از قالب بیرون می آورند یعنی از وحدت و پیوستگی حقیقی علوم غافلند اما با اطلاق حکم یک علم بر همه علوم وحدتی کاذب به آنها نسبت می دهند. این وحدت انتزاعی بیگانگی علمها و عالمان و دانشکده ها را علاج نمی کند. نمی گویم راه علاج معلوم است و کسی را نمی شناسم که سیاست علم و پژوهش را آماده داشته باشد اما می دانم که چه کسانی می توانند در این باب مطالعه و تأمل کنند و چه کسانی استعداد چنین کاری را ندارند.

 

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی