صفحه اصلی جستار توهم کارآمدی فلسفه
توهم کارآمدی فلسفه مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

بحث در خطرناک بودن یا بی خطر بودن فلسفه ها کار دشواری است و بخصوص اگر معنی خطیر و خطرناک درست معلوم نباشد. این بحث بجایی نمی رسد. فلسفه بیک معنی مسلماً امری خطیر است و با آن چه بسا که بنیاد هستی مردمان زیر و زبر می شود ولی این خطر را همه کس و حتی بسیاری از فلسفه خوانده ها درک نمی کنند. اگر گفته شود که با تفکر دکارت بشر در راه دیگر قرار گرفته و در عالم دیگر متمکن شده است شاید گفته را یک داعیه و پرمدعایی تلقی کنند زیرا عقل همگانی نمی پذیرد که یک طرح فلسفه که عده معدودی آن را می خوانند و از آن عده نیز بعضی مخالفند یا در آن چون و چرا و اما دارند در زندگی مردمان مؤثر افتد و البته فهم این قضیه آسان نیست اما اینکه کسانی آراء فیلسوفان را بپذیرند و از طریق بحث های فلسفه فکر و عادت فکری مردمان تغییر کند قابل فهم است. اگر در جایی هم از خطر فلسفه سخنی به میان می آید مراد اثر مستقیم فلسفه است. چشم ظاهربین اثر مستقیم فلسفه را می بیند اما این اثر چیز چندان مهمی نیست. ما چون از علم صرفاً علم یاد دادنی و یاد گرفتنی در نظر داریم می پنداریم که فلسفه همان چیزهائی است که در کتابها می نویسند و تعلیم می دهند. فلسفه چیز چندان زیادی بما یاد نمی دهد بلکه ما را تغییر می دهد. اگر فلسفه محدود به تعلیمات فلسفی بود هیچکس نمی بایست نگران باشد که از جانب فلسفه زیانی به کسی برسد یا سودی عاید کسی شود. فلسفه اگر سودی یا زیانی دارد از جایی و هنگامی می رسد که چشم و درک ظاهربین آن را در نمی یابد. رسم اهل فلسفه هم این نبوده است که به سود و زیان فلسفه ها بیندیشند بلکه فیلسوفان در آراء فلسفی چون و چرا می کرده اند. اینکه با ملاک ارزش و سود و زیان در مورد فلسفه ها حکم می شود از آثار و نشانه های غلبه جهان بینی و ایدئولوژی بر تفکر فلسفی است. می گویند چه مانعی دارد که یک استاد فلسفه با آراء باطل بستیزد و آئین صحیح تعقّل را تعلیم و ترویج کند. این سخن بقدری موجه است که می توان به آن کلّیت بیشتر داد و گفت همه می توانند با عقاید باطل بستیزند . . . ولی فیلسوف بمحض اینکه در مقام ستیهندگی و ستیزه گری قرار گرفت از فلسفه به منزل سیاست و ایدئولوژی منتقل می شود. فلسفه بحث عقلی است و در بحث عقلی هیچ صاحبنظری نمی تواند رأی خود را به دیگران تحمیل کند و اگر به چنین سودایی مبتلی شود نام فیلسوف دیگر برازنده او نیست. از این بیان استنباط نشود که همه فلسفه ها و آراء فیلسوفان در عرض هم قرار دارند و هیچ فلسفه ای بر فلسفه دیگر امتیاز و رجحان ندارد. افلاطون و ارسطو استادان فلسفه اند و همه به استادی آنان اذعان دارند و فارابی گفته بود که اگر من در زمان ارسطو بودم، در زمره شاگردان (بزرگ) او بودم اما این اذعان مانع چون و چرا در آراء آنان نمی شود. ارسطو بیست سال شاگرد افلاطون بود و تا استاد زنده بود نه مجلس درس ترتیب داد و نه اثری منتشر کرد. اگر اکنون ما از مطالعه آثار جوانی ارسطو محرومیم از آن روست که او شاید به ملاحظه ادب شاگردی افلاطون، آن آثار را به دست دیگران نداده و از روی آن آثار نسخه برداری نشده و در نتیجه احتمال رسیدن آن به نسل های بعد بسیار کم شده است اما ارسطو با اینهمه حرمت که به استاد می نهاد با بعضی آراء او مخالف بود و اگر مخالف نبود ارسطو نمی شد. هر فیلسوف بزرگی آراء خاص خود دارد و قهراً تمام آراء و اقوال اسلاف خود را نمی پذیرد. فیلسوفان با هم بحث می کنند و گاهی در بحث لحن سخنشان به تندی می گراید مع هذا بحثشان دوستانه است. آنها با تعلق به تفکر از وجود بنحوی که بر ایشان ظاهر شده است پاسداری می کنند (و خطر و بی خطریشان در این پاسداری است نه تصدیق فلان قول و انکار قول دیگر) و حتی اگر فلسفه دیگر را بکلی باطل بدانند یا به آن بی اعتنایی می کنند یا بر مبنای موازین خود به رد آن می پردازند یعنی در میان فیلسوفان جنگ کین توزانه وجود ندارد مگر آنکه برخورد فیلسوفان جای برخورد فلسفه ها را بگیرد و این در زمانی ممکن است که صورت جهان بینی و ایدئولوژی چنان بر فلسفه غالب شود که مجال تفکر را بکلی تنگ کند. چیزی که مرا بیشتر به توضیح این مطلب بر می انگیزد اینست که بعد از سالها هنوز کسانی در مقام ملامت از من می پرسند که چرا با فلان فیلسوف مخالفت و به تعبیر آنها دشمنی کرده ام. من با هیچ فیلسوفی دشمنی نکرده ام. وقتی بنام فلسفه هیاهو می کنند جواب های، هوی است. بزرگترین دشمنی با فلسفه اینست که فلسفه را با ایدئولوژی و مخالفت را با دشمنی اشتباه کنیم. در شرایط فعلی فلسفه وضع دشواری دارد و چگونه ممکن است که فلسفه با ایدئولوژی بیامیزد و فلسفه بماند. آنچه اکنون بنام فلسفه گفته و نوشته می شود بیشتر تتبع در اقوال فلاسفه یا بیانی است که در آن آشکارا فلسفه و ایدئولوژی بهم آمیخته است. فعلاً به صورت اول کاری نداریم. صورت دوم مراتب مختلف دارد. در بعضی از آنها از فلسفه برای توجیه ایدئولوژی و تزئین آن استفاده می شود یعنی کسانی ایدئولوژی می گویند و نام آن را فلسفه می گذارند و احیاناً چند جمله فلسفه را در ضمن ایدئولوژی خود درج می کنند. در مواردی هم فلسفه با ایدئولوژی بهم آمیخته است و گرچه تشخیص این اختلاط و در هم آمیختگی دشوار نیست اما در بعضی اوقات عقلها از درک آن فرو می ماند. در اوائل انقلاب که صورتهای مختلف تفسیر ایدئولوژیک دینی رواج داشت و حتی کتاب درسی بینش دینی دبیرستانها صورت ایدئولوژیک گرفت کسی اعلام خطر نکرد و اگر اعتراضی شد نشنیده ماند و مخصوصاً اهل سیاست به این اعتراض اهمیت ندادند زیرا در سیاست معمولاً مسائل سیاسی را با وسائل سیاسی حل می کنند. اهل فضل و نویسندگان هم در عالم غلبه ایدئولوژی به دشواری می توانند فارغ از ایدئولوژی بیندیشند به این جهت گمان کردند که اعتراض مزبور صرفاً از موضع سیاسی با فلان صورت تفسیر دین صورت گرفته است. البته این اعتراض از موضع سیاسی بکلی آزاد نبود زیرا در برابر موضع سیاسی ناگزیر باید موضع سیاسی داشت ولی اصل نظر سیاسی نبود. مطلب این بود که فلان اروپایی بی تعلق به دین و عالم دینی هر که هست و هرچه می گوید بگذاریم باشد و سخن بگوید و چه بسا که از او در تاریخ فلسفه نام ببریم اما در کتاب تعلیمات دینی ما چکار دارد. اگر کسی به آراء و آثار او علاقه دارد برود بخواند اما اعتقادات دینی را با اصول و مبانی غیر دینی و بیگانه با دین نمی توان تفسیر کرد و اگر کسی به چنین تفسیری بپردازد حداکثر یک ایدئولوژی بد پرداخته است. این اعتراض بی جواب نماند. البته هیچکس توضیح نداد اما پاسخی که دادند این بود که معترض، فاشیست و کمونیست و بی دین و فاسد و رسواست. سرانجام این بحث معلوم بود یعنی بحث خیلی زود به نزاع خصوصی تبدیل شد. تماشاگران هم نگفتند که چرا کسانی که مدام از آزادی و بحث آزاد و عقل و منطق سخن می گویند و اصرار دارند که سخن را با سخن باید پاسخ داد، بجای پاسخ به اعتراض ناسزا و بهتان می گویند. آنچه گفته می شد چندان مهم نبود بلکه چیزی در این نزاع ها پوشیده شد و پوشیده ماند که به آینده کشور ما مربوط می شد و آن تقدیر تفکر و آزادی بود. این یک نشانه بسیار بدی است که دفاع از فلسفه، آزادی ستیزی تلقی شود و با خشونت از آزادی دفاع کنند ولی بهرحال دفاع از فلسفه چیزی نیست که بتوان شانه از زیر بار آن خالی کرد. می گویند و راست می گویند که فلسفه نیاز به دفاع ندارد و اگر نیاز داشته باشد متفکران خودشان به این مهم می پردازند. این درست است اما چرا نکوشیم که خطی هرچند کم رنگ و کم پیدا میان ایدئولوژی و فلسفه رسم کنیم. البته برای اینکار لازم است که فلسفه و ایدئولوژی را تعریف کنیم اما مشکل اینست که فلسفه به جهان بینی مبدل شده و جهان بینی به آسانی رنگ و صورت ایدئولوژی بخود می گیرد. اگر فلسفه را بتوان از ایدئولوژی تمییز داد همه آشنایان به فلسفه به آسانی نمی توانند دریابند که چگونه فلسفه به جهانی بینی تبدیل شده است و اگر گفته شود که در جهان بینی وجود را ارزش تلقی می کنند فهم این گفته بسیار دشوار است و به این جهت مددی به تمییز و تشخیص نمی رساند ولی این تشخیص بخصوص برای فهم و درک فلسفه جدید مهم است. جهان بینی تلقی و بینشی است ناظر به جهان و نظارت بر گردش امور آن. پیداست که نه جهان بینی و نه ایدئولوژی را نمی توان ناچیز انگاشت اما نشناختن ایدئولوژی و اشتباه آن با فلسفه ما را لااقل از فهم و درک تاریخ جدید غربی باز می دارد. ما اکنون از فلسفه جدید و معاصر غرب اطلاع فراوان و درک عمیق نداریم. فلسفه غربی در زبان فارسی اجزاء پراکنده و کم و بیش ناسازی است که در کنار هم قرار گرفته و ما بدرستی نمی دانیم چه نسبتی میان این نوشته های پراکنده وجود دارد. دکارت و کانت چون مقام استادیشان در تاریخ فلسفه محرز شده است ناگزیر حریم حرمت آنان را نگاه می داریم و کمتر با تلقی ایدئولوژیک به سراغ آنها می رویم یعنی به ترجمه و تلخیص رسمی آراء آنان اکتفا می کنیم اما اگر بحثی درباره فلسفه های متأخر و بخصوص معاصر غربی شده است، غالباً با ایدئولوژی آمیخته بوده است. تلقی ایدئولوژیک یعنی چه و چگونه است که تلقی ما از فلسفه دکارت و کانت غیر ایدئولوژیک است؟  ما تاکنون مطالب دکارت و کانت را تحلیل نکرده ایم و به این جهت شأن جهان بینی آن فلسفه ها برای ما روشن نشده است اما هگل و مارکس و نیچه وضع دیگری دارند زیرا در کلمات آنها بخصوص در مطالبی که از مارکس و نیچه نقل شده است بعضی کلمات کفرآمیز نیز بوده است. در مورد هگل تا سالهای اخیر حساسیت کمتر بود اما در بحبوحه نزاع وهمی با مارکسیسم هگل را استاد و پیشرو مارکس و صاحب افکاری خلاف اعتقادات دینی معرفی کردند بدون اینکه روشن شود که این خلاف و ناسازگاری از کجا و چگونه است. وقتی تلقی ایدئولوژیک باشد لازم نیست چیزی روشن شود زیرا ایدئولوژی دستور العمل است. در تلقی ایدئولوژیک فلسفه ای را تبلیغ می کنند و فلسفه های دیگر را بدون آنکه درک کرده باشند موهون و بدنام و زشت و فاسد و خطرناک جلوه می دهند.

آیا فلسفه خطرناک است؟ فلسفه چه چیز را به خطر می اندازد؟ و کیست که این خطر را تشخیص می دهد؟

تفکر اعم از فلسفه است اما صورت تفکر فلسفی امر مهم و خطیری است تا آنجا که وقتی فلسفه پدید آمد جا را بر بسیاری چیزها و حتی بر انحاء دیگر تفکر تنگ کرد و جایگاه بعضی چیزها را کرد و بهرحال موجب تحول و تغییر شد اما در نظر کسانی که اینجا از خطر فلسفه دم می زنند ظاهراً این خطر منظور نیست. اینها بیشتر به تعارض میان ظاهر بعضی اقوال فیلسوفان با اعتقادات و مقبولات خود نظر دارند و می پندارند به محض اینکه یک قول خلاف اعتقادات در یک کتاب فنی فلسفه نقل شود مقبولات و مسلمات به خطر می افتد و بر اساس این پندار حکم می کنند که فلان فلسفه بکلی ممنوع شود و از فلسفه دیگر فقط بعضی قسمتها را بخوانند و فلسفه هایی را نیز بی زیان می دانند. این تلقی از زبان مدعیان آزادی بحث و نظر و مشتغلان به فلسفه اظهار می شود، بسیار معنی دار است اما از هر زبان که بیرون آید از این چند عیب خالی نیست. اول اینکه در آن اصل و منشاء خطر پوشیده است و نمی دانند خطر از کجا می آید و چه چیز را به خطر می اندازد. ثانیاً می پندارند که مثلاً مردم بمحض شنیدن هر قولی اعتقاد و رأی خود را از دست می دهند. ثالثاً فلسفه را آنقدر ناچیز می دانند که گمان می کنند با عقل و فهم خود و با نوشتن یک مقاله یا یک کتاب می توانند هر تفکری را مستقر یا بی اثر و محو و نابود کنند. این گمان که کسی مقاله ای بر ضد یک فلسفه بنویسد و کار آن را یکسره کند پندار عجیبی است که هر کس به آن دچار شود، حتی اگر در دن کیشوت بازی حمله به فلسفه ها وارد نشود، دیگر اهل فلسفه نمی تواند باشد زیرا کسی که گمان کند با نوشتن یک مقاله می توان آثار تفکر یک متفکر را خنثی و بی اثر کرد رأی و تدبیر جاری و عادی را بر فلسفه حاکم دانسته و در مقابل فلسفه را سست و بی بنیاد و اهل آن را همج الرعانی پنداشته است که با خواندن یک مقاله مشحون از مشهورات، تحقیق فلسفی را رها می کنند و مقیم مجلس تبلیغ و القاء گوینده و نویسنده می شوند. شاید با همین تلقی است که کسانی به جان کتابهای ادبیات و شعر می افتند و الفاظی را که ذکرشان گناه و ممنوع است از متن نوشته می زدایند و خیالشان راحت می شود که راه ورود فساد را بسته اند. بگذریم تکرار می کنم که مخالفت با هر فلسفه ای در میان اهل فلسفه یک امر عادی و طبیعی است اما منع تعلیم فلسفه یا بعضی فلسفه ها گرچه بی سابقه نیست اگر بنام فلسفه عنوان شود - برای اینکه لفظ چندان تند و سختی نیاورده باشم- نشانه بیگانگی با فلسفه و پایین آوردن فلسفه تا سطح مطالب تبلیغاتی است. آدمهای معمولی می توانند با تبلیغ، میزان مصرف یک کالای تجاری و وسیله خانگی یا ماده خوراکی را بالا ببرند اما جلوی نفوذ فلسفه و تفکر را نمی توانند بگیرند و حرفهای سطحی را نمی توانند بجای فلسفه بگذارند. مثال گویایی که در این مقام می توان ذکر کرد وضع مارتین هیدگر است. قبلاً یک نکته را بگویم و آن اینکه اگر کسی از میان اهل فلسفه، فلسفه هیدگر را خطری برای دین می داند و دیگر فلسفه ها را بی خطر می شناسد بهتر است فلسفه را رها کند زیرا او از فلسفه هیچ درنیافته است و اگر چیزی هم می گوید تکرار الفاظ و عبارات اهل فلسفه است. فلاسفه دوره جدید مظاهر نظام غیر دینی دوره جدید و متجددند. آنها سخن گویان عالمی هستند که دین در آن یک امر عارضی و وجدانی و شخصی است ولی در این میان هیدگر را که نقّاد عالم غیر دینی متجدد است مخالف دین و خطرناک تشخیص داده اند. هیدگر این عالم را عالم خودبنیادی بشر و عالم غفلت از وجود خوانده و با پرسش از مبنای وجود و قوام این عالم در آن تزلزل پدید آورده است. وقتی به آسانی از کنار مطالبی که منافات صریح با عقاید دارد می گذرند و اندیشه فیلسوفی را که لااقل مقدمات و زمینه بسط تفکر دینی را فراهم کرده است خطرناک می شمارند، آدمی تعجب می کند و بنظرش می رسد که مبادا گویندگان این قبیل سخنان با اینکه الفاظ و عبارات فلسفه بر زبان دارند، فلسفه از آنها دور است.

در بیست سال اخیر صدها کتاب درباره زندگی هیدگر نوشته اند و اکنون نیز کسانی مشغول پژوهش در جزئیات زندگی و روابط شخصی و خصوصی او هستند. اینها هم ظاهراً فلسفه هیدگر را خطرناک دیده اند و گمان کرده اند که اگر او را بدنام کنند نفوذ و تأثیر فلسفه اش هم کم و کمتر و نابود می شود. این تنها ما نیستیم که می پنداریم با ایراد یک سخنرانی و نوشتن یک مقاله همه چیز را دگرگون می کنیم. غربیان هم دچار این پندار شده اند و شاید این پندار در مواردی هم از آنها به ما سرایت کرده باشد و البته در هنگام شیوع بیماری مسری آنکه بنیه اش ضعیف است زودتر و بدتر مبتلی می شود.

در سالهای اخیر در جنب صدها کتابی که محققان درباره تفکر هیدگر نوشته اند کتابهایی نیز به قصد بدنام کردن فیلسوف نوشته شده است. تا آنجا که من می دانم در مورد هیچ نویسنده و فیلسوف و حتی در مورد هیچ سیاستمداری اینهمه شرح حال نوشته نشده است. ظاهراً باید در نظر کسانی که این کتابها را می نویسند یا مشوق نویسندگان این قبیل کتبند هیدگر اهمیتی فوق العاده داشته باشد. نکته مضحک در این میان اینست که غیر فیلسوفان می خواهند اهل فلسفه را هدایت کنند و به آنها بفهمانند که هیدگر نه فقط در آغاز حکومت نازیها رئیس دانشگاه فرایبورگ شده بلکه در تفکر هم فاشیست و نازی است. اخیراً در روزنامه واشنگتن پست نوشته بودند که شخصی مشغول پژوهش در باب روابط هیدگر، فاشیست ضد یهود با شاگرد نامدار یهودیش هانا آرنت است تا ببیند که مبادا در این ارتباط استاد و شاگردی چیزی از رسوم عفاف ترک شده باشد . مردمی که معمولاً خود پروای عفاف ندارند و جز برای بدنام کردن دیگران نام عفت و عفاف هم بزبان نمی آورند، در حقیقت بی عفت ترین مردمانند. پژوهندگان اصلاً به زندگی فیلسوف چکار دارند؟ زندگی فیلسوف چه اهمیتی دارد؟ و اگر فلسفه ای مهم نباشد فیلسوفش چه اهمیت دارد و چرا باید کتاب درباره او بنویسند؟ فیلسوف با فلسفه اش اعتبار پیدا می کند. اکنون که مثال هیدگر را ذکر کردم مناسب است به نکته دیگری نیز اشاره کنم. من هیدگر را در عداد بزرگان فلاسفه دوره جدید می دانم و مخصوصاً چون در مرحله خاصی از تاریخ غرب به پایان این تاریخ و به آینده می اندیشد آشنایی با تفکرش را ضروری می دانم. این معنی را حمل بر پیروی از هیدگر و هیدگری بودن نباید کرد. اهمیتی که من برای هیدگر قائلم کم و بیش برای دکارت و کانت و هگل و نیچه و البته برای افلاطون و ارسطو هم قائلم اما چنانکه افلاطونی و ارسطویی نیستم می توانم هیدگری هم نباشم بخصوص که هیدگری بودن را کاری بسیار دشوار می دانم و معتقدم فلسفه را وسیله ترویج این و آن نباید کرد و در خدمت اغراض ایدئولوژیک نباید قرار داد. اگر فلسفه ایدئولوژیک نشود و به کوچه و بازار نیاید، هر چه باشد به آداب و اعتقادات زیان نمی رساند زیرا فلسفه چیزی نیست که کسی نفهمیده و نسنجیده به آن معتقد شود. تبرّی جستن از فلسفه و طرد آن که غالباً بنام دین صورت گرفته اثری نداشته و مخالفت های سطحی و جاهلانه نیز به هیچ جا نرسیده است اما مخالفت جدی با فلسفه کار آسانی نیست. می توان به فیلسوف ناسزا گفت و از این طریق رضایت خاطر خود و جمعی دیگر را فراهم کرد اما ناسزا گفتن به فیلسوف و فلسفه کار فیلسوفان و خردمندان نیست. فیلسوفان در آراء و اقوال بحث می کنند و لازمه بحث در آراء و اقوال علم و اطلاع و مطالعه و تحقیق است. کسی که یک جمله در اثر یک فیلسوف می بیند و برآشفته می شود و درصدد بر نمی آید که موقع و مقام و معنی آن جمله ناخوشایند را دریابد مسلماً اهل فلسفه و نظر نیست و اگر در جایی ناسزاگویی به فیلسوف مجال وسیع پیدا کند مسلم باید داشت که در آنجا فلسفه غریب و مهجور است. من هرگز از این بابت که فلسفه در جایی وجود نداشته باشد نگران نیستم اما وقتی می بینم بنام فلسفه فیلسوفی را که تقریباً هیچ چیز از او نمی دانند ملامت می کنند و به انحراف نسبت می دهند و می پندارند که اگر چند صفحه ای بنویسند و اعلام کنند که آن فیلسوف از محدوده عادات فکری ایشان خارج است، فلسفه او را از سر راه برداشته و جهان را از لوث آن پاک کرده اند. باید نگران باشیم که اگر این سخنان و وجهه نظرها اتفاقی نباشد ممکن است مرحله ای از بسط برهوت بی خردی و بی معرفتی یا نشانه ورشکستگی عقل باشد. اگر فیلسوفی که همه فلسفه عصر حاضر و علوم انسانی و اجتماعی معاصر بنحوی تحت تأثیر اوست با انکار یک جاهل از میان می رود، جهان و تفکر و علم باید چیزی مسخره تر از هر مسخّره ای باشد ولی تفکر مسخره نیست. وجود این پندارها نشانه دوری از فلسفه است. این سودا که باید جلوی فلان فکر یا فلسفه را گرفت حتی اگر از دهان یک دانشمند بیرون آید (که این امر بندرت اتفاق می افتد و اگر اتفاق افتد جای نگرانی بیشتر دارد) دعوت از غوغا برای بریدن زبان و شکستن قلم است و هر کسی حتی اگر برای مقصود نیک و شریف به غوغا متوسل شود موجب تباهی و آلودگی آن مقصد و مقصود نیک می شود.

در اینجا کدام فلسفه خطرناک است و خطرش متوجه کجا و چیست؟ می گویند مثلاً مارکسیسم برای دین و اعتقادات دینی زیان دارد و البته راست هم می گویند. فلسفه های دیگری هم هست که با اعتقاد دینی نمی سازد اما این فلسفه ها اگر به کوچه نیاید و در آثار و کتب تحقیقی فلسفی و در مجالس بحث و فحص محدود و محصور و به اعتقادات عموم مردم تماس پیدا نکند ضرری به آن اعتقادات نمی رساند. مارکسیسم جهان بینی حزب کمونیست و راهنمای عمل سیاسی بود و مارکسیست ها ماتریالیسم دیالکتیک را به اصطلاح به توده های مردم می آموختند اما همین مارکسیسم اگر به کوچه نیاید بفرض اینکه در محیطهای دانشگاهی با در گروههای سیاسی چند هواخواه داشته باشد، چه اهمیت دارد. می گویند بهتر است که حتی یکی دو نفر هم گمراه و منحرف نباشند. این همت عالی که ناظر به جامعه ای است که همه مردم در آن طبق اصول تقوی زندگی می کنند و کوچکترین خلافی از آنان سر نمی زند نتیجه قیاس آدمیان با فرشتگان است ولی متأسفانه تحقق این وضع در زمین میسر نمی شود. نکته مهم اینست که بدانیم تا شرایط برای قبول و نشر یک فکر و فلسفه فراهم نشود، آن فلسفه جایی پیدا نمی کند ولی هنوز نمی دانیم که کدام فلسفه خطرناک است. من بنا را بر این گذاشته ام که بعضی فلسفه ها خطرناک باشد و باز می گویم با این قول باید با احتیاط و مدارا برخورد کرد. کدام فلسفه خطرناک است؟ مارکسیسم که فلسفه نیست. مارکسیسم ایدئولوژی است ولی در دانشگاهها مختصر آراء دکارت و اسپینوزا و هیوم و کانت و هگل و اوگوست کنت و استوارت میل و نیچه و برگسون و دیوئی و یاسپرس و سارتر تدریس می شود و حال آنکه هیچیک از اینان تفکر دینی ندارند و بعضی نیز منکر ادیانند. شاید از میان همه اینها هیدگر تفکرش به تفکّر دینی نزدیک باشد یا در تفکر او بتوان راهی به دینداری یافت چنانکه متکلم بزرگی مثل بولتمان علم کلام خود را بر مبنای تفکر هیدگر بنا کرده است. خوب اینها کدام خطرناکند و کدام بی خطرند؟ اگر خطرناکند ملاک خطرناک بودنشان چیست؟ در تعلیمات هیچیک از اینها اصول اعتقادی ما اثبات نمی شود. هیچکدامشان با فلسفه های ابن سینا و سهروردی و ملاصدرا موافق نیستند (مگویند که اطلاع ندارند. اگر اطلاع هم می داشتند سنخ فکرشان طوری است که با سنخ فکر فلاسفه اسلامی نمی سازد). اگر کسی پیرو دکارت یا کانت باشد قهراً ابن سینایی و ملاصدرایی نیست اما اولاً ما بعضی کتابهای دکارت و اسپینوزا و کانت را ترجمه کرده ایم. در کتب تاریخ فلسفه هم خلاصه آراء آنان آمده است و این آراء را تدریس می کنیم و بنظر نمی رسد که اینها جای فلسفه اسلامی را در فکر و روح فضلای ما تنگ کرده باشد. فلسفه اعتقاد نیست که اگر آمد برای اعتقاد دیگر جا نگذارد. فلسفه نظر است. یک نظر به آسانی در کنار نظر دیگر می نشیند. من قدری از فلسفه دکارت و کانت و هگل و نیچه و چیزی از آراء مشاهیر فلسفه معاصر را می دانم اما پیرو هیچیک از آنها نیستم. افلاطون و ارسطو را بزرگ می دانم اما نمی توانم خود را افلاطونی و ارسطویی بدانم. ممکن است کسی مارکس را بزرگ بشمارد و مارکسیست نباشد. در این صورت دانستن فلسفه ها چه خطری دارد؟ اگر کسی می خواهد فلسفه را به ایدئولوژی مبدل کند باید از فلسفه دفاع کرد و تذکر داد که آن را با ایدئولوژی نیامیزند یا به ایدئولوژی مبدل نکنند نه اینکه فلسفه را مورد قهر و غضب قرار دهند. من تاکنون دوبار پرسیده ام کدام فلسفه خطرناک است و هر بار اجمالاً به این پاسخ رسیده ام که فلسفه بمعنایی که عامه مردم از لفظ خطرناک می فهمند، خطرناک نیست ولی فلسفه قدرت ویرانگری و بنیانگذاری دارد و به این اعتبار خطرناک است. در حقیقت فلسفه را از آن حیث که تفکر است می توان بی گناه اما خطرناک دانست پس چه اصراری دارم که بگویم فلسفه خطرناک نیست؟ مگر با فلسفه جدید بنای غرب متجدد گذاشته نشده است و مگر غرب بیهوده و بیجا بار دیگر نجات خود را در فلسفه نمی جوید؟ فلسفه را نمی توان مؤاخذه کرد اما نمی توان قدرت آن را انکار کرد مع هذا فلسفه در دیار ما منشاء هیچ خطری نیست زیرا ما در راه فلسفه جدید هنوز نوپا هستیم. ما هنوز در مرحله ترجمه و آشنایی با فلسفه های جدید هستیم و چون از سطح فلسفه فرا نرفته ایم و فلسفه به دشواری در جان و دل و دست ما اثر می کند تا آنجا که اگر صاحب یک فلسفه، خود اظهار بی دینی یا دینداری بکند ما مناسبت فلسفه او را با بی دینی و دینداری درک نمی کنیم. علاوه بر این هر کس اندکی فلسفه بداند می داند که نظر هیوم و اوگوست کنت و راسل درباره دین چیست اما کسی اینها را خطرناک نمی داند. اشتباه هم نمی کنند. راسل و اوگوست کنت اصلاً خطرناک نیستند. آنها بهمان اندازه که چیزی ساخته اند می توانند ویران کنند یعنی آیا وقتی می گویند هیدگر خطرناک است فهمیده اند که چه می گویند؟ آیا تنها فیلسوفی که از پایان تاریخ تجدد غربی سخن گفته و باطن این تاریخ را اراده بسوی ............. دانسته و در طلب وجود نشانه هایی از ................. و امکان تجدید عهد دینی دیده است، خطرناک است. اما کسانی که شاید منکر خدا و دینند و درس اخلاقشان پیروی از ................ است خطری ندارند و هیچ چیز را تهدید نمی کنند. فرض اول من این بود که گویندگان این قبیل سخنان با فلسفه بیگانه اند و اگر چند کلمه اینجا و آنجا خوانده اند از حدود الفاظ و سطح تجاوز نکرده و با فلسفه انس پیدا نکرده اند ولی بفرض اینکه این حدس خشن و آمیخته به بدبینی و نومیدی درست باشد علمای دین و اولیای دولت فلسفه ها را با سماجت و وسعت نظر تلقی کرده اند و حتی در تاریخ، اگر چند مورد را مستثنی کنیم با فلسفه و فیلسوفان با شدت و خشونت معامله نشده است به این جهت من می پرسم تشخیص خطر با آهنگ و ساز جهانی مخالفت با هیدگر همساز باشد. سی چهل سال پیش که به هیدگر دشنام می دادند درست معلوم نبود که منشاء دشمنیشان با فیلسوف کجاست. می گفتند هیتلر آدمکش بوده و هیدگر هم در زمان هیتلر رئیس دانشگاه شده است پس او را طرد باید کرد. این مخالفت، مخالفت احساساتی و سیاسی است اما اکنون گرچه افشا کنندگان مدعی پژوهش بی غرضانه هستند و می خواهند با نشان دادن انحرافها و فسادهای فیلسوف مردمان را از نیروی او بر حذر دارند، کسان دیگری که از این سطح و مرحله نفاق و غوغاگری گذشته اند می گویند هیدگر آغازگر نقادی تجدد است و دوران تجدد را پایان یافته دانسته و در ذات غرب استیلا و تقلب دیده و عالمی را که ما در آن بسر می بریم پیش روی ما قرار داده و آن را بی آینده یافته است. اگر اینطور است باید از او انتقام گرفت. هیدگر دشمن تمدن غربی نیست اما کسانی که اندیشه پایان یافتن غرب آنها را به وحشت می اندازد طبیعی است که در صدد انتقام جزئی برآیند. اینهمه کتابی که در شرح زندگی هیدگر نوشته اند همه انتقام جزئی است یا شاید بهتر باشد بگوییم نوعی فرو نشاندن قهر و غضب و طلب تسکین و تسلی است اما از فیلسوف نه می توان انتقام گرفت و نه ناسزاگویی در انتشار و قبول و رد یک فلسفه اثر دارد ولی ما نه هیدگر را می شناسیم و نه نیازی به تسکین و تسلی و انتقام جزئی داریم. اروپایی و آمریکایی می گویند فیلسوفی که در زمان هیتلر رئیس دانشگاه شده است فیلسوف خوبی نیست و بخصوص اگر این فیلسوف نوع مرگ اندیش باشد و خبر از پایان تمدن غربی که آن را تمدن جاوید می دانند، بدهد تعجب ندارد که موجب خشم و عصبانیت و برانگیختن عکس العملهای شدید شود. در جاهای دیگر هم اگر یک جوان مارکسیسم زده چیزی بگوید و بنویسد بر او یأسی نیست اما وقتی در جمهوری اسلامی از موضع نیمه رسمی از خطر هیدگر می گویند چه می توان گفت؟ ما که نگران ظهور دوباره فاشیسم و مارکسیسم در اروپا نیستیم از شنیدن خبر پایان تاریخ غربی هم خونمان بجوش نمی آید و حداکثر اینست که به این قبیل سخنان اعتنا نمی کنیم و خلاصه هیدگر اگر خطری دارد این خطر متوجه ما نیست بلکه برای غرب خطر است زیرا او تجدد را که به تعبیر خودش عالم شرط عمل و فکر مردمان و محیط بر زندگی آنان بود، مورد چون و چرا قرار داده است. وقتی عالم مسئله شود دیگر محیط بر زندگی و شرط فکر و عمل نیست بلکه در خودآگاهی مردمان و در برابر آنان قرار می گیرد. هیدگر در عالم غرب خلل پدید آورده است پس اگر پاسداران نظام موجود غرب با او مخالفت و دشمنی کنند وجه آن معلوم است ولی در جاهای دیگر این مخالفت شاید تقلیدی و به حکم تبلیغات جهانی باشد ولی قضیه هرچه باشد به این نکته توجه کنید که فلسفه ها حتی با ردّ جدّی از میان نمی روند. بر خلاف آنچه مشرقیان پنداشته اند غزالی و کتاب نهاقه الفلاسفه او هیچ لطمه ای به فلسفه نزد. در اروپا هم فلسفه قرون وسطی با انتقاد میدان را خالی نکرد. اگر دکارت بجای نوشتن دو سه کتاب کوچک دهها هزار صفحه در ردّ توماس آکوئینی می نوشت هیچ کاری نکرده بود. فلسفه با رد و تردید ................ میدان خالی نمی کند زیرا معمولاً عقل ردّ و جدل در مرتبه پائین تر از عقل تأسیس است. دکارت فلسفه تازه آورد و جا را بر تفکر قرون وسطی تنگ کرد. با چند شعار و لعن و تقبیح و حتی با چون و چرا در مسائل فلسفه یک فیلسوف، آن فلسفه از میان نمی رود و حتی ضعیف نمی شود ولی کار با معلمان فلسفه چون و چرا در فلسفه هاست و چه بسا که در خلال این چون و چراها بارقه های تفکر نیز بدرخشد ولی اگر خیلی به فکر مصلحت فلسفه هستیم بدانیم که مصلحت ما و مصلحت فلسفه اینست که آن را در نزاعهای گروهی وارد کنیم و حتی وقتی رأی و نظری بر ما گران می آید صبر را از دست ندهیم و با حوصله تأمل کنیم و ببینیم که آنچه بر ما گران آمده است چیست و از کجاست و چرا گران آمده است. گیریم که کسی بنام یک فلسفه و فیلسوف فلسفه دیگر را خوار شمرد. اولاً هیچ فیلسوفی فلسفه و فیلسوفان را خوار نمی شمرد. ثانیاً هیچ فلسفه ای با خوار شمردن دیگران خوار نمی شود بلکه یکی از صور خواری ........... خوار شمردن تفکر است. اگر بفرض محال همه مردم دنیا به ابن سینا جسارت کنند از عظمت ابن سینا چیزی نمی کاهد بنابراین هیچکس نگران خوار شمردن فیلسوف و فلسفه نباشد و گمان نکند که با غوغا کار و فلسفه ساخته می شود. اگر اینطور بود اصلاً فلسفه به وجود نمی آمد یا دوام پیدا نمی کرد و یکی از عجیب ترین چیزها اینست که اهل فلسفه به غوغا متوسل شوند یعنی بنام دفاع از فلسفه از آن رو بگردانند ولی همه این بحثها وقتی رفع می شود که بدانیم و دریابیم که فلسفه قائم به فیلسوفان نیست بلکه فیلسوفان سخنگویان فلسفه و تفکرند.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی