صفحه اصلی جستار شرایط برنامه ریزی و مدیریت علم و پژوهش
شرایط برنامه ریزی و مدیریت علم و پژوهش مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

علم دو مرتبه دارد. یک مرتبه آن علم به امور جزئی و ظواهر است و چون ظواهر متفرق و متکثّرند، علم-ها هم متعدّد می شوند. مرتبه دیگر علم کلّی است. مرتبه اول شامل علومی است که اختصاص به پژوهش در شئون و صور و اقسام موجودات دارد. مرتبه دوم، علم وجود یا فلسفه است. از آنجا که وجود در هر دوره ای ظهوری دارد فلسفه نه فقط شقوق و مباحث بسیار دارد بلکه صورتهای گوناگون نیز پیدا می کند. فلسفه پرسش از وجود است و در آن از ماهیت هر چیز پرسش می شود و چگونه در فلسفه از وجود علم پرسش نشود؟ پس کافی نیست که بگوییم از جمله مباحث اصلی فلسفه، مبحث علم است زیرا در دوران جدید که علم معنی و مقام خاص یافته است، باید تحقیق مستقلی به آن اختصاص داده شود که این تحقیق را می-توان علم به علم یا علم درجه دوم نامید. در زمان ما شناخت صورت علم و شرایط امکان و رشد و بسط و ماهیت احکام و قضایای آن، نام فلسفه علم گرفته است. فیلسوفان علم در تحقیق خود از تاریخ علم و جامعه-شناسی علم و مدیریت علم هم بهره می برند و شاید بتوان گفت که این رشته ها در پی فلسفه علم پدید آمده اند. این مباحث و رشته های تحقیقی حاصل تفنن بعضی از اهل فلسفه و نظر نبوده است بلکه جهان علم و تکنولوژی به آنها نیاز داشته است چنانکه در برنامه ریزی و مدیریت علم رجوع به تاریخ و فلسفه و جامعه شناسی و مدیریت امری ضروری و ناگزیر است یعنی برای مدیریت علم باید با فلسفه علم و جامعه شناسی علم و تاریخ علم آشنا بود و از وضع زمان و مقام علم در تاریخ جدید آگاهی داشت. اینها مطالب روشنی است که با هر کس در میان گذاشته شود، آن را می پذیرد اما می بینیم که در عمل به چیزی گرفته نمی شود چنانکه گاهی اشخاصی به این مهم می پردازند که شاید از علومی که ذکر کردیم، هیچ ندانند و در صدد دانستن آنها هم بر نیایند و به اقتضای ضرورت، بعضی قواعد و رسوم جاری در مراکز معتبر علمی را بدون در نظر گرفتن شرایط اجرای آنها بپذیرند و بکار برند. چرا چنین شده است؟ مسئله آنچنان که فکر می کنیم، ساده نیست. ممکن است بگویند که تلقی عامّه و عامیانه از علم غالب شده و علم را راه می برد اما این تلقی عامیانه متداول از کجا آمده و چرا دانشمندان یا اشخاصی که منتسب به دانش و دانشگاهند، آن را پذیرفته اند و مهمتر اینکه چرا کمتر نگران وضعی هستیم که در آن دانشمندان در راه بردن علم از عامه پیروی می کنند.

می گویند دانشمندان از روش علم پیروی می کنند و کاری به آراء همگانی و عامیانه ندارند. دستور العمل-های آنان هم مأخوذ از مراجع علمی معتبر در جهان است یعنی از رسومی که در همه جهان جاری و متداول است، پیروی می کنند. اتفاقاً مدعی هم بهمین وضع اعتراض دارد یعنی می گوید آیا تحقیق کرده اند که چگونه یک اصل یا قاعده را می توان از محل خود جدا کرد و آن را بجای دیگر برد و با قواعد خود پیوند زد؟ اگر می گفتند دانشمندان عامیانه فکر می کنند، به آنان جسارت کرده-بودند و بنظر نمی رسد کسی تردید داشته باشد که دانشمندان از آن حیث که بکار تخصّصی خویش مشغولند، از عوام متمایزند اما وقتی از پژوهش فارغ می شوند و در مسائل کلی و عمومی اظهار نظر می کنند اگر در آنچه می-گویند مطالعه و تحقیق نکرده باشند، دیگر در آن زمینه دانشمند نیستند و چه بسا که همان حرفهای عامیانه را تکرار  کنند منتهی چون این حرفها را با تعابیر و اصطلاحات علمی می آمیزند، امر بر کسانی مشتبه می شود و این حرفها را عالمانه می انگارند غافل از آنکه شاید این آمیزش، سخن را از سادگی و طبیعی بودن خارج کرده و اگر سطحی بوده آن را تصنعی نیز کرده باشد. مگر یک پزشک، مکانیک می داند و در کار مهندس مکانیک دخالت می کند یا از مورّخ می توان توقع داشت که پژوهش های زمین شناسی و شیمی را سرپرستی کند؟ البته این امکان را نمی توان منکر شد که کسی بدون اینکه فلسفه و سیاست و جامعه شناسی و تاریخ علم خوانده باشد، شمّ و درک تاریخی داشته باشد و شأن و مقام علم در نظام کنونی جهان را اجمالاً دریابد و مگر دانشمندانی را نمی شناسیم که شاعر و موسیقی دان و نقاشند، پس چرا نتوانند فیلسوف باشند. اولاً من درباره امکانها سخن نمی گویم بلکه آنچه می نویسم، تفسیر و نتیجه گیری از یک مطالعه اجمالی تاریخی است. ثانیاً دانشمند متخصّصی که ذوق درک شأن و مقام تاریخی علم دارد به مطالعه مباحث مربوط به علم می پردازد و اگر نپردازد، به ذوق خود ظلم کرده است. اصلاً با اشخاص کاری نداشته باشیم بلکه ببینیم ملاکهای علم سنجی و موازینی که برای تشخیص پیشرفت علمی دانشمندانمان بکار می رود، از کجا آمده و چه اعتباری دارد. قبل از اینکه به ملاکها و موازین بپردازیم باید پشتوانه آن موازین را بشناسیم. موازینی که ما پذیرفته ایم در مسابقه جهانی علم وضع شده است. درست بگوییم: ما ملاکها و موازین پیشرفت علم و پژوهش را با نظر به این مسابقه اخذ کرده ایم و بکار می بریم. ما علم را از کشور خود به زمین و فضای مسابقه جهانی برده ایم.  من نمی  گویم از شرکت در این مسابقه چشم بپوشیم و می دانم که اگر بگویم، سخنم در گوش خواننده، هر که باشد و هر مقامی در دانش داشته باشد، چه طنینی دارد. من چندان ساده نیستم که گوش استماع زمان خود را نشناسم پس چه می خواهم بگویم و چرا می گویم؟ می گویم که سخن نیوشان بشنوند و در آن تأمل کنند. درباره این مسابقه مهم ترین نکات اینهاست: 1- این یک مسابقه نابرابر است. گردانندگان و سودبران و ناظران و داوران آن وابسته به مرکز قدرت علمند. ساده لوحانه فغان نکنید که آنها با انصاف علمی مسابقه را اداره می کنند و در علم تبعیض و تعدّی جایی ندارد و حق کسی ضایع نمی شود. بفرض اینکه چنین باشد وقتی یک زبان یا حداکثر پنج زبان، زبان رسمی یا زبان غالب مسابقه باشد، چگونه کشوری مثل ایران می تواند حتی با کشور های آسیایی و آفریقایی که زبان رسمی یا نیمه رسمیشان یکی از آن زبانها است، رقابت کند؟ من در جای دیگر گفته ام که حتی برای نوشتن مقاله در فیزیک و زمین شناسی و شیمی و بیوتکنولوژی دانستن شکسته بسته زبان انگلیسی کافی نیست و بفرض اینکه دانشمندان این رشته ها بر اثر تمرین و ممارست زبان عادی و تکراری مقاله نویسی در مطالب تجربی و آماری دقیق را یاد گرفته باشند (چنانکه زبان نامه نویسی اداری را یاد می گیرند)، مشکل دانشمندان علوم انسانی به آسانی حل نمی شود. وقتی به آمارها رجوع می  کنند و با لحنی ملامت آمیز عدد مقالات رشته های علوم انسانی درج شده در فهرست ISI را یک دهم و حتی یکصدم رشته های دیگر اعلام می کنند، متوجه نیستند که اولاً در روان شناسی و جامعه شناسی و مردم شناسی و در فلسفه، هر روز و هر هفته یک پژوهش نمی توان انجام داد و سخن نو نمی توان آورد (در علوم دیگر هم چرخ نوآوری با این سرعتی که گاهی توقع دارند، نمی گردد اما اگر مقاله مثلاً گزارش این سنتر و آن سنتر در آزمایشگاه باشد، هر روز می توان یک مقاله نوشت و به چند زبان هم نوشت اما باید دید که این گزارشها چه مایه ای از علم و تحقیق دارند و در کجا بکار می آیند). علوم انسانی کاملاً به زبان بسته است. این علوم در زبان نضج می یابد و پیشرفت می کند و هر مردمی باید آن را به زبان خودشان بنویسند. البته با تکلیف و تکلّف می توان دانشمندان را واداشت که مقالات خود را به زبان دیگر ترجمه کنند اما اگر خیال کنند که باید از ابتدا مقالات به زبان مثلاً انگلیسی نوشته شود، خیال بدی کرده-اند زیرا اولاً این کار جز برای تعداد انگشت شماری که می توانند به زبان خارجی فکر کنند، کاری بسیار دشوار است. ثانیاً برای رسیدن به نظام و عالم علم باید علم و بخصوص علوم انسانی و فلسفه را بزبان خود نوشت یعنی پشت کردن به زبان خود موجب دور شدن از راه علم و ریشه کن کردن نهال غرس شده در زمین فرهنگ می شود. وقتی مسابقه به زبان انگلیسی برگزار می شود کشور هایی که زبانشان انگلیسی است حتی اگر در علم هیچ مقامی نداشته باشند، در این مسابقه از کشور های دیگر لااقل در مباحث تاریخی و فرهنگی و اجتماعی پیش می افتند. برای من دور از انتظار نیست که بگویند دانشمندان ما باید بروند و زبان خارجی را مانند زبان مادریشان یاد بگیرند. نمی دانم از زبان مادری چه می فهمند و با زبان مادری خود چه آشنایی و انسی دارند؟ این تحکم ها اگر از سوی کسانی باشد که درباره ظرائف تاریخ و فرهنگ و زبان و علم هیچ نمی دانند و هرچه در این باره گفته شود بگوششان فرو نمی رود، چندان غریب و غیرمنتظره نیست اما آنان که اندکی به نسبت و رابطه میان زبان و تفکر توجه کرده اند، بخوبی در می یابند که چرا علم باید با زبان یگانه باشد. می ماند اینکه چرا باید حاصل پژوهش هایمان در مسائل تعلیم و تربیت و سیاست و مدیریت و مسکن و . . .  را که باید حلّال مسائلمان باشد به زبان خارجی بنویسیم و به خارج صادر کنیم. این را باید از متصدیان سیاست علم پرسید. اگر در باب علم و وضع تاریخی آن چیزی نمی دانیم لااقل بیائیم از ساده ترین تجربه ها درس بگیریم. شرکت در مسابقه ای که از چندین سال پیش بوق شروع آن را زده اند، برای ما هیچ سودی ندارد. نمی گویم که در راه علم برای پیشرفت نکوشیم بلکه می گویم همه فکر و ذکر خود را به این مسابقه مشغول نکنیم (کسانی که در مقام اعتراض می-گویند همه فکر و ذکر ما مشغول این مسابقه نیست، بگویید هنگامی که به توسعه علم می اندیشند، چه ذکر و فکر دیگری دارند؟). این مسابقه مشغولیت است و شایسته نیست که دانشمندان ممتاز کشور به آن بیندیشند. گمان نشود که قدر غیرت علمی دانشمندانی را که کوشیده اند مثلاً مقام دانشگاههای کشور را در جهان و در میان کشورهای اسلامی معین کنند و نشان دهند، نمی دانم و به بالا رفتن حیثیت علم کشور در جهان توجهی ندارم. بحث من در شرایط دشوار شرکت در مسابقه است. کسی که در مسابقه شرکت می کند باید بداند که اگر شرایط شرکت-کنندگان یکسان نباشد، رقابت معنی ندارد. 2- مسابقه ای که در آن هر کس بصرف اینکه بیشتر بنویسد و به نوشته-اش بیشتر استناد کنند برنده می شود، مسابقه علم نیست. اگر دانشمندان بزرگ به جای تدقیق و تأمل و تحقیق به تولید مقاله می اندیشیدند و هر هفته چند مقاله می-نوشتند، دانشمند بزرگ نمی شدند. کاش پژوهنده ای پیدا می شد و مضمون و محتوای مقالات کسانی را که پی در پی و به سرعت مقاله تولید می کنند، ارزیابی می کرد تا معلوم می شد که در آن مقالات چه آمده و با نوشتن آنها در علم جهان چه تغییری پیدا شده است. کسی که سیصد مقاله در مجلات ISI نوشته است،  لابد چیزهایی به علم جهان افزوده-است. چرا نمونه ای از آن چیزها را در کتابهای درسی نوجوانان و جوانان نیاوریم؟ اما اگر کسی صدها مقاله نوشته و در آنها یک نکته تحقیقی که بر علم بیفزاید وجود ندارد، از بابت اشتغالش به علم که بهترین شغلهاست باید او را تحسین کرد اما از آن جهت که کوشش بی حاصل کرده است، باید متأسف بود. در سالهای اخیر در کشور ما در رشته های فیزیک و بیولوژی و پزشکی کارهای نسبتاً مهمی صورت گرفته است و این کارها محصول همت دانشمندانی است که فارغ از سودای سود و سبقت همّ و وقت خود را صرف علم کردند. دانشمند اگر فارغ از سود و سودا بکار علم بپردازد هر کس و هر جا باشد نتیجه می گیرد. در راه علم شکست نیست اما در مسابقه ای که ما مفتون آن شده ایم بیندیشیم که مبادا از پیش شکست-خورده باشیم و به این جهت لااقل به آن بیش از حد اهمیت ندهیم و سرنوشت علم کشور را به آن نبندیم. علم در قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم بی مسابقه پیش رفت. اکنون هم تکنولوژی بی مسابقه و بی رقیب بسط می-یابد و پیش می رود و جهانی می شود. توجه کنیم که این به اصطلاح مسابقه علم در حاشیه جهان تکنیک برگزار می-شود و جزئی و جلوه ای از اثر امر جهانی شدن است. آخر مگر نه اینست که در این مسابقه اختلاف چپ و راست و دینی و غیردینی و انقلابی و غیر انقلابی و صلح دوست و جنگ طلب و استعمار گر و استعمار شده و غالب و مغلوب وجهی ندارد و همه با هم در مسابقه شرکت دارند و قواعد آن را رعایت می کنند. ظاهراً این وجه وحدت و اتحاد جهانی را کوچک نباید گرفت. کوچک نگیریم اما توجه کنیم که در علم، تولید انبوه وقتی ملاک و میزان پیشرفت است که این تولید به تکنولوژی پیوسته باشد اما وقتی باید مقاله نوشت و به خارج صادر کرد تا آنجا سرنوشتش معین شود چه بسا که نوشتن یک مقاله با مضمون تحقیقی و نو بهتر از هزار مقاله متضمن حرفها و مطالب معمولی و احیاناً دهان پرکن باشد. آیا فکر نمی-کنیم که این غلبه کمیت و تعداد، ما را از علم غافل می سازد؟ یکی از درسهایی که نسل من در وراء درس و بحث کلاس می توانست از بعضی از استادان خود بیاموزد این درس اخلاق علمی بود که مراعات قواعد روش علم را با صبر و متانت توأم کنیم و سخن حکیم نظامی را در گوش داشته باشیم که:

لاف از سخن چو در توان زد                                                       آن خشت بود که پر توان زد

مگوئید که این قبیل سخنان، دانشمندان جوان را آزرده و مأیوس می کند. دانشمندان جوان و پیر که با صرافت طبع و به حکم تعلق خاطر به علم تحقیق و پژوهش می کنند، قدرشان بلند است. آنها اگر ترجیح می دهند که مقالاتشان را در مجلات بین المللی یا خارجی بنویسند باید برایشان تسهیلاتی فراهم شود که بیهوده وقت تلف نکنند. دعوت به دقت و تأمل به معنی منع دیگران از تعرّض به علم نیست. هرکس می تواند مقاله بنویسد و در مجلات معتبر جهانی و منطقه ای و ملّی چاپ کند اما پیشرفت منظم علم موکول به اینست که مضمون مقالات ناظر به برنامه علم کشور و نه صرفاً برای شرکت در مسابقه باشد. وقتی برنامه علم وجود نداشته باشد پژوهندگان ناگزیر با تکلّف دنبال فرضها و مسائل می گردند و چه بسا به مطالب انتزاعی می پردازند و در بهترین صورت مجموعه ای از مقالات پدید می آورند که شاید یکایک آنها بد نباشد و در میان آنها مطالب پژوهشی مهم یافت شود اما این مجموعه متفرق و پراکنده است و جهت معیّن ندارد و به هیچ جا نمی رسد زیرا اصلاً مقصدی ندارد. من هم «مثل یک ابر دلم می گیرد وقتی می بینم» در مهمترین مراکز تعیین صلاحیت علمی برای تعیین صلاحیت علمی اشخاص مقاله می شمارند و صرف تعداد مقاله و نام ناشر را ملاک برتری و امتیاز یا بی اعتباری نوشته می دانند یعنی اگر نوشته ای در مجله رسمی چاپ نشده باشد، هیچ اعتبار ندارد. کتاب هم در صورتی پذیرفته  می شود که نام دانشگاه روی آن باشد یعنی مضمون هیچ نیست و هرچه هست، صورت ظاهر و تشریفات است. من که روح و جانم پرورده آثار و افکار افلاطون و ارسطو و کانت و هیدگر و فارابی و ابن سینا و ملاصدرا و فردوسی و مولوی و سعدی و حافظ است، در نمی یابم که چرا و چگونه بی توجه به مضمون و حتی بدون رجوع به صورت صرف، تعداد مقاله ملاک برتری در دانش می شود. دانشمندان و صاحبنظرانی هستند که آثار اندک نوشته اند و ملاک حکم درباره آنان تعداد آثارشان نیست و چه بسیار کسان که آثار فراوان نوشته اند و هیچیک از آثار آنان ماندگار نشده است. مگر حکیمان و متفکرانی را نمی شناسیم که از آنان جز چند جمله و کلمه باقی نمانده و آن چند کلمه نشانه بزرگی آنان است؟ از فیثاغورث و پارمنیدس و هراکلیتس و لائوتسه و بوذرجمهر و لقمان و بطورکلی از حکمای قدیم سخنان اندکی مانده است اما آن سخنان گزیده بوده و از آن اندک گزیده جهان پر از نعمت سخن شده است. اگر قرار بود ملاک کمیت باشد، از این بزرگان نامی نمی ماند و پرگویان و پرنویسان در تاریخ جای ایشان را می-گرفتند. شاید در هر زمانی کسانی بوده ا ند که کمیت در چشمشان جلوه می کرده  و به این جلوه دلخوش می کرده اند اما تاریخ، تاریخ ظاهر بینی و ظاهر بینان نیست. تاریخ، تاریخ عدل است. تاریخ (و نه همه تاریخ نویسان) وقایع را می سنجد و در جای خود قرار می دهد. آدمیانی که با تاریخ و زبان انس دارند، مقام و جایگاه اشیاء و امور را کم و بیش باز می شناسند و به این جهت بهتر می دانند که چه باید بکنند و کجا و کی چه سخنی بگویند و چه عملی انجام دهند. اگر دانشمندانی باشند که دانششان بسیار و ضمیرشان چشمه جوشان معرفت باشد هرچه بیشتر بگویند و دیگران را برخوردار سازند، غنیمت است اما تکلیف کلّی دانشمند پر گفتن و پرنوشتن نیست و اگر مسابقه پر نوشتن برگزار شود، برندگانش ضرورتاً داناترین مردمان نخواهند بود. اگر علم راه خود را بیابد مقاله و کتاب هم پدید می آید و به زبانهای دیگر ترجمه می شود. علم را با اکراه و تکلّف نمی توان به وجود آورد و حتی انتشار و بسط و انتقال آن به مناطق دیگر باید با وسایل و ضوابطی که با علم سنخیت دارد، صورت گیرد. در ساحت علم تکلّف و تحکّم، آثار سوء دارد در این مسابقه هم مسلماً آنکه بحکم ضرورت بیرونی وارد شده است، برنده نمی شود مع هذا بمن و امثال من مربوط نیست که چه کسی در کدام مسابقه شرکت کند یا نکند. آنچه به یک دانشجوی فلسفه مربوط می شود اینست که آیا می توان سیاست علم یک کشور را که دانشمندان بزرگ و پژوهشگران مستعد و قابل دارد به مسابقه در نوشتن مقاله برای ثبت در این یا آن فهرست خلاصه کرد؟ اگر از ما بپرسند که راه و مقصد علم کشور شما چیست و چه برنامه ای برای آینده علم دارید آیا پاسخ بدهیم که می خواهیم تعداد مقالاتمان در فلان فهرست مثلاً دو برابر شود؟ باید پیوسته تکرار کنم که افزایش تعداد مقالات غنیمت است اما غایت نیست. بنظر می رسد که ما در باب علم کشورمان تحقیق نکرده ایم و به شرایط رشد و پیشرفت آن نیندیشیده ایم بلکه قواعدی را از اینجا و آنجا بعنوان راهنمای عمل اختیار کرده ایم. آن قواعد کدامند و از کجا آمده اند؟ چرا آنها را پذیرفته ایم و چه نتایجی از کاربرد آنها می توانیم بگیریم؟ بنظر می رسد که از میان قواعد یکی اصل است و قواعد دیگر در ذیل آن قرار می گیرند. قاعده اصلی (و البته بیان نشده) سیاست علم کشور اینست که دانشمندان و دانشگاهیان باید مقاله بنویسند و در مجلات معتبر جهانی و داخلی چاپ کنند. درست است که وقتی سیاست علم کشور در این اصل خلاصه شود به آن نام سیاست علم نباید داد اما بهرحال اصل در جای خود معتبر است. دانشمند باید پژوهش کند و حاصل پژوهش خود را گزارش کند اما برای اینکه این اصل خوب، مؤثر شود باید اندیشید که پژوهشگر و دانشمند در چه شرایطی قرار دارد و چه می-تواند بکند و وقتی به پژوهش می پردازد، مسائل پژوهش را چگونه انتخاب کند. پس از آنکه این قضایا قدری روشن شد می توان گفت که گزارش پژوهش به چه زبانی نوشته شود و کدام مجله و نشریه آن را چاپ کند ولی از آخر که شروع می کنیم مبادی از دست می رود. ما ممکن است مدتها اختلاف کنیم که آیا کتاب مهمتر است یا مقاله؟ یکی استدلال کند که برای نوشتن کتاب سالها وقت باید صرف کرد اما مقاله را در ظرف چند هفته یا چند ماه می توان نوشت و پاسخ بشنود که مطالب کتابها گردآوری است و در کتاب تازگی نیست اما مقاله حاصل دستاورد نو و تازه است. این هر دو استدلال می تواند درست باشد اما گاهی نیز اتفاق می افتد که هر دو وهمی و بیجا باشد؟ آنکه می گوید مقاله مهمتر از کتاب است بنا را بر این می گذارد که هر مقاله حاصل پژوهشی اصیل باشد و کتاب گردآورری حاصل پژوهش های دیگران. مدعی هم می گوید چه بسا که پژوهش تقلید و ادای پژوهش باشد و از کتاب خوب بتوان لااقل برای آموزش استفاده کرد. وانگهی اعطای صفت نو و تازه به مقاله و انتساب کتاب به کهنگی اگر وجهی داشته باشد، به عالم تکنولوژی و مصرف علم باز می گردد وگرنه در علوم انسانی و فلسفه، مقاله معنی و مقامی که در مهندسی و مخصوصاً در پژوهش های بین رشته ای پیدا کرده است، ندارد. کتابهای علوم انسانی و فلسفه صرف گردآوری نیست چنانکه بعضی کتب علمی را نیز در زمره «مجموعه معلومات» نباید تلقی کرد. آیا کتاب «گردش افلاک» کپرنیک صرف مجموعه معلومات است؟ کتابی که یک فیلسوف در 2500 سال پیش نوشته است شاید هنوز در زمره عمیق ترین و خواندنی ترین کتابها باشد. مگر چند کتاب در اخلاق با کتاب اخلاق نیکوماک ارسطو برابری می-کند یا مگر نوشته کوچک و کوتاه همین فیلسوف در باب شعر در زمره بزرگترین آثار در فلسفه هنر نیست؟ در علوم انسانی و اجتماعی نیز کتابهایی وجود دارد که کهنه نمی شود. این مرزبندی خشک که کتاب کهنه است و مقاله تازگی دارد، بیشتر به یک دستورالعمل اداری می-ماند و اگر از زبان دانشمندان هم شنیده شود، باید در عداد سخنان هر روزی و معمولی آنها گذاشت ولی این حکم شبه اداری گاهی چندان مقبول می افتد که بصورت یک اصل مسلّم در می آید و آن اینکه دانشمندان باید مقاله بنویسند. مشکل اینست که هیچکس نمی تواند با این حکم مخالفت کند و مگر می توان گفت که دانشمندان مقاله ننویسند و استادان دانشگاهها پژوهش نکنند؟ وقتی پذیرفتیم که دانشمندان باید مقاله بنویسند، باید در جستجوی ملاکی برای ارزیابی مقالات برآئیم. کدام مرجع باید بگوید که یک مقاله اعتبار علمی دارد یا ندارد؟ معمولاً حکم در باب آثار و پژوهش های علمی یک کشور را باید به دانشمندان همان کشور واگذار کرد و آنها رویهمرفته صالح ترین مرجع تعیین اعتبار کتابها و مقالاتند. چیزی که مایه تردید شده است بیم و نگرانی از ملاحظه کاری و تأثیر و نفوذ حبّ و بغض ها در اظهار نظرها و ارزشیابی هاست. این بیم اگر بکلی بی وجه نباشد، نباید هرگونه اعتماد را در جامعه تباه سازد یعنی نمی توان امکان اعمال غرض خوب و بد را انکار کرد اما این پندار که معمولاً به تجربه ارجاع داده می شود، برگرفته از تجربه نیست بلکه شاید از بی اعتمادی به خود و احساس حقارت در برابر قدرت ناشی  شود. این ترس که غالباً با خودبینی و استبداد رأی ملازمت دارد، صاحبانش را بخصوص در جهان رو به توسعه که مفهوم علم محدودتر است، به وهم کمال یابی و پرهیز از هرگونه مسامحه می کشاند. کسی که می پندارد می توان نظمی را برقرار کرد که در آن هیچ تخلفی نباشد و هر کاری باید در حدّ کمال صورت گیرد، بجای اینکه بسمت کمال برود، کمال را نزد خود می آورد و خود ملاک کمال می شود. در این صورت اصل این می شود که نظر و حکم هیچکس معتبر نیست و باید ملاک مطلق را یافت که در آن خطا راه نداشته باشد. آن ملاک را کجا و چگونه باید یافت؟ پیدا کردن ملاک برای جوینده دشوار نیست. این ملاک خود اوست اما او کیست؟ مهم نیست که او کیست. هرچه خود دارد و خود کرده است، ملاک می شود. آیا در علم سنجی ما چنین وضعی پیش آمده است؟ من فعلاً نمی خواهم تا این حد بدبینانه حکم کنم اما این نکته مهم است که اگر ما دانش و دانشمند داریم، لیاقت تشخیص و تمییز علمی و پژوهشی از غیر علمی هم داریم. اعمال غرض و نظر شخصی هم هرگز از میان نمی رود اما اگر اعتماد و مسئولیت باشد، به حداقل می رسد. وانگهی وقتی چند نفر درباره یک مقاله یا پژوهش اظهار نظر می کنند، بفرض اینکه یکی از آنان با انصاف حکم نکند، دیگران رأی او را تعدیل می کنند. شاید در ته فکر کسانی این پندار ریشه کرده-است که علم از آن غربیهاست و حکم درباره آن را هم باید به آنها واگذاشت و حق «کاپیتولاسیون در قلمرو علم» را به رسمیت شناخت. ما تا زمانی که در عالم نظر جایگاه هر علم و نسبت میان علوم را ندانیم و در روان شناسی و روحیه فکر  کنیم که صلاحیت حکم در باب علم و نقد آثار علمی و فکری را نداریم، از علم و فکر دور می مانیم.

اشاره کردم که چگونه مقاله نویسی (و نه دانشمند و صاحبنظر بودن) اصل سیاست علم می شود و برای اینکه به ملاکهای صوری رسمی و مخصوصاً خارجی آن اعتماد شود در صلاحیت دانشمندان خودمان برای اظهارنظر و سنجش اعتبار مقالات چون و چرا پیش می آید. این زبون اندیشی و خوارداشتن خویش است و آن را با تذکر و خودآگاهی که شرط کمال آدمی است اشتباه نباید کرد. زبون اندیشی ما هیچ نسبتی با تذکر و خودآگاهی ندارد بلکه غالباً در ناخودآگاه پنهان می شود و این صورت نادانسته و مخفی یعنی احساس حقارت و ذلت نسبت به غیر، یکسره راه به تباهی می برد. وقتی می گوئیم برای رعایت عدل و انصاف و بی غرضی و پرهیز از تبعیض بی وجه بهتر است حکم را به غیر بسپاریم و بیشتر به ملاکهای صوری و رسمی اعتماد کنیم نمی دانیم با خود و حتی با «خودی» که در حقیقت ملاک اصلی است چه کرده ایم. اینجا چون مرزهای روان-شناسی و فلسفه بهم می آمیزد، قضیه دشوار می شود و شاید بپرسند که چگونه یک خودبین پرمدعا وجود خود را خوار و ناچیز می انگارد ولی این قضیه چندان هم دشوار نیست و با رجوع به کتابهای متداول روان شناسی می  توان آن را دریافت.

ظاهراً ما بجای سیاست علم به قواعد جزئی اداری دانشگاهها که هر دانشگاهی باید در مورد آن تصمیم بگیرد، پرداخته ایم و با این اشتباه از راه دور شده-ایم. در این وضع که اصول و فروع با هم خلط شده اند، هیچکس درست نمی گوید و همه درست می گویند. آنکه می گوید مقاله بنویسیم و به بیرون از کشور صادر کنیم اگر حکمش در زمره اصول سیاست علم کشور تلقی شود، تأسف-انگیز و رقت آور است اما اگر در مقام معرفی علم کشور و مشارکت در علم جهانی سخن می گوید، سخنش را باید پذیرفت ولی ما که سیاست علم نداریم، چگونه چنین تمییزی بدهیم؟ در کشور ما هنوز سیاست علم مدوّن وجود ندارد اما توسعه دانشگاه ها و پژوهشگاه ها بجایی رسیده است که ناگزیر باید اصول راهنما و هماهنگ کننده-ای داشته باشیم. این اصول را کسانی می توانند بیابند و تدوین کنند که اوّلاً دلبسته ارتقاء و پیشرفت علم و پژوهش باشند. ثانیاً از وضع علم در جهان و شرایط و امکانهای بسط و پیشرفت آن اطلاع داشته باشند و ثالثاً تاریخ و فرهنگ کشور خود را بشناسند و از امکانهای مادی و روحی و اخلاقی آن باخبر باشند. این گمان که هرکس دانشمند است یا چون چند سالی است که به پژوهش اشتغال دارد می تواند برنامه جامع دانش و پژوهش را تدوین کند و سیاست علم را راه ببرد، نشانه ناچیز-انگاشتن امر مهم و دشوار فهم و تدوین سیاست علم کشور است. کسی که فراز و نشیب های راه علم را نمی داند و بیشتر سرگرم تتبّع یا غرق در تخصّص خویش بوده است، از ماجراهای سفر علم چه می داند؟ او چه بسا اگر در آزمایشگاه با مشکلی مواجه شود و آزمایشش به آسانی صورت نگیرد بجای اینکه بپرسد چه چیز مانع سیر عادی آزمایش شده است و از شکست در آزمایش به نتیجه علمی مهم برسد (چنانکه کاشف پنی سیلین هنگام کشت میکرب با چنین مشکلی مواجه شد)، اوقاتش تلخ شود و کار را از سر بگیرد. چنین آزمایشگری، پژوهشگر و دانشمند نیست بلکه صرفاً یک تکنسین آزمایشگاه است. از زمانی که علوم انسانی بوجود آمده است، این بحث همچنان دائر است که آیا روش علوم انسانی و اجتماعی همان روش فیزیک ریاضی است و آیا این علوم به سمتی می روند که به مثال فیزیک نزدیک تر شوند (کسی ممکن است بگوید که در این اواخر فیزیک به سمت علوم انسانی یا لااقل فلسفه رو کرده است)؟ آیا علوم انسانی واسطه پیوند میان جامعه و زندگی از یکسو و علم و تکنولوژی از سوی دیگر است و نظم و روال سیر و عمل جامعه در علوم انسانی معین می-شود؟ اگر چنین است رشد جامعه و پیشرفت علم به علوم انسانی وابسته می شود. پیداست که در این مسائل نظر قطعی نمی توان داد اما کسی که می خواهد چراغ پیش چشم دانشمندان بگیرد و راه علم را به آنها نشان دهد، اگر از این مسائل آگاه نباشد، چراغ از کجا بیاورد و راه چگونه نشان دهد و البته اگر این مسائل بخاطرش خطور نکرده است و رغبتی به شنیدن سخنی درباره آنها هم ندارد، بهتر است به همان سرگرمیهای علمی که دارد بسنده کند زیرا در آنجا اگر کارش حاصلی نداشته باشد، به چیزی و کسی آسیب و زیانی نمی رساند. من هرگز نمی-گویم که یک شخص فلسفه خوانده یا آشنا به جامعه شناسی علم ضرورتاً بهتر از یک مهندس شیمی یا یک روان شناس از عهده این کار بر می آید زیرا ممکن است روان شناس و مهندس شیمی ذوق درک تاریخ علم داشته باشند و درباره شرایط پیشرفت علم در جهان کنونی بسیار چیزها بدانند اما آنچه محرز است اینکه هرکس به سیاست و مدیریت علم می پردازد، اگر قبلاً فلسفه و تاریخ علم و جامعه شناسی علم و . . . نخوانده باشد، در هنگام مواجهه با مسائل باید تحقیق کند و بداند که علم در جهان کنونی چه مقامی دارد و نسبتش با تکنولوژی چیست و در چه شرایطی پیشرفت می کند و موانع پیشرفت آن کدام است و در کجاست وگرنه چنانکه آزموده ایم، شاید ملاک نامربوطی که مثلاً با روحیه مستبد تحکم طلب مناسبت دارد، پذیرفته شود و سالها ما را گرفتار سازد. اکنون قریب به دو سال است که تهیه و تدوین نقشه جامع علم کشور شروع شده است. البته دو سال مدت زیادی برای این امر مهم نیست اما وقت زیادی هم نداریم. اگر کسانی که به این کار مشغولند بخواهند با مراجعه به یکی دو کتاب و گزارش که اروپائیان و آمریکائیان در باب سیاست علم نوشته-اند، اصول و قواعد خاصّ سیاست علم کشور را استخراج کنند، وقت خود را هدر می دهند و شنیده ام که گفته اند ما هرچه گشته ایم ایم مفهوم را در جایی ندیده ایم. پیداست که این قبیل معانی را در کتابهای تخصّصی علمی نمی توان یافت. حتی در کتابهای درسی مدیریت علم شاید به این معانی پرداخته نشود. نویسندگان آن گزارشها سالها مطالعه و تحقیق کرده اند تا راهی برای علم جهان خود بیابند. آنها در فلسفه و جامعه شناسی علم وارد نشده اند بلکه این علوم را ره آموز خود قرار داده اند. آنها راه خود را می جسته اند و راهی که در گزارشهایشان نشان داده می شود، راه آنهاست. می گویند راه آنها نیست بلکه راه علم است و ما هم در راه علم می رویم. راست است. ما هم باید در راه علم برویم ولی آخر آنها در جایی قرار دارند و جای ما جای دیگر است پس باید از جایی که ایستاده ایم راهی بسوی مقصد علم بگشائیم در غیر اینصورت حتی اگر در علم کاری صورت دادیم برای ما و حتی بنام ما نخواهد بود. تدوین کنندگان سیاست علم هرچه در یک رشته تخصصی دانشمند باشند، اگر واجد شرایطی که گفته شد نباشند، صد سال هم بکوشند بجایی نمی رسند پس کسانی را باید به این کار مأمور کرد که دانش لازم (و نه صرفاً یک دانش تخصّصی و تخصّص علمی و فنی) را داشته باشند و اگر به دشواریهایی برخوردند، به تناسب مقام آن را با اهل دانش در میان بگذارند و بکوشند اصول و قواعدی را بیابند که ستون استوار بنای نظام هماهنگ علم باشد و دانشمندان بتوانند در پناه آن به پژوهش های تخصّصی گوناگون بپردازند. این طرح وقتی در نظر می آید که 1- ضعف و قصورها و امکانهای کنونی پژوهش در کشور شناخته شود 2- شأن و مقام علوم و هنرها و توقعی که از آنها می توان داشت معلوم باشد 3- توهماتی از این قبیل که هر گروه علمی که بیشتر مقاله تولید کرد و به خارج فرستاد ضرورتاً در علم پیشرفته تر است، محو شده باشد 4- بتوان برنامه آموزشی مناسب و آماده گر برای پرداختن به پژوهش تنظیم و تدوین کرد 5- مجلاتی داشته باشیم که صرف انبان و انبار مقالات و گزارش های پژوهشی نباشند بلکه در آنها مقالات و آثار علمی و وضع علم در کشور نیز نقادی شود 6- صنعت و کشاورزی و آموزش و پرورش و مدیریت کشور احساس کنند که به پژوهش نیاز دارند و به مدد پژوهش در رفع بعضی از نقائص کار خود اهتمام کنند و بالاخره 7- ناظران علم کشور از سیر جهانی علم و تکنولوژی و وضع ما در این سیر باخبر باشند.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی