صفحه اصلی جستار تكنيك و تاريخ
تكنيك و تاريخ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

از آنجا كه درباره تكنيك و تكنولوژي بسيار سخن گفته مي شود و برخورداري از وسائل و امكانهاي تكنولوژي به يك ضرورت و نياز تاريخي مبدل شده است، بحث درباره ذات و ماهيت تكنيك و تكنولوژي بسيار دشوار است. اكنون درباره تكنولوژي دو نوع سخن طالب و خريدار دارد. يكي اطلاعات تكنيكي و تكنولوژيك است و ديگر سخني كه متضمن ستايش از تكنولوژي و نشان دهنده راههاي بهره مندي از آن باشد. مسلماً براي همه جهان و مخصوصاً براي كشورهاي در حال توسعه اين هر دو نوع سخن لازم و مغتنم است. در شرايط كنوني هيچكس نمي تواند پشت كردن به علم تكنولوژيك را سفارش كند. عيب سخن كساني كه علم و تكنيك جديد را آورده شيطان و شيطاني مي دانند اينست كه مي پندارند علم و تكنيك هوس و تفنن است و مي توان از آن روگرداند و عيب بزرگتر اينكه روگرداندن از تكنيك را براي بازگشت به گذشته سفارش مي كنند. تغيير تمدنها به ميل و هوس اشخاص نيست و تمدن جديد هرچه باشد، قائم و متكي به احساسات و رد و قبول اشخاص نيست و اين تمدن از علم و تكنولوژي جديد نمي تواند منفك باشد. ما هم هنوز طرح تمدني را كه در آن قدرت تكنولوژي غالب نباشد، نمي شناسيم. تكنيك و تمدن جديد از كجا آمده است؟ اشپنگلر وقتي از «تمدن فاوستي» سخن مي گفت، شايد به اين روايت مي انديشيد كه فاوست با مفيستوفلس (شيطان) معامله كرده و از معرفت و پرهيز و روح پرستش گذشته است تا قدرت تصرف در موجودات را بدست آورد اما هرچند كه از اين تلقي اشپنگلر مي توان استنباط كرد كه او تكنولوژي را شيطاني مي دانسته است اولاً مرادش از تكنيك و تكنولوژي، اشياء و ابزار تكنيك بوده و ثانياً پايان كار تكنيك را پايان دوران متجدد و تمدن اروپائي جديد مي دانسته است. يك مشكل بزرگ در فهم مسئله تكنيك، جدا كردن ماهيت تكنيك از اشياء و وسائل تكنيك است. ما معمولاً تكنيك را در وجود وسائل و ابزارها مي بينيم و مي پنداريم كه اينها در اختيار ما قرار دارند و مي توانيم اينها را در راه خير و صلاح خود بكار ببريم و مگر غير از اين است. بي ترديد ابزار و وسائل تكنيك براي انجام دادن كاري و رسيدن به مقصودي ساخته شده اند و اگر از آنها استفاده بد و نامناسب شود، گناهش به گردن سوء استفاده كنندگان است. تكنولوژي حتي با كمال بشر مناسبتي پيدا كرده است يا لااقل رشد و توسعه جامعه ها را با ميزان برخورداري و نحوه استفاده از وسائل تكنيك مي سنجند. مردمی که از تلفن همراه و اینترنت استفاده نمی کنند یا کم استفاده می کنند، عقب مانده اند و باید بکوشند تا هرچه بیشتر از تلویزیون و تلفن همراه و کامپیوتر استفاده کنند. البته این را هم نمی توان انکار کرد که اگر جامعه اي به مراتب عالي تكنيك نرسيده باشد، فاقد سازمان و سياست درست و محروم از رفاه است؛ پس آنچه محرز و مسلم مي نمايد اينست كه 1- جامعه فاقد تكنيك و تكنولوژي، ناتوان و فقير و مهجور است. 2- تكنيك را بشر پديد آورده است تا دايره تصرف و قدرت خود را وسعت بخشد و 3- تكنولوژي، ثمره و حاصل علم و پژوهش است. اين مطالب درست است اما قدري انتزاعي است و مهمتر اينكه با آنها گرهي گشوده نمي شود. همه مردم اين مطالب را مي دانند اما اين دانش، ايشان را در رونق بخشيدن به پژوهش علمي و توسعه تكنولوژي دستگيري نمي كند. مع هذا اگر اينها درست باشند، نبايد بصرف اينكه راهگشا و كارساز نيستند، كنار گذاشته شوند. پس اگر بتوانيم اطراف و جوانب آنها را روشن كنيم شايد به قضاياي ديگري برسيم و همه جملات سه گانه اي كه ذكر كرديم، معني و جلوه ديگر پيدا كنند. از جمله اول بر مي آيد كه جامعه مدرن ضرورتاً جامعه تكنولوژيك است و مدرنيته بدون تكنولوژي حاصل نمي شود. اگر چنين باشد بايد تحقيق كنيم كه ميان مدرنيته (تجدد) و تكنولوژي چه رابطه اي وجود دارد. اين مطلب مخصوصاً از آن جهت مهم است كه با آن مي توان جمله هاي دوم و سوم را بهتر فهميد. وقتي در نسبت ميان تجدد و تكنولوژي فكر مي كنيم، مي توانيم اين حكم را مسلم بدانيم كه جامعه مدرن نمي تواند از تكنيك بي بهره باشد اما از اين جمله بر نمي آيد كه تكنيك، خاص جهان مدرن است و هيچ عالم ديگري نمي تواند واجد آن باشد. همچنين از آن نتيجه نمي شود كه تكنيك با اجزاء و لوازم جهان تجدد نسبت و مناسبت ضروري دارد. تكنولوژي يا صورتي از تكنيك در قديم هم بوده است و در دوره اسلامي و در اواخر قرون وسطاي مسيحي نه فقط صنعت جنگي پيشرفت كرده بود بلكه نشانه هاي ظهور نوعي تكنوسيانس را هم مي توان در كار و بار كتاب خوانان آن زمانها ديد. كتاب «نام گل سرخ» اثر امبرتو اكو را بخوانيد تا ببينيد كه در ديرها كساني در جستجوي چه كتابها بوده اند و براي چه مقصد و مقصودي دنبال كتابها مي گشته و آنها را مي خوانده اند. مع هذا كسي جامعه اسلامي يا قرون وسطاي اروپا را با صنايعشان نمي شناسد. اين مطلب كه در جهان اسلام و در قرون وسطاي مسيحي ساختن ابزار و وسائل پيشرفت كرده است، شايد بيشتر در بحث از تفاوتهاي تاريخ يوناني با تاريخ اسلامي و قرون وسطي مفيد و مناسب باشد و مخصوصاً كساني كه مدعي تفاوت ذاتي ميان دو دوران يوناني و قرون وسطي هستند، مي توانند بگويند كه يونانيان به علم كاربردي اعتنايي نداشته اند و روح ديني اسلامي و مسيحي، علم و عالمان را متوجه كاربرد و استفاده عملي از علم كرده است (چنانكه مثلاً مرحوم اقبال لاهوري چنين رأي و نظري داشت). همچنين كسي كه درباره سابقه مدرنيته (تجدد) پژوهش يا تحقيق مي كند، قهراً در جستجوي حلقه پيوندي است كه جهان متجدد را به جهان پيش از آن متصل سازد و مگر از سابقه و عنصر يهودي مسيحي تمدن و تاريخ جديد كم مي گويند. گويي نظر اين است كه اروپائيان در آغاز رنسانس از منظر عهد عتيق و عهد جديد به يونان نظر كردند و از راههاي تفكر و آينده پرسيدند. از سوي ديگر مي دانيم كه نام و حقيقت تكنيك جديد با آنچه يونانيان درباره تخنه Techne مي انديشيدند، پيوندي دارد. تخنه، ساختن و فراآوردن به معني تحقق بخشيدن به يك صورت فكري است و ارسطو از آن با عنواني ياد مي كرد كه فلاسفه ما آن را فضيلت يا فضائل عملي ترجمه و تعبير كرده اند. در هيچ تمدني از تمدنهاي گذشته تا آنجا كه مي دانيم علم تكنولوژيك وجود نداشته است اما همين كه در فلسفه فضائل و قابليت هاي انساني را به فضائل نظري، فكري و اخلاقي و عملي تقسيم كرده و براي آنها مراتب قائل مي شده اند، در حقيقت پذيرفته اند - يا بنايي را مي گذاشته اند كه بر اساس آن پذيرفته شود- كه توانائيها و قابليت هاي آدمي مباين و مستقل از يكديگر نيستند اما آنچه محرز است اينكه دستور العمل فضائل و توانائيهاي عملي در علم نظري قديم بصورت صريح يا مضمر منطوی نبوده است و تنها علمي كه مي توان آن را تكنولوژيك خواند، علم جديد است. كسي در پيوستگي و ربط ذاتي علم جديد و تكنولوژي ترديد ندارد. معمولاً گمان مي كنند تكنيك و تكنولوژي تابعي از پژوهش هاي علمي است و به عبارت ديگر تلقي شايع اينست كه ابتدا علم جديد بوجود آمده و تكنولوژي را بر طبق آورده ها و نتايج پژوهشهاي علمي پديد آورده اند. اتفاقاً اين تلقي شايع درست است و ظاهرترين دليل آن اينست كه مراكز صنعتي و تكنولوژي بزرگ جهان مبالغ گزافي را صرف پژوهش مي كنند. اين مطلب چندان واضح است كه دليل نمي خواهد زيرا اگر بستگي علم و تكنيك به يكديگر تصديق شود، بسيار دشوار است كه بپذيريم علم تابع تكنولوژي است و در پي آن مي آيد اما اگر بگويند تكنولوژي كاربرد علم است، فهم عادي ما آن را مي پذيرد ولي اين علمي كه تكنولوژي كاربرد آنست، از كجا آمده و قوام آن به چيست؟ آيا بشر اروپايي در زماني مثلاً در آغاز رنسانس يا در قرن هيجدهم به فكر افتاده است علمي را بنياد كند كه از آن فوائد عملي بي واسطه عايد شود؟ اگر چنين باشد نمي دانيم چرا پيش از آن و در جايي ديگر از جهان چنين سودايي پيدا نشده بود. چرا يونانيان به اين فكر نيفتادند و مسلمانان با اينهمه تحقيقاتي كه در طب و كيميا و داروسازي داشتند، به تكنولوژي جديد دست نيافتند. اگر بگويند علم مي بايست به مرحله اي از كمال خود برسد تا علم پايه تكنولوژي باشد، در حقیقت تكنولوژي را غايت و كمال علم گرفته اند و چنانكه مي دانيم غايت هرچيز بر آن چيز مقدم است. حتي اگر به اين معاني كاري نداشته باشيم، قبول اين معني كه بشر قصد و اراده كرده است كه علمي پديد آورد كه با آن بتواند طبيعت و موجودات را مسخر كند و با تصرف در موجودات وسائلي براي بهبود زندگي خود بسازد، تكنيك را در نظر داشته است و ديگر نمي توان گفت كه تكنولوژي قائم به علم است، بلكه درست به عكس بايد گفت علم به وجود آمده است تا با آن بتوان نيروهاي موجود در طبيعت را مهار كرد و آنها را مورد بهره برداري قرار داد.

فرانسيس بيكن و دكارت هم طرح چنين علمي را ريختند ولي به صرف اينكه دو يا چند نفر و حتي همه مردم به حكم شهرت يا بنا بر مصلحت هايي از لزوم تحول در علم دم بزنند تا راه تحول را نيابند، به مقصود نيك خود نمي رسند. در آغاز دوره جديد، فرانسيس بيكن و گاليله و دكارت، فرا رسيدن دوره جديد و علم تكنولوژيك را ديدند و آن را بشارت دادند نه اينكه به صرف ميل و علاقه آنان علم جديد به وجود آمده باشد. تغيير نسبت آدمي با علم، در حقيقت فرع تغيير نسبت او با وجود است و اشخاص و مردمان به ميل و هوس نمي توانند نسبت خود را با علم تغيير دهند و طرح علم نو در اندازند. اگر رسيدن به علم كارساز آسان بود، بشر خود را تا قرن هيجدهم از آن محروم نمي كرد و مخصوصاً كشورهاي توسعه نيافته كه مي توانستند آن را از كشورهاي توسعه يافته فرا گيرند، به زودي و آساني به مراتب عالي علم و تكنولوژي مي رسيدند ولي مي بينيم كه علم جديد دير پديد آمده و كشورهاي توسعه نيافته نيز در فرا گرفتن آن دشواريها و موانع بزرگ و بسيار دارند.

2- از آنچه گفته شد نبايد نتيجه گرفت كه علم و تكنولوژي را نمي توان فرا گرفت و از جايي به جاي ديگر انتقال داد بلكه مراد اينست كه علم و تكنولوژي با هوس و ميل مردمان پديد نمي آيد و در اختيار مصرف-كنندگان اشياء تكنيك نيست كه آن را به هر راهي كه مي خواهند بكشانند و ببرند. علمي كه مصرف كنندگان فرا مي گيرند و آن را از جايي به جاي ديگر مي برند، ميوه و ثمره اي است كه زود بايد مصرف شود تا به جاي آن ميوه تازه خريداري كنند. البته مي توان درخت علم را هم از جايي به جاي ديگر برد و از آن مواظبت كرد و از ثمراتش برخوردار شد ولي اين امر دشواريها دارد زيرا پيش از اينكه درخت علم را وارد كنند، بايد زمين را مهيا سازند و شايد لازم باشد كه تركيب خاك و آب را تغيير دهند ولي پندار شايع و غالب اينست كه اين حرفها در حقيقت مخالفت پوشيده با علم است و به آن نبايد اعتنا كرد و علم را از هرجا كه هست، بايد فرا گرفت. فراگرفتن علم از هرجا كه هست، فضيلت بزرگي است و در اين معني نبايد شك كرد و ظاهراً در اين باب اختلافي هم وجود ندارد. اختلاف در اينست كه آيا اين مهم از عهده همه بر مي آيد و علم بي مجاهده حاصل مي شود يا شرايطي دارد كه تا فراهم نشود، مقصود حاصل نمي شود. تجاربي كه به آن اشاره كردم مؤيد اينست كه جامعه علمي و تكنيكي به آساني قوام نمي يابد. اين جامعه، نظام خاص و روابط و قوانين و رفتارهاي متفاوت با جامعه هاي ديگر دارد. مي گويند علم كه مي آيد، رفتارها و روابط را دگرگون مي كند ولي علم بهرجا و نزد هركس نمي رود، بلكه اهل طلب بايد به سوي آن بروند. اهل طلب نيز دو گروهند. گروهي گوششان نواي نظم علمي را شنيده است يا مستعد شنيدن آن شده است و گروهي كه پس از پديد آمدن علم، فوائد آن را ديده و طالب آن فوائد شده اند. گروه اول پديد آوردندگان علمند و گروه دوم خريداران آن. البته اين گروه خريداران هم اگر خود را با هواي علم تطبيق دهند، مي توانند از آن مراقبت كنند و از بر و بارش به قدر استعداد برخوردار شوند. اگر اينطور باشد، علم در اختيار ما نيست بلكه ما بايد در پي علم برويم و تابع آن باشيم ولي اين بار تجربه چيزي ديگر مي گويد. قبلاً با اشاره به تجربه تاريخ و مخصوصاً تاريخ كشورهاي توسعه نيافته معلوم شد كه اخذ و اقتباس و فراگيري علم و تكنولوژي نه فقط آسان نيست، بلكه موانع بزرگ دارد و گاهي حاصل صد سال آموختن (البته پراكنده و بي بنياد) تقريباً هيچ بوده است. اكنون به آزمايش ديگر نظر مي كنيم كه ثابت مي كند علم در رفاه نوع بشر مؤثر بوده و منشاء آثار بسيار مفيد در امر بهداشت و سلامت و آسايش و برخورداري از تمتعات بوده است. لازم نيست مثال بزنيم كه با علم و تكنولوژي چه كارهاي دشوار كه آسان شده و دسترسي به چيزهايي كه زماني تصور آن نيز دشوار بوده، صورت امر عادي پيدا كرده است. چگونه مي توان اين دو تجربه را با هم جمع كرد. يك تجربه حاكي بود كه علم از خواست و ميل ما تبعيت نمي كند و وسيله اي در دست ما نيست كه آن را بهر طريق كه خواستيم بكشانيم. تجربه دوم نشان مي دهد كه علم وسيله¬ساز است و با آن مي توان كارها را آسان و حتي اموري را كه سابقاً ناممكن مي نمود، ممكن كرد. اين تقابل در فهم عادي به آساني رفع نمي شود اما در حقيقت تقابل نیست بلکه تقابل¬نماست يعني در ظاهر دو تجربه در مقابل هم قرار گرفته اند و حال آنكه اين دو تجربه در حقيقت دو تجربه از دو عالم متفاوتند. تجربه دوم را همه در مي يابند و تصديق مي كنند اما تجربه اول نه فقط در همه جا مقبول نمي افتد، بلكه گاهي آن را به دشمني با علم و مخالفت با آن باز مي گردانند. درست است كه كسي نمي تواند منكر شود كه انتقال علم و تكنولوژي جديد از اروپا به ساير نقاط و مناطق جهان موانع و مشكلات داشته و تب و تاب دويست ساله بعضي كشورها نتايج اندك و ناچيز داشته است، اما اين شكست و ناتواني را معمولاً به عوامل سياسي و اجتماعي و فرهنگي نسبت مي دهند و در تعيين و تشخيص مانع و مقصر، اختلافها و نزاعها برپا مي شود و در اين كدورت غوغا و هياهو، مانع حقيقي از نظرها پنهان و محجوب مي ماند. كسي نمي گويد علم سود ندارد. علم هروقت و هرجا بوده، علم سودمند بوده است و علم جديد، علم تصرف در موجودات است و با آن بسياري از نيازهاي لغيره آدمي پديد مي آيد و رفع مي شود. به اين جهت علم جديد نسبتي دو سويه با نيازهاي ما دارد به اين معني كه هم نياز در ما به وجود مي آورد و هم به رفع نيازها كمك مي كند. پس در اينكه از علم فوائد و نتايج عايد مي شود اختلافي نيست (گرچه در اين بحث بايد معني و حقيقت نيازها معلوم شود و ببينيم نيازهاي حقيقي آدمي چيست و آيا نياز حقيقي معني دارد يا همه نيازها، نياز لغيره است كه با زمان پديد مي آيد و راه رفع آن در زمان طلب مي شود). اكنون همه مردم جهان از علم در زندگي هر روزي بهره مي برند و مردمي كه كمتر از آن نصيب دارند و در توسعه علم و پژوهش سهمشان كمتر است، نسبتشان با علم بيشتر نسبت انتفاع و بهره برداري و مصرف است پس در اينكه علم شأن كارسازي و كارپردازي و سودمندي دارد، چون و چرا نمي كنيم. علم، وسيله¬ساز است ولي آيا نفس و حقيقت علم نيز وسيله است و ما آن را براي مصرف خاص يا رسيدن به مقصود و غرضي ساخته و پرداخته ايم؟ ذكر تجربه اول ناظر به اين پرسش بود. مردمي كه علم دارند از فوائد آن نيز برخوردار مي شوند اما آيا آنان كه علم ندارند، به آساني مي¬توانند صاحب علم شوند؟ البته رسيدن همه مردم جهان به علم ممكن است اما تحقق آن شرايطي دارد كه به آساني فراهم نمي شود.

3- علم را از بيرون نمي آورند. علم، وطن و خانه اي دارد كه در آنجا قرار و آرام مي گيرد و فرمانهايش را از آنجا صادر مي كند و اگر به جاي ديگر برود، آن را در هر خانه اي نمي توان فرود آورد بلكه خانه اي نظير خانه اصلي مي خواهد و براي استقرار علم، چنين خانه اي براي آن مهيا بايد كرد. گمان مي كنند ـ البته گمان ناروايي هم نيست ـ كه مقصود، آماده كردن كوچه و خيابان و مدرسه و اداره براي پذيرايي از علم است ولي علم، در خانه وجود ما قرار مي گيرد و در آن خانه است كه رشد مي كند يا پژمرده و تباه مي شود. خانه بيرون و كوچه و خيابان و مدرسه و سازمان و سياست و قانون، انعكاس يا بسط و ظهور و تحقق خانه وجود ماست. وقتي ما با علم يگانه مي شويم، علم رونق پيدا مي كند و آثارش در همه جا ظاهر مي شود و چون از آن اعراض كنيم (يكي از صورتهاي اعراض از علم، خواستن آن براي رسيدن به نتايج و فوائد تكنولوژي مصرفي است)، از ما مي گريزد. ما كه¬ايم كه از علم مي گريزيم يا با آن يگانه مي شويم. تلقي عادي و مخصوصاً فردانگار (برآمده از گرداب درماندگي در راه تجدد) شايع اينست كه ما وجود مستقل از علم و اخلاق و سياست و قانون و . . . داريم و هرچه را بخواهيم، كسب مي كنيم و بر وجود خود مي افزاييم يعني ما گوشت و پوست و مجموعه¬اي از نفسانيات و استعدادهائيم كه در هر وقت و در هرجا هر صورتي از علم و دين و فرهنگ و . . . را كسب مي¬كنيم. آيا اين سخن نادرست است و چيزي جز آن مي توان گفت يا مي توان آن را نفي كرد؟ متقدمان و مردم ادوار گذشته به چنين من و مايي قائل نبودند. تا زماني كه فلسفه بوجود نيامده بود، فكر و عمل آدمي در فضاي قدسي دين صورت مي گرفت و وقتي فلسفه بوجود آمد، عقلي كه با عالم  بالا اتصال داشت نظر و عمل را راه مي برد. من و مايي كه با داعيه و داعيه داري شناخته مي شود، محصول تاريخ جديد و متعلق به آنست. البته قبول اين سخن آسان نيست. اولين دشواريش اينست كه من و ما در زبان همه اقوام قبل از دوران تجدد بوده است و افراد و گروههاي مردم در هر زماني كه بوده اند، خواستها و سليقه هاي خاص خود نيز داشته اند. البته من و ما هميشه بوده است اما نه من و مايي كه نظام جهان و زمان را تابع ميل و اراده خود بداند يا بخواهد. من و مايي كه به دوران تجدد تعلق دارد و در اين دوران بوجود آمده است، خود را صاحب اختيار همه چيز مي داند و مي پندارد بهرچه اراده كند مي رسد و از عهده همه كار بر مي آيد. من و ماي تاريخ هاي گذشته خواستها و نيازها و داعيه هاي محدود داشتند كه در دايره امور شخصي و خانوادگي و قبيله اي محدود بود ولي من و مايي كنوني خود را كارساز امور جهان مي داند و به قابليت ها و توانائيهاي خود چندان اعتقاد دارد كه ايجاد جامعه صلح و سلم و علم و عدالت را نيز به عهده مي گيرد. مسلماً در طي تاريخ تجدد من ها و ماهاي صاحب علم و تكنولوژي كم نبوده اند و داعيه دانايي و توانايي همه يكسره گزاف نبوده است. منتهي در اينجا نكته اي وجود دارد كه بايد در آن تأمل و تحقيق شود و آن اينكه آيا علم و قدرتي كه بشر در دوره جديد به آن دست يافته است داشته و دارايي اوست و بود و نبودش اثري در حقيقت وجود بشر ندارد يا مقوم عالمي است كه من و ما به تبع آن عالم ظهور مي كند. بعبارت ديگر آيا من ها و ماهاي مستقلي وجود دارند كه هر وقت و در هر جا كه بخواهند علم و قدرت را طلب مي كنند و به آن دست مي يابند يا عالم و جهاني با علم و قدرت قوام مي يابد و من ها و ماهاي دانشمند و پژوهشگر و صاحب تكنولوژي نيز در آنجا ظهور مي كنند. قبلاً گفته شد كه علم از بيرون نمي آيد يعني زائد بر جهان بشري نيست. علم تكنولوژيك قائمه جهان تجدد است و از آن منفك نمي شود يعني آن را از عالم تجدد به عوالم ديگر نمي توان برد. من ها و ماهاي عالم تجدد با علم قوام يافته اند و علم جزئي از من و ماي جهان تجدد است اما با پديد آمدن من و ماي پژوهشگر و تكنيسين حادثه ديگري نيز روي داده است و آن انتزاع من و ما از علم و قدرت و نسبت دادن اينها به اوست. اكنون من و مائي كه در بسياري از نقاط و مناطق جهان وجود دارند من و مائي انتزاعي است كه سودا و داعيه تملك علم و قدرت دارد. من و مائي كه در اروپا با علم و قدرت ظاهر شد از ابتدا براي علم و قدرت بوجود آمده بود نه اينكه اتفاقاً متوجه آن شود و براي بدست آوردنش بكوشد. اين من و ما پيش از دوره جديد نبود و با فلسفه دكارتي و علم گاليله اي به دنيا آمد. اين من و ما با اراده به سوي علم و به سوي قدرت ساخته شده بود و اگر چنين بود و اروپا صرفاً مصلحت بينانه در پي علم سودمند و تكنولوژي رفاه رفته بود معلوم نبود كه به كجا مي رسيد و در بهترين صورت شايد وضعي مثل كشورهاي توسعه نيافته پيدا مي كرد. علمي كه با آن جهان جديد ساخته شد با خانه وجود بشر جديد تناسب داشت. بعبارت ديگر پيدايش علم تكنولوژيك مسبوق به وقوع تحولي در وجود بشر بود. يوناني ها و قرون وسطائي ها گرچه مقدمات پيدايش اين علم را فراهم كرده بودند اما روح يوناني و قرون وسطائي مهياي همدمي و همراهي با علم جديد نبودند. علم و تكنيك جديد در نيمه غربي اروپا بوجود آمد و تا قرن نوزدهم كمتر نشاني از آن در جاهاي ديگر يافت مي شد. از اين زمان هم وسايل تكنيك و تكنولوژي جديد چشم هاي مردم ديگر مناطق جهان را خيره كرد و اگر به علم جديد توجهي شد براي رسيدن به حاصل و ميوه تكنولوژي بود. در آغاز پديد آمدن علم جديد، بشر و علم و تكنيك يگانه بودند اما وقتي آموزش علم جديد در سراسر روي زمين بعنوان يك ضرورت شناخته شد اين علم از وجود بشر و از جوهر تكنيك جدا افتاده بود و بهمين جهت توسعه دچار مشكل شد و در تاريخ آن آشفتگي راه يافت.

4- شايد پذيرفتن آنچه درباره پديد آمدن علم و تكنولوژي جديد گفته شد، آسان نباشد. اگر از اينها صرفنظر كنيم چه بگوييم؟ بگوييم كه روز و روزگاري فرا رسيد كه مردمان به فكر بهبود زندگي خود از طريق ساختن و پرداختن وسائل افتادند و علم و تكنولوژي در پي آن تصميم مصلحت بينانه بوجود آمد؟ اگر تكنولوژي را وسيله بدانيم و بگوييم بشر به قصد وسيله سازي آن را پديد آورده است ناگزير بايد پديد آمدن آن را به خواست و تصميم گروه يا گروههايي از آدميان در وقت معين بازگردانيم. اگر اين توجه در مورد تكنيك هاي ساده و صنايع دنياي قديم پذيرفته شود با تكنولوژي پيچيده جديد مناسبت ندارد هرچند كه متقدمان هرگز (لااقل تا زمان سوفسطائيان) كار و بار و صنايع و هنرهاي خود را حاصل سوداي سود و مصلحت بيني نمي دانستند و اين انديشه كه بشر براي آسان كردن زندگي خود وسائل مي سازد گرچه نادرست نيست اما تا عصر جديد هيچ سابقه اي نداشته است اما چون دنياي جديد طوري بنا شده است كه به نيازها و رفع آنها توجه مي شود گمان مي كنيم كه هميشه و همه جا منشاء همه چيز سوداي برآوردن نيازها بوده است گويي بشر از ابتداي وجودش تاكنون نيازهاي ذاتي ثابت و معيني داشته است. از اين معني مي گذريم كه متقدمان ساختن را به نوعي دريافت شهودي و احياناً وحي منسوب مي كردند. ما كه همواره به نيازها مي انديشيم چگونه توجيه كنيم كه جهان عظيم علم و تكنولوژي را سوداها و اميال و هوس ها پديد آورده است اما اگر بگويند اين جهان عظيم محصول عقل است و نه فرآورده ميل و هوس، مي توان پرسيد كه اين عقل تا دوره جديد كجا بوده و چرا تا سيصد سال پيش بشر از آن بهره و برخورداري نداشته است اما پرسش مهمتر اينست كه آيا مصلحت بيني با اين عقل صورت خاص پيدا كرده يا اينكه علم و عقل خود، محصول مصلحت بيني است. اگر انديشه تصرف مصلحت بينانه در جهان و ساختن و پرداختن وسائل با عقل و علم جديد بوجود آمده است، ظهور تكنولوژي را به مصلحت بيني به عنوان يك صفت روان شناسي نمي توان نسبت داد و اگر عقل جديد محصول مصلحت بيني باشد همان اشكال سابق دوباره مطرح مي شود كه چرا ظهور مصلحت بيني در وجود بشر تا اين اندازه به تأخير افتاده است. اما اشكال مهمتر وقتي پيش مي آيد كه در حقيقت و ماهيت اين مصلحت بيني بينديشيم. اگر تاريخ تجدد را برآمده از مصلحت بيني تلقي كنيم ناگزير بايد مصلحت بيني را عين فلسفه و علم بدانيم زيرا چه تكنولوژي را مقدم بر علم بدانيم و چه به تقدم علم بر تكنولوژي قائل باشيم در اينكه ايندو با هم ملازمت دارند ترديدي نيست. پس اگر ايجاد يا پديد آمدن تكنولوژي را به صلاحديد اشخاص و گروههاي مردم بازگردانيم به اين مشكل بزرگ بر مي خوريم كه مصلحت بينان مي بايست فلسفه و علمي را در نظر آورند و بازشناسند كه مي بايست مقدمه و شرط لازم پديد آمدن عصر تكنولوژي باشد ولي نام اين را ديگر مصلحت بيني نمي گذارند. طراحي و تأسيس تفكر و علم جديد نمي توانسته است با نظر مصلحت بين صورت گيرد زيرا تفكر و علم با مصلحت بيني پديد نمي آيد بلكه بر اساس تفكر است كه فضيلت فكري و تشخيص مصالح و منافع ممكن مي شود ولي معمولاً به اين اشكال بزرگ كمتر توجه مي شود وگرنه دانشمندان و اهل علم و پژوهش نمي گفتند و در اين گفته اصرار نمي كردند كه تكنولوژي وسيله است و به اختيار ماست كه آن را در راه خوب يا بد و مفيد يا مضر بكار بريم. مي گويند وسيله، چيزي است كه ما آن را براي رسيدن به مقصد و مقصودي مي سازيم يا به كار مي گيريم و همه وسائل تكنيك و تكنولوژي بكار ما مي آيند و از آنها براي رسيدن به مقاصدي بهره مي بريم پس چرا آنها را وسيله ندانيم؟ ما به اتومبيل و قطار و هواپيما و . . .، وسيله نقليه مي گوييم و نامگذاريمان نادرست نيست و مگر اين وسائل با نظر به مقصود و غايت خاصي ساخته نشده است پس چرا نبايد اينها را وسيله بدانيم؟ مسلماً اين اشياء وسيله اند اما فرقشان با وسيله چنانكه معمولاً مراد مي شود اينست كه وسيله در اختيار ماست و هر وقت و هرجا كه بخواهيم آن را بكار مي بريم اما تكنيك يكسره در اختيار ما نيست پس مشكل در وسيله بودن يا وسيله نبودن تكنولوژي نيست بلكه در اينست كه اين وسيله كه البته مؤثرتر از وسائل كهن به كار ما مي آيد نه فقط در اختيار ما نيست بلكه تكليف كار و شغل و خور و خواب و رفت و آمد و نشست و برخاست و تعليم و تربيت و سياست با آن معين مي شود.

5- تكنيك جديد با علم جديد و فلسفه جديد بوجود آمده است. مي گويند چه مانعي دارد كه بشر از علم استفاده كند و با آن براي بهبود معاش و آسايش خود، وسائل بسازد. علم جديد علم خنثي نبوده است كه بشر از آن براي اصلاح معاش استفاده كند بلكه اين علم با تكنيك بوده است. به عبارت ديگر تكنيك در ذات علم جديد اخذ می¬شود و مثلاً وقتي هيدگر تكنيك جديد را در بر علم مقدم مي داند، نظرش اين نيست كه ابتدا تكنيك به وجود آمده و سپس علم را از روي آن پرداخته اند بلكه منظورش اينست كه تكنيك در ذات علم وجود دارد. اگر در ظاهر و ظواهر علم، حقيقت تكنيك پيدا نيست يا به چشم همه كس نمي آيد، باكي نيست و مي توانيم بگوييم علم جديد از قرون شانزدهم و هفدهم به وجود آمده و يك قرن طول كشيده است تا تكنيك جديد پديد آيد، اما در همان وقت كه فيزيك گاليله بوجود آمد، تكنيك نيز در آن مضمر بود و به آن جهت مي داد. اين اصل پيشرفت و ترقي اولاً به تكنيك و به تبع آن به تمام شئون تجدد تعلق دارد يعني پيشرفت، در حقيقت پيشرفت تكنيك است و همه شئون تجدّد و از جمله متدولوژي علم از بينش تكنيك جهان و موجودات برآمده اند. بينش تكنيك جهان و موجودات چيست؟ آيا نظر و فلسفه خاصي در ميان نظرها و فلسفه¬هاست؟ امروز، همه مردم جهان، جهان را با چشم تكنيك مي بينند و البته خود از اين بينش خبر ندارند و شايد آن را منكر شوند. بينش تكنیك، فلسفه و ايدئولوژي و نظريه نيست بلكه يك نوع نسبت با موجودات است. اكنون تقريباً همه مردم جهان با تمام اختلافهايي كه از حيث دين و عقيده و رنگ و نژاد و بستگي هاي سياسي و فرهنگي دارند، در ديد تكنيك جهان با هم شريكند. اين ديد كه از زمان رنسانس اروپا به وجود آمده، تاكنون همواره علم و تكنولوژي را راه برده است. اين ديد را كسي ابداع و اختراع نكرده و يافت آن مسبوق به جهد علمي يا حاصل نبوغ و درك قوي نبوده است بلكه با نوعي تغيير در وجود بشر و نسبت او با وجود ممكن شده است. البته با اين تغيير در فلسفه نيز تحولي بزرگ پديد آمده است كه اجمالاً به آن اشاره مي شود. نگاه جديد بشر يا درست بگوييم نگاه بشر جديد به موجودات، نگاه متصرّف در طبیعت و ماده قابل تصرّف است. جهان از اين پس به نيرو و منبع نيرو تحويل مي شود و به اين ترتيب عصر همراهي و همگامي و هماهنگي بشر با طبيعت پايان مي يابد و اصل اختلاف و بيگانگي و غلبه آغاز مي شود. اين سخن بر رمانتيسم و احساس غربت نسبت به گذشته يا مدح و ستايش دوران پيش از مدرن نبايد حمل شود. اينكه آيا دوران قرون وسطي بهتر يا بدتر از عصر جديد بوده است، به بحث كنوني مربوط نمي شود. در اينجا مقصود بيان اين مطلب است كه بشر تا زمان رنسانس جهان را در برابر خود نمي ديد و اگر مي ديد، در خود، آن اراده و قدرت را نمي يافت كه آن را رام سازد. بعضي فلاسفه جهان قديم و عالم اسلام مي گفتند موجودات مراتب امر واحدند و بينونت ذاتي ميان انسان و ديگر موجودات نيست. البته از دشمني و كين فلك بخصوص در اقوال تراژيك بسيار گفته اند اما جنگ با فلك نه امر عادي بلكه وضع تراژيك بشر بوده است.

گفتم كه چرا مهر تو اي ماه بگرديد                    گفتا كه فلك با من بدمهر به كين بود

شاعران در احوال شاعرانه خود «چرخ را هزار بار بيچاره تر» از آدميان يافته اند و احياناً به فكر بر هم زدن آن نيز افتاده اند:

بده تا روم بر فلك شيرگير                  به هم برزنم دام اين گرگ پير

ولي هرگز برنامه اي براي رام كردن تدريجي چرخ، تدوين نشده بود. علم جديد صورت انتزاعي برنامه تسخير موجودات و رام كردن فلك است و به این جهت حقانیت و درستی علم و احکام علمی را با ملاک عملکرد و منشئیت اثر آن می¬سنجند. عملکرد علم را هم در تکنیک می¬توان دید. علم و تکنیک جدید در حقیقت یک چیزند زیرا حقيقت تكنيك نيز چيزي جز همين برنامه تسخير و تصرّف نيست.

6- صحنه درام تحويل دنيا و مافيها به نيرو و منبع نيرو و تسخير و تصرّف موجودات و صورت بخشيدن به جهان را فيلسوفان و نويسندگان آغاز دوره جديد به صور گوناگون تصوير كرده¬اند. دكارت حساب جهان را از حساب انسان به كلي جدا كرد و قائل شد كه ميان اين دو هيچ سنخيت و نسبتي نيست. اينها دو جوهر متباين¬اند. مسلماً اين قول براي دكارت دشواري ها داشت زيرا بشر خود تني دارد كه جزئي از جهان ماده است و او نسبت روح با تن را نتوانست توجيه كند ولي مشكل قديمي نسبت تن و روح براي دكارت و براي فلسفه بعد از او چندان مهم نبود گويي تباين ماده و روان معنايي تازه پيدا كرده بود و نتيجه اي جز آنچه تا آن زمان داشت، از آن بر مي آمد. از اين پس بشر مي بايست جهان را مهار كند و آن را به استخدام خود در آورد و نظم بخشد. علاوه بر اين در فلسفه دكارت، بشر شأن و مقام ديگر پيدا كرد و خود را واجد سمت و مأموريت تصرّف موجودات از طريق اطلاق طرح رياضي بر جهان يافت. يكبار ديگر پس از افلاطون، رياضيات ميان عقل و ماده يا انسان و جهان پيوند مي داد اما ادراك جديد رياضي با علم ميانی افلاطون تفاوت داشت و از اراده كه در نظر دكارت محدوديت ندارد، مستقل نبود. كانت و ماركس راهي را كه دكارت گشوده بود، ادامه دادند. كانت گفت كه فلسفه و علم، صورت برداري و گزارش از موجودات نيست بلكه اطلاق صورت فاهمه بر ماده محسوس است. علم در نظر او مطابق با جهان موجود نيست بلكه نوعي صورت بخشيدن به جهان است. ماركس در پي كانت آمده بود كه گفت فيلسوفان تاكنون جهان را تفسير كرده اند اما از اين زمان بايد جهان را تغيير داد. انديشه تغيير جهان و تلقي موجودات به عنوان منبع نيرويي كه بايد به تصرّف بشر درآيد، صورتهايي از اراده به سوي قدرت بود كه ذات جهان جديد و متجدد است. در اينجا از انعكاس سوداي قدرت در ادبيات چيزي نمي گويم. كساني ماركس را فيلسوف تكنيك دانسته اند اما بحث در باب ماهيت تكنيك با اشپنگلر آغاز مي شود. اشپنگلر، بشر جديد را بشر فاوستي خواند و داستان دكتر فاوستوس را با حادثه و پيش آمد عصر جديد تطبيق كرد. به نظر او دكتر فاوستوس سرمايه معرفت خود را در ازای قدرت تصرّف در موجودات به مفيستوفلس فروخت. فاوستوس مظهر بشر تكنيكي جديد است. هيدگر نيز گفته است كه بشر در هر عصري به مثال و سرمشقي نظر دارد و مثال بشر جديد مهندس است. ظاهراً از اين مطالب بر نمي آيد كه تكنولوژي چيزي خارج از قدرت و اختيار بشر باشد. حتي به فرض اينكه تكنيك را در ذات علم ببينيم و عصر را عصر و زمان تكنيك بدانيم، در اين نكته نمي توانيم ترديد كنيم كه اشيای تكنيك را بشر براي بهره برداري و رسيدن به مقصود خاصي مي سازد و به کار می برد. اين نكته درست است اما آن مقصود خاص چگونه و از كجا تعيين مي شود؟ مي گويند همه مقصود ها به سلامت بشر و بهبود معاش او باز مي گردد. به دشواري مي توان اين سخن را انكار كرد و شايد اين انكار وجهي هم نداشته باشد اما مي توان فكر كرد كه نكند نيازها و مقصد هاي ما را هم تكنيك معين مي كند. نيازهايي كه بشر كنوني احساس مي كند، در نظر مردمان دوران هاي پيش از تجدد نبوده است. غرض ها و مقاصد امروزي بشر نيز همه به تكنيك و تكنولوژي بستگي دارد و با آن تعيين شده است و پيداست كه در عهد تكنيك، مردم با قانون تكنيك زندگي كنند. تكنيك، قانون خود را بر مردمان تحميل نمي كند بلكه مردمان با قانون تكنيك هماهنگ مي شوند و حتي مي پندارند كه تكنولوژي ملك ايشان است. شايد لفظ پندار و پنداشتن در اينجا چندان درست نباشد زيرا مردم در واقع و نه در پندار و وهم، مالك وسائل تكنيك اند و آنها را مي خرند و مي فروشند و به كار مي برند و يا با آنها تفنّن مي كنند. كسي كه يك شيء تكنيك را مي خرد، از جهت حقوقي مالك آن است و مالك، هر تصرفي كه بخواهد در ملك خود مي كند ولي نسبت ما با تكنيك، نسبت مالك و ملك نيست. اشيای تكنيك ممكن است ملك ما باشند و در اين صورت در آنها هر تصرّفي مي توانيم بكنيم اما تكنيك، جهان خاص خود دارد كه اكنون ما نيز در آن جهان زندگي مي كنيم و در بازي تحوّل آن شركت داريم ولي جهان تكنيك را ما براي رسيدن به مقصد و مقصود خاص به وجود نياورده ايم و نمي توانيم آن را بر هم زنيم. ما مي توانيم اتومبيل خود را از كوه به دره پرتاب كنيم اما نظم يا بي نظمي ترافيك و شهر سازي و نظام كار و مسكن و معاملات را نمي توانيم بر هم زنيم. همين كه طرح يك شيء تكنيك را در مي اندازند و آن شيء در بازار خريد و فروش مي شود، ما به اشتباه مي افتيم و فكر مي كنيم كه آن شيء طراحي و ساخته يك شخص است كه به بازار آمده و هر كسي بخواهد، آن را مي خرد. مهندسي كه يك شيء تكنيك را طراحي مي كند، به عالم تكنيك تعلق دارد و با نظم جهان تكنيك هماهنگ است. او اين آزادي را دارد كه از كار مهندسي دست بردارد. همچنين آزاد است كه تمام وقت خود را در پژوهش صرف كند اما در اين پژوهش بايد به مسائلي بپردازد كه در جهان تكنيك مطرح مي شود و اگر جز اين باشد، كاري از پيش نمي برد. اين اشخاص نيستند كه با ساخت و ساز خود جهان تكنيك را مي سازند بلكه جهان تكنيك برنامه كار و حتي رفتار اشخاص را معين مي كند. دوباره مدعيان خشك باور و قشري كه الفاظ و عبارات فلسفه را نیز ورد زبان خود می¬كنند نگويند كه پس تكليف آزادي بشر چه مي شود؟ آزادي به معني توانايي اداي فعلهاي ممكن و امكان ترك افعال است. اين آزادي محفوظ مي ماند و با آنچه گفتيم، منافات ندارد. بحث ما اينست كه در عالم تكنيك چه امكان هايي وجود دارد. مسلّماً در عالم تكنيك كه امكان هاي گسترده دارد، دامنه آزادي ها نيز گسترده تر است اما ذات تكنيك و نظام آن در حدود اين آزادي قرار نمي گيرد. اين نظام چنانكه اشاره شد، مسبوق به تفكر بوده و با آزادي تفكر طراحي شده است اما پس از آن آزادي هاي فعل و عمل مردمان در حدود نظام تكنيك قرار گرفته است. علم و پژوهش و ساختن و پرداختن و عادات و رفتار و معاملات نيز در آن حدود قرار دارند. اين نظم را با ميل و تصميم شخصي و اداري نمي توان شكست و آن را به هر صورت كه دلها بخواهد، نمي توان درآورد. فهم اين معني دشوار نيست و اگر معمولاً درك نمي شود، از آن است كه دلها هم با نظام تكنيك مي تپد و در حقيقت، دلخواه ما را آن نظام معين مي كند ولي مگر اين وضع را نمي توان وضع ضرورت تكنيك و تكنولوژيك دانست؟ ضرورت در همه عوالم هست و جهان تكنيك هم ضرورت هاي خاص دارد و اگر درك ضرورت نبود، آزادي معني نداشت. مي گويند اين ضرورتها هرچه باشد، در جنب آزادي بخشي تكنيك بسي ناچيز است. درست مي گويند، تكنيك با خود آزادي هاي بسيار آورده است. حتي در عالم سياست هم تكنيك گرچه به دموكراسي اختصاص ندارد، با استبداد هم در مدت طولاني نمي سازد. اصلاً تكنيك را در عرض سياست نبايد قرار داد. همه سياست هاي موجود، در فضاي تكنيك و در جهان تكنولوژي روئيده و رشد كرده اند. اينها همه به تكنولوژي بسته اند اما تكنيك عهدي با هيچكدام آنها ندارد. اكنون تكنيك مي رود تا دموكراسي را بي اثر سازد و سايه استبداد خود را بر همه جا بگستراند. تكنيك زمان ما يا درست بگوييم زماني كه در تكنولوژي و دانش ويرچوال (مجازی) ظاهر و متحقق مي شود، كم كم مجال تعلق آدميان به شهر و كشور و دولت و زبان ملي و قومي را تنگ و محدود مي كند و پيداست كه بدون اين تعلقات، از دموكراسي و از هيچ ايدئولوژي ديگر نمي توان سخن گفت. در اين وضع همه روابط را تكنيك معين مي كند و همه چيز به حكم قانون تكنيك راه برده مي شود. اينكه تا كجا و تا كي اين نحوه تنظيم و تعيين روابط امكان دارد، امري است كه به دشواري مي توان به آن انديشيد. آنچه مي دانيم اين است كه نظام هاي سياست جديد قوّتي ندارند و در خدمت دموكراسي و هيچ نظام سياسي ديگري نيستند بلكه به تكنيك خدمت مي كنند. روزنامه كه ركن دموكراسي بود، اكنون وظيفه اش اطلاع رساني است. حتي روزنامه نويساني كه روزنامه هايشان از شعار آزادي پر مي شود، شأن و وظيفه روزنامه را اطلاع رساني اعلام مي كنند. در اصطلاح اداري به كاركنان و كارمندان و حتي به استادان و دانشمندان و نويسندگان، عنوان نيرو اطلاق مي شود گويي همه چيز را با چشم تكنيك نگاه مي كنند مع هذا هنوز دولت¬ها و كشورها برنامه هاي توسعه تكنولوژيك دارند و البته اين برنامه ها گاهي اجرا مي شود و طراحان به بعضي مقاصد كه در نظر داشته اند، مي رسند و ناگزير از بسياري ديگر چشم مي پوشند. اين امر مي تواند مؤيّد نظر كساني باشد كه تكنيك را وسيله اي در اختيار انسان مي دانند. اينكه اشيای تكنيك وسيله اي در اختيار انسان است، محل ترديد نمي تواند داشته باشد ولي اگر تكنيك جديد در قوام عالم تجدد دخيل است، چگونه مي تواند وسيله اي در اختيار ما باشد. پس بايد فكر كنيم كه چگونه تكنيك هم وسيله است و هم وسيله نيست. يك بار مي گوييم كه با برنامه ريزي مي توان تكنولوژي را توسعه داد و چون از نسبت سياست و تكنيك بپرسند، پاسخ مي دهيم كه سياست تابع تكنيك است و در نسبتي كه با تكنيك دارد، معتدل یا خشن و ناتوان يا توانا و مدبرانه یا احمقانه مي شود. حل این مشکل یا تعارض ظاهری در صورتی ممکن می شود که بدانیم تکنیک با علم چه نسبتی دارد.

7- وقتي گفته مي شود كه تكنيك كاربرد علم است، اين سخن هم به گوش عقل عادي خوش مي آيد و هم در نظر اهل دانش موجه مي نمايد زيرا مراكز نظامي و صنعتي و تكنولوژيك بزرگ در جنب خود مؤسسات پژوهشي دارند و بيشترين پژوهش هاي دانشگاهها و مراكز پژوهشي مستقل نيز به سفارش و درخواست اين مراكز صورت مي گيرد و اين دليل براي اثبات نياز و اتكای تكنولوژي به علم كافي است. دليل روشن تر اينست كه علم جديد در حدود دو قرن بر تكنولوژي سبقت دارد يعني فيزيك جديد دهها سال پيش از اينكه تكنولوژي جديد پديد آيد، ظهور كرده است. همچنين اتفاق افتاده است كه سالها و گاهي دهها سال از يك نظر علمي در تكنولوژي بهره برداري نشده است. همه اينها دليل استقلال علم از تكنيك و تقدم آنست اما اين دلائل وقتي درست است كه مراد از تقدم، صرفاً تقدم زماني باشد. زماني بوده است كه فيزيك گاليله اي بوده و تكنولوژي جديد نبوده است. اگر بنا را بر اين بگذاريم كه علم با تكنيك نسبت ذاتي ندارد و از آن بر حسب اتفاق نتيجه تكنولوژيك برآمده است و حتي اگر نسبت ذاتي دارد، تكنيك معلول علم است، ناگزير مي پذيريم كه علم بايد بر تكنيك مقدم باشد اما هنوز از نسبت ميان علم و تكنيك نپرسيده ايم. در نظر موجود¬بين اين پرسش هم چندان وجهي ندارد زيرا اشيا و موجودات در پراكندگي و تباين ديده مي شوند بنابراين لازم نيست كه بپرسيم علم و تكنيك با هم چه مناسبت دارند و اگر كسي هم بپرسد، پاسخ داده مي شود كه نسبتشان همين است كه مي بينيم و مثلاً پيشرفت يكي در پيشرفت ديگري مؤثر است. بعبارت ديگر در عالم موجود¬بين پرسش نمي شود كه اينها در اصل پيدايش چه نسبتي با هم دارند بلكه بنا بر اين گذاشته مي شود كه اشياء مستقل از يكديگر پديد آمده و پس از پيدايش و تحقق، نسبت و پيوندي با هم پيدا كرده اند. در مورد علم و تكنولوژي هم همينطور مي انديشند الّا اينكه كساني ممكن است بگويند كه تكنيك نتيجه علم است. اين نظر اخير ترجيحي بر نظر اول ندارد و شايد در عمل و مخصوصاً براي جهان توسعه نيافته مشكلاتي پديد آورد زيرا فرا گرفتن و اندوختن دانش، جدا و دور افتاده از تكنولوژي نتیجه نمی¬دهد چنانكه اكنون بسياري از كشورها دانش هاي آموختني را از اينجا و آنجا فرا مي گيرند و اشيای تكنيك را هم از بازار خريداري مي كنند. در اين كشورها عملاً حساب علم و تكنولوژي از هم جداست و گروههاي متفاوت مردمان آنها را مثل كالا مي خرند. كالاي تكنيك را عامه مردم مصرف مي كنند و علم در دانشگاههايي كه بصورت موزه علم در مي آيند، زينت و آرايش كشور مي شود. مي دانم كساني كه اين سطور را مي خوانند، ممكن است در آن منفي بافي و يأس و بدبيني ببينند. اميدوارم درك آنها درست باشد اما اگر درست مي گويند، شرط علم دوستي اين است كه با ذكر شواهد و دلائل نشان دهند كه مؤسسات صنعتي ما تا چه اندازه از علم و پژوهش پژوهندگان دانشگاهي و غير دانشگاهي بهره مي برند و دانشگاهها و مراكز پژوهشي چه سهمي در توسعه تكنولوژيك كشور دارند. پيداست كه بحث در قصور و تقصير دانشگاه و دانشگاهيان يا اهل صنعت و تكنولوژي نيست زيرا در حقيقت نبود فضاي علم و تكنولوژي، قابليت هاي دانشگاهيان را هم معطل گذاشته است نه اينكه آنها در كار خود كوتاهي كرده باشند و . . . آنچه در تاريخ فهمش بسيار دشوار است و كمتر فهميده مي شود اين است كه آيا فضاي علم و پژوهش دانشمند مي پرورد يا ابتدا دانشمندان بوجود مي آيند و فضاي علمي را تأسيس مي كنند. مشكل بزرگ اينست كه اين مسئله را بدرستي نمي توان طرح كرد. تصور فضاي دانش بدون دانشمند و قبل از وجود دانش غريب مي نمايد و اين معني به آساني پذيرفته مي شود كه هر جا دانشمند باشد فضاي علمي هم بوجود مي آيد. من در طرح اين مسئله نه در درستي حكم كه تصديق مي شود شك مي كنم و نه آنچه را كه به آساني انكار مي شود مي توانم تصديق مي كنم ولي مشكل از آنجا بر مي خيزد كه مسئله درست مطرح نمي شود بنا بر اين گمان نمي كنم اختلافي كه پيش مي آيد قابل رفع نباشد. اگر بتوان پرسش را درست مطرح كرد پاسخ آن مهم نيست زيرا آنكه پرسش را دريابد يا پرسش برايش مطرح شود به پاسخ هاي شايع و عادي راضي نمي شود يعني پرسش وقتي پيش مي آيد كه به بي اساس بودن راه حل هاي مشهور كه از صد سال پيش هرگز به هيچ جا نرسيده است پي ببريم. اين پي بردن گرچه ظاهراً آسان مي نمايد. در حقيقت بسيار دشوار است و شايد اصل همه دشواريها باشد. اگر مي توانستيم بينديشيم كه شرايط پديد آمدن و موانع بسط علم چيست راهي بسوي آن گشوده مي شد. بنظر بعضي صاحبنظران شرط مهم پيدايش علم پديد آمدن نسبت تكنيكي با جهان و موجودات و در نظام زندگي آدميان است و چون اين نسبت بر علم تقدم دارد مي گوييم تكنيك مقدم بر علم است. اشياء تكنيك و پژوهشهاي علمي نسبت تقدم و تأخر ندارند. تقدم و تأخر وقتي معني و مورد پيدا مي كند كه به شرايط پيدايش چيزها بينديشيم. علم جديد در ذات خود تكنولوژيك است و اگر جوهر تكنيك در آن نبود نه جهاني مي شد و نه جهان با آن به تسخير و تصرف در مي آمد. اگر جهان به تصرف بشر درآمده است از آن روست كه جهان بصورت منبع نيرو تلقي شده است و چون جهان اين چنين تلقي شود علم و ادراك آدمي در جهتي قرار مي گيرد كه امكانات جهان تكنيك را آشكار سازد و به اين ترتيب است كه اشياء تكنيك وسيله مي شوند و اگر وسيله نباشند معنايي ندارند و وجودشان وجهي ندارد.

8- چنانكه اشاره شد حكم اشياء تكنيك با نظام تكنيك تفاوت دارد. اشياء تكنيك بمحض اينكه بوجود آمدند به مصرف خاصي مي رسند. حتي قبل از اينكه توليد شوند مصرفشان معلوم است. اقدام دولتها و حكومتها در برنامه ريزي توليد و مصرف نيز حاكي از امكان نظارت بر وسائل تكنيك و حتي راه بردن آنست. در اينكه اشياء و لوازم و وسائل تكنيك براي مصرف خاصي توليد مي شوند اختلاف نيست. برنامه ريزي توسعه تكنولوژيك هم يك واقعيت است اما اينجا قدري درنگ كنيم. طرح برنامه توسعه تكنولوژيك مسبوق به اينست كه تاريخ را تاريخ پيشرفت تكنيك بدانيم و حل مسائل عمده زندگي را به تكنولوژي واگذاريم پس در حقيقت بايد ديد اصلي كه بر طبق آن تاريخ، تاريخ تكامل و پيشرفت تكنولوژي است از كجا آمده و آيا در وقت معيني تصميم گرفته اند كه در مسير پيشرفت تكنيك سير كنند يا اين سير را طبيعي يافته و آن را پذيرفته اند. شايد تعبير قرارداد براي اين پذيرفتن چندان مناسب نباشد اما بهرحال تاريخ با نوعي ايجاب و قبول بنياد مي شود پس مشكل تكنيك بايد از آغاز تاريخ تجدد بوجود آمده باشد. تفكر و تاريخ جديد غربي با خود موضوعي بشر (سوبژكتيويته) آغاز شد. اقتضاي خود موضوعي اينست كه همه چيز براي بشر و در تصرف و تملك او باشد اما اين تصرف و تملك جز با پديد آمدن و تنفيذ نگاه تكنيك به موجودات ميسر نبود. بشر با ديد تكنيك (و نه برحسب اتفاق به وسيله تكنيك) مي توانست استيلاي بر موجودات و قدرت خود را محرز و مستحكم كند بعبارت ديگر او تكنيك را بوجود نياورد تا به وسيله آن همه چيز را مسخر كند بلكه تكنيك با انديشه تسخير بوجود آمد و حتي مي توان اين دو را يكي دانست يعني سوبژكتيويته و انديشه تكنيك دو امر متفاوت كه يكي بر ديگري مقدم باشد نبود بلكه ايندو دو روي يك سكه بودند به اين جهت تكنيك بيك اعتبار روش تسخير جهان بود و البته در ظاهر اين انسان بود كه جهان و مردمان جهان را  تسخير مي كرد. به اين جهت آنان كه تكنيك را وسيله مي دانند چندان بي حق نيستند. شايد تكرار اين معني لازم باشد كه اگر تكنيك را در اشياء تكنيك محدود كنيم و به اصطلاح اهل فلسفه موجودبين باشيم راهي جز اين نداريم كه آن را وسيله بدانيم اما در نگاه وجودبين، تكنيك جديد نه فقط با اراده تصرف و غلبه بر عالم و آدم به وجود آمد بلكه مي توان گفت كه اين اراده اساس و جوهر تكينك مدرن بود. در طي چهارصد سال اراده به تكنيك از يكسو و سوبژكتيويته (خود موضوعي بشر) و آثار آن از سوي ديگر با هم سير كردند اما اكنون ميان ايندو فاصله و شكافي پديد آمده است. در فلسفه معاصر سوبژكتيويته كه تا اين اواخر از آن ذكري نمي شد و از وجود آن خبري نبود مورد چون و چرا و حتي انكار قرار گرفته است. نقد پست مدرن در واقع نقد سوبژكتيويته است. البته اين بدان معني نيست كه سوبژكتيويته از ميان رفته است. يك اصل فلسفه با بحث و چون و چراي صرف از ميان نمي رود بلكه تا اصل ديگري جاي آن را نگيرد آن اصل مؤثر و منشاء اثر است اما وقتي در اصلي از اصول فلسفه شك روا دارند مي توان حدس زد كه فتوري در فلسفه زمان پيدا شده است. در اين صورت بايد آثار اين فترت و فتور در همه جا ظاهر شود و كم و بيش نيز ظاهر شده است. به جهان سياست كه نظر مي كنيم ايدئولوژيها را يكسره دستخوش بحران مي بينيم و كار آنها را احياناً پايان يافته مي يابيم. شايد هم به پايان عصر ايدئولوژيها رسيده باشيم اما معلوم نيست چرا پايان عصر ايدئولوژي را كساني بر نجات آزادي و آزاديخواهي حمل كرده و ليبراليسم را آيين موحه و مدام و مستدام سياست دانسته اند. در اينكه آيا كار ايدئولوژي ها پايان يافته است يا نه بحث نمي كنيم ولي ايدئولوژي ها عارضه اي در سياست جديد نبوده اند كه بگوييم خدا را شكر كه زائل شدند و سياست و علم از شر آنها نجات يافت. اينها متضمن دستور العمل ها و قواعدي بودند كه چرخ جهان تجدد در هر جا و در هر زمان بنحوي با آنها مي گشت. اكنون ظاهراً چرخ تكنيك ديگر به اينها نياز چندان ندارد ولي اين بدان معني نيست كه نظم ليبرال، نظم مطلق و جهاني و دائمي باشد. پايان عصر ايدئولوژيها يعني پايان همه ايدئولوژيها و از جمله ليبراليسم. مي گويند هرچه برود، دموكراسي مي ماند زيرا دموكراسي به ايدئولوژي نياز ندارد. اينجا كه مي رسيم گويا ديگر فكر نمي كنيم دموكراسي از كجا آمده و چه سيري داشته يا مي تواند داشته باشد و مهمتر اينكه مگر سياست همه كاره عصر ما به مردم تعلق دارد يا مردم به اندازه كافي به سياست دلبستگي دارند كه از دموكراسي قائم به ذات و مستقل از مقدمات و لوازم سخن بگوييم؟ رابطه مردم و جامعه ها را تكنيك معين مي كند. بشر امروز با تكنيك اشياء مورد احتياج خود را از بازار مي خرد و برنامه غذا خوردن و رفت و آمد و آموزش فرزندان خود را بحكم تكنيك تنظيم مي كند و با دوستان كامپيوتري خود بي اينكه بداند كجا هستند و چه مي كنند مراوده دارد و البته گاهي هم شيداي الفاظ آزادي و شعارهاي آزاديخواهي است اما سياست و تكنيك در عصر ما با مردم و آراء ايشان كاري ندارد. در اين شرايط مخصوصاً آزادي خواهان كشورهاي توسعه نيافته بيشتر بايد به شرايط امكان تحقق آزادي كه بسيار محدود شده است بينديشند. جنگ آزادي بر ضد استبداد در عالم ايدئولوژيها مي توانست صورت گيرد. اكنون اگر ايدئولوژيها از ميدان خارج شده اند ـ كه من از اين واقعه خبر دقيقي ندارم ـ مرز ميان آزادي و قهر سياسي در هم مي ريزد. سياست اخير آمريكا يعني سياست كشوري را كه صاحب استوارترين بنيادهاي دموكراتيك است و قانون اساسيش متضمن بهترين رسم و راهها و دستور العمل هاي دموكراسي است در نظر آوريم. اين سياست، سياست معدودي تندرو خشونت طلب و سوداگر سودطلب نيست. مسلماً در گفتار و رفتار سياستمداران آمريكايي خشونت و بي پروايي و عدول از قواعد دموكراسي صريح و آشكار است و بسياري از اين تندروان در سوداي سود خويشند اما چگونه اينان اجازه يافته اند كه آمريكا را به كانون جنگ و بحران تبديل كنند. چرا حتي مخالفان معدود سياست آمريكا در ميان قدرتهاي اقتصادي و سياسي غربي اصول آزادي و حقوق بشر را از ياد برده اند و صرفاً با يكجانبه گرايي مخالفت مي كنند.

چرا آنها به آمريكا نمي گويند كه او مسئول وجود دموكراسي و استبداد در جهان نيست و هيچ كشوري حق ندارد كشورهاي ديگر را وا دارد كه روش سياسي خاصي را بپذيرند. اصل حاكميت ملي و منع مداخله در امور داخلي كشورها را ويلسون، رئيس جمهوري آمريكا پيشنهاد كرده است. از مضمون اعلاميه حقوق بشر هم بر نمي آيد كه يك كشور قدرتمند با هر قصد و نيتي كشور يا كشورهايي را بر سر دو راهي تسليم يا ويراني و نابودي قرار دهد. مي گويند آمريكا از تروريسم ضربه خورده است و با حكومتهاي تروريست مي جنگد نه با ملت ها. آنچه بخصوص در اين اواخر تروريسم نام دارد مظهري از سركشي تكنيك و ميل به ويرانگري است. بعبارت ديگر تروريسم از جايي برخاسته است كه رابطه بشر با تكنيك در آنجا گسيخته است و اين تروريسم با لشكر كشي به كشورها از ميان نمي رود. اين لشكر كشي ها نيز از جنس تروريسم است. اينها همه از يك منشاء بر مي آيند. كساني در مقام توجيه خشونت هاي مدعيان دفاع از دموكراسي و آزادي گفته اند كه در مقابل تروريسم و خشونت نمي توان دست روي دست گذاشت و به موعظه اكتفا كرد. دست روي دست گذاشتن يك چيز است و نا امن كردن جهان و افروختن آتش جنگ و آشوب چيز ديگر. راهي كه اكنون آمريكا پيش گرفته است صرف يك سياست نادرست نيست بلكه نشانه بي بنياد شدن سياست و دموكراسي و مسلم شدن قدرت بي چون و چراي تكنيك است. سياست همه جهان را از اين پس تكنيك معين مي كند بعبارت ديگر سياست هم مثل همه چيز ديگر در حدود و چارچوب حقيقت و ماهيت تكنيك قرار مي گيرد و ظاهر مي شود. نه اينكه ديگر الفاظ عدالت و آزادي را بزبان نياورند. اين الفاظ در همه جا تكرار مي شود اما سياست پيوند و عهدي با عدالت و آزادي ندارد. از زماني كه پيوند فلسفه با سياست گسيخته شده است شاهد سه عكس العمل در عالم نظر در برابر اين گسيختگي بوده ايم. گروهي اين گسيختگي را پيروزي سياست و نشانه استقلال آن دانستند. عكس العمل گروه دوم اظهار تأسف و آرزوي بازگشت سياست به اصل و اساس فلسفيش بود اما نظر سوم كه اخيراً اظهار شده است اينكه سياست و مخصوصاً دموكراسي به اساس فكري و فلسفي نياز ندارد و شايد كساني از اين صاحبان نظر چنين بينديشند كه انصاف فطري ها براي قوام و حفظ دموكراسي كافي است. دموكراسي بر اساس انصاف حرف خوبي است بشرط اينكه معلوم باشد كه چگونه مي توان از ديوارها و پرده هاي سخت تاريخ مخصوصاً از حصار بلند و مستحكم تكنيك به فطرت و انصاف فطري و اولي راه يافت. سياست جديد با عالم جديد ارتباط دارد. عالم جديد هم بر اساس تفكر تكنيك قوام يافته است. فلسفه جديد از آغاز تفكر تكنيك بوده و اين تفكر تا دهه هاي اخير صورت ما بعد الطبيعه داشته و البته هنوز هم ما بعد الطبيعه عظمت و اهميت و نفوذ دارد. تا اين اواخر كه قدرت تكنيك بالنسبه پوشيده بود سياست و فرهنگ و علم ظهوري داشتند و مستقل مي نمودند اما اكنون تكنيك مجال آنها را تنگ كرده است. اگر در جهان كنوني اشخاص معمولي زمام سياست را بدست گرفته اند و علم به پژوهشهاي تكنيكي محض تحويل شده است و . . . يك امر اتفاقي نيست. مرگ ايدئولوژي را هم به فال نيك مگيريم. درست است كه ايدئولوژيها قائمه فضاي خفقان آوري شده بودند كه در آن بشر به دشواري مي توانست تنفس كند اما مرگ ايدئولوژي ضرورتاً بمعني بيرون شدن از آن فضا و رفتن به فضاهاي آزاد نيست؛ بلكه شايد تا وقتي كه افق سياست جديدي گشوده نشده است شرايطي در پس آن پديد آيد كه در آن مجاهده براي عدالت و آزادي منتفي شود. مرگ ايدئولوژي اكنون بمعني غلبه كامل تكنيك بر سياست است.

خلاصه كنيم:

1- تكنيك جديد عين يك حقيقت تاريخي است و اشياء تكنيك جلوه ها و تعينات آن بشمار مي آيند.

2- تكنيك جديد به عالم متجدد تعلق دارد و با علم و سياست و فلسفه جديد بوجود آمده است.

3- تكنيك اگر نه از حيث زمان، از جهت وجودي و تاريخي بر علم جديد تقدم دارد باين معني كه در قوام علم جديد تكنيك را مي توان ديد.

4- تكنيك در نظر ظاهر چيزي جز مجموعه اشياء تكنيكي نيست و  اين اشياء وسائل زندگي مردمانند اما در حقيقت وسيله نيستند تا آنجا كه اشياء تكنيك رفتار و روابط ما را تعيين مي كنند نه اينكه يكسره در اختيار ما قرار داشته باشند.

5- تكنيك قانون گذار تجدد و حكمرواي دوران اخير آنست.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی