صفحه اصلی جستار ولايت علوي و فرهنگ عمومي
ولايت علوي و فرهنگ عمومي مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

فرهنگ عمومي به بعضي رفتارهاي ظاهري مشترك و كم و بيش همگاني مردمان اطلاق مي شود. اين رفتارها گرچه ممكن است از فروع ولايتي باشد كه مردم در سايه آن زندگي مي كنند، نسبتي نزديكتر با ولايت بمعني سياست دارد. توضيح مطلب اينست كه آداب ظاهري آغاز و بنيادي دارد و در طي تاريخ ثابت و استوار مي شود ولي اين آغاز، آغاز زماني نيست. بشر از آغاز با فرهنگ بوده است. فرهنگ فرع عهدي است كه بشر در ازل بسته است. او از آن زمان اهل تاريخ و فرهنگ شده است. بعبارت ديگر آغاز فرهنگ و ادب ظاهري وقتي است كه پيامبران و متفكران مخاطب سخن حق قرار مي گيرند. در حقيقت ادب بر دو قسم است. يكي ادب حق و ديگري ادب دين و دنيا. ادب دين و دنيا مبتني بر ادب حق است. درست مثل ولايت ظاهري كه استحكام و قوام آن بسته به پيوندي است كه با ولايت باطني دارد. فرهنگ و ادب ظاهري در عرض سياست و ولايت ظاهري است و اين هر دو از سرچشمه ادب حق و ولايت حقيقي سيراب مي شوند يا بايد سيراب شوند. پرسش و مطلب اصلي در اين گفتار اينست كه از منظر ولايت علوي كه در آن ظاهر و باطن ولايت جمع شده است چگونه مي توان به فرهنگ عمومي نگاه كرد؟ فرهنگ عمومي نه فقط يك اصطلاح جديد است بلكه اهميت و منشئيت اثر آن نيز به جامعه جديد و متجدد تعلق دارد. مقصود اين نيست ك مردم در گذشته فرهنگ نداشته اند و در گذشته چيزي كه بتوان به آن نام فرهنگ عمومي داد وجود نداشته است. مردم هميشه آداب و رسوم و اعياد و قواعد زندگي و رفتار داشته اند اما آن رسوم و قواعد از چنان ثباتي برخوردار بوده است كه با آمدن اين سياست و آن حكومت تغيير نمي كرده و در تغيير و تعيين سياست هم چندان مؤثر نبوده است. بعبارت ديگر حكومتها معمولاً به فرهنگ و آداب مردم كاري نداشته اند. حتي بسياري از جهانگشايان به فرهنگ مردم مناطقي كه بتصرف خود درآورده بودند دست نزدند. انبياء الهي نيز كه مردم را بدين خود دعوت مي كردند در ابتداي دعوت مستقيماً متعرض فرهنگ مردمان نمي شدند و همه آنچه را كه پيش از دعوت آنان بوده است نفي نمي كردند. با تغيير اصول اعتقادي هم همه رسوم بر هم نمي خورد و چه بسا آدابي محفوظ مي ماند و حتي بامضاي شرع مي رسيد و بعضي ديگر كم و بيش اعتبار ديني پيدا مي كرد. با اينهمه بعثت پيامبر (ص) آغاز يك تحول بزرگ در فرهنگ بشر بوده است و به اين جهت   مي توان پرسيد كه در سياست علوي چگونه به زندگي مردمان و كار و بارشان و نسبتشان با حكومت نظر مي شده و حكومت چه دخالتي در زندگي مردم مي كرده است. همچنين از اين بحث مي توان گريزي به عصر حاضر زد و تحقيق كرد كه اگر در زمان ما حكومتي بخواهد از شيوه سياست و حكومت علوي پيروي كند فرهنگ عمومي را چگونه تلقي مي كند يا فرهنگ عمومي چه اثري در جهت گيريهاي سياسي ممكن است داشته باشد. حكومت در عصر ما در همه شئون زندگي دخالت مي كند و مردم نيز بنحو مستقيم و غير مستقيم در تعيين جهت گيريهاي سياسي و اتخاذ تصميم هاي حكومتي مؤثرند. حضرت مولاي موحدان در خطبه آغاز حكومت خود شرايطي را ذكر كرده است كه اگر فراهم نمي شد خلافت را نمي پذيرفت و زمام حكومت را بحال خود رها مي كرد: ” لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علي العلماء ان لا يقارو علي كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاريها . . . “ امام از آن جهت حكومت و خلافت را پذيرفت كه 1- مردم حاضر شدند و با او بيعت كردند. 2- ياري مردم حجت را بر امام كه صاحب ولايت باطني بود براي قبول ولايت ظاهري تمام كرد و بالاخره  3- خداوند از عالمان و دانايان پيمان گرفته است كه نسبت به پرخوري ظالم و گرسنگي مظلوم بي تفاوت نباشند. شرطهاي اول و دوم در ظاهر خيلي بهم نزديكند و شايد كسي توهم كند كه اين دو يكي هستند ولي چنين نيست. شرط هاي اول و سوم نيز لااقل باعتبار وضع جديد تاريخي از دو جنس متفاوتند و شرط دوم نسبتي با شرط اول و نسبتي با شرط سوم دارد. شرط اول حضور مردم است. حكومت بايد متكي به مردم باشد و چون مردم از حكومت پشتيباني كنند حاكم بايد حضور و پشتيباني آنان را وقع و ارج بگذارد و حق ايشان را ادا كند بعبارت ديگر ميان مردم و حكومت نسبتي اخلاقي برقرار است و هر دو نسبت بهم حقوق و تكاليفي دارند. در حقيقت با پشتيباني مردم از حكومت عهدي منعقد مي شود كه اين دو طرف بايد به آن پايبند باشند اما شرط سوم آشكارا و بصراحت مسبوق به يك عهد و پيمان است. دانايان در عهدي كه با خداوند بسته اند موظفند كه داد مظلوم را از ظالم بستانند. اين عهد در حقيقت در فطرت بشر بسته شده است. آدمي وقتي به دانايي مي رسد موظف به رعايت عدل و احقاق حق است و دانايان اگر براي عدل قيام نكنند، مسئولند. اين عهد جلوه و وضع خاصي از عهد الست است. با اين عهد قواعد و قوانين مستقر و متبوع مي شوند و تبعيت از قانون در فرهنگ مردم وارد مي شود يعني مردم چون نشان عهد قديم دارند مي توانند در امور جاري زندگي نيز عهد ببندند و آنكه عهد مي بندد عهد شكني هم مي كند. با بستن هر عهدي زندگي صورت خاصي پيدا مي كند و وقتي عهد سست مي شود اختلال در روابط و مناسبات مردم پديد مي آيد. بهرحال عهدي كه مولاي موحدان به آن اشاره فرموده است عهد اتحاد علم و عدل است. داناي بزرگي چون او ظلم را بر نمي تابد و براي اقامه عدل بايد زمام حكومت را بدست گيرد. بنياد شرط اول پيمان با مردم بود و شرط سوم فرع پيمان با خداست اما شرط دوم سري در پيمان اول و سري ديگر در پيمان سوم دارد. مردم حاضر شده اند و حجت تمام شده است. اگر پيمان سوم نبود مي توانست از ياران تشكر كند و عذر بخواهد اما چون مسئول احقاق حق و اقامه عدل است نمي تواند از قبول خلافت سر باز زند. البته ممكن است سه شرط مزبور را به دو شرط تحويل كنيم و بگوييم حضور حاضر و قيام حجت بوجود ناصر يك شرط است و عهد ظلم ستيزي و عدالت طلبي شرط ديگر اما شرط اول با قبول لزوم پايبندي به حجت به شرط دوم مي پيوندد. از اين مطالب آنچه در اين مقال بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرد نسبت و پيوند با مردم است. حكومت در نظر حضرت علي (ع) حكومت براي مردم است. حكومت براي مردم چه مي كند؟ در صدر نامه به مالك اشتر آمده است كه: ”هذا ما امر به عبد الله علي امير المومنين مالك بن الحارث الاشتر النخعي في عهده حين ولّاه مصر جبايه خراجها و جهاد عدوها و استصلاح اهلها و عماره بلادها “ حكومت خراج مي گيرد و مردم و كشور را از تعرض دشمنان محافظت مي كند و مردم و كار ايشان را بصلاح مي آورد و در عمران شهرها مي كوشد. در اينجا هم باز صلاح و استصلاح امور مردم و آبادي كشور منظور نظر است و اگر حكومت از اين امر غافل شود ستاندن خراج و جهاد با دشمنان نيز دشوار مي شود. چنانكه در همين نامه فرموده است: ” . . . لتكن نظرك في عماره الارض ابلغ من نظرك في استجلاب الخراج لان ذلك لا يدرك الا بالعماره و من طلب الخراج بغير عماره اخرب البلاد و اهلك العباد و لم يستقم امره الا قليلا“.

امام عليه السلام در همان ابتداي نامه كه وظايف حكومت را باز مي شمرد پس از چند كلمه اي كه بگوش جان مالك مي گويد او را متذكر مي سازد كه مردم هميشه و همواره درباره خوب و بد كار حكومتها حكم كرده اند و درباره او هم حكم خواهند كرد.

” . . . ثم اعلم يا مالك اني قد و جهتك الي بلاد قد جرت عليها دول قبلك من عدل وجور و آن الناس ينظرون من امورك في مثل ما كنت تنظر فيه من امور الولاه قبلك و يقولون فيك ما كنت تقول فيهم و انما يستدل علي الصالحين بما يجري الله لهم علي السن عباده“.

در اينجا رعايت نظر مردم بقصد ملاحظه كاري منظور نيست بلكه حكم درباره عدل و ظلم را خداوند در زبان مردمان مي گذارد و مردمان سخنگوي خداوندند و حكم تاريخ بالهام خداوندي صادر مي شود. حضرت امير المؤمنين رضايت عامه را ملازم با عدل و قريب به حق مي داند لتكن احب الامور اليك اوسطها في الحق و  اعمها في العدل و اجمعها لرضي الرعيه فان سخط العامه يجحف برضي الخاضه و ان سخط الحاصه يغتفر مع رضي العامه . . . “ يعني اگر رضايت عامه نباشد كار ملك خلل پيدا مي كند. دستور امير المؤمنين اينست كه ميل حكومت بايد با عامه مردم باشد اما اين كار با تصنع و ملاحظه كاري صورت نمي گيرد. يگانگي مردم با حكومت شروطي دارد كه اگر حاصل نشود هيچ تدبير و كوششي كارساز نخواهد بود. مردم اگر پريشان و متفرق باشند هريك مايل بسويي هستند و ميلي خاص دارند و در اين تفرقه ميل عامه معني ندارد زيرا ميل عامه را با مجموعه ميل ها و هواهاي مردم پريشان اشتباه نبايد كرد. ميل عامه با تدبير و خرد حكومت مخالف و منافي نيست بلكه اين نشان دولت است كه مردم و حكومت همراه و در يك جهت باشند. با آمدن دولت رأيها اصلاح مي شود و چون دولت پشت كند رأي ها و تدبيرها و انديشه ها فاسد مي شود چنانكه فرمود: ”صواب الراي بالدول و يذهب بذهابها“. همچنين: ”الدوله ترد خطأً صاحبها صواباً و صواب ضده خطأً (نظم الغر و نضذ الدرر عبد الكريم بن محمد يحيي قزويني بكوشش رسول جعفريان، قم، كتابخانه آيت ا... العظمي مرعشي نجفي، 1371، صفحه 47) يعني برخلاف آنچه بسياري مي پندارند عقل و رأي چيزي نيست كه همه يكسان از آن بهره مند باشند و يكسان آن را بكار برند. حتي اگر بگوييم مردم بيك اندازه از عقل و تدبير بهره دارند نمي توانيم بگوييم كه آن را يكسان مي توانند بكار برند. دولت توانايي بكار بردن رأي و خرد آنهم بدون تكلف و بصرافت طبع است يا كاربرد عقل و خرد است كه دولت رو مي كند و جامعه قوام مي يابد. بزبان امروز مي توانيم بگوييم كه فرهنگ ضامن همدلي و يكجهتي مردم مي شود يعني هر وقت حكومت به صلاح امور مردم اهتمام كند و بجاي خدمت و عمل حرف و قيل و قال به مردم تحويل ندهد و نزاعهاي بيهوده مجال انديشيدن بصلاح و اصلاح را تنگ نكند پيداست كه دولت به مردم رو آورده است و هرجا كه اصول را رها كرده اند و ملاحظات مقدم بر اصول شده است، قهراً آشوب پديد مي آيد و جاي اهل و نااهل و صاحب صلاحيت و بي صلاحيت عوض مي شود و چه بسا بر ظلم نام عدل مي نهند . . . و اين نشان ادبار دولت است. سخن حضرت مولاي متقيان اينست: ”من دلائل اقيال الدوله قله الغفله، من علامات الاقبال سداد الاقوال و الرفق في الافعال“ (ص 66، همان مأخذ) يعني هرجا كه سخن هاي سست شايع است و كارها با تكلف و بقصد رفع  تكليف انجام مي شود، بايد نگران بود كه مبادا به دولت پشت كرده باشد. كلام امير المؤمنين اينست: ”يستدل علي ادبار الدول باربع: تضيع الاصول و التمسك بالفروع و تقديم الارادل و تأخير الافاضل“ (صص 67 و 68، همان مرجع)

دولت كه مي آيد سعادت در پي خود مي آورد. باين جهت صاحب نظم الغرر و نضد الدرر، اين دو كلمه پر معني امير المؤمنان را در كنار هم قرار داده است: ”من امارات الدوله التيقظ بحر اسد الامور“ و ”من كمال السعاده السعي في صلاح الجمهور“ (همان ص 57)

تا اينجا نظر به نسبت ولايت ظاهري و قبول و رضايت مردم بود و اشاره شد كه اين رضايت با مجموع بودن مردمان و يگانگي و وحدت آنان حاصل مي شود و معني پيدا مي كند. اكنون بايد ببينيم حكومت با فرهنگ چه مي كند و فرهنگ چه اثري در حكومت مي گذارد و اگر بتوانيم اين مسئله متعلق به عالم متجدد را به ساحت علم و دانايي حضرت علي عليه السلام عرضه كنيم. فرهنگ در زبان متقدمان معاني متفاوت با معني كنوني داشت. شايد نزديكترين لفظ از حيث معني به فرهنگ لفظ ادب باشد. در زمان كنوني فرهنگ شامل ادب درس و ادب نفس هر دو مي شود اما فرهنگ عمومي بيشترمرتبه شايع ادب نفس است يعني ادب شايع است و مردمان آن را دانسته و از روي قصد كسب نمي كنند بلكه به تبع اصولي كه بنياد نظام زندگي مردم بر آن گذاشته مي شود تفصيل و شيوع پيدا مي كند. گفتيم كه پيامبران مستقيماً به فرهنگ مردم كاري ندارند اما وقتي اصول اعتقادي يك قوم تغيير مي كند اعتقاد جديد در رفتار و معاملات و مناسبات آنان اثر مي گذارد و فرهنگ دگرگون مي شود و تا زماني كه آن اصول قوت و نشاط دارد، فرهنگ نيز از سلامت و تعادل برخوردار است. البته اديان هم آداب و مناسكي دارند كه گروندگان، آن آداب و مناسك را مي آموزند و آنها را بجا مي آورند اما دامنه فرهنگ عمومي بخصوص در عصر حاضر از آداب و مناسك ديني وسيع تر است يعني امور بسياري هستند كه در شرع مباح شمرده مي شوند. اينها در اصطلاح متقدمان ادب دنيا هستند كه در كنار ادب دين قرار مي گيرند. ولايت علوي چه نگاهي به ادب دين و دنياي مردم دارد يا مي تواند داشته باشد. چيزي كه بايد مخصوصاً مورد توجه قرار گيرد اينست كه ادب را باجبار و اكراه نمي توان پديد آورد و حكومت صرفاً با اتكاء به قدرت خود نمي تواند فرهنگي را رواج دهد يا آن را از رونق بيندازد زيرا ادب دنيا مبتني بر ادب حق است. ادب را مردمان با آزادي كسب مي كنند و آزادي مسبوق به توانايي يا همزمان با آنست. البته اين توانايي، توانايي روحي و اخلاقي است. كلمات مولاي متقيان نه فقط بنحو مستقيم در تربيت مردمان اثر داشت بلكه نشانه قوت روح بود و در طي قرنها به بسط فرهنگ اسلامي مدد رساند.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی