صفحه اصلی جستار ذکر جمیل مولانا جلال الدین محمد بلخی
ذکر جمیل مولانا جلال الدین محمد بلخی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

در تاریخ ما شاعران و نویسندگان و دانشمندان و متفکران و فیلسوفان و عارفان بزرگ، بسیار بوده اند. بعضی از آنها در تاریخ ما مقامی دارند که اگر نبودند –یا درست بگویم اگر آثارشان نبود- تاریخ ما نه فقط چیزی کم داشت بلکه شاید تاریخ دیگری بود. جلال الدین دوائی دانشمند و فیلسوف بزرگی است اما می توان تاریخ ایران را در نظر آورد و او و آثارش را شناخت. انوری و خاقانی هم شاعران بزرگند و زبان فارسی بی وجود آنان یا بدون شعر آنان لااقل دو دیوان بزرگ شعر کم دارد اما باز می توانیم به تاریخ شعر و ادب و فرهنگ ایران بیندیشیم و آنها را (البته با بی ذوقی) بخاطر نیاوریم اما تاریخ و فرهنگ ایران بدون شعر و سخن فردوسی و مولوی و سعدی و حافظ چیز دیگری می شد. فردوسی بذر سخن فارسی را پراکند. سعدی شیرینی زبان فارسی را بهتر از همه آزمود و حاصل این آزمایش را به یادگار گذاشت. حافظ هم شعر را به مرتبه ای از رفعت و عظمت رساند که نمی دانیم آیا هیچ شاعر دیگری به آنجا رسیده است و چگونه شاعران می توانند به آنجا رسند اما در مورد مولوی چه بگوئیم که شعر او نه ظرافت و فصاحت شعر سعدی دارد و نه در فخامت به شعر حافظ و فردوسی می رسد پس چرا مولوی را در عداد آن سه بزرگ شعر فارسی می دانیم؟ پاسخ اینست که آتشی در زبان دیوان شمس هست که نظیر آن را در شعر هیچ شاعری نمی توان یافت. مثنوی هم زبان پیوند میان زمین و آسمان است. البته اگر با نظر ظاهربین در مثنوی بنگریم بعضی ابیاتش را از حیث صورت سست می بینیم. شاید هم تعجب کنیم که چرا گاهی الفاظی را در شعر خود آورده است که مردمان آنها را بی پروا به زبان نمی آوردند. به مضمون هم که می رسیم مثنوی همه وعظ و حکمت و درس عرفان و حدیث و قرآن است که در ضمن داستانها و قصه ها آمده است و به این جهت ممکن است بگویند مثنوی مجموعه ای از معارف الهی و اسلامی به زبان فارسی است که عظمت روح مولانا نیز در آن پیداست و چون این عظمت را حس می کنیم شاید آنچه را که در سیاست کنونی و در ایدئولوژیها پسندیده است به مولوی نسبت دهیم و وجه امتیاز و بزرگی او را در تساهل و بردباری و وسعت نظر و سعه صدر و دوری از تعصب ببینیم و مگر خود او بصراحت نگفته است که:

سختگیری و تعصب خامی است                   تا جنینی کارت خون آشامی است

بی تردید شاعر دانای خردمندی چون مولانا اهل تعصب و تنگ نظری و ظاهر بینی و تحمیل رأی و عقیده و پشتیبان مستبدان بیدادگر نیست اما بزرگی او از جای دیگر است و صفایی که ذکر کردیم همه فرع بر تفکر اوست پس اگر او را به صفاتی که در جامعه و سیاست جدید مطلوب و پسندیده است بشناسیم حق شناسایی را بجا نیاورده ایم زیرا در زمان مولانا چنین صفاتی یا اصلاً وجود نداشته و یا معنی دیگر داشته است مثلاً آزادگی و سماحت و مدارا بوده است اما مسئله آزادی رأی و بیان یا تساهل دینی بمعنای امروزی آن که در حقوق بشر آمده است، یا نبوده و اگر بوده بصورت استعداد و در نطفه بوده است. شاید ذکر این نکات در مورد مردی مثل مولانا زائد و بی وجه بنظر آید اما غفلت از ذات شعر و تفکر و اصالت دادن به سیاست و اخلاق سیاسی چندان شایع است که ناگزیر باید به آن پرداخت. اگر شعر مولانا را از آن جهت که متضمن مطالب اجتماعی و اخلاقی است مهم می دانند و مثلاً می گویند او اهل تسامح و بردباری بوده است، نادرست نمی گویند. اینها هم نشانه بزرگی اوست اما هیچکس بصرف داشتن این صفات مولانا نمی شود چنانکه اگر بگویند آثار مولانا معجون عجیبی از فقه و حدیث و کلام و فلسفه و عرفان است، از مولانا ستایش نکرده اند. مردی که گفته است:

منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادم              دل و جان را ز تو دیدم، دل و جان را به تو دادم

یا:      اینجا  کسی است  پنهان دامان من  گرفته              خود را  سپس کشیده  پیشان  من  گرفته

اینجا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان           باغی بمن نموده ایوان من گرفته (478 شفیعی)

احوالی ورای امور و اعتبارات متداول داشته است. مولانایی که در تاریخ باقی مانده است در نزاعهای اهل ظاهر گرفتار نشده است. مورخ ادبیات معمولاً و شاید به حکم رعایت روش، صورتی از شاعر و نویسنده تصویر می کند که بتوان آن را با شواهد تاریخی تطبیق کرد اما نقل است که نقاش می خواست صورت مولانا را بسازد. هر بار که نقشی می کشید چون به صورت مولانا نگاه می کرد می دید آنچه اول دیده نیست. بیست بار نقش صورت مولانا را رسم کرد و هربار که به چهره نگریست آن را دگرگون دید: «متحیر مانده نعره ای زد و بیهوش گشته قلمها را بشکست».

و مولانا این غزل را همانجا ایراد کرد:

آه چه بی رنگ و بی نشان که منم کس نبیند مرا چنان که منم؟

گفتی اسرار در میان آور                               کو میان اندر آن میان که منم

کی شود این روان من ساکن اینچنین ساکن روان که منم

بجز من غرقه گشت هم در خویش بلعجب بحر بی کران که منم

این جهان و آن جهان را مطلب کاین دو گم شد در آن جهان که منم

فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بی سود و بی زیان که منم

گفتم ای جان تو عین مائی گفت عین چبود در این عیان که منم

گفتم آنی بگفت های خموش در زبان مانده است آن که منم

گفتم اندر زبان چو درنامد اینت گویای بی زبان که منم

می شدم در فنا چو مه بی پا اینت بی پای پا دوان که منم

بانگ آمد چه می دوی بنگر در چنین ظاهر نهان که منم

شمس تبریز را چو دیدم من نادره بحر و گنج وکان که منم

بزرگی مولوی در بی نامی و بی نشانی و در گذشت از نام و ننگ است پس آن را چگونه به اعتبارات هر روزی بر گردانیم؟ با این نادره بحر و گنج و کان چگونه می توان آشنا شد؟ شاید می گویند مولوی تا حدود سی و هشت سالگی فقیه و مدرس و مفتی و مذکًر بوده و اگر هم گاهی غزلی می سروده هنوز کلماتش شعله آتش نبوده و شعر خونفشان نمی گفته است. شاید می بایست شمس تبریزی را ببیند تا جرقه آتشی که در جانش بود مشتعل شود و آتش در دلهای دیگر زند اما وصف شایع و رایج قضیه اینست که چون مردم در زمان مولوی طریقت را با شریعت می خواستند، بهاء ولد پدر مولوی و خود او هم جامع طریقت و شریعت بار آمدند ولی آیا مولوی صرفاً جامع شریعت و طریقت بوده است؟ شاید بگویند که او بعد از دیدن شمس تبریزی شریعت را فرو گذاشته و به طریقت صرف وارد شده است. در زمان مولانا کسانی تعلق او را به شمس نمی پسندیدند و اکنون در زمان ما این تعلق را به دشواری درک می کنند. پیداست که شمس دم گرم داشته و با این دم خود مختصر غبار کدورت آیینه وجود مولانا را صفا داده است تا مهرویان بستان خدا در آن ظاهر شود. مولانا حق داشت که به این دستگیر خود ارادت بورزد و از غم دوری او بی تابی کند و فرزند خود بهاء الدین محمد سلطان ولد را به دمشق بفرستد و سفارش کند:

بروید ای حریفان بکشید یار ما را   سوی من بیاورید آن صنم گریز پا را

اگر او به وعده گوید که دم دگر بیایم همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

دم سخت گرم دارد که به جادوئی و افسون بزند گره بر آتش و ببندد او هوا را

به ترانه های شیرین به بهانه های رنگین بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

به مبارکی و شادی چو نگار من در آید بنشین نظاره می کن تو عنایت خدا را

چو جمال او نیاید چه بود جمال خوبان که رخ چو آفتابش بکشد چراغها را

 

او جان خود را متحد با جان شمس می دیده است که:

جان گرگان و سگان از هم جداست         متحد جانهای مردان خداست

اما قونیه و شاید هیچ جای دیگر وجود شمس را بر نمی تافته است:

خود عربی در جهان چون شمس نیست                  شمس جان باقی کش امس نیست

وقتی شمس می خواست از قونیه برود مولانا زاری و الحاح کرد که:

گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

آفتاب و فلک اندر کنف سایه تست گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو

ای که درد سختت صافتر از طبع لطیف گر رود صفوت این طبع سخن دان تو مرو

اهل ایمان همه در خوف دم خاتمت اند خوفم از رفتن تست ای شه ایمان تو مرو

تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر ور مرا می نبری با خود از این خوان تو مرو

با تو هر جزء جهان باغچه و بستان است در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

که بود ذره که گوید «تو مرو ای خورشید»؟ که بود بنده که گوید به تو سلطان «تو مرو»؟

لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو

هست طومار دل من به درازای ابد بر نوشته به سرش تا سوی پایان تو مرو

گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت که ز صد بهتر و ز هجده هزاران تو مرو

 

مولانا این ارادت را همواره نسبت به شمس الدین حفظ کرده بود و در مثنوی هم که نام شمس الدین می آید شمس آسمان چهارم رو در می کشد.

شمس در خارج اگر چه هست فرد مثل او را می توان تصویر کرد

لیک شمسی که از او شد هست اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر

در تصوّر ذات او را گنج کو تا در آید در تصوّر مثل او

شمس تبریزی که نور مطلق است آفتابست و ز انوار حق است

چون حدیث روی شمس الدین رسید شمس چهارم آسمان رو در کشید

واجب آمد چونکه بردم نام او شرح کردن رمزی از اتعام او

ابن نفس جان دامنم برتافته است بوی پیراهان یوسف یافته است

کز برای حق صحبت سالها بازگو رمزی از آن خوش حالها

تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صد چندان شود

گفتم ای دور افتاده از حبیب همچو بیماری که دور است از طبیب

من چگویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست

خود ثنا گفتن ز من ترک ثناست کاین دلیل هستی و هستی خطاست

شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر

 

ظاهراً مولانا مخاطب خود را قدری خام می دیده و می ترسیده است که با یاد و ذکر شمس الدین باز فتنه و آشوب وخونریزی برپا شود پس این ابیات مربوط به شخص شمس الدین نیست. مولوی هرگز به شخص شمس الدین کاری نداشته است. او حق را در آیینه صفای ضمیر شمس الدین می دیده است. تعلّق مولانا به شمس الدین، تعلّق به او بعنوان مظهر صافی اسماء الهی است وگرنه مولانا شمس پرست نبوده است. شمس الدین هم بر خلاف آنچه بعضی نویسندگان در حق او گفته اند به مرتبه ای از توحید رسیده بود که مرید و ستایشگر نمی خواست و تحمل مدح و ثنای خود نمی کرد. توجّه خاص او به مولانا ربطی به مقام شیخ الاسلامیش نداشت بلکه این توجه، توجه به دردمندی مولانا بود. شمس می دانست که درد مولانا چیست:

بیماری دارد عجب بی دردسر بی درد تب

چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمده است

گفتم خدایا رحمتی کارام گیرد ساعتی

نی خون کس را ریخته ست نی مال کس را بستده است

آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان

کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهده است

این معانی را با رجوع به روان شناسی و بوسیله پژوهش های ادبی نمی توان ادراک کرد زیرا اینها از جایی آمده است که دست علم رسمی به آنجا نمی رسد:

جان شو و از راه جان، جان را شناس                        یار بینش شو نه فرزند قیاس

شمس الدین افلاکی حکایت می کند که یکی از شاگردان مولانا افسوس می خورد که چرا درک محضر شمس الدین تبریزی را نکرده است. مولانا این تحسّر را بی مورد دانسته و گفته بود که شمس طلب کم است وگرنه شمس هست. همان نکته ای که حافظ هم کمی بعد به آن رسید:

عاشق که شد که یار بحالش نظر نکرد                    ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

مولانا که خود طالب شمس بود او را دید و بازشناخت اما چه بسا کسان که در قونیه و در جاهای دیگر قدر و گوهر شمس را نشناختند.

ذره ذره کاندرین ارض و سماست                  جنس خود را همچو کاه و کهرباست

آیا هم جنسی و هم سخنی شمس و مولانا از حیث علم و فضل و خلق و خو و عادات بود؟ شمس باین چیزها کاری نداشت و چون به مولانا رسید این یکی هم دست از آنها شست. شمس در مولانا چیزی دید افزون از علم و فضل و آنچه دیگران می دیدند مولانا نیز در شمس عین جان را یافت یعنی چیزی که کمتر کسی چشم دیدن آن را داشت. عرف عام و مردم کوچه و بازار شمس الدین را تاب نیاوردند و به گمان دفاع از دین و توحید این غرقه دریای توحید را از شهر و دیار خود راندند چرا که مستعد ادراک جان نشده بودند. هر کسی هرچه را که می طلبد می یابد و ورای مطلوب خود چیزی نمی یابد و چیزی را تحمل نمی کند. مولانا تشنه معرفت و بی قرار جلوه جمال دوست بود که شمس را دید و او را شناخت و حلقه ارادت این بنده حق را در گوش کرد. پس می بینیم که اینجا سخن از علم و دانایی و فضل و حتی کرامات نیست. مولانا در علم و فضل نیازی به شمس نداشت و در طلب کسی نبود که کسی پیدا شود تا به او علوم رسمی بیاموزد. شمس در مورد مولانا گفته است شرمم می آید. در مجلس من مردی می نشیند و به سخن من گوش می کند که «این ساعت در ربع مسکون مثل او نباشد. در همه فنون خواه اصول خواه فقه و خواه نحو و در منطق با ارباب آن به قوّت معنی سخن گوید به از ایشان و با ذوق تر از ایشان و خوبتر از ایشان اگرش بباید و دلش بخواهد و ملالتش مانع نیابد و بی مزگی. اگر من از سر خرد شوم و صد حال بکوشم ده یک علم و هنر او حاصل نتوانم کردن و آن را نادانسته انگاشته است و چنان می پندارد خود را پیش من وقت استماع (که شرم است نمی توانم گفتن) که بچه دو ساله پیش پدر یا همچو نو مسلمان که هیچ از مسلمانی نشنیده باشد . . . » مولانا کلمات شمس را از زبان دیگری نشنیده بود. شمس از جان می گفت و سخن جان می گفت. او از شهر و دیار و خانه و خانمان بریده بود و درد جانکاه فراق او را از اینجا به آنجا و از این سو به اینسو می کشاند:

آنکس که ترا شناخت جان را چکند                    فرزند و عیال و خاندان را چکند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی                      دیوانه تو هر دو جهان را چکند؟

 

عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست              هرچه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست

عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم                    کاین جلالت لایق این عقل واین اخلاق نیست

 

اهل توحید چندین طبقه و طایفه اند. طایفه ای همین قدر که جهان خرّم ازوست خرمند. بعضی دیگر طالب دیدارند. آیا راستی سعدی در مقامی نبوده است که حال مولانا و ذوق دیدار را دریابد؟ او ظاهراً با نظر به غزل :

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست                            بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

زبان ملامت گشوده است که:

از جان برون نیامده جانانت آرزوست                             زنّار نابریده و ایمانت آرزوست

خدا کند که این غزل از سعدی نباشد و اگر باشد در وقتی خارج از اوقات و احوال حقیقی شاعرانه سروده شده باشد. مردمان هر که باشند و در هر وقت که باشند بکلی آزاد از هوس نیستند و اگر آزاد بودند فرشته بودند نه آدمی. بگذریم چنانکه گفتم مولانا به شخص و شخصیت شمس کاری ندارد زیرا شخص و شخصیت در عالم شش جهت و در مقام نام و ننگ معنی دارد ولی شمس قبله در شش جهت نمی جوید.

شش جهت است این وطن قبله و ره یکی                 بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

شمس از این آشیانه و با زبان این آشیانه و وطن سخن می گفته است و گوش مولانا طالب این زبان و نیوشای آن بوده است. بعد از شمس مولانا هرگاه یاد او می کرد آتش در جانش می افتاد:

من چگویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست

خود ثنا گفتن ز من ترک ثناست کاین دلیل هستی و هستی خطاست

 

به روایت افلاکی بازگردیم که بر طبق آن شاگردی حسرت می خورد که توفیق دیدار شمس را نداشته است و مولانا به او جواب تند داد و کلماتی گفت که در ظاهر حاکی از تخفیف شمس الدین است. اگر روایت افلاکی درست باشد مدعی خیال می کرده است که همه چشمی شمس را می بیند و هر گوشی کلمات شمس را می شنود. شاید بسیاری از کسانی که شمس را آزار کردند و از شهر خود راندند اگر او را ندیده بودند و وصف او را از کسی می شنیدند آرزومند دیدارش می شدند. اینها طالب شهرتند و شهرت خواهان چگونه چشم دیدن شمس را دارند؟ شمس مرد شهرت و نمایش نبوده است که مردم برای دیدن او بیایند. مردم بقول خودش طاقت کار او نداشته اند و مقلدان هم نمی توانستند به او اقتدا کنند باین جهت مولانا حق داشته است که بیک بلفصول مقلّد بتازد. بلفصول در شمس چه می جسته است؟ «که چیست قیمت مردم؟ هر آنچه می جویند»

مولانا که به شمس برخورد شمس شهرتی نداشت. می گویند بابا کمال جندی که استاد شمس و فخر الدین عراقی بود در حق شمس دعا کرده بود که «حق سبحانه و تعالی مصاحبی روزی کند که معارف اولین و آخرین را بنام تو اظهار کند . . . » و دعای شیخ مستجاب شد. خود شمس گفته است « ورای این مشایخ ظاهر که میان خلق مشهورند و بر منبرها و محفلها ذکر ایشان می رود، بندگان پنهانی از مشهوران تمامتر هست . . . گمان مولانا اینست که آن منم اما اعتقاد من این نیست. اگر مطلوب نیم طالب هستم». غریبی که خانقاه و مدرسه را جایگاه خود نمی دانست و می گفت من غریبم و غریب را کاروان سرا بس است و غریبی باید که حکایت غریب بشنود و تواند شنید، در چشم اهل ظاهر مقداری ندارد اما مولانا خود غریب بود و غربت شمس را شناخت. از سخنی که مولوی در باب خود گفته است می توان نوع تعلق او به شمس الدین را دانست چنانکه عبد الرحمن جامی نقل کرده است: «خدمت مولوی می فرموده است که من این جسم نیستم که در نظر عاشقان منظورم بلکه من ذوقم و آن خوشی ام که در باطن مریدان از کلام من سر می زند. البته چون آن دم را یابی و آن ذوق را بچشی غنیمت می دار و شکرها می گذار که من آنم» (ص 460، نفحات الانس، طبع کتابخانه محمودی، بی تاریخ)

از این بیان ارتباطش را با شمس می توان دانست: باطن او از کلام شمس خوش می شده است. آخر شمس اهل سخن های فنی و معقّد نبوده و سخن ساده و بی تکلف از مبدأ فطرت می گفته و مولوی طالب چنین سخنی بوده است.

اصلاً اتفاقی نیست که بعد از آنکه از آن غریب بی مانند نشانی و خبری باز نیامد مولانا دست ارادت به صلاح الدین زرکوب داد  و این صلاح الدین هم مردی بسیار ساده و صافی بود که از علوم رسمی چیزی نمی دانست و قفل را قلف و دیوار را دیفال می گفت. افلاکی در مناقب العارفین این نکته را بصورتی پر معنی آورده است: «همچنان منقول است که روزی حضرت مولانا فرمود که آن قلف را بیاورید و در وقت دیگر فرمود که فلانی مفتلا شده است. بلفصولی گفته باشد که قفل بایستی گفتن و درست آنست که مبتلی گویند. فرمود که «موضوع آن چنانست که گفتی اما جهت رعایت خاطر عزیزی چنان گفتم که روزی خدمت شیخ صلاح الدین مفتلا گفته بود و قلف فرمود درست آنست که او گفت چه اغلب اسماء و لغات موضوعات مردم در هر زبانی است از مبداء فطرت»

در این مطلب افلاکی دو فایده بسیار مهم نهفته است. یکی اینکه اسماء و لغات موضوعات مردم است از مبداء فطرت. در اینجا بی سوادی و سواد و فضل و علم و بی فضلی و جهل مطرح نیست. هر درس نخوانده ای ضرورتاً به مبداء فطرت راه ندارد و هر درس خوانده ای درس و بحث را میان خود و فطرت حجاب قرار نداده است. گرچه شمس الدین راست می گفت که تعلّم حجاب بزرگ است، مردم در آن فرو می روند گویی در چاهی یا خندقی . . . » ولی این را کسی می تواند بگوید که تاب حجاب ندارد و اهل اسرار است. او به مبداء فطرت نزدیک است. شمس و صلاح الدین به مبداء فطرت نزدیک بودند پس کسی به شمس استناد نکند و نگوید که زبان را همگان می توانند وضع کنند. زبان را مردم از مبداء فطرت وضع می کنند و اگر کسی به این مبداء فطرت نزدیک است او بهترین زبان را دارد. امثال آن بلفصول می گویند قفل و مبتلی اسماء جامد نیستند. اگر قفل را قلف بگویند قفال را هم باید قلاف بگویند با ابتلاء را افتلا بخوانند و بلا را فلا. اینجاست که نکته دوم پیش می آید و آن اینکه بحث در قفل و مبتلی نیست بلکه در حبّ و ارادت است. صلاح الدین یک مرد درس نخوانده و دور از علوم رسمی بود اما چیز دیگری داشت که دیگران نداشتند و در او هم نمی دیدند و مولانا آن را دید و شناخت. صلاح الدین یقین مولانا بود و به این جهت به او می گفت:

ای شه صلاح الدین من                                 ره دان من ره بین من

ای  فارغ  از  تمکین  من                               ای  برتر  از امکان من

در دیوان کبیر نیز دهها غزل بنام صلاح الدین زرکوب است. چون صلاح الدین وفات یافت چلبی حسام الدین جای او را گرفت که مثنوی بنام او و به درخواست او سروده شده است. می گویند وقتی چلبی حسام از مولانا درخواست کرد که چیزی به شیوه اسرار نامه عطار بگوید مولانا هیجده بیت اول مثنوی را که قبلاً سروده بود به وی داد. از:

بشنو از نی چون حکایت می کند                   وز جدائیها شکایت می کند

تا:

در  نیابد  حال  پخته  هیچ  خام                   پس سخن کوتاه باید والسّلام

در این ابیات دیگر آتشفشانی های سابق نیست و شورش مولانا فرو نشسته است و مرحله دیگری در وجود مولانا آغاز شده است. این ابیات قبل از درخواست حسام الدین سروده شده است مع هذا مولانا در آغاز دفتر چهارم مولانا حسام الدین را مبداء مثنوی می داند.

مثنوی را چون تو مبداء بوده ای                     گر فزون گردد تواش افزوده ای

ابیات اول مثنوی هم در واقع به درخواست حسام الدین بوده است زیرا دوئی و بیگانگی میان مولانا و حسام الدین نبوده است.

شیخ گفت این حسام حق و دین              چونکه رفت از جهان صلاح الدین

بعد  از  این  نایب  خلیفه  تویی               زانکه اندر میانه نیست دوئی

می گویند در آخرین دقائق حیات این جهانی مولانا از او پرسیدند که شیخ آینده ما کیست؟ سه بار پرسیدند و هر سه بار جواب داد حسام الدین. بار چهارم پرسیدند در مورد بهاء الدین ولد چه می گویید؟ گفت او پهلوان است نیاز به وصیت ندارد. می گویند آخرین غزل مولانا نیز خطاب به بهاء الدین است:

رو سر بنه ببالین تنها مرا رها کن                ترک من خراب مسکین مبتلی کن

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی