صفحه اصلی جستار لیبرال توسعه نیافته، لیبرال توسعه یافته، لیبرال پست مدرن
لیبرال توسعه نیافته، لیبرال توسعه یافته، لیبرال پست مدرن مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

1- همه لیبرالها گرچه با الفاظ مشابه حرف می زنند اما همه از یک سنخ نیستند بلکه فضائل متفاوت دارند. بعضی مایل به راستگویی هستند و بعضی صرفاً از راستگویی حرف می زنند و البته در اینجا هم مثل هر جای دیگر دروغ می گویند. لیبرال قرن نوزدهم چیزی بود لیبرالهای فعلی اروپا و آمریکا چیز دیگرند. لیبرال توسعه نیافته هم داریم که باید همه بیایند و رفتارش را ببینند و گفتارش را بشنوند. بعضی از اوصاف این وجود عجیب تاریخی اینهاست. لیبرال توسعه نیافته یاد گرفته است که با خشونت بسیار مخالف باشد به این جهت چراغ کم نور پت پت کن عقل عاریه ای را بدست گرفته و بهر سوراخی سر می کشد تا عامل خشونت را پیدا کند و او را به دیگران بنماید تا همه اگر سنگسارش نمی کنند لااقل او را بعنوان مبداء شرّ و ستمکاری بشناسند و از او بیزار شوند و البته اگر خواست سخنی بگوید چون آن سخن خشونت زاست نگذارند به زبان آید و آن را در گلو خفه و خاموش سازند. این لیبرال در قیاس با لیبرال توسعه یافته و لیبرال پست مدرن به این آخری نزدیک تر است با این تفاوت که لیبرال پست مدرن با قدرت و خشونت نظامی و سیاسی در عین حال به مقابله آزادی و خشونت بی رمق مفلوک بر می خیزد اما لیبرال توسعه نیافته با سلاح عقل مفلوک خود در این آوردگاه وارد می شود.

2- لیبرال توسعه نیافته از دو لیبرال دیگر آموخته است که باید الف: اهل تساهل و مدارا باشد و سخن ها را بشنود و با احترام به گفته و گوینده، سخن را نقد کند و اگر آن را نمی پذیرد دلائل نپذیرفتن را بگوید و سخن مختار را اثبات کند و ب: حقوق دیگران را محترم بشمارد و پاسداری کند و اگر کسی خواه شخص خواه گروه و دولت و حکومت آن را زیر پا گذاشت در برابر این تجاوز ایستادگی کند و در صورت اقتضا متجاوز را سر جای خود بنشاند یا قلع و قمع کند. او نمی داند که این دو قول متعلق به دو زمان است و چون زمان را درک نمی کند هر دو سخن را در هم می آمیزد و همان دم که زبان و قلم را برای مدح آزادی و بحث آزاد و مدارا به گردش درآورده است ناگهان به یاد خشونت و خطری که از ناحیه صاحبان آن متوجه آزادی تصوّری و وهمی می شود می افتد و فرمان حمله و هجوم می دهد.

3- لیبرال توسعه نیافته جهان را به دو جبهه آزادی و استبداد یا مدارا و خشونت تقسیم می کند. او در یک جانب همه مدارا و علم و آزادی و خردمندی می بیند و در جانب دیگر هرچه هست در نظرش سیاهی و جهل و ظلم و استیلا و استبداد است. اگر اتفاقاً آثار خشونت را در آنسو و نشان مدارا و انصاف را در این سو نشان دهند خشونت آنسو را عرضی و دفاعی و مدارا و انصاف این سو را ساختگی و سطحی می خواند و توجیه می کند که اعمال خشونت و ژست آزادیخواهی و مدارا مهم نیست بلکه اصل آنها را باید شناخت و با آن مقابله کرد یا به آن پیوست. اتفاقاً این سخن، سخن خوبی است که لیبرال توسعه نیافته آن را آموخته و لقلقه زبان خود کرده است بشرط آنکه حقیقتاً به لوازم قول و رأی خود ملتزم بماند و بکوشد دریابد که ریشه خشونت و اصل آزادی کجاست ولی این تحقیق با عقل عاریتی نمی تواند صورت گیرد.

4- لیبرال توسعه نیافته را با لیبرالهای کشورهای توسعه نیافته اشتباه نباید کرد. در کشورهای توسعه نیافته گرچه بندرت ولی می توان از لیبرالهایی نام برد که خردشان توسعه نیافته نبوده است و نیست و به این جهت منشاء آثار مهم شده اند هرچند که ممکن است راهشان ادامه نیافته باشد. سخن من این نیست که در جهان توسعه نیافته بهیچوجه لیبرال توسعه یافته و پست مدرن پدید نمی آید بلکه قصد من معرفی یک نوع یا یک صورت لیبرالیسم است که البته شایع تر و آشناتر است و بیشتر شهرت و مقبولیت دارد و بجای خدمت به آزادی آن را تباه می سازد. این لیبرال خیلی حرف می زند و گاهی خوب حرف می زند و حتی حرفهای خوب می زند اما نمی داند کی و کجا چه باید بگوید یعنی سیاست نمی داند و مقام سخن و فعل و عمل را نمی شناسد. بسیاری از سخن ها و اعمال به درستی و خوبی متصفند اما سخن و عمل خوب و مناسب در سیاست وقت و جای خاص دارد یعنی چه بسا یک سخن خوب را در جایی نباید گفت و اقدام پسندیده ای را گاهی باید به وقت دیگر موکول کرد. لیبرال توسعه نیافته که کیسه و انبان حرفهای خوب را با خود دارد هر وقت و هرجا که خلقش تنگ شد قسمتی از محتویات انبان حرفش را بیرون می ریزد. اینکه آن حرفها مناسب مقام است یا نیست به بخت او بستگی دارد ولی بهرحال پایان این راه معلوم است که جز وادی سرگردانی نیست. لیبرال توسعه نیافته نه معلم خوبی برای درس آزادی است و نه از کوشش های او بهره ای به کسی و جایی می رسد. او آزادی و آزادیخواهی را از جوهر خود خارج می سازد و به حرف مبدّل می کند.

5- لیبرال توسعه نیافته کاری به امکانها و شرایط ندارد. او همه چیز را مطلق می بیند. چیزها یا سیاهند یا سفید. حکومتها یا مستبدند یا آزادیخواه. مردمان یا اهل خشونتند یا مخالف با خشونت و خشونت ستیز و . . . بنابراین او وقتی آزادی را می خواهد هرجا که باشد همان وقت باید آزادی را نزد او بیاورند و البته به جوانب آن نگاه کنند تا خدای نکرده عیب و علت و آسیب دیدگی نداشته باشد زیرا او آزادی ناقص را دوست نمی دارد و اگر لیبرالهای عاقل به او بگویند نهال آزادی را باید در زمین مناسب نشاند و از آن مواظبت کرد یا بزبانی بهتر تذکر دهند که آزادی را آسان نمی توان بدست آورد و راه آن صعب است و این راه را باید با قدم صبر و همت پیمود، او تاب شنیدن ندارد و چه بسا که این حرفها را توجیه استبداد و خشونت بشمارد. او عاشق بی قرار آزادی است و هیچکس نباید او را از محبوبش دور سازد. بعضی می گویند مقصود او از آزادی نه حقیقت آزادی بلکه همین حرف و گف