صفحه اصلی جستار كتاب و مطبوعات
كتاب و مطبوعات مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

آوردن كتاب و مطبوعات تحت يك عنوان در نظر اهل فن و متخصصان درست نمي نمايد زيرا مسائل كتاب غير از مسائل مطبوعات است. دوستي هم در پاسخ دعوت به شركت در ميزگرد اين شماره با ملاحظه اين خلط در پرسش هايي كه براي ميزگرد طرح كرده ام، تذكر داده است كه حساب اينها را از هم جدا بايد كرد. من نامه متضمن تذكر را روي چشم گذاشتم. اكنون هم كه تحت عنوان واحد به هر دو مطلب مي پردازم قصد ندارم اختلاف ميان كتاب و روزنامه و مجله را ناديده بينگارم و حكمي كه مثلاً در مورد كتاب صادق است به مطبوعات تسري دهم.

فرق و تفاوت عمده اي كه ميان كتاب و مطبوعات وجود دارد و كمتر به آن توجه مي شود تفاوت تاريخي است. كتاب، تاريخ نسبتاً دراز دارد و آن را به يك عصر و دوره تاريخي نمي توان اختصاص داد اما مطبوعات به دوران تجدد تعلق دارد. مطبوعات بر حسب تصادف در دوره تجدد بوجود نيامده است بلكه بوجود آمدنشان مقتضاي عصر جديد بوده است. در ادوار سابق نه نيازي به روزنامه بود و نه روزنامه شأن و جايگاهي مي توانست داشته باشد. در عالمي كه تغيير و نو شدن و افكار و آراء همگاني و مداخله مردم در سياست نباشد روزنامه و مجله چه جايي دارد و به چه كار مي آيد و و مهمتر اينكه تا صنعت چاپ پديد نيامده بود روزنامه چگونه مي توانست تهيه و منتشر شود؟ كتاب را كاتبان براي خود و ديگران مي نوشتند و در بازار ورّاقان و صحافان خريد و فروش مي شد. اصل هم اين بود كه كتاب يك اثر ماندگار است اما روزنامه به مطالب هر روزي تعلق دارد. البته لفظ روزنامه در اصل و ابتدا معني كنوني نداشته و همگاني نبوده و به دربارها و ديوانها اختصاص داشته و در آن گزارش روزانه كارهاي حكومتي درج مي شده است. اگر نسب روزنامه هاي كنوني را به اين يادداشتهاي روزانه يا بهتر بگوييم صورت حسابهاي عمال حكومت مي رسانيم يك مرحله واسط تقريباً هزار و پانصد ساله نيز وجود دارد كه از عصر ژول سزار آغاز شده و صورتهاي گوناگون آن تا عصر جديد در اينجا و آنجا ديده شده است. « روزنامه وقايع روز از 59 قبل از ميلاد انتشار مي يافت و مبدع آن را ژوليوس سزار مي دانند. وقايع روز، اخبار كوتاهي درباره جنگها و انتخابات و آيين هاي ديني و بازيها و آتش سوزيها داشته كه كارگزران دولت آنها را مي نوشتند و در جاهاي عمومي نصب مي كردند تا مردم از مندرجات آن آگاه شوند. در كنار آن خبرنامه وقايع سنا نيز وجود داشت كه اخبار تصميمات و وقايع سازي روم را گزارش مي داد . . . » (فرهنگنامه ادبي فارسي به سرپرستي حسن انديشه، صص 699-700) در چين نيز از حدود هزار سال پيش نشريه اخبار دربار بطور مرتب تا اوائل قرن بيستم (1911 ميلادي) منتشر مي شده است. از همين اشاره هم مي توان به تفاوت ديگري ميان كتاب و روزنامه پي برد. كتاب به اهل علم و حوزه دانش و انديشه تعلق دارد و روزنامه از آن حكومت و سياست است. تا زماني كه قدرت حكومت متمركز بود وجود روزنامه ضرورتي نداشت و اگر روزنامه اي بود گزارش كارهاي حكومتي در آن درج مي شد اما از دوره جديد كه اصل حاكميت و حاكميت مردم مطرح شد و ملت و حكومت ملي پديد آمد و بالاخره سياست، جهاني شد و قدرت در همه جا انتشار يافت روزنامه هم به همه چيز پرداخت تا جايي كه كتاب هم در روزنامه وارد شد و هر دو مي روند كه در يك صفحه كوچك الكترونيك جمع و فشرده شوند (و اين مرحله، مرحله انحلال سياست در تكنيك است). مع هذا گمان نشود كه مراد برداشته شدن و از ميان رفتن كلي تفاوت ميان كتاب و روزنامه است. روزنامه را مردم امروز نگاه مي كنند و چون فردا ديگر به كارشان نمي آيد آن را نگاه نمي دارند. كتابهايي هم هست كه اگر به خواندن نيرزد بدرد فردا هم نمي خورد اما هنوز صفت عمده كتاب ماندگاري آنست. من فعلاً به بحث هاي بزرگان تاريخ فلسفه در مورد گفته و نوشته و حتي به نظر مهم ژاك دريدا در مورد نوشته كاري ندارم اما متذكر مي شوم كه متقدمان به گفته ماندگار و پايدار كتاب و نوشته مي گفته اند كتاب وضع مقرر و ثابت بود و اگر عين طبيعت نبود از آن حكايت مي كرد. افلاطون كه در فدروس گفته و سخن شفاهي را بر نوشته مقدم مي دانست شايد نظر به چيزي داشت كه بعدها بصورت تقابل ميان طبيعت و فرهنگ ظاهر شد. يونانيان چنانكه مي دانيم فرهنگ را نظمي تابع طبيعت و رو گرفت آن مي دانستند. در جاي ديگري افلاطون از سه كتاب عالم، مدينه و فرد و از تناسب و حتي تطابق اين سه كتاب سخن گفته بود. كتاب عالم (جهان) با حروف درشت نوشته شده و به اين جهت خواندنش آسانتر است. حروف كتاب فرد ريز است و چشمان تيز و قوي مي توانند آن را بخوانند اما كتاب مدينه حروفش نه ريز است و نه درشت و خواندنش از خواندن كتاب فرد آسانتر است. در نظر افلاطون مدينه در قياس با فرد به طبيعت نزديك تر است اما در آثار هنوز نشان روشني از تقابل ميان فرهنگ و طبيعت نمي بينيم. روسو كه اين تقابل را عنوان كرد فكر مي كرد كه نوشته فاصله ميان آدمي و طبعيت را افزون مي كند. ما امروز نوشته  (و البته گفته) را گزارش طبيعت و وضع طبيعي نمي دانيم. كتاب، كتاب علم است اما علم گزارش طبيعت نيست. كتاب از ابتدا كتاب دين و شعر و سپس كتاب فلسفه و علم رسمي بوده است. كلمات وحي را مي نوشتند و سخن اولياء دين را عيناً بخاطر مي سپردند و در كتابها ضبط مي كردند. در حجاز با اينكه نوشتن فضيلت نبود اشعار شاعران بزرگ را مي نوشتند و به ديوار بتخانه مي آويختند. آيات وحي و ابيات شعر هيچكدام گزارش طبيعت نبودند بلكه با آنها فرهنگ كه اكنون ديگر ما آن را شرط و لازمه زندگي مردم مي دانيم، تعيّن يافته است. شايد بيك معني بتوان گفت كه سابقه تقابل ميان انسان و طبيعت به آغاز پيدايش كتاب مي رسد ولي كتاب را چيزي كه در تقابل با طبيعت قرار دارد نبايد تلقي كرد.

2- هركتابي صورت و مضموني دارد و ظاهراً مؤلف آن مطالبي را كه در نظر داشته در آن آورده است پس اگر ابهامي در آن باشد بايد مقصود را از مؤلف پرسيد. در اينكه كتاب نويسنده دارد ترديد نيست اما كتاب و مطالب آن ملك خاص نويسنده نيست. در تاريخ ما و بطوركلي در همه تاريخ هاي پيش از تجدد، مسئله مالكيت علم و كتاب مطرح نبوده است. در دوره جديد است كه حق مؤلف به رسميت شناخته مي شود. مؤلف يا بهتر بگوئيم كسي كه اثر به او منسوب است، چه حقي دارد؟ آيا او مالك اثر است؟ اگر مالك حق تصرف در ملك خويش دارد هيچ  هنرمند وصاحب اثر و مصنّف و مؤلفي را نمي توان مالك اثر دانست اما اين هم يك امر واضح است كه مثلاً شاهنامه اثر فردوسي است و او سي سال درد سرودن آن را تحمل كرده است. كتابهاي شفا و قانون را هم بوعلي سينا نوشته است و آنرا بهيچ شخص ديگري نمي توان منسوب كرد ولي اين نسبت، نسبت مالكيت نيست زيرا نسبت ميان اثر و مؤلف نسبت دو طرفه است يعني اگر شاهنامه به فردوسي تعلق دارد فردوسي هم فردوسي شاهنامه است و حتي بايد گفت كه فردوسي با شاهنامه و ابن سينا با شفا و قانون فردوسي و ابن سينا شده اند اما اگر بگويند حق مؤلف چه مي شود اين حق محفوظ است و بايد محفوظ باشد اما اين حق حق بهره برداري مادي و اجتماعي از اثر است و با حق مالكيت بمعني اصطلاحي آن اشتباه نمي شود چنانكه مدت اين بهره برداري هم محدود است. درست بگوييم حق مؤلف در حقيقت در دوره نشر و توزيع وسيع آثار و بطوركلي در قلمرو بازار و خريد و فروش پيش آمده و اعتبار آن هم محدود بهمان قلمرو است چنانكه امروز اخلاف فردوسي و بوعلي سينا نسبت به آثار خود حقي ندارند اما پژوهنده اي كه نسخه اي از كتابهاي آنان را در جايي پيدا مي كند و في المثل آن را با نسخه اي ديگر مقايسه مي كند و به چاپ     مي رساند، از حق مؤلف برخوردار مي شود. در حقيقت حق مؤلف را بايد مزد ساعاتي دانست كه صرف نوشتن و بازنويسي شده است. وقتي نويسنده اي كتابي خوب بايد بنويسد و ناشري بپذيرد كه آن را چاپ كند و به مؤلف حق تأليف بپردازد حق مؤلف مورد پيدا مي كند اما توجه كنيم كه در اين مقام كتاب صرفاً بعنوان كالا در نظر آمده است.  به نسبت ميان اثر و مؤلف بازگرديم. گفتيم كه شاهنامه اثر فردوسي است و فردوسي هم نام و اعتبار خود را از شاهنامه دارد يعني اثر نسبت به مؤلف از نحوي استقلال برخوردار است.كتابهاي بد يا كتابهاي معمولي بيشتر به نويسنده شان تعلق دارند اما اينها چندان دير نمي پايند اما چگونه مي شود كه كتابهايي مستقل از نويسنده اند و همواره خواننده دارند و خوانده مي شوند يعني كتاب چه صفت يا صفاتي بايد داشته باشد كه پاينده بماند و مدام خوانده شود؟ چرا شاهنامه همه جا هست اما مثلاً اثر شاهنامه مانند ميرزا آقا خان كرماني را كمتر مي شناسند؟ مي گويند مقايسه شعر ميرزا آقا خان كرماني با شعر فردوسي هيچ وجهي ندارد. بسيار خوب، از بحث شعر و هنر و اثر هنري مي گذريم. از فردوسي و محمد زكرياي رازي و ابن سينا و ابوريحان و غزالي و سعدي هم چيزي نمي گوييم ولي آيا نبايد بپرسيم چرا دسترسي به آثار بزرگان علم و ادب و فرهنگ صد سال اخير بسيار دشوار است و حال آنكه آثار نصير الدين طوسي و شيخ بهايي و نعمت الله جزايري را مي توان پيدا كرد؟ درست است كه شرق شناسان در معرفي و شهرت اين قبيل آثار مؤثر بوده اند اما اكثر آثاري كه شرق شناسان معرفي كرده و انتشار داده اند نزد دانشمندان ما مجهول نبوده و همواره به آنها مراجعه و استناد مي شده است. چرا ما رساله جبر و اختيار خواجه طوسي را به آساني مي توانيم در كتابخانه ها پيدا كنيم اما رساله اي كه يكي از نامدارترين رجال صد و پنجاه سال اخير تاريخ ما يعني سيد جمال الدين اسدآبادي به همان نام نوشته است پيدا نمي شود و اگر نوشته سيد جمال الدين را بتوان پيدا كرد نوشته هاي علي قليخان اعتصاد السلطنه و محمد حسن خان اعتماد السلطنه و ميرزا عبد الغفار نجم الملك و ميرزا ابوالحسن جلوه و ميرزا ظاهر تنكابني هيچ جا نيست. بدتر از اين بگويم وقتي ما مدرسه مي رفتيم استادان تاريخ و ادب كتابهايي در تاريخ و صرف و نحو و دستور زبان و معاني و بيان براي تدريس در مدارس نوشتند. آن كتابها شايد اكنون ديگر كتابهاي درسي خوبي نباشند اما در حد خود كتابهاي مفيد و خواندني اند و ما نظير اين كتابها را زياد نداريم مع هذا آنها را فراموش كرده ايم و جاي بعضي از آنها حتي در نمايشگاه تاريخي كتابهاي درسي هم خالي است. اين كتابها وضعي شبيه به روزنامه داشته اند و همانطور كه روزنامه امروز را فردا نمي خوانند بيشتر كتابهاي زمان ما هم چند سالي عمر مي كنند و سپس از دور خارج مي شوند. من بارها به اين فكر افتاده ام كه فهرست كوچكي از كتابهاي مهم و ماندگار صد سال اخير تهيه كنم. در مورد شعر و رمان چندان با مشكل مواجه نشده ام اما در ادبيات و تاريخ و فلسفه و كلام هرچه كوشيده ام نتوانسته ام يك فهرست بيست تايي فراهم كنم. با چه ملاك و ميزاني اين كتابها را مي توان انتخاب كرد؟ دوباره به پرسشي كه قبلاً مطرح كرده بوديم باز مي گرديم. كتاب خوب چه صفاتي دارد؟ كتاب براي اينكه ماندگار شود چه صفت يا صفاتي بايد داشته باشد؟ گفتيم كه كتاب و هيچ كتابي گزارش طبيعت نيست. كتاب طبيعت ارسطو را گزارش جهان خارج و طبيعت چنانكه هست نبايد دانست بلكه گزارش يك بينش خاص نسبت به وجود و موجود است. ارسطو از منظر عالم يوناني به وجود و موجود نگاه كرده و حاصل آن نگاه و نظر را در ارغنون و طبيعت و ما بعد الطبيعه و اخلاق نيكوماك و سياست گنجانده است. ضامن هماهنگي دروني كتابهاي ارسطو هم هماهنگي وجود او با عالم يوناني است. ارسطو مظهر پايان جهان يوناني يا وضع پاياني آن جهان بوده است. يك كتاب خوب بايد اولاً با چيزي بيرون از آن يا وراء آن موافق و همنوا باشد. ثانياً اجزاء آن همبسته و پيوسته باشد و بالاخره ثالثاً زبان آن در گوش مردم مقبول و مؤثر افتد. آثار ارسطو را كه مثال زديم هم با آهنگ گردش جهان يوناني هماهنگ بوده و هم از يك نظام و انتظام دروني بهره داشته است. درباره زبان آن فعلاً چيزي نمي گوييم (اعتراض نكنند كه ارسطو در پايان تاريخ يوناني تفكر مي كرده و با تفكر او عالم يوناني به پايان رسيده است. با قبول اين قول هم نمي توان گفت كه ارسطو مستقل از عالم يوناني مي انديشيده است). در مورد مطلب دوم كمتر اختلاف پيش مي آيد و همه احتمالاً مي پذيرند كه يك نوشته و اثر در درون هم بايد آهنگ و نظم و تناسب و توافق داشته باشد اما اينكه اين نظم موافق و تابع نظمي وراء نظم كتاب (يا روح و فكر مؤلف آن) است به آساني پذيرفته نمي شود زيرا اولاً معلوم نيست نظمي كه كتاب بايد با آن هماهنگ باشد چيست و از كجاست و نويسنده از آن چه خبر دارد و چگونه از آن خبردار شده است. ثانياً اگر امام الحرمين جويني و امام محمد غزالي با عالم خود هماهنگ و همنوا بوده اند چگونه محمد بن زكرياي رازي و فارابي و ابن سينا يا شيخ مفيد و شيخ طوسي را با همان عالم همنوا و هماهنگ بدانيم؟ اينها همه آثاري پديد آورده اند كه در درون متناسب و متناسق است اما فيلسوفان سري در عالم يوناني داشته و فقيهان و محدّثان و عارفان سرسپرده تعاليم ديني بوده اند و شايد مشكل باشد كه بگوييم اينها همه به يك عالم تعلق داشته اند. درست است كه فارابي و ابن سينا و حتي بعضي از متكلمان شاگردان افلاطون و ارسطو بوده اند اما نمي توان گفت كه آنها به عالم و جهان يوناني تعلق داشته اند. بصرف اينكه شاگردي از استادي درس بياموزد عالم استاد و شاگرد يكي نمي شود. من فكر مي كنم رازي و فارابي و ابوريحان و ابو يزيد بسطامي و حلّاج و شيخ مفيد و طبري همگي به يك عالم تعلق داشته اند منتهي رازي و فارابي بيشتر از يونان درس آموخته و بعضي ديگر با تعاليم هندوان آشنا بوده و همه آنان كم و بيش با قرآن و اسلام انس داشته اند. وجه وحدت و اتحاد و هماهنگي اينان عالم اسلامي است و اختلافشان به تعليماتي كه فرا گرفته اند باز مي گردد. اين تعليمات هم با ميزاني هماهنگ شده است. مي گويند فرض چنين عالمي زائد و بي وجه است. كتابي كه نظم و تناسب و زبان آشنا دارد از يك روح و ذهن منظم صادر شده و نوشته پريشان و پراكنده اثر ذهني آشفته است. اين سخن نادرست نيست اما مشكل بزرگ اين است كه چرا در يك دوران تاريخي نويسندگان و مؤلفان خاطر مجموع دارند و در دوره ديگر پريشاني خاطر و آشفتگي فكر شايع است. ما مخصوصاً در اين دوران ترجمه و اقتباس كتابهايي داريم كه يك جزء آن با جزء ديگرش ناسازگار و منافي است. در بسياري كتابهايمان كه نگاه مي كنيم تازگي و طراوت و كيفيت و حال نمي بينيم. تتبعات ادبي و تاريخي، اطلاعات بهم چسبانده است. بي آنكه آن اطلاعات در يك رشته، نظم و وحدت يافته باشند درباره آثاري كه در رشته هاي مهندسي و در علوم به اصطلاح دقيقه نوشته مي شود چيزي نمي گويم اما مي دانيم كه تحقيقات و پژوهش هاي صورت گرفته در اين زمينه ها نيز چشمگير و قابل اعتنا نيست. در فلسفه و كلام و سياست و اقتصاد و جامعه شناسي كتابها و مقالات بسيار نوشته اند و قاعدتاً اگر فكري باشد بايد آنرا در اين كتابها ومقالات جست و مخصوصاً در اينهاست كه بايد به دنبال پيوستگي و هماهنگي و زبان رسا گشت. من هنوز نمي خواهم و نمي توانم درباره كتابهاي مهم دوران پنجاه ساله دانشجويي خود حكم كنم اما يكي از فرض هايي كه بيشتر درباره آن انديشيده ام اينست كه اين آثار بيشتر اقتباس از آثار گذشتگان يا ترجمه از كتب و مقالات نويسندگان متجدد غربي است و اين اقتباس در سايه هيچ عالم مستقر و استواري صورت نگرفته است و به اين جهت استحكام و ثبات ندارد. نويسنده غربي در سايه عالم غرب و اصول اساسي و بنيانگذار آن، تفكر و تحقيق و پژوهش مي كند و مي نويسد. اين سينا و غزالي و سعدي نيز در سايه عالم اسلام مي نوشتند و همين عالم ضامن و مايه وحدت و پيوستگي و نظم در آثارشان بود. امروزيها هم ممكن است به اسلام معتقد باشند و فرهنگ ايراني ـ اسلامي را گرامي بدارند اما صداي تجدد همه را به خود خوانده و از خانه قديم خود بيرون آورده است.

اين بيرون آمدگان دعوت نشده اند كه از دين و آئين و وطن خود ببرند. تجدد اتفاقاً در سياست، طرح دولت ملي را پيش آورده و در تاريخ توجه به سوابق علمي و فرهنگي را سفارش كرده است. تجدد تاريخ و مليت را نفي نكرده است اما مثالهايي (پارادايم ها) براي انديشه و حكم و عمل دارد كه دامنه قدرت ونفود مثالها و موازين ديگر را تنگ مي كند. به اين جهت اكنون تفكر در سايه هر عالمي جز عالم غربي دشوار شده است. همه مردم جهان هم بالجمله در سايه و پناه عالم غربي قرار ندارند هرچند كه رسوم و تعليمات و علوم آن را مي توانند فرا گيرند. اصولاً فرا گرفتن علوم و معلومات ضرورتاً به همبستگي و يگانگي با آنها مودي نمي شود چنانكه رسوم و تكنيكها و علوم جديد را مي توان آموخت اما بصرف آموختن اينها عالم متجدد متحقق نمي شود. مردمي كه از عالم قديم خود رانده و از عالم تجدد مانده اند، پشتوانه و پناه تفكر ندارند. آنها نه از مثالهاي انديشه غربي مي توانند پيروي كنند نه از پشتوانه عالمي كه پدرانشان به آن تعلق داشته اند بهره مندند. اينها مي توانند سخنان رسمي شده فلاسفه و متكلمان و اديبان قديم و جديد را نقل كنند و مثلاً در ضمن درسهاي خود بگنجانند اما مسئله اينست كه از آثار فلاسفه جديد و قديم چه و چها براي آينده مي توان آموخت؟ كتاب اگر كتاب باشد متضمن درسهاي نامحدود است. نويسندگان معاصر ما ظاهراً كتاب نامحدود ننوشته اند و اگر نوشته اند هنوز نامحدودي آن بر ما معلوم نيست اما كتابهاي ماندگار همه لااقل از حدي كه براي آنها متصور بوده است گذشته اند. آنها را نه فقط در عصر نوشته شدنشان بلكه در اعصار ديگر هم مي توان خواند. كتابهاي زمان ما اگر ماندگار نشوند از آن روست كه زبان در بي عالمي كنوني دچار پريشاني شده است. بعبارت ديگر زمان تاريخي بسياري از اقوام اكنون جدا و از هم گسيخته است و باين جهت است كه امور دوام و پيوستگي ندارد.

اين فرض قاعدتاً در فطرت اول كه همان فهم متداول همگاني است نمي تواند مورد تصديق قرار گيرد. حتي بعضي از اهل فلسفه هم كه به فطرت ثاني سير مي كنند ممكن است آن را نپسندند و دلائلي در نفي آن بياورند. من هم اصراري در اثبات آن ندارم اما گمان نمي كنم كسي اين تجربه روشن تاريخي را منكر شود كه در يك دوره تاريخي آثار بزرگ و كتابهاي ماندگار پديد مي آيد و در دورانهاي ديگر نوشته ها و آثار جان و نشاط ندارد. در اين بيست سال اخير كتابهاي نسبتاً خوبي تأليف و ترجمه شده است اما رويهمرفته وقتي به مجموعه كتابها و مقالات نظر مي اندازيم حرفهاي تكراري و كلي گوئيهاي ملال آور در آنها بسيار زياد است. بي ترديد هيچ كتابي نمي تواند از مسلمات و مشهورات خالي باشد اما كتاب و مقاله اي كه سراسر مسلمات و مشهورات است شايد اگر نوشته نشود بهتر باشد. شمس تبريزي به علماي دين مي گفت شما سخنان خوب گذشتگان و اسلاف خود را نقل مي كنيد. چرا چيزي نمي گوئيد كه آيندگان بتوانند از شما نقل كنند؟ مي دانم كه ما عادت نداريم و دوست نمي داريم كه به ارزيابي كار و بار و گفته و نوشته خود بپردازيم و مثلاً ببينيم چند مقاله و كتاب خوب در فلسفه نوشته ايم كه اگر اين كتابها به زبانهاي ديگر ترجمه شود آنها را كتاب تحقيقي خواهند شناخت و در افكار و نظرها تأثير خواهد كرد. كدام پژوهش مهم اجتماعي در مسائل كشور خود كرده ايم؟ چند كتاب خوب در تاريخ نوشته ايم؟ از فيزيك و بيولوژي و زمين شناسي و شيمي حرفي نمي زنم و نبايد حرفي بزنم اما مي پرسم آيا اقتصاد دانهاي ما طرحهاي مناسبي براي آينده اقتصادي ايران درانداخته اند و اگر طرحي دارند بايد از حواشي آن بتوان كتابها و مقالات خوب فراهم آورد. در فلسفه و سياست مخصوصاً از ما انتظار سخن تازه دارند. ما چه داريم كه بگوييم. ستايش از يك ايدئولوژي و ذم ايدئولوژي ديگر حتي اگر درست و بجا باشد هنري نيست. درميان كتابهاي فلسفه اي كه در سي چهل سال منتشر شده است چنانكه گفته شد بعضي كتابهاي خوب هم مي توان يافت اما چه رأي و نظر تازه اي در فلسفه داشته ايم؟ شايد بگويند با فلسفه غني اسلامي نيازي به سخن تازه در حوزه فلسفه نيست. من هم به فلسفه اسلامي احترام مي گذارم اما اگر اين فلسفه در چالش با تفكر معاصر وارد نشود پوشيده و غريب و مهجور مي ماند. مي گويند در فلسفه معاصر وجود يعني موضوع فلسفه به ارزش تبديل شده است. آيا در معني اين سخن و در درستي و نادرستي آن تحقيق كرده ايم و اگر بايد در آن بحث شود مهياي بحث و نظر شده ايم؟ فلسفه اصلاح فهرست مقولات و تعديل نظر درباره جوهر و عرض نيست. حتي اگر درباره عليت كه اصل مهم فلسفه است نظر مي دهيم اظهار نظرمان بايد مسبوق به آشنايي با وضع تازه مسئله باشد. با مطالعه ترجمه يكي دو كتاب تاريخ فلسفه نمي توان كانت و هگل و پديدار شناسي هوسرل و ماكس شئلر و هيدگر و مرلوپونتي و . . . را شناخت و متأسفانه ما از همين منابع محدود هم استفاده نمي كنيم يعني حتي در مواردي كه آثار و مقالات كافي وجود دارد بعضي از نويسندگان خود را بي نياز از مراجعه به آن منابع مي دانند و بدون رجوع به آنها نظر مي دهند. حرفهايي كه در مورد پست مدرن زده مي شود شاهد اين مدعاست. در اين چند سال به همت يكي دو سه مترجم فاضل سخت كوش تعداد قابل ملاحظه اي از مقالات مربوط به تفكر پست مدرن به فارسي ترجمه شده است. در اين مقالات به تصريح يا تلويح آمده است كه تفكر پست مدرن نقد وضع مدرن (متجدد) است و صاحبان اين انديشه داعيه آوردن طرح جديد و آغاز كردن عهد تازه ندارند مع هذا در اينجا و آنجا نويسندگاني كه قاعدتاً بايد بعضي از اين مقالات را خوانده باشند با حالتي حاكي از اطمينان خاطر و بي نياز از هر علم و فكر ديگر، عتاب و خطاب مي كنند كه «ما كه هنوز مدرنيته را درك نكرده ايم به پست مدرن چكار داريم؟» و چرا كاري مي كنيم كه پاي همت رهروان مدرنيته سست شود. آيا اين حرفها حرف صاحبنظران ماست و بايد در آنها بعنوان مظهر تفكر معاصر نگاه كنيم. در هر صورت بنظر مي رسد كه اساس اين تفكر سست است و علم و سياست و تدبيري كه بايد بر اين اساس بنياد شود علم و سياست و تدبير چندان موفقي نخواهد بود. درست است كه ما از تجدد مانده ايم اما براي اينكه از موضع و مقام خود در تاريخ تجدد آگاه شويم بايد به وضع كلي جهان آشنا شويم. اگر آشنايي به وضع جهان و تفكر زمان و بطوركلي دانايي ما را از راه باز مي دارد و شرط پيشرفتمان بسته بودن چشم و گوش است بي ترديد بايد با توسل به انديشه پست مدرن درباره معني و حقيقت پيشرفت بيشتر انديشيد و تحقيق كرد. در بياني كه نقل شد نكته ديگري نيز وجود دارد كه بايد به آن توجه شود (و خوشبختانه كم و بيش به آن توجه شده است. براي نمونه به سرمقاله مجله رسانه، شماره 49، بهار 81 مراجعه شود). بسياري از ما دچار اين توهميم كه اگر در جايي خللي وجود دارد و كاري انجام نمي شود شايد كسي در مخالفت با آن سخني گفته باشد. حتي بعضي روشنفكران ما گناه ضعف و سستي بنياد علم و عقل و دموكراسي و توسعه را به گردن علم ستيزان و عرفان مشربان و فاشيست مآب ها و پست مدرنها مي اندازند. اينان از روش تكفير كنندگان قديم پيروي مي كنند با اين تفاوت كه حكمشان به ردّه سياسي (و نه ردّه شرعي و ديني) تعلق مي گيرد. مسلماً سخن و نظر اثر دارد اما سخن مؤثر سخن از دل برآمده تفكر است كه البته اين اثر و تأثير تدريجي است. سخنهاي عادي معمولاً اثر ندارد يا اثرش موقت و زودگذر است. فرض كنيم كسي كتابي بنويسد و در آن با علم و عقل و توسعه و آزادي و عدالت و انصاف مخالفت كند. كساني كه اين كتاب را مي خوانند (كه البته كم اند كساني كه چنين كتاب يا كتابهايي را از ابتدا تا انتها بخوانند) بر جهل نويسنده اش مي خندند مع هذا تجربه نشان داده است كه احمقانه ترين سخن ها نيز ممكن است مشترياني داشته باشد اما صاحبان كتابهاي بد و سخنان سست جامعه را راه نمي برند و سرنوشت آن را معين نمي كنند (هرچند كه ممكن است مظهر انحطاط و تباهي و بي خردي باشند). از خطر مخالفت لفظي با علم و عقل و توسعه نترسيم بلكه نگران نبود يا كمبود فهم و درك جامع باشيم. هوش بعنوان يك امر روان شناسي نعمت بزرگي است اما اگر پشتوانه فرهنگ و تاريخ نداشته باشد و با اندازه و اعتدال قرين نباشد به عقل بدل نمي شود. كتابهايي كه مي نويسيم مظهر فكر و عقل و علم ماست و خوانندگان به اندازه فهم و درك خود از آنها بهره مي برند. كتاب هيچكس را فاسد نمي كند. مردمي كه استعداد فساد ندارند اولاً كتاب فاسد نمي خوانند و فيلم فاسد نمي بينند و اگر با نظر تحقيقي بخوانند و ببينند به روح آنان آسيبي نمي رساند. به بحث اصلي وضع كتاب بازگرديم. از آنچه گفته شد استنباط نشود كه در كشور ما كتاب اهميت ندارد و كتاب خوب منتشر نمي شود. اتفاقاً يكي از محسنات عصر طبع و نشر كم و بيش برنامه ريزي شده كتاب است. عيب كار اينست كه خريداران و خوانندگان كتاب همان نويسندگانند يعني ما دو گروه جداي نويسنده و خواننده نداريم. در هيچ جاي جهان هم خواننده و نويسنده دو گروه بكلي مجزا نيستند اما بطوريكه مي گويند اكثريت كتاب خوانان ما مي خوانند كه خود كتاب يا مقاله بنويسند. خواندن بقصد فراهم آوردن مواد يك كتاب يا مقاله كار بدي نيست بشرط اينكه كتاب را براي آموختن بخوانند و غرضشان صرف بهره برداري نباشد كه در اين صورت مقصود هم حاصل نمي شود. اين وضع حاكي از بي توجهي به كتاب و بي علاقگي به مطالعه است. اينكه چرا چنين شده است چنانكه بايد روشن و معلوم نيست و آنچه مي دانيم اينست كه بناي آموزش و پرورش ما بر اين نبوده است كه دانش آموزان را كتابخوان بار آورند. اكنون هم آنها در مدرسه آنقدر كتاب و درس و مشق دارند كه به بيش از آن نمي توانند بپردازند. ما بي اينكه بدانيم برنامه اي تدوين كرده ايم كه با اجراي آن كتاب در خاطر دانش آموزانمان با تكلف و اكراه و رنج قرين شود يا لااقل كتاب ديگر براي آنان دوست و همدم نيست بلكه در بهترين صورت چيزي است كه گهگاه و در مواقع خاص وظيفه دارند آن را بخوانند. اگر واقعاً آموزش دبستاني و دبيرستاني ما جوانان را از كتاب دور مي كند بايد چاره اي انديشيد و درد را بنحوي درمان كرد.

- پيش از اين اشاره اي به بعضي كتابهاي درسي كردم ولي در آن وقت به درسي بودن آنها نظر نداشتم بلكه مرادم طرح اين پرسش بود كه چرا ما خيلي زود از كتابها دل مي كنيم و حتي كتابهاي بالنسبه خوب را پس از يكي دو بار چاپ شدن به بوته فراموشي مي سپاريم. اكنون مي خواهم مخصوصاً به كتابهاي درسي نظري بيندازم. كتاب درسي چيست و چه اوصاف و صفاتي دارد يا بايد داشته باشد؟ كتاب درسي بايد متضمن عمده مطالب يك علم يا يك رشته علمي باشد و به زباني روشن و روان و دور از تعقيد و بدون حشو و زوائد نوشته شود. در مورد كتابهاي رياضي و فيزيك و زمين شناسي چيزي نمي گويم اما در مورد كتابهاي فارسي و تعليمات اجتماعي و عربي و تاريخ و بطوركلي در آنچه به قلمرو علوم انساني تعلق دارد به جرأت مي گويم كه بيشتر آنها فاقد اين دو صفت است و شايد كمتر كتابي در اين حوزه و قلمرو مي توانيد بيابيد كه يكي از اين دو صفت را به كمال داشته باشد. ما گاهي ادبيات و تاريخ و علوم اجتماعي را با وسيله تبليغات اشتباه گرفته ايم و نمي دانيم كه با اين روند نقض غرض مي كنيم و نتيجه خلاف مي گيريم. نويسنده كتاب و بخصوص كتاب درسي بايد با علم صادق باشد و خود را به آن بسپارد و بكوشد زبان مناسب آن را بيابد و مطالب علمي را به زبان مناسب بگويد و بنويسد ولي چكنيم كه كودكان و جوانان ما چنانكه بايد در مدرسه زبان فارسي يا لااقل نوشتن آن را ياد نمي گيرند و عجب اينكه بسياري از كساني كه سن و سالي دارند و در جواني فارسي نويسي را كم و بيش ياد گرفته اند آن را از ياد برده اند يا از ياد مي برند. بيهوده مي پنداريم كه با افزايش مرتب نمره درس زبان فارسي يا كم و زياد كردن ساعات آن و تغيير در مطالب كتاب اين نقص تدارك مي شود. گناه از كتاب و از نويسنده آن و البته از سازمان كتابهاي درسي نيست بلكه گناه وضع ما در زمانه است كه در كتاب ظاهر مي شود و پريشاني را آشكار مي سازد. كتابهاي درسي را معمولاً اشخاص درس خوانده و باسواد مي نويسند اما گويي نيروي مخربي در هواي تنفس علم ما  وجود دارد كه قلم هاي توانا و ذهنهاي حاد را از قدرت و حدّت مي اندازد يا درست بگوييم وقت نويسندگان را مشوش مي كند. مي دانم كه توضيح اين معني بسيار دشوار است و نمي توان به دقت روي اين مانع و مزاحم علم و بر هم زن جمعيت خاطر اهل دانش انگشت گذاشت و آن را نشان داد. اگر اين كار آسان و ميسر بود ديگر مشكل نداشتيم يا آن مشكل گشوده مي شد. فعلاً درباره اين مانع با اشارات بسيار كلي مي توان سخن گفت. حدس من اينست كه اين عامل پريشان ساز كتابها همانست كه مانع رعايت اندازه ها و حدود و ترتيب مهم و مهم تر مي شود و نمي گذارد دريابيم كه در هر وقتي چه چيز و چه مقدار و چگونه بايد بياموزيم. اگر كودك ده دوازده ساله بايد عين عبارات نه چندان روان و رساي ده تا پانزده كتاب درسي را بخواند شايد مناسب هم آن باشد كه اين كتابها، كتابهاي بد باشد زيرا مگر معقول است كه كودكي با هوش متوسط اينهمه درس را بصورت منظم فراگيرد. در حقيقت درس مدرسه ما ريختن آشوب معلومات پراكنده در انبان ذهن و روح نوآموزان و دانش آموزان است. تست چهار جوابي كنكور هم با كتابها و درسهاي مدرسه تناسب دارد. بيله ديگ بيله چغندر. چاپ كردن ميليونها كتاب در هر سال و دور ريختن آنها در پايان سال تحصيلي نيز قضيه پر دردي است كه ما اصلاً به آن توجه نمي كنيم و از كنارش مي گذريم. آخر ما اسرافهاي بزرگ را اسراف نمي دانيم و اگر بگويند گاهي از دروازه رد نمي شويم و از چشمه سوزن مي گذريم نادرست نگفته اند. پس ما

1- كتاب خوب نمي نويسيم يا بسيار كم مي نويسيم.

2- نمي دانيم براي هر سن و سال و دركي چه بايد نوشت و چگونه بايد آن نوشته ها را تعليم كرد.

3- حرمت كتاب را رعايت نمي كنيم بلكه پس از گذراندن امتحان آن را دور مي اندازيم زيرا بچه ها كتاب كهنه و دستمالي شده را دوست نمي دارند. معلمان هم دفترها و قلمها و كتابهاي نو را مي پسندند و خريد آنها را سفارش مي كنند. چون سخن از اسراف گفته شد شايد كساني گمان كنند كه اگر تهيه كتاب درسي هزينه گزاف نداشت عيب هاي ديگرش جزئي بود و به آساني رفع مي شد. اينكه هر سال ميليونها نسخه كتاب چاپ شود و پس از يكسال همه را دور بريزند چيزي بيش از اسراف است. اسراف خرج كردن بيهوده است اما كاري كه ما مي كنيم پايين آوردن قدر كتاب و بي حرمتي به آنست. ما به دانش آموزان مي آموزيم يا لااقل به آنها جواز مي دهيم كه كتاب را مصرف كنند و پس از مصرف دور بريزند. ما خيال مي كنيم اگر بچه ها در سال دهها دفتر رنگارنگ نخرند و ساعتها مشق ننويسند و تمرين حل نكنند سطح سوادشان پايين مي آيد. مگر اكنون كه اينهمه وقتشان را مي گيريم سطح سوادشان كجاست و اگر پايين بيايد در كجا قرار مي گيرد؟ بگذريم، مشكل كتابهاي درسي از مشكل كتاب در كشور ما جدا نيست منتهي چون ارتباط آن با فرهنگ پذيرفتني تر است با نظر در آن بهتر مي توان به حقيقت وضع كتاب پي برد. رسم شده است كه از فرهنگ كارها و شغل ها و نظام ها حرف مي زنند. مثلاً از فرهنگ ترافيك مي گويند. اگر ترافيك و پست و مخابرات فرهنگ دارند آموزش نمي تواند بي فرهنگ باشد. فرهنگ به اين معني شرايطي است كه در آن كارها به سهولت و به صرافت طبع انجام مي شود و تعيين مقدار و ميزان و اندازه هر چيزي بي تكلف صورت مي گيرد. في المثل اگر آموزش ها مسبوق به فرهنگ باشد اندازه آموزش و روش آن به آساني معين و معلوم مي شود و آموزشها در جاي خود قرار مي گيرد و سعي معلمان و متعلمان هدر نمي رود. اگر مردمي ندانند كه چه چيزها بايد بياموزند و مقدار و اندازه آموخته ها چند بايد باشد و گمان كنند كه هرچه بيشتر بياموزند بيشتر ياد مي گيرند بايد خللي در فرهنگ آموزششان وجود داشته باشد. با اين خلل كتاب خوب درسي و هيچ كتاب خوب ديگري نمي توان نوشت. پيوستگي و اتصالي كه در مطالب كتابهاي بزرگان علم دوره اسلامي وجود دارد از بركت فرهنگ     ايراني ـ اسلامي است. كتابهاي خوب متجددان هم از بركت فرهنگ تجدد خوب شده است. دانشمندان و نويسندگان از عالم خود جدا نيستند و اگر جدا شوند دانش و ذوقشان به ثمر نمي رسد. فرهنگ نه فقط فهم ها را كم و بيش با هم هماهنگ مي كند بلكه به فهم و درك و ذوق اشخاص انتظام و سامان مي بخشد. افراد و اشخاص مستعد به اتكاء فرهنگ است كه خوب و منظم و استوار مي نويسند اما اگر فرهنگ مدد نكند دركها پراكنده و بي سامان مي شود. در حقيقت كتاب و علم و مطبوعات از شئون تمدنند و فرهنگ باطن آن است و تمدن بدون باطن قوام و دوام ندارد.

- گفتيم كه روزنامه و مجله در تمدنهاي قبل از عهد تجدد سابقه اي ندارند. گويي روابط و مناسبات خاص عالم تجدد پديد آمدن روزنامه و مجله را اقتضا مي كرده است. به عبارت ساده تر پيدايش نشريه ادواري با اختراع چاپخانه و افزايش تعداد باسواد ها مورد پيدا كرده است. در اروپاي غربي روزنامه به معني امروزي لفظ از آغاز قرن هفدهم شروع به انتشار كرد و اولين روزنامه روسيه به فرمان پطر كبير در اوائل قرن هيجدهم منتشر شد. در كشور ما هم اميركبير كه مؤسس اولين مركز آموزش عالي بود دومين روزنامه به معني جديد را در ربيع الثاني سال 1267 هجري قمري (فوريه 1851 ميلادي) بنام وقايع اتفاقيه تأسيس كرد. اين روزنامه ده سال منتشر شد و سپس بنام روزنامه دولت عليه ايران و با صورت جديد تحت نظر ابو الحسن خان غفاري كاشاني (صنيع الملك) يكصد و بيست شماره اش منتشر شد اما پيش از آن ميرزا صالح شيرازي در محرم 1253 (اول ماه مه 1837 ميلادي) نخستين شماره كاغذ اخبار را منتشر كرده بود. از آنچه در اطلاعيه يا اعلام نامه (طليعه) انتشار كاغذ اخبار (مورخ رمضان 1252 قمري) آمده است مي توان تعلق روزنامه به عهد و عصر تجدد را دريافت. او در اين اطلاعيه نوشته بود: « . . . .همت ملوكانه اولياي دولت عليه مصروف بر اين گشته است كه ساكنين ممالك محرومه تربيت شوند و از آنجا كه اعظم تربيت آگاه ساختن از كار جهان است لهذا به حسب حكم شاهنشاهي كاغذ اخباري مشتمل بر اخبار شرقيه و غربيه در دار الطباعه ثبت و به اطراف و اكناف فرستاده خواهد شد . . . و هر آنچه طرفه بوده و تازگي داشته و استماع آنها مورث آگاهي و دانش و عبرت اهالي اين مملكت خواهد بود، ماهي يك مرتبه در دار الطباعه ثبت و به همه ممالك انتشار خواهد نمود». (نقل از فرهنگنامه ادبي فارسي، دانشنامه ادب فارسي (2)، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي،1376،      ص 70)

از آن زمان روزنامه ها نيز هماهنگ با تحول زمانه متحول شده است. روزنامه هاي زمان ناصر الدين شاه را احتمالاً مي توان به دو دسته تقسيم كرد:

1- روزنامه هايي كه در داخل منتشر مي شد كمتر مطلب سياسي مخالف حكومت داشت و مخصوصاً آنهايي كه در اصفهان و شيراز و تبريز و مشهد منتشر مي شد بيشتر متضمن مباحث كلي اجتماعي و نظريه هاي سياسي بود و چون شاه گاهي از اين مطالب هم اظهار نارضايتي مي كرد رسم سانسور (در زمان وزارت انطباعات محمد حسنخان اعتماد السلطنه) برقرار شد.

2- روزنامه هاي چاپ خارج از كشور كه البته خواننده بيشتر و مطالب سياسي صريح تر داشتند و در مهيا ساختن شرايط انقلاب مشروطيت مؤثرتر بودند. بعد از كشته شدن ناصر الدين شاه فضاي سياسي بازتر شد و لحن و زبان روزنامه ها و مجلات تغيير كرد اما رويهمرفته اين دوره را بايد دنباله روزنامه نويسي عهد ناصري دانست اما تغييري كه انقلاب مشروطيت در مطبوعات پديد آورد كم و بيش چشمگير بود. مراد اين نيست كه اين تغيير، تغيير اساسي در تفكر بوده است بلكه انديشه ترقي كه محور مطالب نويسندگان روزنامه ها بود، بيشتر جلوه سياسي بخود گرفته بود. شخصيت هاي شاخص اين دوران بازماندگان و اخلاف منور الفكرهاي عهد ناصري و مظفري بودند. حادثه فكري مهمي كه با موافقت منورالفكرهاي طرفدار پيشرفت و معتقد به پيروي از غرب روي داد توجه به «مستبد منور الفكر» بود كه پيش از آن ولتر چهره و سيماي او را طراحي كرده بود و اين طرح مخصوصاً در روزنامه رعد به مديريت سيد ضياء الدين طباطبائي و در مجله فرهنگستان كه در سال 1301 منتشر شد دنبال مي شد. انديشه توجيه استبداد در آثار اولين منور الفكرهاي ما يعني امثال سيد جمال الدين اسد آبادي، ميرزا ملكم خان ناظم الدوله و ميرزا آقا خان كرماني و طالب زاده و . . . بهيچوجه مطرح نشده است. اينها همگي كم و بيش پيمودن راه پيشرفت را با رعايت سنن و اعتقادات مردم در نظر داشتند و به اين جهت شعارشان پيشرفت و آزادي بود اما بتدريج كه ميل به رعايت سنن و اعتقادات كمتر شد، منور الفكرها بر آن شدند كه پيشرفت را از قيد اعتقادات و آداب و سنن رها سازند و در يكي دو سال پايان قرن چهاردهم هجري شمسي انديشه «استبداد مترقي» قوت گرفت اما اين مفهوم كه متضمن تعارض بود نمي توانست مصداق ثابت و استوار و با دوامي در خارج پيدا كند. بعضي مي گويند اگر رضا شاه مانده بود ايران به يك كشور صنعتي تبديل مي شد. نكته اينست كه تاريخ با اگر سرو كاري ندارد و با آن نمي سازد. شايد قبل از وقوع حوادث از «اگر» كاري برآيد اما وقتي حادثه اتفاق افتاد و يك امكان متحقق شد امكانهاي فرضي ديگر را بايد رها كرد. رضا شاه در داخل كشور پايگاه قوي نداشت و همين پايگاه نيز به تدريج    سست تر مي شد. حكومتهاي مستبد در عالم توسعه نيافته كنوني اگر از جانب قدرتهاي جهاني پشتيباني نشوند دوام نمي آورند. رضا شاه هم وقتي پشتيبان خارجي را از دست داد ديگر نمي توانست بماند. با رفتن او نويسندگان پيرو انديشه «استبداد مترقي» هم راه ديگر پيش گرفتند و بيشتر به پژوهشهاي ادبي و تاريخي پرداختند. آنها پس از شهريور 20 و رفتن رضا شاه كمتر كار روزنامه نويسي را دنبال كردند و آنهايي كه در اين كار ماندند (مثل علي دشتي) تغيير سبك و روش و رويه دادند. مطبوعات پس از شهريور 20 وضع غريبي داشت. شايد در تاريخ مطبوعات كمتر دوره اي را بتوان سراغ گرفت كه اينهمه هياهو و افشاگري و بدزباني به روزنامه ها و مجلات راه يافته باشد. مطبوعات اين دوران مظهر خشم فروخورده دوران ديكتاتوري بودند و البته با سر باز كردن اين خشم مجال تأمل و انديشه تنگ و محدود شد و در پايان جنگ كه خشم بتدريج فرو نشسته بود از يكسو مطبوعات حزب توده كوشيدند ميدان خالي را تصرف كنند و از سوي ديگر دوران روزنامه هاي متنفذ تجاري آغاز شد. روزنامه اطلاعات به يك مؤسسه متنفذ تبديل شده بود و روزنامه كيهان را براي رقابت با اطلاعات و تعديل نفوذ آن دائر كردند كه اينهم خيلي زود به يك مؤسسه بزرگ مالي و تجاري مبدل شد. از سال 1324 تا 1332 كه در مرداد آن سال دولت دكتر مصدق با كودتاي آمريكايي ـ انگليسي سرنگون شد، ادبيات ماركسيسم لنيسم استاليني غلبه داشت و شايد غلو نباشد كه بگويم نسلي كه اكنون سنين شصت هفتاد سالگي را مي گذرانند تا حدي پرورده اين ادبيات است چنانكه در فحواي كلام نويسندگان معمّرمان حتي اگر ضد كمونيست بوده اند يا ضد ماركسيست شده باشند تأثير ادبيات و روزنامه هاي چپ آن زمان را مي توان يافت. من قصد ندارم درباره اين دوران داوري كنم. گفته اند كه نويسندگان اين زمان غرب ستيز بودند و با عقلانيت و توسعه كاري نداشتند و سخنانشان بيشتر سطحي و تقليدي بوده است. البته اين حكم ها قابل بحث و تأمل است اما مگر دفاع كنوني ما از مدرنيته عميق و مسبوق به تأمل است كه غرب ستيزي حزب توده را در قبال آن سطحي قلمداد كنيم يا تمايل به انديشه پست مدرن را پيروي از مد بدانيم؟ ما صد و پنجاه سال است كه لااقل در نسبت با غرب از انديشه آزاد بوده ايم. تفاوت نمي كند كه اين انديشه در دفاع از غرب يا در مخالفت با آن باشد. وقتي انديشه به عهده مي گيرد كه با چيزي موافقت يا مخالفت كند ديگر در حقيقت انديشه نيست. به اين جهت دوران چندين ساله نفود ادبيات حزب توده را در قياس با ادوار ديگر سطحي تر و بي مايه تر نبايد دانست يعني اقتضاي بحث عالمانه اينست كه مخالفت يا موافقت خود با آن ادبيات را ملاك حكم قرار ندهيم. كسي كه هنوز به حزب توده علاقه اي دارد آن دوران را دوران رونق فكر مي انگارد چنانكه مخالف ادبيات آن زمان نيز ممكن است دفاع كنوني از مدرنيته را عين تفكر بداند. من اين هر دو را ـ نه از موضع تشخيص درستي و نادرستي بلكه از حيث عمق و تأمل ـ كم و بيش يكسان مي بينم. مگر چند مقاله و كتاب خوب مي شناسيد كه در سالهاي اخير در ماهيت علم و تجدد و ليبراليسم و دموكراسي به زبان فارسي نوشته شده باشد. اگر خيلي زود از سالهاي قبل از كودتاي 28 مرداد 1332 به زمان حاضر رسيديم نه به اين قصد بود كه از كنار بيست و پنج سال سكوت بگذريم و از آن چيزي نگوييم. وجه اين جهش مشابهتي است كه از جهاتي ميان سالهاي بعد از سقوط رضا شاه و زمان كنوني وجود دارد (اما اينكه حوادث و شخصيت هاي سياسي اين دو دوره را به قصد بهره برداريهاي تبليغاتي و سياسي با هم قياس مي كنند، افراط كاري ناشي از سياست زدگي و گل آلود كردن بي ثمر آب تاريخ است) اما پيش از پرداختن به اين مشابهت بايد اشاره اي به دوران بيست و پنج ساله قبل از انقلاب بشود. اين دوران چنانكه اشاره شد دوران سكوت و خفقان بود و روزنامه ها و مجلات در سياست جز اخبار و گزارشهاي رسمي چيزي چاپ نمي كردند و چون مجال بحث و نظر تنگ بود گهگاه بجاي آن نزاعهاي روشنفكري در اين مجله و آن روزنامه برپا مي شد. در اين دوره نويسندگان و شاعران گوشه عزلت گزيدند و آثار خوب يا نسبتاً خوب پديد آوردند. مظاهر روشنفكري اين دوره نيز كوشيدند با انتشار مجلات روشنفكري و نوشتن رسالات و ايراد سخنرانيها از غلبه كامل سردي و سكوت بر زمانه جلوگيري كنند و در اين راه كيهان هفته و كيهان ماه و جهان تو و . . .  را انتشار دادند اما ادامه كار دشوار بود. مجلات مزبور تعطيل شد و نويسندگان از نوشتن منع شدند و بيشتر به رساله نويسي و ايراد خطابه در محافل و مجامع رو كردند. رسم سخنراني و خطابت كه در دوره تجدد جاي خود را به روزنامه نويسي داده بود در زمان تنگي مجال روزنامه نويسي دوباره قدري رونق يافت. شايد مضمون روشنفكري اين زمان هم كه رجوع به خويشتن و بازيافت هويت بود با تجديد رسم خطبه سرايي بي مناسبت نبود.

با پيش آمد انقلاب قلم ها و زبانها آزاد شد و شرايط صوري تحقق اميدهاي ديرين فراهم آمد اما علم و تفكر رونقي كه انتظار مي رفت نيافت و صلاح امور آموزش و مديريت و معاش در نظرها ظاهر نشد. در اين شرايط طبيعي بود كه اختلافها پديد آيد و اختلافهاي ريشه دار تشديد شود و بالاخره انديشه اصلاح در مركز توجه قرار گيرد و روزنامه هايي تأسيس شوند كه مبلغ و مروج اصلاح باشند و البته كساني هم اين پيش آمد را بي وجه ندانند. در عالم آزادي طرح اصلاح و حتي مخالفت با آن بي وجه نيست و كاش اصلاح طلبان برنامه اصلاح و اصلاح طلبي را تدوين مي كردند و آن را توضيح مي دادند و مخالفان بجاي بحث درست و اصولي به ناسزاگويي و انتساب اصلاح طلبي به قدرتهاي خارجي نمي پرداختند. اصلاح طلبي در شرايطي كه ما در آن بسر مي بريم يك ضرورت است و لازم نيست از خارج وارد شود. وقتي در همه زمينه هاي فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي و حقوقي و قضايي و امنيتي و آموزشي و پژوهشي كار سخت مي شود طبيعي است كه كساني براي خروج از بن بست و گشودن راه بپا خيزند. مي گويند وقتي معاش مردم مختل است و عدد بيكاران هر روز زياد مي شود و فقر بيداد مي كند اصلاح طلبي اينست كه معاش مردم را تأمين كنند و بيكاران را بكار گمارند و فقر را از ميان بردارند. اين حرف كه بطوركلي درست است، اظهار آن در موقع كنوني بصورتي كه مي بينيم چند عيب كوچك دارد از جمله اينكه 1- جدلي است و براي مقابله با رقيب اظهار مي شود. 2-مشكل اصلي و اساسي در ان سهل و بي اهميت قلمداد مي شود و بالاخره 3- هيچ طرحي براي از ميان بردن بيكاري و فقر و اصلاح امر معاش و معاملات و مناسبات عنوان نمي شود. البته اگر بيكاري و اعتياد و نابساماني اداري نبود و چرخ كارها درست مي گشت و به آساني مي شد فقر را از ميان برد و شغل ايجاد كرد، اصلاً بحث اصلاح و انقلاب پيش نمي آمد. آفت بزرگ زمانه ما سياست زدگي است. ما با چشم سياست به همه چيز نگاه مي كنيم و اگر امري به سياست تعلق نداشته باشد ………… آن را نمي بينيم به اين جهت مسائل غير سياسي را هم مي خواهيم از طريق سياست حل كنيم و البته از عهده بر نمي آييم. بهرحال اكنون روزنامه هاي ما مطلبي يافته اند كه درباره آن بحث كنند. اين بحث بصورتي كه اكنون جريان دارد چندان گره گشا نيست اما اگر در مجراي درست قرار گيرد شايد به جايي برسيم كه ديگر فكر نكنيم كه همه چيز و از جمله تفكر و فرهنگ را بايد در سياست منحل كرد و غايت سياست برخورداري اين يا آن گروه از قدرت سياسي است بلكه بپذيريم كه كشور به نظم و فرهنگ و هماهنگي نياز داد و سياست و سازمانهاي اداري و دولتي بايد در خدمت مردم باشند. مدارس بايد درسهاي لازم را به دانش آموزان بياموزند. دانشگاه بايد مركز پژوهش باشد. فساد و اعتياد و بيكارگي و لاا باليگري و سهل انگاري در اداي وظيفه شغلي لايق كشوري كه بنام دين و معنويت انقلاب كرده است نيست. بحث درباره اين مطالب و معاني، كار كارشناسان و متخصصان است اما براي اينكه اين بحثها جايي پيدا كند فرهنگ خاصي لازم است. نزاعهاي صرفاً سياسي كه با مقاصد سياسي محض صورت مي گيرد پشتوانه فرهنگ ندارد و به اين جهت به نتيجه هم نمي رسد.

كتاب و روزنامه را اشخاص مي نويسند اما نويسندگان و پژوهندگان در همه جا و در هر شرايطي امكانها و توانائيهاي يكسان ندارند. فراهم كردن مواد و اطلاعات ـ آنهم البته اگر علاقه و پشتكار باشد ـ هرگز چندان دشوار نيست اما اينكه چه معلومات و اطلاعاتي را بايد گرد آورد و چگونه آنها را بهم مرتبط كرد و نتيجه بدست آورد مطلب ديگري است. اگر اروپائيها و آمريكائيها در سه چهار قرن اخير آثار خوب پديد آوردند معنيش اين نيست كه آنها مثلاً از ايرانيها و مصريها و هنديها باهوشترند بلكه وقت تأمل و پژوهش پيدا كردند و خاطرشان جمع شد اما مردمي كه وقتشان مشوش است و خاطر پراكنده دارند هرچه معلومات فراهم آورند از آن اثر پژوهشي يا تأليفي خوب نمي توانند پديد آورند. جمعيت خاطر و پراكندگي فكر و خيال هم صفت خاص يك يا چند قوم نيست بلكه از مظاهر تاريخ است. ما وقتي به يك كتاب نظر مي كنيم حروف و كلمات و سطور و صفحات مي بينيم و طبيعي است كه كتاب را مجموعه عبارات و صفحات بدانيم اما پديد آمدن يك مجموعه حقيقي عبارات و صفحات ضامني مي خواهد كه اگر نباشد آن مجموعه تحقيقي و ماندگار نخواهد بود. اين ضامن، زمان است. وقت داشتن شرط انجام دادن هر كار درست و بجا و از جمله نوشتن كتاب خوب است. اگر وقت داشتن و در زمان و تاريخ بودن معاني آسان يابي نيست، لوازم آن را كم و بيش مي توان درك كرد و همين لوازم است كه بصورت فرهنگ ظاهر و متحقق مي شود. نشانه تاريخ داشتن، پيوسته بودن به گذشته و ديدن روز روشن آينده است. فرهنگي كه پشتوانه همت و كار استوار و دانش پژوهي مي شود در حقيقت يگانگي ادب و رسم درست كار كردن و درست دريافتن و درست انديشيدن با جان مردمان است. معمولاً خيال مي كنند كه اينها را بايد آموخت و با آموختن مشكل را رفع كرد. چگونه مي توان اين رسم و ادب را آموخت؟ اين ادب ظاهراً آموختني نيست يا به آساني نمي توان آن را ياد گرفت اما اگر به آن نيازمند شديم يعني به نبودنش و لزوم وجودش تذكر پيدا كرديم خود بما رو مي كند. آثار اين نياز و تذكر را كم و بيش اينجا و آنجا مي توان يافت.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی