صفحه اصلی جستار فرهنگ و تعليم و تربيت
فرهنگ و تعليم و تربيت مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

مفاهيم و تعابير مبهمي در زبان وجود دارند كه ما تكليف خود را با آنها بدرستي نمي دانيم. بعضي از اين معاني چون از ارزش و اعتبار و احترام برخوردارند ما هم رعايتشان مي كنيم. يكي از اين الفاظ و تعابير فرهنگ است. ما به فرهنگ بسيار اهميت مي دهيم ولي اهميت دادن ما دليل بر آگاهيمان نيست يعني ما از دامنه نفوذ فرهنگ و از احاطه آن چنانكه بايد خبر نداريم و بهمين جهت در بحث و نظر و پژوهش درباره چيزها معمولاً به آن توجه نمي كنيم. كدام دانشمند در بحث از مسائل علمي يا در پژوهش به اثر و احاطه فرهنگ تذكر دارد. حتي شايد نويسنده كتاب درسي ( حتي اگر اين كتاب درسي ادبيات و جامعه شناسي و تاريخ و تعليمات ديني باشد) هم به فرهنگ توجهي نداشته باشد. از اين حيث بر كسي خرده هم نبايد گرفت زيرا فرهنگ امري پوشيده و مضمر است و جاي معين محدود ندارد. فرهنگ در همه جاي نظام زندگي و جهان آدمي هست و با همه امور در هم آميخته است. به اين جهت آن را به دشواري مي توان يافت و ديد. معمولاً فرهنگ را وقتي مي بينند و تشخيص مي دهند كه متجسّد و ساكن شده باشد وگرنه تا زماني كه هماهنگي در عالم آدميان وجود دارد وجود فرهنگ محسوس و ظاهر نيست چنانكه ماهي در آب از آب خبر ندارد مع هذا گاهي در درس و بحث و آموزش و توليد و اقتصاد جلوه هايي از فرهنگ آشكار مي شود (اينكه ما معمولاً ادب رسمي را فرهنگ مي دانيم مطلب ديگري است كه در جاي خود بايد به آن پرداخت).  اما معمولأ معلم و شاگرد و اقتصاددان و سرمايه گذار در نظر و عمل خود به فرهنگ توجهي ندارند ولي وقتي از آنان بپرسند كه آيا علم و توليد و آموزش و . . . با فرهنگ نسبتي دارند يا فرهنگ در قلمرو پژوهش و اقتصاد و تعليم و تربيت جايگاهي دارد يا نه غالباً پاسخ مثبت مي دهند. ولي اين تصديق مبتني بر يك علم مبهم و اجمالي است يعني به آساني نمي توان توضيح داد كه عنصر فرهنگ كه با آموزش و كار و رفتار تؤام است چيست و چگونه شناخته مي شود؟ راستي اين فرهنگ كه با همه چيز يا به يك معني قبل از همه چيز وجود دارد يا بايد وجود داشته باشد چيست؟با توجه به اينكه مدرسه جايگاه انتقال فرهنگ و فرهنگ آموزي است چگونه مي توان گفت كه آموزش و پرورش بايد مسبوق به فرهنگ باشد و از پشتوانه فرهنگ مدد بگيرد. مسلماً جلوه يا مرتبه اي از فرهنگ را در مدرسه مي توان آموخت و معمولاً آموخته مي شود چنانكه ادبيات و فنون ورزش و حتي قواعد رفتار را مي آموزند. حتي تعليم خواندن و نوشتن هم با انتقال فرهنگ و پرورش فرهنگي قرين و ملازم است مع هذا فرهنگ را مثل ديگر مواد درسي نمي آموزند و شايد كه آموختني هم نباشد زيرا اگر بود آن را در برنامه درسي مدارس مي گنجاندند. تاريخ فرهنگ را گهگاه اينجا و آنجا تدريس مي كنند اما تاريخ فرهنگ تحول رفتار و كردار و گفتار و شيوه زندگي مردمان و آداب و رسوم آنان است. اگر در جايي مثلاً فرهنگ ايران تدريس مي شود شايد در آن گزارش دهند كه مردمان چگونه با هم معاشرت و نشست و برخاست داشته و كودكان را در كجا و چگونه تربيت مي كرده و به ايشان چه مي آموخته اند. فردا هم اگر گزارشي از وضع فرهنگي امروز تهيه شود شايد از آموزش و آنچه در مدرسه آموخته مي شود چيزي در آن درج شده باشد. مدرسه ما مظهر فرهنگ ماست. مردم فرزندان خود را به مدرسه مي فرستند كه دانستني هاي مفيد بياموزند و اكنون در كشور ما و بيشتر مناطق جهان رشته هاي تخصصي پزشكي و مهندسي بيشتر داوطلب دارد. توجيهش هم ظاهراً اينست كه آينده شغلي دانش آموخته هاي اين رشته ها روشن تر است بشرط آنكه مپنداريم كه سليقه هاي اشخاص نظام زندگي را راه مي برد و مقام علوم را معين مي كند. مسلماً تعلقات مردم و تلقي ايشان از وضع علم در آموزش علوم بسيار مؤثر است و نظام آموزش را نمي توان از اين تعلقات دور و بر كنار دانست. حتي شاگرد هم كه درس مي خواند اگر نداند كه چرا بايد آن درس را بخواند چنانكه بايد درس نمي خواند و آنچه را كه به او مي آموزند فرا نمي گيرد. درسهايي كه در مدرسه تدريس مي شود بايد جايي در نظام زندگي مردم داشته باشد يعني هر درسي كه در مدرسه تدريس مي شود مناسبتي با نظام امور دارد. علمي كه امروز وجود و آموزشش يك ضرورت است در دورانهاي ديگر نبوده و اگر نامش بوده ماهيتي ديگر داشته است. مي گويند علم ابژكتيو است و با فرهنگ و اعتقادات مردم تطبيق داده نمي شود و در فرهنگهاي مختلف اختلاف نمي پذيرد چنانكه قانون نيوتون در همه جاي جهان قانون نيوتون است و فيزيك دانهاي آمريكايي و اروپايي و روسي با اينكه در شرايط فرهنگي مختلف و نظامهاي سياسي متفاوت بسر مي بردند توجهي كم و بيش يكسان به طرح ساختن بمب هاي اتمي و هيدروژني در انداختند. از اين بيان نتيجه مي گيرند كه مثلاً فيزيك به فرهنگ خاصي تعلق ندارد. اين استدلال در صورتي پذيرفتني است كه فرهنگ را مجموعه آداب و رسوم بازمانده از گذشته ندانيم يا جهاني را در نظر آوريم كه رسوم تجدد به درجات در سراسر آن گسترش يافته است. اختلاف كشورها و اقوام در درجات و صورتهاي بستگيشان به تجدد است. فيزيك در آلمان و آمريكا و روسيه و چين و آرژانتين تدريس مي شود و فرهنگ خاص اين كشورها در ظاهر اثري چندان در كار و پژوهش فيزيكدانان ندارد. اين سخن نادرست نيست اما به زبان دقيق بيان نشده است. فيزيك در همه جهان و در هم كشورها يكسان آموخته نمي شود و پژوهش فيزيك در همه جا هم سطح نيست يعني در آمريكا شرايطي براي پژوهش وجود دارد كه آن شرايط در آرژانتين و چين وجود ندارد. پس اينكه علم ابژكتيو است و با شرايط تاريخي و فرهنگي متفاوت تفاوت پيدا مي كند يك حكم انتزاعي است. فيزيك رياضي جديد به عالم متجدد تعلق دارد و بسته به اينكه تجدد تا چه اندازه عمق و گسترش دارد امكان تعليم و پژوهش آن هم متفاوت مي شود اما فيزيك جديد في المثل در قرون وسطي هيچ جايي نداشته و ظاهراً شرايط فرهنگي آن زمان براي پيدايش و بسط چنين علمي مناسب و مساعد نبوده است اما اينكه فيزيك جديد صورت تكامل يافته علم طبيعت متقدمان است گرچه در گذشته با تلقي پوزي تيويست تاريخ موجه مي نمود اكنون ديگر در نظر مورخان و فيلسوفان علم، حكمي سطحي مي نمايد و اين اصل را كم و بيش پذيرفته اند كه پديد آمدن علم و تكنولوژي جديد موقوف به وجود شرايط خاص تاريخي و فرهنگي بوده است. در اينجا ما از پديد آمدن علم و تكنولوژي بحث نمي كنيم بلكه مي خواهيم بدانيم كه چه چيزها را بايد آموخت و چگونه و با چه ملاكي برنامه درسي مدارس تعيين مي شود.

آموزش جديد از ماهيت علوم و شرايط پديد آمدن آنها مستقل و جدا نيست. پيداست كه مواد درسي را كارشناسان برنامه ريزي درسي تعيين مي كنند اما آنها اين مهم را بر طبق ملاكهايي انجام مي دهند كه خود وضع نكرده اند. از هزار سال پيش در كشور ما تحصيل در مدرسه را از آموختن بعضي متون نظم و نثر و صرف و نحو و منطق آغاز مي كردند و سپس علوم فقه و اصول و تفسير و حديث و رياضيات و نجوم و طب و فلسفه مي آموختند. هنوز هم آن روش و رويه منسوخ نشده است اما آموزش عمومي برنامه و روش ديگر دارد. معمولاً نمي پرسند كه درسهاي مدارس را چرا و چگونه انتخاب كرده اند و اگر كسي بپرسد مي گويند دانستن همه دروس برنامه لازم است. راست هم مي گويند بشرط آنكه بتوانند به دو پرسش ساده پاسخ بدهند. يكي اينكه چرا درسهاي برنامه مدارس قديم عمومي نشده و در همه مدارس تدريس نمي شود. ديگر اينكه چرا درسهاي مدارس جديد با اينكه در سراسر روي زمين كم و بيش يكسان و به يك اندازه تدريس مي شود حاصل و نتيجه يكسان ندارد يعني اگر مي گويند اجراي برنامه هاي آموزشي فعلي شرط و لازمه گردش چرخ جامعه و زندگي است بايد توجه كنند كه با وجود كوچك شدن جهان و جهاني شدن و يكسان شدن زندگي اقوام، همه جامعه ها نياز يكسان به علم و مهارتهاي تكنيك ندارند و برخورداريشان از علم و تكنولوژي نيز متفاوت است يعني برنامه يكسان و مشابه كه در مواقع و مراتب متفاوت اجرا مي شود نتيجه يكسان نمي دهد و گاهي نتيجه اش بسيار ناچيز است. آنجا كه آموزش نتيجه مي دهد مي گوييم با فرهنگ قرين و متناسب بوده است يعني آموزش هايي مي داده اند كه كار و زندگي مردم با آنها آسان مي شده و بهبود مي يافته است و آن آموزش ها به روشي صورت مي گرفته است كه در كوتاهترين مدت بيشترين و بهترين نتيجه عايد شود.

به پرسش اول بپردازيم. نظام آموزشي قديم همگاني نبود يا درست بگوييم همه آموزشها در جهان قديم در مدرسه صورت نمي گرفت و صاحبان حرف و مشاغل حرفه خود را از طريق شاگردي و كارورزي مي آموختند اما اكنون نظم توليد و مصرف و شغل و كار دگرگون شده است. اكنون همه بايد سواد داشته باشند و حداقل معلوماتي را در مدرسه آموخته باشند اما در مدارس قديم عالم دين و فلسفه دان و منجم و پزشك بار مي آمد. مسلماً همه اينان در جامعه زمان خود جايگاهي داشتند و علمشان علم مفيد و لازم بود اما از ميان همه آنها علمي كه صفت تكنيك داشت علم پزشكي بود (توجه داشته باشيم كه تكنيك در جهان قديم و منجمله در پزشكي متقدمان با تكنيك جديد نبايد اشتباه شود). گاهي اينجا و آنجا به زبان مي آيد و حتي بعضي از مطّلعان و دانشمندان فن آموزش و پرورش مي گويند و مي نويسند كه در تدوين برنامه درسي مدارس قديم به فايده درسها توجه نمي كردند و درسهاي مفيد را نمي گنجاندند و در تدريس دروس روش درست را مراعات نمي كردند. اين قبيل اظهارنظرها ناشي از قياس بي وجه وضع علوم در جهان قديم و جهان كنوني است. در عالم قديم همه علوم در جاي خود مفيد بوده است. اگر مردم به فقه نياز نداشتند تدريس آن موقوف مي شد و حتي فلسفه اگر مقامي پيدا نكرده بود بر اثر مخالفت هايي كه از اين سو و آن سو با آن مي شد دوام نمي آورد اما در زمان ما چون گمان مي كنند كه مفيد چيزي است كه فايده اش در نظر همه ظاهر باشد و نيازهاي هر روزي ما را برآورده سازد، فايده حقيقي و حقيقت فايده علوم بدرستي درك نمي شود. علم مفيد زمان ما، علم مفيد در سيستم تكنولوژيك است و هرچه در اين سيستم نگنجد بي فايده خوانده مي شود. اين مطلب درست است. بفرض اينكه علمي از علوم دنياي قديم در جامعه كنوني بكار نيايد نمي توان آنرا مطلقاً و در هر تاريخ و جامعه اي بي فايده خواند. ما امروز نجوم جهان قديم را معتبر نمي دانيم اما همان نجوم نامعتبر در جهان كنوني، در زمان خود مفيد بوده و از آن استفاده هاي عملي مي شده است. طب قديم حتي از حيث نظر هم بي اعتبار نشده است منتهي در جنب پزشكي تكنيكي جديد مجال آن بسيار تنگ شده است. اينكه نجوم و پزشكي قديم در زمان خود اعتبار داشته و اكنون اعتبار سابق را ندارند مطلبي نيست كه با تمسك به ترقي تاريخي علوم تمام شود. پزشكي و نجوم قديم باطل نشده است بلكه با قواعد و نظام تجدد هماهنگ و متناسب نيست. به اين جهت ديگر كسي كتاب مجسطي نمي خواند و اگر بخواند آن را بعنوان فصلي از تاريخ علم مي خواند. آيا كتاب مجسطي امروز بدرد نمي خورد؟ ظاهراً در زندگي جاري كنوني نيازي به كتاب مجسطي نيست اما مگر در عصر نصير الدين طوسي چه نيازي به مجسطي بود و مگر در كشورهاي اسلامي (غيراز ايران) كه كتاب مجسطي نمي خواندند از اين بابت كسر و كمبودي داشتند؟ به اين پرسش با نظر انتزاعي نمي توان جواب داد زيرا اين خطر وجود دارد كه بپندارند و بگويند كه از خواندن كتاب مجسطي هيچ فايده اي حاصل نمي شده است ولي جايگاه تدريس امثال كتاب مجسطي را در كل برنامه علوم و آموزش زمان بايد ديد. طرحي كه فارابي در كتاب احصاء العلوم خود در افكند ظاهراً طرحي جامع بود و علومي كه او احصاء كرد اگر يك كل واحد نبودند با هم نوعي پيوستگي و مناسبت داشتند. شايد اعتراض شود كه فلسفه يوناني با فقه اسلامي چه مناسبت دارد و براي آموختن فلسفه چرا بايد صرف و نحو عربي خواند و در طي دويست سيصد سال اول تاريخ اسلام كه فقها منطق نمي خواندند آيا تدريس فقه و تحقيق در آن تعطيل بود و در مناطقي غير از ايران كه در مدارسش منطق تدريس نمي شد درس و بحث فقه رونق نداشت؟ اينها پرسش هاي مهمي است كه هر پاسخي به آن داده شود اثر مستقيم در بحث فعلي ندارد زيرا بحث در اين نيست كه فلسفه و منطق كجايي است. آنچه در آن شك نمي توان كرد اينست كه فارابي و ابن سينا و سهروردي و ملاصدرا فيلسوفند و به تاريخ اسلام و ايران تعلق دارند و آثارشان در مدارس تدريس شده است و مي شود و مهمتر اينكه علم اصول فقه از تأثير منطق و فلسفه بركنار نمانده است. درست است كه در حوزه هاي علمي و مدارس قديم ما احياناً با فلسفه و عرفان و حتي با منطق مخالفت هاي شديد مي شده است اما همواره تدريس اين معارف دوام داشته و برقرار بوده است پس بايد چيزي وجود مي داشته است كه دوام تدريس درس يا درسهايي را كه مخالفان با نفوذ و قدرتمند داشته است ضمان شود و اين همان نيروي طلبي است كه فلسفه و ديگر علوم را از يونان و چين و هند به جهان اسلام و ايران آورده است. با اين نيروي طلب فرهنگ قوام مي يابد. فرهنگ مجموعه عادات نيست و اگر آن را با عادات اشتباه مي كنند از آن روست كه فرهنگ ضامن سهولت اجراي كار است و سهولت معمولاً با عادت قرين و ملازم است. هر علمي كه در هر زمان و تاريخي مي آموزند علم معتبر است و چون علمي از اعتبار بيفتد قهراً از برنامه مدارس هم حذف مي شود. درست بگوييم علم وقتي پديد مي آيد با اعتبار قرين است و چون از اعتبار بيفتد ديگر علم نيست. بهرحال اگر عنوان علم از آن سلب شود جايي در جهان زندگي مردمان ندارد.

در هر عالم چيزهايي وجود دارند كه جزء لازم آن عالمند و در آن جايي و مقامي معين دارند. علم تكنولوژيك عنصر مهم جهان جديد است. عالمي كه در آن علم منزلت و جايگاه دارد اگر علم نداشته باشد آن را طلب مي كند و علمي را كه دارد و بدست مي آورد به سوي كمال مي برد اما عالمي كه جايي براي علم ندارد به آن احساس نياز نمي كند و اگر به حكم تكلف و تحكم بخواهند علم را به آنجا ببرند جايگاهي درخور پيدا نمي كند و توسعه نمي يابد. البته در جهانهاي قديم و قبل از دوران تجدد يا درست بگويم قبل از عصر تجدد مآبي (مدرنيزاسيون) جهان سازي سابقه نداشت. جهانها قوام مي يافتند و از هم مي پاشيدند اما از زماني كه جهان غربي بر سراسر روي زمين سايه افكند عوالم كهن همه رنگ باختند و هيچ عالم ديگري مجال ظهور نيافت. جهان متجدد كه آزادي و صلاح و آسايش و قدرت بشر را بشارت مي داد همه جهانيان را كم كم مجذوب كرد و همه كوشيدند كار و بار خود را از روي گرده نظام تجدد سامان دهند و به اين ترتيب بود كه پيدايش جهان تصنعي آغاز شد. جهان تصنعي ممكن است همه چيز جهان حقيقي را داشته باشد اما از حقيقت آن بي بهره بماند و اين بدان معني است كه در عالم چيزها جايگاه خاص خود دارند. نه اينكه بصرف كنار هم قرار گرفتن يا قرار دادن چيزهايي كه در يك عالم وجود دارد، بتوان عين آن عالم را ساخت. ضعف و ناتواني كشورهاي توسعه نيافته در وصول به آرزوي توسعه در حقيقت سستي رابطه و پيوند ميان امور و نبودن چيزها و كارها در جاي خود است. عالم يك موجود طبيعي نيست بلكه تاريخ دارد اما چون بوجود آيد نظمي شبيه نظم طبيعي پيدا مي كند و گردش امور آن بر روالي قرار مي گيرد. اين نظم و روال و مسيري كه كارها بر طبق آن و در آن صورت مي گيرد فرهنگ است. حتي بر سبيل مسامحه مي توان گفت كه فرهنگ در جامعه مثل جان در موجود زنده است. اگر چشم موجود زنده به مدد جان مي بيند و دست و پاي او به قوت جان حركت مي كند در جامعه هم هرچه از كار و معاملات و علم و معاش و سياست وجود دارد از نيروي فرهنگ مدد مي گيرد. پس فرهنگ امري جدا از زندگي و كار و علم و قانون و سياست نيست بلكه با همه آنهاست. اگر مي خواهند اسم آن را سنت هم بگذارند نام چندان نامناسبي نخواهد بود. آنچه محرز است اينكه هيچ كار مهمي بدون سنت و فرهنگ انجام نمي شود. اينكه سنت را در مقابل تجدد مي گذارند نوعي مسامحه است زيرا در اين تقابل مراد از سنت رسوم دنياي قديم است يعني سنت را بمعني رسوم و آداب كهن و قديمي مي گيرند ولي در اين بحث مراد از سنت زمينه فكري و عملي و آمادگي روحي براي يافتن راهها و انجام دادن بدون تكلف و هماهنگ كارهاست. به اين معني هر عالمي سنت يا سنت هاي خاص دارد. ما بيهوده مي پنداريم كه برنامه درسي مناسب و علمي را از هر جا كه باشد مي گيريم و در اينجا آن را به همان نحو كه در جاهاي ديگر با بهترين صورت اجرا مي شود، اجرا مي كنيم. پيدايش اين پندار امري عجيب نيست زيرا بشر قوه درك مفاهيم و قدرت انتزاع دارد و مي تواند شئون و صفات و ظواهر امور را از جوهر و اصلشان تفكيك و انتزاع كند و از جايگاه خود بيرون آورد و صورتي مطلوب و مطبوع در قبال خود فراهم آورد اما اگر اين صورت انتزاعي و وهمي را متحقق و قابل تحقيق بدانند از واقع بيني دور مي شوند. گاهي رضايت خاطر از اين وضع نفساني چندان شديد است كه صد سال مي گذرد و هيچ يك از آن خيالات خوبي كه در سرها بوده است، متحقق نمي شود و كسي نمي پرسد چرا به آنچه مي پنداشتيم نرسيديم. آنچه ما در نظر خيال و پندار آورده بوديم جهان ما نبود. اصلاً با  جهان ما پيوند نداشت بلكه صرف پندار بود. جهان با شرايط و پيوندهايش ساخته مي شود نه اينكه هر كسي عالم را بهر صورت كه بخواهد بسازد يا درآورد. صاحبان نظر و سياستمداران بزرگ  مي توانند با جهان كنار آيند و در آن تغييرات جزئي بدهندو مثلأ نقش ايوان آن را عوض كنند و شايد وقت آن را بيابند كه با تأمل و تفكر در مباني آن عالم خلل وارد سازند و از اين راه طرحي ديگر دراندازند اما اكنون بحث ما درباره  اخذ و اقتباس برنامه مفيد آموزشي است. برنامه اي كه به مقتضاي طرح و بسط جهان تكنيك تدوين شده است و همواره بايد در آن تجديد نظر شود. اگر از ما بپرسند كه چرا از صد و پنجاه سال پيش به عالم جديد و به علم و آموزش آن رو كرديم و  مدارس جديد از ابتدايي تا عالي ساختيم پرسش را بيهوده قلمداد مي كنيم و حق هم داريم. مگر مي توانستيم از علم و آموزش جهان جديد بي بهره بمانيم؟ اما شايد پرسشي كه طرح شده است متضمن ملامت و اعتراض نباشد بلكه معنيش اين باشد كه آيا مي دانستيم به سراغ چه مي رويم و با آن چه بايد بكنيم و آمادگي و توانايي بهره برداري از آن را پيدا كرده بوديم؟ آيا فكر كرديم كه غرب چگونه اين راه را يافته و با چه امكاناتي در آن وارد شده است؟ گفته اند  و هنوز هم مي گويند كه بحث از غرب و تجدد و تاريخ و اين قبيل معاني نكنيم. علمي كه زندگي مردمان را دگرگون كرده و به آنها رفاه و آزادي داده است بي تأمل بايد آموخته شود. من هم نمي گويم آموخته نشود اما نگرانم كه مبادا وقتي براي شهرت و شريك شدن در جامعه مصرف و اسراف به علوم رو مي كنند و آموزش آن را واجب مي شمارند دسترسي درست به علم پيدا نكنند و آنچه را كه مي آموزند در جاي درست ننشانند. مؤسسان علم جديد و بنيانگذاران علوم اسلامي و فرهنگ يوناني و . . . هرگز بدان جهت به علم رو نكردند كه از فوائد آن برخوردار شوند بلكه فائده ها بر اثر تعلق خاطر آنان به علم و پيمودن راه آن حاصل شد. آنكه علم را براي فوائد هر روزي و عملكرد جاري آن مي خواهد به علم كاري ندارد و پيداست كه به آن نمي رسد. كشورهاي توسعه نيافته از دويست سال پيش تاكنون مفتون آثار و بهره هاي علم و تمدن جديد شدند و اكنون همه جهان به اين درد مبتلي شده است. جهان ما ديگر جهان علم نيست بلكه جهان اطلاعات است و اطلاعات مثل هر كالاي ديگري براي مصرف توليد و مبادله مي شود ولي اقوام و مردم كشورهاي توسعه نيافته از ابتدا علم جديد را در حكم اطلاعات تلقي كردند و چون اطلاعات براي مصرف است فكر نكردند كه آن را در زمين مناسب خود بنشانند و از آن مواظبت كنند. امروز هم تدارك آنچه گذشته است بسيار دشوار مي نمايد. مگر علم با اطلاعات چه تفاوت دارد و اگر واقعاً علم به اطلاعات تبديل شده است اين امر چگونه اتفاق افتاده است و چرا بايد اين سير را سير نزولي بدانيم. در اينجا همين قدر اشاره مي كنيم كه اطلاعات علم است منتهي علمي كه از ريشه جدا شده و ديگر به فرهنگ بستگي ندارد اما علم با فرهنگ خاصي پيوسته است. جهاني كه دارد يكي و يكسان مي شود جهان غرب با فرهنگ پانصد ساله تجدد نيست. البته تجدد استعداد جهاني شدن داشته است اما آنچه اكنون جهاني مي شود آخرين ميوه هاي تجدد است. بعبارت ديگر جهاني شدن مسخر شدن جهان بوسيله تكنولوژي اطلاعات است. با اين پيشامد معلوم نيست كه چه تحولي در نظام مدرسه و دانشگاه بوجود مي آيد و حتي پاسخ دادن به اينكه در اين شرايط در مدرسه چه چيزها و چگونه بايد آموخت بسيار دشوار شده است. استادان تعليم و تربيت حق دارند كه درباره روش آموزش و صورت و مضمون برنامه هاي درسي بحث كنند و اين بحث ها در حد خود لازم و مفيد است بشرط اينكه اولاً روش را از مضمون درس مستقل ندانيم و فكر نكنيم كه بصرف تعليم بعضي اصول و قواعد كلي روش، كار تعليم و تربيت اصلاح مي شود و بصلاح مي آيد. ثانياً از اين پندار كه همه چيز را مي توان آموخت آزاد باشيم. اگر كسي بگويد كه متقدمان روش درست آموزش را نمي دانستند درباره درستي و نادرستي سخن او نبايد بحث كرد زيرا سخنش نه درست است نه نادرست بلكه بي وجه و بي مورد است. من اين جمله را بسيار شنيده ام كه: در نظام هاي آموزش قديم درس ها را حفظ مي كردند. وقتي چنين سخني را مي شنويم بايد فكر كنيم كه اين حكم در قياس با وضع آموزش و پرورش جديد بيان شده است يعني آموزش و پرورش جديد در پي فهميدن است و متقدمان كاري جز حفظ كردن و بخاطر سپردن الفاظ نمي كردند. اين حرفها گزارش تاريخ نيست و اگر به سهولت بر زبان تحصيلكرده ها جاري مي شود از آنست كه عقل و فهم را خاص عالم خود مي دانند. عقل و فهم عالم جديد عقل ها و فهم هاي گذشته را پوشانده است يعني عقل مدرنيته صورتي خاص از عقل است و آثاري دارد كه عقل در گذشته نداشته است. اين عقل چيزهايي را درك مي كند كه عقل عوام سابق درك نمي كرد و بسيار چيزها كه در عالم قديم درك مي شد از حدود ادراك عقل جديد بيرون مانده است. به اين جهت است كه گوشها بيك اندازه و يكسان پذيراي سخن ها نيستند و چه بسا كه سخني در گوشي مي گيرد و در گوش ديگر اثر نمي كند و حتي يك صاحب فهم دانشمند توجه نمي كند كه علم قديم علم حفظي و تكرار الفاظ نبوده است. معمولاً گمان مي كنند كه هر چيزي را در هر وقت به هركس (اگر از هوش و درك كافي بهره داشته باشد) مي توان آموخت و اگر كسي چيزي بر خلاف اين قول مشهور بگويد اعتراض مي كنند كه اگر آموزش و آموختن ممكن نبود مدرسه دائر نمي شد و پيامبران مبعوث نمي شدند و بحث و فحص صورت نمي گرفت و . . . ولي من نگفتم آموزش ممكن نيست بلكه مي گويم گاهي يك آموزگار با يك كلمه آتش در دل هزاران نفر مي زند و چشم و گوش آنان را براي ديدن و شنيدن چيزها و سخناني كه تا آن زمان نمي ديدند و نمي شنيدند باز مي كند اما در قلمرو آموزش رسمي فقط معلومات رسمي را مي توان آموخت. قواعد آموزش و پرورش هم براي بهتر آموختن آموزش هاي رسمي است. آيا در مواقع بحراني و انقلابي كه آموزش هاي رسمي ناكافي بنظر مي آيد مربيان فيلسوف يا فيلسوفان تربيت وارد ميدان مي شوند و اين معمايي است كه چرا در فلسفه معاصر تعليم و تربيت جايگاهي كه بايد و شايد ندارد. ما از فيلسوفان توقع نداريم كه قواعد و روش هاي تعليم و تربيت را بياموزند بلكه مي خواهيم بما بگويند كه چه چيزها را مي توانيم و بايد بياموزيم.

فلسفه بسيار چيزها براي ما آورده است و به ما كمك كرده است كه امور را طبقه بندي كنيم و حكم هر چيزي را از حكم چيزهاي ديگر تمييز دهيم چنانكه في المثل در فلسفه ياد گرفته ايم كه عالم نظر با عالم عمل متفاوت است و حكم اين با آن نبايد اشتباه شود اما همين فلسفه كه از زمان افلاطون همه چيز در آن به مقولات وجود و ماهيت كه عين دانايي يا از سنخ آنند تحويل و محدود شده است، اين وهم را نيز پديد آورده است كه همه چيز را مي توان آموخت.

نگفتم كه فيلسوفان مي گويند همه چيز آموختني است زيرا هيچ فيلسوفي چنين نگفته است منتهي وقتي علوم در فلسفه طبقه بندي شد و هر يك در جاي خود تدوين تفصيلي يافتند و آن آثار مدون را معلمان و استادان تدريس كردند اين بحث افلاطوني كه آيا همه چيز آموختني است كم و بيش فراموش شد و هرچه مقدار آموختني ها افزايش يافت گمان آموختني بودن همه چيز هم تقويت شد. اين بحث مخصوصاً در زمان ما دشواريهاي بسيار دارد. از چند سال پيش عصر كنوني را بنام عصر اطلاعات ياد مي كنند. شايد بزودي اين نام تغيير كند اما از صفات عصر اطلاعات كه ما در آن بسر مي بريم يكي هم اينست كه نه فقط معلومات را    مي آموزيم بلكه آن را خريداري مي كنيم. اطلاعات مثل كالا توليد مي شود و در سراسر جهان نشر مي يابد. البته رابطه مردم و اطلاعات رابطه مشتري و كالا نيست. مردم اطلاعات را مصرف مي كنند اما اين مصرف كردن وجهي از زندگي آنان است. بعبارت ديگر اطلاعات با وجود مردمان در هم مي آميزد چنانكه آنان را از به اصطلاح رسانه هاي اطلاعاتي باز نمي توان گرفت. اين وضع را ممكن است ناشي از تأثير وسائل نشر اطلاعات بدانند و بپندارند كه چون چنين وسائلي بوجود آمده است اطلاعات به سرعت در سراسر جهان پراكنده مي شود و به اين فكر بيفتند كه مثلاً دسترسي به وسائل را محدود كنند يا تصميم بگيرند كه   سياست ها و ايدئولوژيها و آراء و عقايد خود را با آن ترويج كنند. مسلماً روزنامه ها و راديو تلويزيون در انتشار آراء و اقوال و عقايد و حتي در تنفيذ آنها مؤثر بوده است و اكنون هم مؤثر است مع هذا اين دستگاهها با همه چيز نسبت يكسان ندارند. اينها دستگاههاي نشر اطلاعاتند يعني علم و دانايي و اعتقادات هم در اين دستگاهها به اطلاعات تبديل مي شود. از مسئله اطلاعات و علمي كه به اطلاعات تبديل شده است         مي گذريم و به سه نكته اشاره مي كنيم: يكي اينكه هر علمي صورت و زباني دارد و به آن زبان و صورت شناخته و آموخته مي شود. نكته دوم اينست كه همه زبانها آموختني نيستند يا همه را به يك زبان نمي توان برگرداند و آموخت و بالاخره اينكه آموختني ها تاريخي اند و در همه تاريخها يكسان آموخته نمي شوند.

1- اين پندار كه هر چه سخن مستدل تر باشد بهتر در گوشها مي گيرد، در ظاهر بسيار موجه مي آيد و انكار آن جسارت مي خواهد و شايد آنكه مي خواهد در آن چون و چرا كند يك لحظه از خود بپرسد كه مبادا با عقل و منطق مخالف است اما مي تواند قدري تأمل كند و دريابد كه زبان منطق، زبان همه چيز نيست وتعيين شأن و جايگاه منطق را نه فقط بر انكار آن حمل نبايد كرد بلكه كوششي براي حفظ حريم و حرمت آنست. فلسفه دو هزار سال با منطقي سامان مي يافته است كه ارسطو آن را تدوين كرده بود اما فلسفه جديد منطق ديگري داشت نه اينكه استدلال در فلسفه از ميان رفته باشد. فلسفه علم بحثي است اما مقدمات استدلال همواره و در هر دوره اي يكسان يافت و تصديق نمي شده است به اين جهت اولاً استدلال در همه ادوار و براي همه كس بيك اندازه در فهم و تصديق مطالب مؤثر نيست و ثانياً آن را در همه مراتب و اقسام علوم و دانايي ها نمي توان بكار برد. فلسفه و كلام اسلامي گنجينه بزرگي از تحقيقات است و ما اكنون بسياري از مطالب آن را مي توانيم بياموزيم و در سايه آن آموزشها تفكر كنيم اما نبايد گمان كنيم كه اگر برخي استدلالهاي آن را از متن جدا كنند و در كتابي جداگانه جمع آورند آن استدلالها چنانكه منظور نظر گردآورندگان است الزام آور و موجب اعتقاد مي شود. ما كمتر انديشيده ايم و شايد هرگز نينديشيده ايم كه ميان استدلال و اعتقاد چه مناسبتي وجود دارد و آيا اعتقاد با استدلال قوام پيدا مي كند يا قوت مي گيرد. اگر بگوييم اعتقاد هيچ ربطي به استدلال ندارد به حق مي گويند. آيا اعتقاد امري وراي عقل و منطق و استدلال است و در مورد اعتقادات نبايد استدلال كرد و اينهمه كتاب و مقاله كه در علم كلام نوشته اند بي وجه و بيهوده است. من نه علم كلام و نه هيچ علم ديگري را بيهوده نمي دانم. حتي بحث نمي كنم كه آيا استدلالهاي متكلمان تا چه اندازه قوت دارد بلكه مرادم اينست كه اگر استدلالها در عالمي كه مردم در آن بسر مي برند وارد نشود و با درك اصلي و مشترك مردمان نياميزد، در گوشها نمي گيرد. اعتقاد، قبول دعوت و التزام و تعهد است اما استدلال صرفاً به عالم نظر تعلق دارد. درباره نسبت نظر و اعتقاد بايد بحث كرد اما نكته محرز و مسلم اينست كه نه فقط در فلسفه نظر و عمل از هم جدا شده بلكه با فلسفه، نظر منتزع از عمل و عالم تحقق يافته است. اكنون آيا با استدلالهاي نظري مي توان مردمان را به امري معتقد كرد؟ در كلام معمولاً بيشتر به خدشه اي كه منكران و مخالفان به اعتقادات وارد كرده اند پاسخ داده مي شود و اهميت علم كلام هم در مقابله با اهل خدشه است. وقتي اهل خدشه امر ديني و اعتقاد را به مسئله و بحث و نظر تبديل مي كنند، كساني از معتقدان اهل نظر بايد بايشان پاسخ بدهند اما مخاطب عالمان علم كلام، عامه مردم نيستند و اگر كسي اهل اعتقاد و طالب آن نباشد با شنيدن استدلالها ملتزم و متعهد نمي شود. حتي اگر بحث و جدل موجب اسكتت و الزام شود اسكات و الزام نظري را عين اعتقاد نبايد پنداشت و مگر نه اينست كه مردمان به لزوم بسياري چيزها علم دارند اما به آن عمل نمي كنند. اگر گفته افلاطون بيادمان بيايد كه علم را عين خير مي دانست و مي گفت بدكاران اگر خوبي را مي شناختند بدي نمي كردند و نظر او را بپذيريم بايد به دو قسم علم قائل شويم. يكي علمي كه به خوبي و بدي كاري ندارد و ديگر علمي كه با عمل خير يكي است. افلاطون مي گفت علم حقيقي علم خير است اما اينكه علم خير تا چه اندازه آموختني است جاي چون و چرا دارد. 2- زبان علم و زبان شعر و زبان علوم ديگر قابل تحويل به يكديگر نيستند و به اين جهت شعر و شاعري را به كسي نمي توان آموخت و با قواعد شعر كه آموختني است كسي شاعر نمي شود. 3- مسئله علم و آموزش براي ما مسئله تاريخي است و اكنون گرچه از تعليمات فلسفي بي نياز نيستيم شايد لازم باشد تقسيم ديگري را بجاي تقسيم افلاطوني بگذاريم. در جهان كنوني علوم و گفتارهايي هست كه مؤثر و ره آموز است و علم ها و گفتار هاي ديگر هرچند كه مهم شمرده شوند در عمل و زندگي جاي مهمي پيدا نمي كنند. حتي علوم و گفتارهايي كه در كشورهاي به اصطلاح توسعه يافته زندگي را راه مي برند در جاهاي ديگر، با اينكه وقت و مال نسبتاً فراوان صرف آموزش مي شود، به آن اندازه مؤثر نيستند و گاهي تأثيرشان بسيار كم است. اين پندار كه علم، علم است و هرجا كه باشد اطراف را روشن و نوراني مي كند تعارف خوبي است اما علم را نه در همه جا يكسان مي توان آموخت و نه همه مردمان مي توانند از آن فوائد يكسان ببرند. مي گويند روش آموزش را اصلاح كنيم و ذهن فرزندانمان را از معلومات پراكنده پر نكنيم. اين هم سفارش خوبي است اما به فرزندانمان چه بياموزيم و چگونه بياموزيم؟ معلومات و اطلاعات پراكنده موجود را مي توان كم و بيش آموخت اما اگر آموخته هاي مدارس بايد از سنخ مسائلي باشد كه در عالم و نظام زندگي پيش مي آيد، بايد تأمل و تحقيق شود كه مسائل زمان و زندگي كدامهاست و آن مسائل را چگونه بايد طرح و حل كرد. مسلماً چگونه آموختن هم مهم است اما آموزش مطلق و انتزاعي معني ندارد بلكه هر آموختني آموختن چيزي است و بسته به اينكه چه چيز را مي آموزيم روش آموختن نيز تفاوت مي كند. شايد جان ديوئي باين معني توجه داشت كه روش آموزش را عين روش پژوهش دانست بنابراين روش آموزش با پژوهش آغاز مي شود باين نحو كه درس با طرح مسئله آغاز مي شود و مي كوشند كه مسئله را حل كنند. اين روش خوب را بدو صورت مي توان انجام داد. يك صورت آن كه در همه جا و همه وقت مي تواند اجرا شود اينست كه با تصنع پرسشي را كه در حقيقت پرسش نيست مطرح كنند و براي آن پاسخي كه پاسخ لفظي و صوري است بيابند. اين روش را تا حدي مي توان آموخت و بكار برد اما چون اولاً قلمرو كاربرد صوري آن در آموزشهاي ابتدايي است و ثانياً روح و جان ندارد، اثري در بهبود آموزش و پرورش نمي گذارد و در زمين تربيت ريشه نمي دواند و دوام نمي آورد و دنبال نمي شود. صورت دوم اينست كه مسائل حقيقي كه مقتضاي بسط علم و بهبود معاش و صلاح زندگي مردم است طرح شود. در اين صورت ديگر روش اصل نيست بلكه تابع طرح مسئله است و مگر اينكه بگوييم روش چيزي جز سير طرح مسئله و حل آن نيست. مسئله را با روش نمي توان طرح كرد. مردم هم هميشه از عهده طرح مسئله بر نمي آيند. اگر مردمي علم ندارند از آنروست كه مسئله ندارند و آنها كه در علم به مراتب رفيع رسيده اند پرسش داشته اند. اين وضع پرسش داشتن را من در جاي ديگر به «فضيلت فكري» تعبير كرده ام. فضيلت فكري را در مدرسه نمي توان آموخت و روش خاصي براي آموختن اين فضيلت وجود ندارد بلكه اگر به آن رسيديم كاربرد روش آموختن علوم نيز سهل و عادي مي شود. مردمي كه پرسش ندارند آنرا از كجا بياورند و چگونه به طرح مسائل بپردازند. تجربه بيش از پنجاه سال معلمي و چندين سالت مشاركت در تدوين برنامه هاي درسي و تأمل در وضع علم  پژوهش در كشور مرا به اين نتيجه رسانده است كه توانايي طرح مسئله امري مربوط به ذهن و هوش و دانش دانشمندان نيست بلكه يك امر فرهنگي و تاريخي است يعني طرح مسئله به زمان تاريخي وابسته است. دانشمندان ما اگر در مهندسي و در علومي كه اصطلاحاً (البته اصطلاح بي پايه و اساس) علوم پايه خوانده مي شود به طرح مسئله بپردازند مسائلشان به تكنولوژي جهاني مربوط خواهد بود يعني ما مي توانيم دانشمنداني داشته باشيم كه بتوانند در طرح مسائل علمي جهان مشاركت داشته باشند اما در تعيين و تشخيص مسائل علم كشور دچار تكلف و زحمت مي شوند. تكليف مسائل علوم دقيقه با تكنيك و در تكنولوژي معلوم مي شود. مسائل انساني و فرهنگي و تاريخي كشورها و مناطق مختلف عالم نيز از قيد تكنيك آزاد نيست مع هذا كشورها مسائل اجتماعي و فرهنگي خاص دارند و برخلاف مسائل تكنيكي و علمي كه قبلاً در جاهاي ديگر و در كشورهاي توسعه يافته حل شده است، مسائل تاريخي تكرار شدني نيست و در وقت و جاي خود بايد طرح و حل شود. اگر بتوان اين مسائل را طرح و حل كرد مي توان اميدوار بود كه گشايشي در كارها پديد آيد. به اين جهت بيشتر همت ما بايد در علوم انساني صرف شود. تحقيقات عالي علمي دانشمندان علوم دقيقه و مهندسان ما بدرد توسعه تكنولوژي در جهان مي خورد اما آنچه از علم بيشتر براي خود ما سودمند است با طرح مسائل تاريخي و فرهنگي و اجتماعي و حل آنها يعني با علوم انساني عايد مي شود. مسائل فرهنگي و اجتماعي و تاريخي ما كدامهاست؟ آيا اين مسائل را مي شناسيم و مي توانيم در آنها تحقيق و پژوهش كنيم؟ آيا درسهاي مدارسمان را با توجه به مسائل فرهنگي و تاريخي و اجتماعي ترتيب مي دهيم؟ مسلماً بعضي تغيير هاي مثبت در سالهاي اخير در كتابهاي درسي مدارس بوجود آمده است اما آيا مجموعه برنامه آموزش ما با نظر به مسائل كشور تهيه شده است؟ وقتي لفظ مسائل به زبان مي آيد جمعي مي پندارند كه بايد به اعتراض ها و شبهه ها پاسخ گفت. در برنامه آموزش تبليغات و حتي جدل و رفع شبهات نبايد جايي داشته باشد زيرا آموزش اصولاً ناظر به كلي ترين و عمومي ترين مسائل كشور در نسبت با وضع جهان است. مشكل بزرگ و اساسي ما اين نيست كه در امور اداري و آموزشي و در رفتار و كردار هر روزي مان كمبود و نارسايي وجود دارد بلكه مشكل بزرگمان نشناختن مشكلات است. ما كمتر به طرح مشكلات حقيقي خود مي پردازيم و يك وجه غفلت از مسائل اينست كه همه براي مشكلات چاره و درمان مي شناسند يعني مسائلي كه هنوز مطرح نشده است راه حلشان معلوم است. به عبارت ديگر ما مسئله اي نداريم بلكه به تقليد آمارهايي از تصادفات وسائل نقليه و طلاق و ازدواج و خودكشي و قتل و اعتياد و جرم و پرونده خلاف و لختي ادارات و سازمانهاي اداري و بيكاري و . . . تهيه و منتشر مي كنيم و نام آن را تحقيق و پژوهش علمي مي گذاريم اما به اينكه اين آمارها چه معني دارند و تغييراتشان از كجاست و چه پيوستگي و مناسبتي با هم دارند كاري نداريم يعني نظام اداري كشور براي ما مسئله نيست و لازم نمي دانيم كه به آن بينديشيم و اگر گزارش وضع آن را بخوانيم چاره نقص را عزل يك مدير و نصب مدير مورد پسند خود مي دانيم. شايد هم به درك وجداني در مي يابيم كه مسائل اجتماعي و فرهنگي كشورهاي توسعه يافته بسيار پيچيده است و به اين جهت از مواجهه با آن مي پرهيزيم و از پيش آنها مي گريزيم. حتي صاحبنظران كشورهاي توسعه يافته نيز كه كم و بيش به مسائل خودشان مي پردازند با اينكه بيشتر مسائلشان از مسائل كشورهاي ديگر جدا نيست، تقريباً هيچ توجهي به فرهنگ جهان توسعه نيافته نكرده اند و البته ما كه خود مسائلمان را نمي شناسيم نبايد از آنها توقع داشته باشيم كه به كار و بار ما علاقه نشان دهند ولي آنها از مسائل خود بكلي غافل نشده اند و نيستند و به اين جهت مي توانند پژوهش كنند. ما اگر مسائل خود را نشناسيم از پژوهش مي مانيم و وقتي پژوهش نداشته باشيم آموزشمان يكسره صوري و تقليدي مي شود. مشهور اينست كه بايد مدرسه و آموزش مدارس را اصلاح كرد تا دانشمندان و پژوهندگان بزرگ در آنجا پرورش يابند. من نمي خواهم اين قضيه مشهور را معكوس كنم و بگويم به پژوهش بپردازيم تا مدرسه و آموزش اصلاح شود بخصوص كه مطلب اول هرچند كه در عمق و باطن تهي و توخالي است، لااقل ظاهري موجه دارد اما عكس آن شايد در ظاهر هم موجه بنظر نيايد. آموزش و پژوهش را اگر در زندگي يك پژوهشگر منظور كنيم پيداست كه پژوهشگر قبل از پژوهش بايد درس بخواند اما آموزش و پژوهش قائم به فرد و زندگي شخصي و خصوصي اشخاص و افراد نيست بلكه عنصر لازم براي قوام زندگي و تمدن در بسياري از ادوار تاريخي و مخصوصاً در عصر و تاريخ تجدد است. آموزش و پژوهش با هم اند يا لااقل از زماني كه علم جديد پديد  آمده است آموزش و پژوهش با هم بوده اند و اگر در جايي از هم جدا شده باشند يا جدا شوند هر دو دستخوش پريشاني مي شوند پس ايندو بهم بسته اند. وقتي دو چيز بهم بستگي دارند چيزي بايد ضامن اين بستگي باشد. مقصود اين نيست كه پژوهش در بهبود آموزش اثر ندارد يا با آموزش مناسب به پژوهش مدد نمي رساند. مدد رساندن اين دو به يكديگر امر بي چون و چرايي است و منكر ندارد اما همه كس و هركس قادر نيست كه هر يك از اينها را كه .............. بوجود آورد يا به آن صورت مطلوب ببخشد زيرا اگر چنين بود بحث از همبستگي آنها بي وجه بود. در اين صورت آنها به ميل ما وابسته مي شدند. پيداست كه اگر تعليم و تربيت بايد اصلاح شود كساني ا ز اهل دانش و تربيت بايد درباره آن بينديشند و طرح اصلاح را تدوين كنند يعني اگر مردمان خواستار اصلاح نباشند اصلاح خودبخود صورت نمي گيرد اما اصلاح در زمينه و شرايطي صورت مي گيرد و اصلاح كننده كسي است كه راه بر هم زدن شرايط نامناسب و عقيم و گشايش راه صلاح را يافته است. اگر بيرون آمدن از شرايط ركود آموزش و علم و پژوهش با آموختن يك يا چند درس حاصل مي شد اقوام عالم بيش از صد سال گرفتار ركود و درجا زدن يا به گرد خويش گرديدن نمي شدند. روش آموزش درس براي همه معلمان لازم است اما كاربرد روش عملكرد و تأثير آن موقوف و موكول به فراهم شدن شرايط ديگر است. روش اگر نباشد آموزش و پژوهش درسي انجام نمي شود اما كار علم و پژوهش و آموزش تنها با توسل به روش تمام نمي شود يا درست بگوييم بكار بردن روش در صورتي ميسر و ممكن مي شود كه علم و آموزش از جمله عناصر اصلي و اساسي در نظام زندگي مردم باشد. اگر در جامعه اي به علم تعلق نداشته باشند و وجود علم براي هماهنگي و همنوايي شئون و جوانب زندگي عمومي و گردش منظم كارها ضرورت نداشته باشد وقعي به روش علمي گذاشته نمي شود و اگر هم بشود به حكم شهرت و تقليد و تفنن است و سود نمي دهد. علم، فرهنگ و سنت دارد و پژوهش هاي علمي در سايه قواعد مثالي معيني صورت مي گيرد. جهان علم، جهان متناسب و هماهنگي است و اين هماهنگي در سنت تحقيق و پژوهش ظاهر مي شود. وقتي اين سنت ها ضعيف باشند رغبت به دانش كم مي شود و تناسب ميان پژوهش و تحقيق در رشته هاي مختلف و حتي ميان كارهايي كه دانشمندان يك رشته انجام مي دهند از ميان مي رود گويي هيچ راهنما و مثال ره آموزي وجود ندارد كه دانش و پژوهش را گرد آورد. اين سنت ها همواره و هميشه يكسان پيدا و ظاهر نيستند. در گذشته سنت ها را بيشتر بنام بنيانگذاران مي ناميدند و گفتارها با انتساب به آنان اعتبار پيدا مي كرد چنانكه گفتارهاي افلاطون و ارسطو و ابن سينا و بيروني علم و پژوهش علمي را راه مي برد اما در دوران جديد دانش بنام دانشمندان (و البته ...... فلسفه از فيلسوفان و شعر از شاعران و رمان از نويسندگان) منسوب نيست بلكه اعتبارشان به پيروي از روش و هماهنگي و تناسب با بعضي قواعد كلي ره آموز عمل بسته است. اين كليت ها تا حدي از ثبات بهره دارند اما دورانشان چندان طولاني نيست و پس از مدتي جاي خود را به اصول و قواعد ره آموز ديگر مي دهند. اين سنت علم ريشه در فرهنگ علمي دارد. فرهنگي كه از تفكر گاليله و دكارت برآمده و شرايط امكان علم تكنولوژيك جديد را قوام بخشيده است. جهان سوم از اين فرهنگ بهره نداشته و يا كم بهره بوده است. سنت پژوهش علمي هم كه وابسته به فرهنگ است مقامي شايسته پيدا نكرده است و اكنون شايد هم فرهنگي كه علم را راه مي برد و هم سنت هايي كه پژوهش علمي را ممكن و سهل مي كردند در همه جا در محاق رفته باشند. علم وقتي به اطلاعات مبدل مي شود به فرهنگ و سنت نيازي ندارد. نمي دانم كه آيا در اين تجدد مي توان به تعبير و مفهوم ريزوم دلوروگتاري رجوع كرد و زمان كنوني را زمان ............... خواند كه آغاز و پاياني ندارد و به اصل و اساسي منسوب نيست و سير و حركت در ميانه هاي راه است. در طرح ريزوم چيزها بنحوي ارتباط دارند يا درست بگويم بهم عطف مي شوند چنانكه مفاهيم را با واو عطف بهم مرتبط مي كنيم اما به اصل و اساس و آغازي وابسته نيستند و مقصد و غايتي ندارند. بنظر دلوروگتاري در ميان راه است كه حركت شتاب و سرعت مي گيرد. بنظر مي رسد كه تعبير اين دو صاحبنظر براي وصف عالم كنوني نامناسب نباشد و آيا جهاني كه از حدود صد سال پيش از مرجعيت و محبت دانشمندان قديم روگردانده و نخواسته و نتوانسته است كه در فرهنگ و سنت تجدد رسوخ كند در كار علم و پژوهش وضعي ريزوم وار داشته است و دارد يعني آيا كشورهاي توسعه نيافته از آغاز تاريخ تجدد مآبي خود وضعي شبيه وضع فعلي جهان علمي ـ تكنيكي داشته اند؟ اين دو وضع را نبايد با هم قياس كرد زيرا يكي وضع عالمي است كه در آن فرهنگ و سنت علمي ريشه نداشته است و ديگر جهاني كه ريشه آن سست شده و هرچه هست ريشه هاي سطحي و باريك و سطح و ظاهر و شاخ و برگ و بر است. در اين عالم هنوز سنت آموزش وجود دارد اما اساس فرهنگ قدري سست شده است. علم از آغاز دوره جديد و مخصوصاً از قرن هيجدهم شأن آزادي بخش پيدا كرده بود. اكنون كه اعتبار علم به عملكرد آن بستگي پيدا كرده است علم ديگر پشتوانه فرهنگي و معنوي ندارد و كمتر مردم به آن اعتقاد و بستگي اعتقادي يا شبه اعتقادي دارند بلكه ميلشان به فرآورده هاي تكنولوژيك است. از اين حيث ميان كشورهاي توسعه يافته و توسعه نيافته نيز تفاوتي نيست. تفاوت در توانايي توليد است نه در ميل به مصرف. غرب كه سنت پژوهش علمي و طراحي تكنيك و تكنولوژيك دارد صرفاً مصرف كننده اطلاعات علمي نيست بلكه علم را به اطلاعات مفرح مبدل مي كند. اكنون جهان كنوني به سرعت از فرهنگ خاص تجدد دور مي شود. مقصود اين نيست كه ديگر شعر و ادبيات و فلسفه وجود ندارد. شعر و ادب و فلسفه معاصر اعلام مي كند كه رشته هاي اتصال ميان زندگي هر روزي و زمان تاريخي گسيخته است.

مطالبي كه تاكنون گفته شد شايد چندان مورد علاقه و توجه متخصصان تعليم و تربيت نباشد و در حدود علم تربيت هم نمي گنجد. اگر قدري از اين مرتبه فرود آئيم شايد به مرزي برسيم كه صداي اهل تعليم و تربيت را هم بشنويم. بجاي اينكه آموزش و پرورش كنوني را با آموزش و پرورش قديم قياس كنيم و نتيجه بگيريم كه برنامه آموزش هر عصري با فرهنگ آن عصر مناسبت دارد و فرهنگ تكليف درس و آموزش را معين مي كند، به وضع آموزشهاي جديد در كشورهاي مختلف نظر كنيم و ببينيم فرهنگ خاص كشورها (و نه فرهنگي كه خاص تعليم و تربيت جديد است و از ابتداي رنسانس علم و آموزش مسبوق به آن فرهنگ بوده است) چه اثري در تدوين و اجراي برنامه هاي درسي و آموزشي و در قوام سازماني مدارس دارد. درست است كه علم جديد و طرح آموزش در جهان متجدد مشترك ميان همه كشورهاي متجدد است و ميان آمريكا و اروپاي غربي و حتي ميان آمريكا و اروپا و جهان توسعه نيافته اختلاف اساسي و اصولي عميق وجود ندارد اما دانشگاهها با قوام مليت كشورها بنحوي ملازمت و مناسبت داشته است. سوربن و كمبريج و …………….. و بسياري ديگر از دانشگاههاي كشورهاي اروپاي غربي سابقه در قرون وسطي دارند اما پيش از قرن نوزدهم هيچكدام دانشگاه به معني امروزي لفظ نبودند. به اين جهت است كه في المثل مي گويند بنيان گذار دانشگاه در آلمان . . . . است و در فرانسه بناپارت را مؤسس دانشگاه مي دانند و . . .

آيا ممكن است كه دانشگاه با مليت قوام يابد و اثر فرهنگ ملي در آن ظاهر نباشد و آموزشي كه مي دهد بكلي مستقل از فرهنگ كشور باشد؟ اقوالي مثل اينكه تعليم و تربيت آمريكايي ………. است و فرانسويها روش عقلاني دارند و . . . هرچند كه در همه موارد صادق نيست و از جهاتي مي توان در آنها چون و چرا كرد، بي وجه و نادرست هم نبايد تلقي شود. ايدآلهاي ملي يك قوم نه فقط در اينكه در مدارس چه بياموزند و چگونه بياموزند تأثير قطعي دارد بلكه آموزش ها از طرف محصلان هم با آمادگي و حسن قبول تلقي مي شود باشد. اين ايدالها اگر وهمي و رؤيايي باشد منشاء اثر نمي شود يعني آموزش و پرورش بسته به اينكه ايدالها تا چه اندازه با امكانات عصر و زمان ملازمت و مناسبت دارد توفيق پيدا مي كنند يا با شكست مواجه مي شوند. چرا و چگونه ايدال يك قوم قابل تحقيق است و تحقق هم مي يابد اما غير ايدالهايي هم همچنان ايدال مي مانند. ايدالهايي كه متحقق مي شوند همه يك اصل و اساس مشترك دارند و آن اصل مشترك همنوايي و هماهنگي با گفت زمان و تاريخ است كه صورت اجمالي و كلي آن در آغاز دوره جديد در ادبيات و فلسفه و تفكر اروپاي پس از رنسانس …….. آمد. چيزي كه در  اين ايدالها متفاوت است درك و دريافت يا يا درنيافتن اصول تجدد و قوت و ضعف اراده و وسعت و محدوديت دامنه امكانهاي ملي و قومي است. هر يك از اينها كه نباشد اين خطر وجود دارد كه وهم و سودا جاي ايدال را بگيرد و پيداست كه تحقق ايدال دروغين در حقيقت سابهه بانتفاء موضوع است هرچند كه اگر يكي از اين دو عنصر در جايي ظاهر شود عنصر ديگر را نيز ايجاب مي كند يا به پديد آمدن آن كمك مي رساند. براي اينكه به اين مجمل گويي پايان دهم عرض مي كنم كه قصد من خداي نكرده نفي علم و فن تعليم و تربيت و بي مقدار جلوه دادن آراء و افكار و كوشش هاي ارجمند متخصصان و كارشناسان آموزش و پرورش نيست. آنها در حد خود كارهاي بسيار مؤثر و مفيد انجام مي دهند. مقصود از آنچه گفته شد اينست كه تا زمينه كار ايشان فراهم نشود از كوشش هايشان نتيجه دلخواه بدست نمي آيد. تعليم و تربيت يك كشور مثل هر شأن ديگري از شئون جامعه با اقدامهاي سطحي سر و سامان پيدا نمي كند. مي گويند اگر مدرسه اصلاح شود همه چيز اصلاح مي شود پس بياييم مدرسه را اصلاح كنيم. اگر مي توانيم مدرسه را اصلاح كنيم. مسلماً نظام مالياتي و ترافيك و بانك و بازار را هم مي توانيم اصلاح كنيم. من مي خواهم در مقابل اينهمه اگر و مگري كه به زبانمان مي آيد و بند فكر و عملمان مي شود يك اگر بزرگ بگذارم و آن اينكه «اگر» مي خواهيم كارهايمان بصلاح آيد و آموزش و مدرسه و دانشگاهمان سامان مطلوب پيدا كند از قيد اينهمه «اگر» و قضيه شرطيه رها شويم و وقتي به آموزش و پرورش مي انديشيم از اين پندار كه اصلاح درس و مدرسه كار آساني است دست برداريم يعني امكانها و توانائيهاي خود را بسنجيم و قبل از ادعا از خود بپرسيم كه چه طرح يا طرحهايي براي بهتر شدن برنامه هاي مدارس و كتابهاي درسي و تربيت معلم داريم و تا چه اندازه اين طرحها با طرحهاي ملي ديگر هماهنگ است و بالاخره چگونه مي توانيم آنها را اجرا كنيم. كساني كه كارهاي دشوار را سهل مي انگارند و ضعف هاي خود را با توانايي اشتباه مي كنند از عهده هيچ كار بزرگي بر نمي آيند. ما از آغاز آشنايي و پذيرش آموزش و پرورش غربي تاكنون پيشرفتهاي كمّي بسيار داشته ايم و علاوه بر اين اطلاعاتمان نسبت به اسلاف خيلي بيشتر است چنانكه اكثريت مردم كشور از سواد خواندن و نوشتن بهره دارند. تعداد زنان و دختراني كه به دانشگاه راه مي يابند قابل توجه است مع هذا نمي توان گفت كه دانش آموزان امروز از ديروزيها بهتر درس مي خوانند و از آنها باسوادترند. اگر هفتاد سال پيش از يك محصل مي پرسيدند كه چرا به مدرسه مي رود و درسهاي مدرسه براي چيست پاسخ مي داد كه مدرسه كارمند براي دولت تربيت مي كند. درسهايي كه هم در آن زمان در مدرسه مي آموختند شامل اطلاعاتي بود كه كارمندان دولت مي بايست آنها را بدانند اما اكنون اگر بپرسند چرا به مدرسه مي رويم و چرا اين درسها را مي خوانيم بنظر نمي رسد كه پاسخ روشن و صريحي داشته باشيم. ظاهراً ما برنامه درسي را با نظر اخلاقي تدوين مي كنيم يعني چون دانستن فضيلت است      مي خواهيم همه دانستني ها را بدانيم. در طرح برنامه درسي هم نه فقط دانشمندان و فارغ التحصيل هاي هر رشته تدريس كليات رشته علمي خود را در مدرسه ضروري مي دانند بلكه سازمانهاي مسئول امور فرهنگي و اجتماعي نيز گاهي اصرار مي كنند كه مدارس و دانشگاهها مردم را با مسائل آنان آشنا كنند. اين توقع كه ظاهراً موجه است ريشه در تلقي خاصي از فرهنگ و تربيت دارد. آيا فرهنگ را مي توان به مردم آموخت؟ در اين نوشته قبلاً اين پرسش بنحوي مطرح شده است اما چون زود از آن گذشته ايم بد نيست كه يكبار ديگر نظري تازه به آن بيندازيم. صورت كلي مسئله اينست كه آيا با آموزش مي توان نحوه زندگي مردم را تغيير داد. همه ما تمايل داريم كه به اين پرسش پاسخ مثبت بدهيم زيرا به عيان دريافته ايم كه آموزش در زندگي مؤثر بوده است اما بر طبق آنچه تاكنون گفته ايم هر چيزي را بهر كس و هر علمي را در هر زمان و تاريخ نمي توان آموخت يعني گوشها براي شنيدن همه چيز باز نيست. البته هيچكس پيشنهاد نمي كند كه مطالب بي ربط و عجيب و غريب آموخته شود بلكه همواره نظر به مسائل جاري و مورد ابتلاست مثل اينكه براي جلوگيري از ازدياد جمعيت پيشنهاد مي شود كه مشكلات ناشي از آن را در مدرسه مورد بحث قرار دهند و رسم و راه كنترل مواليد را بياموزند ولي مسائل و مشكل هاي عصر ما چندان فراوان و متنوع است كه اگر بخواهند راه حل و رفع همه آنها را در مدرسه آموزش بدهند عمر ما براي آموختن آنها كافي نيست و مهمتر اينكه اين مسائل همه بهم مربوطند. اينجاست كه آموختن گرچه بي تأثير نيست اما اثري كه قبل از آموختن از آن انتظار مي رفت ندارد. وانگهي اگر في المثل با تدريس درس كنترل مواليد مشكل افزايش جمعيت رفع مي شد مي بايست در چين اين مشكل وجود نداشته باشد. مي گويند خانواده هايي كه درس خوانده اند فرزندان كمتري دارند. اين حكم تا حدودي درست است اما از آن نتيجه نمي شود كه اطلاعات جمعيت شناسي به زندگي آنان نظم خاص بخشيده است بلكه صرفاً تناسب ميان درس خواندن و نظم خاص در خانواده اثبات مي شود. اگر چنين است آيا بهتر نيست كه درس جمعيت شناسي را به متخصصان واگذاشت و حل بعضي مسائل مثل افزايش جمعيت را به توسعه علمي و فرهنگي مربوط دانست. پرسش را بصورت ديگري مطرح كنيم. آيا مردم كارها را موافق با دروسي كه در مدرسه مي آموزند انجام مي دهند؟ عمل بي علم از علم بي عمل ناقص تر است و مخصوصاً اين كوششهايي كه در زمان ما براي توسعه علمي ـ تكنيكي بايد انجام شود از آموزش و پژوهش منفك نيست ولي اين كوششها هرچند كه با آموختن ملازم است، بصرف آموختن به نتيجه نمي رسد. آدميان بسيار چيزها مي دانند كه به آنها عمل نمي كنند يا نمي توانند عمل كنند. معني اين حرف اين نيست كه حقائق را نبايد گفت و اگر بتوان خوب را از بد تشخيص داد از اين تشخيص كه خوبي بزرگ است اعراض بايد كرد. همه علوم را بايد به اهل آن آموخت و هيچ علمي نيست كه بتوان يكسان و به يك اندازه به همگان تعليم كرد. اينكه گمان كنند همه علوم را بهمه كس مي توان آموخت و از اين آموختن نتايج دلخواه گرفت. در حقيقت نشناختن شأن و قدر علم صورتي از جهل است. اگر امروزيها نمي پذيرند كه بعضي علمها شرف ذاتي دارند و بعضي ديگر فوائد عملي و كاربرديشان به آنها اعتبار مي دهد، زماني اين تقسيم بندي موجه بوده است. اكنون آموزش هاي مدرسه تقريباً همه آموزشهاي مفيد براي زندگي هر روزي است و علومي نيز وجود دارد كه در مظان اين تهمتند كه بكار نمي آيند و به هيچ درد نمي خورند. اختلاف نكنيم، همه اين علوم را بايد آموخت. مهم اينست كه هر يك از اين علوم را كي و كجا و چگونه و به چه كساني بايد بياموزند. هيچكس منكر نمي شود كه اخلاق علم شريفي است و هر علمي تخصصي و اختصاصي باشد علم اخلاق را نمي توان مختص يك گروه دانست زيرا خوبست كه همه مردمان متحلق به اخلاق نيكو باشند. كسي هم مؤثر بودن تذكر و نصيحت را انكار نمي كند و اگر در اين مورد اختلافي باشد اختلاف در نحوه نصيحت و موقع و مقام و شرايط و ميزان تأثير آنست اما گاهي كساني مي پندارند كه با تدريس درس اخلاق اگر فسادي وجود دارد به صلاح مبدل مي شود يا اگر اصول اعتقادات را با ذكر دلائل عقلي بياموزند ايمان مردمان قوت مي گيرد. آيا علم نظري اخلاق و علم كلام عقلي در بهبود اخلاق و تحكيم اعتقاد اثري ندارند و اگر ندارند آموختنشان چه وجهي دارد و چرا كساني بايد در اين حوزه هاي علمي تحقيق كنند؟ مسلماً تحقيقات اخلاقي و كلامي سودمند است و اگر به آنها نياز نبود بوجود نمي آمدند اما اكنون كه بوجود آمده اند در همه جا آنها را نبايد مصرف كرد. درس اخلاق را مردم از اهل عمل و آنان كه مظهر اخلاقند و با زياني كه از دل برآمده است فرا مي گيرند. اعتقاد هم به قلب تعلق دارد. اعتقاد بمعني بستگي است. بستگي با تجربه و يافت حاصل مي شود و البته اشخاص بسيار در اين تجربه مشاركت مي كنند و ميانشان پيوند همزباني بوجود مي آيد. اين تجربه امري مخالف و مباين با عقل نيست بلكه ميان آنها نحوي ملازمت وجود دارد و پيداست كه مردم بدون عقل نمي توانند به زندگي خود سامان بدهند. عقل است كه اعتقاد را مي پذيرد و آن را موجه مي سازد و اين توجيه مخصوصاً براي نظام تمدن ديني لازم و مهم است. درست بگوئيم علم كلام عقلي در عالم ديني و معمولاً در هنگام بحران پديد مي آيد و با اينكه به تاريخ و زمان خاصي تعلق دارد صورت تدوين يافته آن را مي توان در مدرسه آموخت چنانكه اكنون در بيشتر دانشگاههاي جهان علم كلام (و البته علم كلام عقلي) را مي آموزند و معمولاً كساني به تحصيل علم كلام رو مي كنند كه علائق ديني دارند يا اين علم بيشتر در مدارس ديني آموخته مي شود اما با اين آموزش ها اعتقاد و معتقد بوجود نمي آيد. بسيار خوب و بجاست كه در مدرسه اصول عقايد را بصورت مستدل بياموزند بشرط آنكه گمان نكنند و توقع نداشته باشند كه با نياموختن اينها بي اعتقادي وسعت پيدا مي كند و اگر استدلالهاي كلامي را بياموزند همه معتقد مي شوند. هر سخني اگر پرسش حقيقي نباشد بايد پاسخي در برابر پرسش بجا و حقيقي باشد. هركس هرچه بگويد در گوش مردمان نمي رود و اگر طلب نباشد و حرف را به اصرار در گوشها وارد كنند چه بسا كه قوه شنيدن را مختل  كند. قدماي ما هم گفته اند كه مخصوصاً سخنان گرانبها را به نااهلان نياموزند چنانكه نبايد آنها را از اهل آن دريغ بدارند. سخن را هرچه باشد بايد به طالب آن عرضه كرد و البته اگر طلب خير و خوبي نيست بايد براي آن تأمل و تفكر كرد. درسهاي مدرسه هم بايد درسهاي لازم و مفيد باشد. اگر درسي در مدرسه يا در دانشگاه جايي دارد آن جايگاه را بايد معلوم كنند و در صورتي از عهده اين مهم بر مي آيند كه بدانند اولاً درس را به چه كساني و براي چه زماني مي آموزند. ثانياً اندازه را بشناسند. ثالثاً توقع نداشته باشند كه هرچه مي آموزند در روح و جان همه بطور يكسان اثر گذارد و مخصوصاً در درس اخلاق و اعتقادات توجه كنند كه دانستن غير از اعتقاد داشتن است مگر آنكه از دانستن علمي را كه به آزمايش جان مي آموزند مراد كنند. اكنون دوباره بپرسيم آيا فرهنگ را مي توان آموخت؟ فرهنگ را مي آموزند و مردمان با آموختن فرهنگ با عالم خود همنوا و هماهنگ مي شوند اما اگر با آموختن فرهنگ موجود با جامعه و عالم خود هماهنگ مي شويم آيا با آموختن گزارش فرهنگي بجاي ديگر تعلق دارد يا بوده است و اكنون نيست و اگر هست ضعيف است، مي توان به آن پيوست يا آن را متحقق كرد؟ اگر بتوانيم اين دو مسئله را از هم تفكيك كنيم پاسخ پرسش امكان آموزش فرهنگ را مي توانيم پيدا كنيم. آموزش فرهنگ موجود و آشنايي علمي با هر فرهنگ ديگري ممكن است اما بعضي آموزش ها عين تربيت و تحقق فرهنگ است و آموزش بعضي فرهنگها فقط بر فضل و اطلاعات ما مي افزايد و اگر بايد محقق شود غير از آموزش شرايط ديگري هم بايد فراهم شود. درست بگويم و با آنچه مي خواهم بگويم نتيجه بگيرم كه آموختن فرهنگ موجود و مستقر در طي زندگي و آموزش رسمي صورت مي گيرد اما اگر بايد فرهنگ ديگري آموخته شود و قصد از آموختن نيز ايجاد دگرگوني در فرهنگ است، بايد قبلاً تعلقي به فرهنگ مطلوب بوجود آمده باشد و وجود مردمان كم و بيش مهياي قبول آن باشد و اين يعني تقدم فرهنگ بر آموزش. با آموزش فرهنگ تغيير مي كند اما اين تغيير به اندازه اي است كه تعلق و علاقه به فرهنگ آن را اقتضا كند. بعبارت ديگر در هنگام تحول مردم به فرهنگ يا به عالمي رو مي كنند و به اندازه تعلقي كه به آن عالم دارند از آن مي آموزند. براي من تجربه تاريخ اسلام بسيار آموزنده است. ايرانيان يعني اسلاف ما با قبول اسلام توجه به علم را بر خوبيهاي خود افزودند و از آن وقت علوم چين و هند و يونان و . . . را فرا گرفتند و آن را تا وقتي كه نيروي طلب در جانشان وجود داشت پيش بردند.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی