صفحه اصلی جستار امکان و آینده
امکان و آینده مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

زمان در حقیقت زمان آینده است. بشر اگر آینده نداشت، از گذشته هم بی خبر می ماند. درست بگویم گذشته و آینده به هم بسته اند و با درک این بستگی و پیوستگی است که زمان را به گذشته و حال و آینده تقسیم می کنند. با تأمّل در تاریخ هم می توان دریافت که وقتی مردمی به آینده رو  کنند، نظری هم به گذشته خود می اندازند اما وقتی افق آینده بسته می شود، کسی به تاریخ و گذشته هم توجه ندارد و اگر توجهی بشود، برای مفاخرت و ارضاء حسّ غرور است و مگر نه اینست که بزرگترین مورخان بزرگ کشور ما در دورانی تاریخ نوشته اند که دانش و ادب و هنر و فلسفه در حال شکفتن و بسط بوده است.

پیداست که سیر زمان هرگز در هیچ دورانی مثل دوران تجدد سرعت نداشته است. در گذشته آینده آرام آرام می آمده است اما اکنون در دوران مدرنیته آدمی هر روز خود را در وضع تازه می  یابد. برای گذشتگان آینده امری چندان ناآشنا نبود به این جهت آنها علم آینده شناسی و آینده-نگری نداشتند و به چنین علمی نیازمند نبودند ولی ما که هر روز از یک وضع به وضع دیگر پرتاب می شویم یا می بینیم جهان دستخوش تحولات علمی- تکنیکی و اخلاقی و فرهنگی است، می-خواهیم و باید بیندیشیم و بدانیم که آینده ما چه می شود. پس عجیب نیست که آینده نگری و آینده نگاری ناظر به تحوّل در شیوه زندگی و وضع توسعه اقتصادی- تکنولوژیک باشد.

نکته دیگر اینست که آینده نگری در تاریخ جدید پس از پیدایش و بسط علوم طبیعی و انسانی و در آخرین مرحله بسط علوم انسانی پدید آمده است. ظهور و پیدایش علوم انسانی مقارن با درک و احساس اولین بحران های جدّی در تاریخ تجدد بود. در همان زمان که اوون و پرودن و بلانکی و مارکس، خبر و گزارش از بحران اروپا دادند، کم و بیش طرح هایی برای آینده نیز اندیشیدند. این آینده اندیشی و بخصوص آینده اندیشی مارکس با اینکه با اوتوپی ها متفاوت بود، آن را از سنخ آینده-اندیشی فلسفی و شاعرانه باید دانست و آن را با آنچه اکنون آینده نگری خوانده می شود، نباید اشتباه  کرد. در فلسفه و بخصوص در فلسفه جدید، طرحی کلی از آینده در نظر آمده است ولی شاعران که با فیلسوفان همراهی کرده اند، آینده و نظام کلّی آن را بنحوی کم و بیش روشن تصویر  کرده اند. فرانسیس بیکن در فلسفه خود آینده جهان را که آینده قدرت علم و بشر است، اعلام کرد و در اثری که بیشتر به طرح شاعرانه می ماند یعنی در آتلانتیس جدید، جهان سازمان یافته با دانش و تدبیر برخاسته از علم را تصویر کرد. پیش از آن افلاطون طرح جهان تابع فلسفه و تدبیر فیلسوفان را درانداخته بود اما این بار فیلسوف به علمی نظر داشت که علم افلاطونی نبود بلکه علم قدرت بود و با آن بشر می توانست مالک هستی و طبیعت و جهان شود. غیر از فرانسیس بیکن هم نویسندگان بزرگی مانند مور و کامپانلّا جهانی را طراحی کردند که بکلی با جهان قرون وسطی و نظام روابط و مناسبات آن تفاوت داشت. کریستوفر مارلو و بسیاری از نویسندگان به قصه و افسانه دکتر فاوستوس التفات کردند. افسانه دکتر فاوستوس، افسانه دگرگونی وجود انسان و غلبه سودای قدرت تصرّف در موجودات در قبال از دست دادن ایمان و اعراض از آسمان و معارف قدسی است. کاری به معامله فاوستوس با شیطان که در نمایشنامه مارلو و داستان عظیم گوته و سایر روایت های فاوستوس آمده است، نداشته باشیم. آنچه محرز است اینکه اکنون پس از پانصد سال، قسمت عمده طراحی نمایشنامه دکتر فاوستوس به تحقق رسیده است و اگر قرار باشد که همه آن تحقق یابد، در انتظار یک فاجعه باید بود: همانطور که قدرت و علم تصرّف در موجودات، دکتر فاوستوس را راضی نکرد، بشر جدید را هم راضی نکرده است اما بشر ظاهراً نمی تواند از علم و قدرت اعراض کند. فعلاً به نمایشنامه دکتر فاوستوس کاری نداشته باشیم. همینقدر می خواستم بگویم که جامعه جدید را فیلسوفان و نویسندگان بزرگ دوره رنسانس طراحی و پیش بینی کرده اند اما طراحی برنامه های توسعه و پیشرفت هرچند که بر طراحی های فیلسوفان و نویسندگان مبتنی است، کار خود را با محاسبه و پیشرفت حساب شده و از طریق جهت دادن به کوشش های دولت و گروه های مردم پیش می برد. به یک اعتبار بنیانگذار این طراحی را باید مارکس بدانیم و می دانیم که اولین برنامه توسعه را شاگردان مارکس در روسیه طراحی کردند. مطالعه شکست ها و پیروزی های این برنامه ریزی و اجرای برنامه ها به ما نه فقط این درس را می دهند که در تدوین برنامه ها بیشتر دقت کنیم بلکه باید دشواری کار و ناتوانی از تدوین برنامه کاملاً هماهنگ با زمان را از این راه درک کنیم. بلشویک ها در صنعتی کردن روسیه اندکی موفق بودند اما در تحقق داعیه یا شعار: «از هر کس به اندازه استعدادش و به هرکس به اندازه نیازش» (و حتی در تحقق شعار: «از هرکس به اندازه استعدادش و به هرکس به اندازه کارش») شکست خوردند و این شکست چنان فاحش بود که نظام بلشویکی از هم پاشید. در اروپا و آمریکای سرمایه داری، برنامه ریزی قدری دیرتر آغاز شد چنانکه به دشواری می توانیم قبل از بحران اقتصادی آمریکا در آغاز دهه سی قرن بیستم، نشانی از آن در تاریخ سرمایه داری بیابیم (مگر اینکه کل تاریخ غربی از قرن هیجدهم تاکنون را تاریخ سرمایه داری به حساب آوریم). برنامه ریزی وقتی پیش می آید که در کار پیشرفت (یا آرزوی پیشرفت) خللی به وجود آمده باشد. وقتی پیشرفت سیر طبیعی دارد، نیازی به برنامه ریزی نیست و اگر اندیشه پیشرفت در کار نباشد، برنامه ریزی نمی تواند وجهی داشته باشد پس برنامه ریزی در جایی موضوعیت پیدا می کند که اصل پیشرفت حاکم بر نظر و عمل مردمان باشد و این پیشرفت نامنظم و کند صورت گیرد یا اصلاً صورت نگیرد. در این وضع باید برای به حرکت درآوردن و گرداندن چرخ پیشرفت کاری کرد یعنی راه گشود و مردمان را به ورود و سیر در آن راه برانگیخت ولی پیداست که آینده را مردمان هرطور که بخواهند و آرزو کنند، نمی-توانند بسازند. اگر در جهان توسعه نیافته و رو به توسعه کنونی برنامه ها اجرا نمی شود وجه این ناکامی را نه صرفاً در قصور مجریان بلکه بیشتر در نقص برنامه ریزی باید دانست. هر کاری را همیشه و همه-کس نمی توانند انجام دهند. هر مردمی در زمان خود امکان هایی دارند و از عهده کارهایی برمی آیند و بیش از آن نمی توانند انجام دهند. بعبارت دیگر همه کارهایی که برای بشر ممکن است، یکباره در یک زمان برای همه مردم در هر وضعی که باشند، ممکن نمی شود. در هر زمان مردم امکان های محدود و معیّنی دارند. کارهایی که اکنون برای ما ممکن است، در زمره امکان های نیاکان ما نبود و چه بسا کارهایی که از عهده آنها برمی آمد، در حدود امکان های ما قرار نداشته باشد. اروپائیان در قرن هیجدهم و بطورکلی در تمام دوران تجدد خود را در برابر افق امکان های وسیعی دیدند و آن امکان ها را در علم و تکنولوژی و حقوق و سیاست و اقتصاد تحقق بخشیدند. اکنون که آن امکان ها متحقق شده است، غرب دیگر آنهمه امکان که در قرن هیجدهم فراروی خود می دید، نمی بیند ولی هنوز چنانکه باید از این معنی آگاه نیست و بخصوص چون به قدرت علمی تکنولوژیک و نظامی و سیاسی و مالی عظیم دست یافته است، می پندارد که قدرت و امکان هایش بیش از گذشته است. البته قدرت علمی و نظامی و سیاسیش با وضع سابق قابل قیاس نیست اما این قدرت ثبات و دوامش از قدرت قرن هیجدهم کمتر است. در آن زمان ها، مبانی استوارتر بود و راه های ناپیموده گشوده و روشن می-شد. اکنون، آینده روشن نیست و در راهی که روشن نیست، عزم استوار چه جایی می تواند داشته باشد. وقتی جهان علم و تکنیک دشواری راه را درنیابد چه توقع داریم که دیرآمدگان و جویندگان وسائل تکنیک و تکنولوژی جدید، راهگشا و راه شناس باشند و توانائی ها و امکان های خود را بشناسند و بدانند که چه کارها باید بکنند و کدام کار و راه بر دیگر کارها و راه ها مقدّم است و . . . این مردم معمولاً هر کاری را که پیش از این صورت گرفته است، ممکن می دانند و البته حق دارند زیرا اگر ممکن نبود، متحقق نمی شد اما چیزی که برای یک قوم در یک زمان ممکن است، شاید برای همین مردم در زمان دیگر و برای دیگر مردمان در هیچ زمانی ممکن نباشد. جهان توسعه نیافته معمولاً به دشواری راهی که در تاریخ تجدد پیموده شده است، توجه و تذکر ندارد و همواره گمان می کند که با اتخاذ تدابیر معمولی و اقتباس رسوم و آئین نامه های متعلق به دانش و پژوهش و تکنولوژی و مدیریت، راه طولانی تاریخ تجدد را در مدت کوتاه طی می کند و با اینکه این پندار در طی صد و پنجاه سال اخیر هرگز تحقق نیافته است، باز هم در اعتبار آن کمتر تردید می شود یعنی اکنون هم مثل یکصد و پنجاه سال پیش گمان می کنند که با پیروی از فلان رسم غربی، مشکل پیشرفت علم حل می شود.

در آینده نگری علم و توسعه دو امکان را باید در نظر داشت.  یکی امکان کلّی جهانی و دیگر امکان در یک منطقه خاص و برای مردم خاص. هر یک از این دو امکان نیز به شرایط وابسته است. اروپای غربی در قرون هیجدهم و نوزدهم امکان هایی داشته است که اکنون ندارد. در آن زمان مردم مناطق دیگر هم آن امکان ها را در برابر خود نمی یافته و نمی دیده اند. این مردم اکنون طالب امکان-های تحقق یافته جهان مدرن شده اند و البته می خواهند هرچه زودتر به مرحله ای که جهان پیشرفته و توسعه یافته رسیده است، دست یابند ولی برنامه ای ندارند یا اگر چیزی به نام برنامه دارند، بیشتر مجموعه و فهرستی از تمنّاها و آرزوهاست. خواست گرچه همیشه با وهم مناسبت دارد اما شدّت آن به تناسب با درجه آمیختگی با وهم، پائین و بالا می رود. خواستی هست که با وهم قادر به تصرّف در جهان جمع شده است و خواستنی که خواهش نفسانی و چه بسا تمنّای ناشی از درماندگی است، این خواهش با سست ترین وهم ها تناسب دارد و شاید در آن پرمدّعایی و غرور و غفلت، غالب باشد. با این خواهش و غرور و غفلت برنامه ریزی و آینده نگری میسر نمی شود. برای آینده نگری و طرح برنامه باید امکانات خود و جهان خود (یا بی جهانی خود) را بازشناخت. در عالم کنونی امکان هایی هست که همه یکسان و به یک اندازه به آن نمی رسند یعنی امکان های عالم به تساوی میان اقوام تقسیم نشده است ولی طبیعی است که همه، همه چیز ممکن را بخواهند و حتی غیرممکن ها را ممکن بپندارند. در اروپای دوران جدید، بخصوص در قرن هیجدهم رؤیایی روی داد که بسیاری از مضامین آن ابتدا در جهان غربی و سپس در همه جهان تعبیر شد اما تحقق جهان جدید عین تعبیر آن رؤیا نبود. در رؤیا، نفی ها و ضدها و خلاف ها و نقض ها پنهان بود. اکنون قصّه آن رؤیا در جامعه جدید بی رنگ یا کم رنگ شده است اما در روح و ذهن اشخاص و افراد و بخصوص در وجود دانشمندان جهان توسعه نیافته آثار آن پیدا و پابرجاست تا آنجا که یک پزشک یا مهندس الکترونیک یا یک عالِم بیوفیزیک و یک فلسفه-دان ممکن است بپندارند که تنها با علم ایشان و با اکتفا به آن علم، جهان را می توان نجات داد و گلستان کرد و به هیچ دانش دیگری نیاز نیست. البته هیچ دانشمندی این معنی را به صراحت اظهار نمی کند ولی اینکه علم خود را بسیار مهم و علم های دیگر را ناچیز و بی اهمیت می شمارد و در عین حال معتقد است که با علم باید جهان را به صلاح و نیکی آورد، در واقع می خواهد بگوید و می گوید که بیایید با توسل به علم من همه مشکلات را از میان بردارید. با این توهم راه تیره و قدم همت سست و آینده تباه می شود. برای آینده نگری همه باید حدّ و قدر خود را بدانند. با شناخت حدّ است که می توان دامنه حدود را وسعت بخشید و کارهای بزرگتر کرد. مردمی که کارهای کوچک و مسائل عادی زندگی را به بهانه پرداختن به امور مهم رها می کنند، هرگز از عهده ادای کارهای مهم برنمی-آیند. اشاره شد که طرح و تدوین برنامه و نظر به آینده بدون خواست و تمنی معنی ندارد. از خواست و تمنی نباید رو گرداند اما آن را با توانایی، تؤام و میزان باید کرد. در اینجا مشکل بزرگی پیش می آید زیرا درک توانایی و تشخیص اندازه آن آسان نیست و مردم دوست نمی دارند که به ضعف های خود بیندیشند و نمی توانند با صبر و حوصله بنایی بسازند که فردا خود و دیگران در آن بیاسایند بلکه باید همین امروز بتوانند از فواید آن برخوردار شوند که البته نمی شوند و چیزی برای آینده نمی سازند و باقی نمی گذارند. برای برنامه ریزی باید از زمان حال بیرون شد. لازمه محبوس شدن در زمان حال، بریدن از گذشته و چشم پوشیدن از آینده است. باید در آینده سکنی کرد تا بتوان آن را ساخت. این سکنی کردن در عین حال آسان و دشوار است. آسان است برای کسی که همواره به جایی که آنجا ایستاده است و مقصدی که باید به آن برسد، نظر کند و بیندیشد. اگر قصد مقصدی نباشد، نگاه کردن به اینجا و اکنون معنی ندارد و اگر اینجا و اکنون منظور و معلوم نباشد، آنجا و مقصد کجاست؟ وقتی ندانیم که از کجا تا به کجا باید برویم و مسافت و فاصله میان ما و مقصد چه اندازه است، اگر حرکت بکنیم، مسافر نیستیم و اگر به سمتی برویم، مسافر راه سرگردانی هستیم و اندک توانی که داریم، در این راه هدر می شود. برنامه ریزی و آینده نگری در جهان رو به توسعه مانع بزرگی دارد که معمولاً آن را درس و سرمشق می شمارند. جهان توسعه نیافته و در حال توسعه ظاهراً مشکلی در کار طرح مقصد و مقصود ندارد زیرا این مقصد جایی است که غرب به آنجا رسیده است یا نزدیک آنجاست پس دیگر طراحی مقصد لازم نیست و زحمت آن نباید کشید ولی این یک فریب بدون فریب دهنده است. البته مقصدی که دیگران به آن رسیده اند، رسیدنی است بشرط اینکه نپنداریم که راه آن مقصد باز و هموار است. راه تاریخ پشت سر مسافرانش بسته می شود و هر کاروانی باید دوباره وسائل مناسب برای گشودن راه را فراهم آورد و راه را بگشاید. اگر مقصد را هر قومی خود می جست و می یافت، می دانست که راهش را هم خود باید باز و هموار سازد. اکنون جهان توسعه نیافته، مقصد خود را مرحله کنونی جهان توسعه یافته می داند. اکنون از این تلقی اعراض نمی توان کرد اما باید اندیشید که آینده مقصد نیست بلکه راه است. تاریخ مقصد معیّن ندارد. اگر کسانی دلخوشند که راه طی شده غرب را می-پیمایند تا به مقصدی که غرب رسیده است، برسند، دلخوشیشان دیر یا زود به سرخوردگی و یأس مبدّل می شود مگر اینکه به راه (برنامه و آینده) بیندیشند و دریابند که راه طی شده به روی آنان بسته شده است و اگر می توانند، خود باید آن را بازگشایی و هموار کنند. این راه را درست باید همانطور که یک مهندس عمران راه را می سازد، ساخت. مهندس راه ساز چشمی پیش پای خود دارد و چشم دیگرش مقصد را می بیند یعنی همواره میان مبداء و مقصد سیر می کند. برنامه ریزی همین رفتن و آمدن میان مبداء و مقصد است. اگر این رفت و آمد برقرار باشد، نقشه راه درست ترسیم می شود ولی وقتی برنامه، برنامه رسیدن به آرزوها و تمنّاهاست، راه از کجا آغاز شود و به کجا برسد؟ به برنامه ها و طرح های کشورهای در حال توسعه نظر کنیم و ببینیم که اوّلاً آیا وضع موجود را تحلیل کرده اند و می دانند که سرمایه های مادّی و انسانی ایشان چیست و چه اندازه است؟ مدرسه چه آموزش هایی می دهد و دانشگاه چه می کند؟ گردش کار بازار و سازمان ها و مؤسسات دولتی و خصوصی چگونه است؟ متوسط بازده کار در قیاس با کشورهای دیگر چقدر است و تا چه اندازه به درستی و استحکام کارها اعتنا می شود و مخصوصاً اینکه کار توسعه در چه زمانی آغاز شده و از آن زمان تاکنون (مثلاً در طی پنجاه یا صد سال) چه پیشرفتی حاصل شده است. ثانیاً وقتی دولت چندین دوره موظف به اجرای برنامه بوده است، باید دید تا چه اندازه توفیق داشته و اگر اکنون دستور کار دولت برنامه است و مدتی از اجرای برنامه گذشته است، باید دید که آیا به نسبت گذشت زمان موقعیت حاصل شده است؟ اگر برنامه های سابق اجرا نشده باشد و در برنامه جاری به نسبت مدت پیشرفت حاصل نشده باشد، عیبی در برنامه و در کار مجریان وجود دارد و البته کمتر اتفاق می افتد که یکی معیوب و دیگری بی عیب باشد یعنی اگر برنامه درست باشد چون با نظم جامعه هماهنگ است، عقل جمعی می تواند آن را راه ببرد و به تحقق برساند. همچنین اگر اجراکنندگان، لایق اجرای برنامه درست باشند، خود می توانند که حداقل، برنامه نامناسب را تعدیل کنند. معمولاً برنامه هایی که اجرا نمی-شوند، برنامه های رؤیایی و احساساتی است که هیچکس نمی داند چگونه باید آنها را اجرا کند. در گزارش برنامه توسعه یکی از کشورهای قفقاز در بیان امیدواری به موفقیت در اجرای برنامه گفته  شده بود که برنامه در موعد مقرّر و شاید زودتر اجرا خواهد شد و در مقام اثبات صدق مدّعا، نشان داده بود که در چند سالی که از اجرا گذشته است، پیشرفت بیش از میزان مقرّر و پیش بینی شده بوده است. آینده نگری دقیق باید با ملاحظه شرایط و امکان های موجود صورت گیرد و در طی زمان مواظبت شود که اجراکنندگان در کارشان چه مشکلاتی دارند و تا چه اندازه موفقند.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی