صفحه اصلی جستار علم و برنامه توسعه
علم و برنامه توسعه مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

در این که علم و توسعه به هم وابسته اند تردید نیست یا لااقل این سخن بدیهی است که توسعه بدون علم امکان ندارد اما تصوّر این معنی که علم بدون توسعه نیز امکان پذیر باشد دشوار نیست. در اینجا می خواهیم ببینیم چه توسعه ای با چه علمی مناسبت دارد یا چه علمی با توسعه به معنای رایج و شایع آن ملازم است. هیچ زمانی، در هیچ تاریخی، نهضت علمی بدون نشاط سیاسی و اجتماعی روی نداده است. در همه جا نشاط سیاسی و اجتماعی با نشاط علمی توأم و قرین بوده است. اگر پرسیده شود درخشان ترین دوره تاریخ ایران اسلامی کی بوده است، می توانیم بگوییم که قرون چهارم و پنجم یعنی عصر محمد زکریای رازی و فردوسی و ابن سینا و ابن هیثم و ابوریحان بیرونی از لحاظ قدرت سیاسی و اجتماعی هم درخشان ترین دوره است یعنی هر زمان که علم بوده، مزایا و کمالات دیگر هم کم و بش وجود داشته است. حتی می توان این قضیه را مطلق هم کرد و بطورکلی گفت که علم و توسعه به معنای گسترده لفظ، همه جا بهم پیوسته اند. البته توسعه به معنایی که امروز در نظر است و از زمان پیروزی بلشویکها در روسیه و پس از جنگ جهانی دوم و با طرح توسعه کشورهای استقلال یافته مطرح شده است، در قدیم نبوده است یعنی برنامه ریزی برای پیشرفت و بهبود زندگی، امر جدید و متعلق به تاریخ جدید است اما تاریخ فراز و نشیب داشته است. چه چیز یونان قرنهای ششم و پنجم و چهارم قبل از میلاد را با عظمت کرده است؟ یونان با عظمت کدام یونان است؟ آیا این یونان، یونان تمیس توکلس است؟ یونان پریکلس است؟ توجه کنیم که یونان پریکلس در عین حال یونان توسیدید و یونان سوفوکل است. این تناسب و تعادل در همه تاریخها هست و در هیچ تاریخی خلاف آن دیده نمی شود. هیچ جامعه ای بدون علم به کمال نمی رسد. کمالی که علم در آن نباشد، کمال نیست. در اختلاف جامعه جدید و گذشته باید به نکته های ظریفی توجه کرد. اختلاف علم جدید و علم گذشته را هم باید در نظر داشت در غیر اینصورت فهم قضایا دشوار می شود و شاید حتی علم توسعه نیابد. وقتی عوالم با هم مشتبه می شوند، معانی هم خلط می شود و چه بسا که اضطراب در افکار و آراء پدید می آید.

در اندیشه قدیم علم را ثابت و حقیقی می دانستند و این علم ثابت آموخته می شد و کسانی در آن به کمال می رسیدند. غزالی در مدرسه علم آموخت و دانشمند بزرگ زمان خود شد و ابن سینا و رازی نیز عالم زمان خود شدند.

کسانی از ایران و هند و مالزی نیز ممکن است در بزرگترین دانشگاههای جهان تحصیل کنند و به مرتبه عالی علم و پژوهش برسند اما وقتی تحصیلشان تمام شد، اگر در عالم علم و پژوهش نباشند، پژوهشگر بزرگ نمی شوند یعنی اگر در محیطی باشند که فضای پژوهش نباشد، نمی توانند به پژوهش مؤثر در پیشرفت علم و جامعه بپردازند. در این باب قیاس قدری مشکل است. می دانید که تعداد دانشمندان ما در خارج از کشور تقریباً دو برابر دانشمندان داخل ایران است. دو سوم دانشمندان ما در ژاپن، استرالیا، اروپا و بیشتر در آمریکای شمالی مقیم هستند. اگر دانشمندان مقیم خارج بیشتر و بهتر در پژوهش کوشیده اند گمان نشود که آنها از ابتدا بر دانشمندانی که در کشور خود مانده اند مزیتی داشته اند و شاید اگر عکس این فکر در نظر آید بیشتر قابل دفاع باشد یعنی اشخاصی که اینجا مانده اند مزیتها و برتری هایی دارند که گاه آشکار است اما به لحاظ کمی مثلاً در رشته های علوم انسانی کاری که دانشمندان ایرانی مقیم خارج در تاریخ و فلسفه و ادبیات و جامعه-شناسی و اقتصاد و ارتباطات کرده اند، شاید حتی از لحاظ تعداد و حجم نیز قابل مقایسه با آثار همکارانشان در داخل کشور نباشد چنانکه تاریخ معاصر ایران را بیشتر ایرانیهای مقیم آمریکا و اروپا نوشته اند. حتی تاریخ ادب معاصر ایران را آنها نوشته اند. می توان این مسئله را به علل و عوامل محدود روانشناسی مربوط کرد و گفت آنها در غربت و دور از وطن به سر می برند بنابراین کتاب های فارسی و آثار شاعران و نویسندگان قدیم و جدید را می خوانند و نقد می کنند. دقت شود که اینجا به تفنن تذوق و اهل آن کاری نداریم بلکه نظر به کسانی است که پژوهش می کنند و نیاز به پژوهش دارند. علم فرع نیاز به علم و مواجهه با مسئله است. اگر نیاز و پرسش واقعی نباشد کار علم تصنعی می شود. نکته ای که مخصوصاً باید بگویم اینست که علم گذشته با علم جدید و عصر توسعه با عصری که عصر علم و فناوری اطلاعات خوانده  می شود تفاوتهای اساسی دارد که نمی توان آنها را نادیده گرفت. در دوران قدیم علم قرین فضیلت و شرف بوده است. علم را می آموختند و دانشمند می شدند. بدون تردید بین علم زمان صفوی و درک معماری که مسجد امام اصفهان (مسجد شاه سابق) را ساخت، اتصال و ارتباطی بیان نکردنی بوده است. آن معمار محاسبه نمی دانسته و کاری که کرده است، اکنون هم به دشواری قابل محاسبه است. پنجاه سال پیش که خواستند آن را تعمیر کنند کاشی ها را که بیرون آوردند صاحبان مرمت به زحمت از عهده برآمدند. این فناوری و هنر معماری قدیم فناوری ریاضی نبوده است. بناهای عظیم تاریخی قرون وسطی را دیده اید. در 60 کیلومتری پاریس کلیسایی قرار دارد که برای فرانسوی ها بسیار گرامی است و از پاریس و جاهای دیگر پیاده به آنجا می روند. این بنای عظیم مانند یک میدان فوتبال است که یک سقف صاف روی آن قرار داده اند. زیاد هم بلند نیست. من در همان مواقعی به آن کلیسا رفتم که سقف فرودگاه مهرآباد که ستون هم داشت فرود آمده بود. مات و مبهوت به سقف آن کلیسا نگاه می کردم. راهنما متوجه شد و با صدای بلند گفت: این سقف محکم است و فرو نمی ریزد. در حدود ده قرن از زمان ساخت این کلیسا گذشته است. نمی دانیم سازنده آن از مقاومت مصالح آن چه اطلاعی داشته است و آیا اصلاً از محاسبه چیزی می دانسته است؟ در قدیم تمام ساختمان ها و خانه ها در یزد بادگیر داشت، زیرزمین ها را طوری می ساختند که زمستانها در آن راحت زندگی می کردند. اکنون آن خانه ها را نمی توانند بسازند. کسانی که آنها را می-ساختند معمولاً سواد نداشتند و یا سواد خواندن و نوشتن کمی داشتند اما یک هم نوایی و همدمی با جهان و طبیعت در درک و وجودشان بود.

با تحولی که در رنسانس بوجود آمد جهان دگرگون شد و آدم جدیدی بوجود آمد. رنسانس گرچه در لفظ به معنی نوزایش است در حقیقت تجدید حیات علمی یا تجدید عهد یونانی نبود. رنسانس زمانی به وقوع پیوست که نویسندگان، عالمان و شاعران رنسانس به یونان رجوع کردند. رجوع به یونان یعنی چه؟ یعنی آنها گفتند این قرون وسطی را نمی خواهیم، این ورق تاریخ را برمی-داریم و برمی گردیم به عهد ادوکس، بقراط، افلاطون و سوفوکل. رنسانس ولادت دوباره یونان نبود بلکه بازگشت به نحوه تفکری بود که در یونان پدید آمده و در قرون وسطی به نحوی پوشیده شده بود. من جزو کسانی نیستم که با قرون وسطی بکلّی مخالفند اما قرون وسطی بشر را خوار کرده بود و می-بایست از آدمی اعاده حیثیت شود. اینکه این اعاده حیثیت چگونه و با چه نتایجی صورت گرفت مطلب مورد بحث ما در این مجلس نیست. به هرحال این بازگشت در رنسانس صورت گرفته است. چگونه؟ آنچه می دانیم اینست که یک عالم جدید و متجدد بوجود آمده است. در مجلس دانشمندان اصرار دارم که از فلسفه بگویم. زمانی که مأمون می خواست با دختر فضل بن سهل ازدواج کند، شب ازدواج فکر کرد چه جامه ای بپوشد که اعضاء خاندان فضل بهتر از آن را نپوشیده باشد. آنها خاندان بزرگ ایرانی بودند و مأمون می دانست که چه ذوق و سلیقه و تجمّلی دارند بنابراین فکر کرد بهتر است لباس رسمی یعنی لباس سیاه عباسی بپوشد و با لباس خلافت به مجلس عروسی برود. من هم با داشته ناچیز خود به این مجلس آمده ام و می خواهم چند کلمه ای در فلسفه و تاریخ علم بگویم.

تفکر جدید با گالیله و بیکن و دکارت آغاز شد. دو هزار سال اسلاف دکارت گفته بودند عالم و معلوم از یک سنخ هستند. اصل علیت در جهان برقرار است و ما موجودات و جهان را چنان که هستند، ادراک می کنیم. علم، ادراک چیزهاست. اگر علم ادراک چیزهاست باید بین عالم و معلول سنخیت وجود داشته باشد. اگر عالم و معلوم دو امر متباین باشند و هیچ ارتباطی میانشان نباشد و معلوم هیچ تأثیری بر عالم نگذارد، علم حاصل نمی شود.

کار عجیبی که دکارت، فیلسوف و مؤسس فلسفه جدید انجام داد این بود که گفت دو موجود یا جوهر هست و این دو هیچ ارتباطی با هم ندارند بلکه دو موجود مستقلند، یکی روان است و دیگر ماده. روان و ماده در نظر او هیچ نسبتی با هم ندارند پس او می بایست به این پرسش پاسخ دهد که علم از کجا می آید و چگونه حاصل می شود. اگر گفته شود علم فطری است پس همه انسانها اعم از کودک و نوجوان، جوان و پیر، زن و مرد، دیروزی و امروزی همه باید یکسان چیزها را بدانند اما اینطور نیست بلکه عالم و غیر عالم با یکدیگر فرق دارند. کسی که درس خوانده با آن که درس نخوانده است، یکسان نیست بنابراین دکارت گفت: علم ریاضی فطری است و پایه علوم به ریاضی باز می گردد. علم هم یک طرح ریاضی است و بشر با اطلاق این طرحها بر جهان و طبیعت، در آنها تصرّف می کند. دکارت نمی خواست بگوید که علم با واقع مطابقت ندارد اما نسبت میان عالم و معلوم را قطع کرد. البته فهم این معنی بخصوص برای ما که وارثان علم و فلسفه اسلامی هستیم مشکل است.

جورج سارتن کتابی به نام «مقدمه ای بر تاریخ علم» دارد که کتاب بزرگی است. یک کتاب بزرگ اما کم حجم هم دارد بنام «علم قدیم و تمدن جدید». عنوان کتاب حاکی از آنست که علم دوره جدید تازه نیست بلکه آنچه تازگی دارد، تمدن کنونی است. نظر جورج سارتن در افکار پیوستگی که علم و تمدن دقیق و اندیشیده نیست. علمی که ما اکنون داریم با علم قدیم تفاوت دارد. تمدن کنونی هم با تمدن قدیم تفاوت دارد. حتی آدمی که ما هستیم با آدم قدیم فرق دارد. لفظ طبیعتی که ما می گوییم و می شناسیم با طبیعت قدیم بیک معنی نیست. یونانی وقتی فیزیک می-گفت، فیزیک موجود مرده نبود. فیزیک یعنی نشاط، شکفتن و با آلسئیای یونانی به معنی حقیقت نزدیکی داشت. طبیعت آغاز است. ابن سینا هم طبیعت را مبداء اول حرکت و سکون خوانده است. این معنی گرچه کاملاً با معنای یونانی آن یکی نبود اما معنی موردنظر ابن سینا هم با معنای امروزی طبیعت و تلقی کنونی از آن کاملاً متفاوت است. طبیعت ماده اول تصرّف است. طبیعت منبع انرژی است و ما از طبیعت بهره برداری می کنیم و آن را به تصرّف در می آوریم. قدما می گفتند طبیعت را به حال خود می گذاریم، با طبیعت هماهنگی می کنیم، با ساز طبیعت سخن می گوییم و زندگی می-کنیم و راه می رویم. بشر جدید گفت: ساز را خود برای طبیعت می نوازیم و به طبیعت آهنگ و صورت می دهیم، طرح ریاضی در می افکنیم و عالم را با این طرح ریاضی می سازیم. این جمله گالیله را مختصر نگیرید که گفت: خدا مهندس است. این جمله یعنی ما تشبه به خدا می کنیم. گالیله هم مهندس بود و با طرح ریاضی خود می خواست جهان را دگرگون  کند. گالیله دانشمند و فیلسوف هم بود اما شهرت او بیشتر از جهت دانشمند بودن است ولی دکارت که دانشمند و فیلسوف بود، فیلسوف بودنش غلبه داشت. دکارت به فیزیک گالیله صورت فلسفی داد. او روش را تدوین کرد. این روش کدام است؟ آیا صرف همین روش پژوهش است که پژوهندگان در پژوهشهای خود مراعات می کنند؟ این روش عبارت است از نگاه تازه که به جهان. با این نگاه نسبتی تازه با جهان برقرار می شود و نتایج مهمی بدست می آید. دکارت گفت: جهان با من بیگانه است. رابطه ای که با بیگانه می توان برقرار کرد، رابطه تصرّف و تسخیر است. با این تلقی دکارت هیچگاه نتوانست نحوه حصول علم را توجیه کند. در باب روش تحلیل و سیر از معلول به علت بسیار گفت اما نگفت که مثلاً در علم نسبت میان علم و معلول چگونه است اما در قرن بیستم مردی آمد که مطلب را شاعرانه تعبیر کرد و شاید این تعبیر عمیق ترین و موجه ترین سخنی باشد که دکارت می توانست بگوید. این مرد ژان پل سارتر است که آخرین مدرنیست و کارتزین بزرگ است. این فیلسوف بزرگ مدرنیست به تبعیت از دکارت، کتابی درباره روش نوشت. چنانکه دکارت هم کتابی تحت عنوان روش بکاربردن عقل نوشت، سارتر هم درباره متد نوشت. اینکه روش سارتر تا چه اندازه به روش دکارت نزدیک است، فعلاً منظورنظر نیست.

ژان پل سارتر اگزیستانسیالیست بود و حقیقت بشر را تقرر ظهوری او می دانست. اگزیستانس یعنی نحوه ظهور بشر در عالم. اگزیستانس یعنی از خود بدر شدن. به این بیت سعدی توجه کنید:

از در درآمدی و من از خود به در شدم             گویی از این جهان به جهان دگر شدم

این از خود بدر شدن اگزیستانس است. سارتر نظیر دکارت که روان آدمی را متفاوت و متباین با موجودات دیگر می دانست، به دو نحو موجود قائل بود:

1- وجود فی نفسه          2- وجود لنفسه

وجود لنفسه همین وجود آدمی است و وجود فی نفسه، موجودات دیگرند. بنظر سارتر من و وجود فی نفسه هیچ ارتباطی با هم نداریم. اگر ارتباطی باشد مزاحمت است. موجود فی نفسه دل بهم زن و تهوع آور است. سارتر با تعبیرات شاعرانه مطلب را بیان می کرد. او نمایشنامه نویس و ادیب بود. در فلسفه معاصر از قرن هیجدهم به این سو هیچ کس به جد نگفته است علم ما علم مطابق با خارج و برگرفته از بیرون است. بنظر کانت علم صورتی است که ما به داده های حسی تجربی می-بخشیم. در فلسفه جدید ممکن است در جایی بخوانیم علم مطابق واقعیات است، علم گزارش واقعیت است، حقیقت مطابقت با واقع است اما هیچ فیلسوفی اگر چنین ادعائی هم شده باشد، از عهده اثبات این معنی برنیامده است اما خلاف آن را بسیار گفته اند. ژان پل سارتر گفت: ارتباطی که با فی نفسه دارم اینست که عدم را در آن وارد می کنم. در وجود فی نفسه عدم راه ندارد. وجود فی نفسه پر و چسبنده است. من وجود فی نفسه را مثل کاغذ که پاره می کنم، جر می دهم و عدم را در آن وارد می کنم. علم عبارت است از تخلّل عدم در وجود گویی انسان و جهان با هم دشمنند و انسان جهان را انسانی می کند و عدم خود را به آن می بخشد. شاید این سخن پیش از اینکه دکارتی باشد، مارکسیست است ولی ظاهراً سارتر خواسته است مسئله دکارت را حل کند. این قبیل پاسخ ها گرچه اهمیت دارد اما نتایج طرح تباین انسان و جهان مهمتر است. علم و تکنولوژی جدید مهمترین نتایج این طرحند ولی سارتر چیزی راجع به تکنیک ننوشته است. البته مقتدایان و معلمان و راه گشایان او درباره تکنیک و فناوری بسیار بحث کرده اند. در فلسفه جدید بنا بر این گذاشته شد که آدمی اگر هم تصرّفی در جهان و موجود می کند، بقصد بازگرداندن آن به تعادل است و نه دادن صورت بشری به آن. بعبارت دیگر با علم در جهان تصرّف می کند و آن را می سازد. علم جدید، علم تصرّف در جهان است در صورتی که افلاطون و بیرونی و رازی فکر می کردند که علم، علم موجود است ولی علم جدید، علم به آنچه هست، نیست بلکه علم تصرّف در جهان است. کانت می گفت: ماده علم را از بیرون بدست می آوریم و به آن صورت می دهیم. مارکس گفته بود فیلسوفان جهان را تفسیر کردند، حال باید جهان را تغییر داد. لنین جمله دیگری گفته بود که به ظاهر با این گفته هیچ ارتباطی ندارد. او گفته بود: کانت ماتریالیستی است که خجالت می کشد بگوید ماتریالیست است یعنی اعتراف به ماتریالیست بودن نمی کند اما کانت ماتریالیست نیست. شاید مارکس و لنین هم می خواهند بگویند که کانت همفکر آنان است و آنها در پی کانت آمده اند. کانت می گفت: قدما فکر می کردند ما که به طبیعت نگاه می کنیم صورت اشیاء را می شناسیم ولی علم جدید عکس و تصویر جهان نیست. متقدمان ما علم را به دو قسم تقسیم می کردند:

1- علم انفعالی            2- علم فعلی

علم فعلی: علم به چیزی است که خود ایجاد می کنیم و کاری که انجام می دهیم. بعضی از متقدمان می گفتند: علم خدا از نوع علم فعلی است یعنی می داند و ایجاد می کند.

علم انفعالی: علمی است که از بیرون بر ما اثر می کند و ما به چیزی که بر ما اثر کرده است، علم پیدا می کنیم. برخلاف آنچه گاهی پنداشته می شود که علم جدید نزدیک ترین علم به حقیقت و واقعیت موجودات است، در جهان متجدد علم بشر، علم فعلی است. ویکو، فیلسوف ایتالیایی گفته-است که: علم ما، علم به ساخته های خودمان است یعنی ما ایجاد می کنیم و علم داریم. همان قدر که علم داریم، فناوری داریم. همان چیزی که فناوری نامیده می شود علم ما است نه این که علم را بدست می آوریم و بر اساس آن تکنولوژی مناسب را ترتیب می دهیم. درست است که مثلاً در دانشگاهها فیزیک را مستقل می آموزیم اما در جامعه علمی جهان، فیزیک و شیمی مستقل از فناوری نیست. علم و فناوری همه جا بهم بسته اند. اینها در تاریخ با هم یکی هستند هرچند که در آموزش و در دانشگاه از هم جدا می شوند و باید از هم جدا شوند برای اینکه در غیر اینصورت آموزششان دشوار می شود. ما که نمی توانیم در یک جا بر کل احاطه پیدا کنیم. برای اینکه بر کل احاطه یابیم باید کل را در نظر آوریم بی آنکه به هیچ گوشه ای از آن نگاه کنیم. ما نمی توانیم یکباره به کلیت امور نظر کنیم و کلیت امور را درک کنیم. این نگاه باید اول به کل متوجه شود و بلافاصله از کل به اجزاء برگردد. در این رفت و آمد است که قضایا قدری روشن می شود.

در دوره جدید علم، علم تجربی است اما تجربه در حدود طرح پژوهشگر و برای تحقق آن صورت می گیرد. تجربه علمی جدید را عقل جهان متجدد راه می برد و تفسیر می کند. در حقیقت آدمی آینه عالم وجود نیست بلکه عالم مادّه تصرّف و طرحهای اوست. ما جهان را تغییر می دهیم. بشر جدید عالم را می سازد و این سازندگی با علم ممکن می شود.

قرار بود در این جلسه درباره علم و توسعه سخن بگویم. مقدمات را گفتم. اکنون باختصار به علم و توسعه می پردازم. در اول کلام گفته شد: جهان جدید در غرب بوجود آمده است و به این جهت آن را جهان غربی می خوانند. این جهان هرچه هست، مدام در حال گسترش است. هیچ فرهنگی در جهان قدیم خود بخود گسترش پیدا نکرده است. ما مسلمانان و ایرانیان علم یونانی ها را اقتباس کردیم، علم چینی ها را آموختیم و می دانیم که مثلاً رشید الدین فضل الله کتاب طب اهل ختا را نوشت. این فرهنگ قابلیت گسترش نداشت و هیچ فرهنگی در خود نیروی گسترش نداشته است. تنها علم جدید و تفکر جدید قابلیت بسط دارد و خودبخود بسط پیدا می کند تا جهانی شود اما گمان نکنیم که بطور یکسان در همه جا بسط پیدا می کند. این علم بهرجا برود، نظم کهن آنجا را بهم می زند. مهمانی است که به همه جا می رود و حتی اگر خانه برای او مهیا نشده باشد، هیچکس در هیچ جا در بروی او نمی-بندد بلکه همه به استقبالش می روند چنانکه در تاریخ دیدیم که همه کشورهای جهان از علم جدید استقبال کردند اما یکسان استقبال نکردند. دویست سال است که ما علم اروپایی را می آموزیم و از زمان فتحعلی شاه اشخاصی برای تحصیل نظام و تحصیل علم به اروپا اعزام شدند و اندکی بعد امیرکبیر دارالفنون را تأسیس کرد. توجه کنیم که چند سال بعد از افتتاح دارالفنون میجی در ژاپن روی کار آمد و با توجه او تاریخ تجدد ژاپن سرعت گرفت اما در کشور ما چهل سال بعد از تأسیس دارالفنون این مدرسه نه تنها پیشرفت نکرده بود بلکه از روز اول بدتر هم شده بود. بیست سال بعد از میجی، ژاپن به یک کشور علمی دارای فناوری تبدیل شد. در اینها باید تأمل کرد. برای توسعه طرح و همت لازم است. توسعه، مطلوب همه اقوام جهان کنونی است و مگر ما راهی جز توسعه داریم؟ مگر تاریخ کنونی راه دیگری دارد؟ نمی گویم راه دیگری نیست اما مگر می شود توسعه را نخواهیم و اگر بگوییم ما در راه دیگری می رویم، می پرسند آن راه کدامست. چرا همت نکردیم و نتوانستیم به توسعه برسیم؟ مگر ملت ما دانشمند نداشته است؟ نگویید دانشمندان از اینجا رفته اند، همه که نرفته اند و آنها که رفته اند چرا رفته اند؟! دانشمند دو وطن دارد، یک وطن، وطن تاریخی است که نام آن ایران است و وطن دیگر دانشمند را می توان وطن علم خواند. دانشمندان به هر دو وطن تعلق دارند و این دو باید با هم تطبیق پیدا کنند. وطن علم همان نظام علمی است پس نظام علمی و عالم علم باید برقرار شود یعنی علم باید برای ما که دو جهانیی هستیم، بنیاد گذارده شود. در گذشته، نیاکان ما علم نهادینه شده یا علم بنیاد گذاری شده را می آموختند و به اوج علم می رسیدند. ابوریحان بیرونی و محمد زکریای رازی به کمال علم زمان خود رسیدند. در اروپا و آمریکا هم صاحبان استعداد پس از تحقیق شاید بتوانند مرزهای علم را گسترش دهند اما برای داشتن علم در جهان رو به توسعه، آموختن و فراگرفتن کافی نیست بلکه باید عالم علم را تأسیس کرد. من رفتن به خارج از وطن و ماندگارشدن را توصیه نمی کنم و برای کسانی که نرفتند و نمی روند احترام فوق العاده قائلم اما آنهایی که رفتند، مهاجران به وطن دوم هستند. آنها از ایران دل نبریده اند و غالباً آداب و رسوم تاریخی خود را حفظ کرده اند. بهترین آنها رفته اند که آسان تر به علم بپردازند. اگر علمی می خواهیم که علم توسعه ای باشد و به توسعه بینجامد، باید به فکر نظام علم و طرح جامع پژوهش بود. علم باید کل بهم پیوسته ای باشد که اجزایش در خاک فرهنگ ریشه دوانده باشد. علم و پژوهش نه تفنن است و نه صورتی از اشرافیت. علم باید یک برنامه داشته باشد یعنی پژوهش هایی که انجام می شود باید متمم و مکمل یکدیگر باشند و مناسب با طرح توسعه صورت بگیرند. معنی گفته این نیست که دانشمندان را مکلّف به پژوهش در مسائل معینی کنند بلکه این دانشمندان در انس و آشنایی با مقتضیات توسعه علم و جامعه، مهمترین مسائل را می یابند و البته مؤسسات صنعتی و کشاورزی و تربیتی و مالی و اداری نیز مسائل خود را به دانشمندان و پژوهندگان عرضه می کنند. گاهی هم پژوهش چندان نظری است که جای آن را در برنامه پژوهش به دشواری می توان پیدا کرد. اگر این پژوهش های کلّی نباشند، پژوهش های توسعه ای به آسانی صورت نمی گیرد ولی بهرحال علمی که برای توسعه کشور لازم است باید در سیستم علمی متناسب با توسعه کشور جائی داشته باشد. مسائل علمی ایران باید مسائل دانشمند اینجا باشد و مسئله از اینجا برخاسته باشد. در جایی سخن از نانو بود و کارهایی که ژاپنی ها و هندی ها در این خصوص کرده اند. دانشمندی می گفت باید یک رشته دانش را گرفت و آن را دنبال کرد. این نکته ای قابل تأمل است اما باز هم باید امکانهای آن را در نظر-آورد یعنی یک رشته دانش بسیار تخصّصی را باید با حساب و کتاب پیش برد. آیا ما می  توانیم این کار را بکنیم؟ درست نیست که بگوییم اول پژوهش می کنیم و بعد از میان مجموعه پژوهش ها از آنها که هماهنگ با یکدیگر و مناسب برای توسعه است، بهره برداری می کنیم. هماهنگ کردن کار بسیار دشوار و بی مزد و منتی است. این هماهنگی در طرح و برنامه توسعه علم و پژوهش و فناوری باید منظور شده باشد و در این صورت است که پژوهش علمی و علم به توسعه می انجامد پس در حقیقت پژوهش بدون برنامه و اتفاقی که با توسعه ارتباط ندارد، علم کم اثری است. هیچیک از شما در این موضوع با من مخالف نیستید که سطح دانشگاههای ما با این که پژوهش در آنها چندان نشاط ندارد، از سطح فناوری ما خیلی بالاتر است یعنی نمی توان دانش ما را با فناوری و اقتصادمان قیاس کرد. ما دانشمندانی داریم که هرجای دنیا بروند جزو پژوهندگان درجه اول عالم هستند اما چنانکه می دانید چون میان توسعه و علم تناسب وجود ندارد، پیشرفت کند است و این عدم تناسب است که علم را بی نشاط و دانشمندان و دانشجویان را ملول و افسرده می کند. علم بی عمل همواره مایه ملال خاطر بوده است.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی