صفحه اصلی جستار ابن رشد و فلسفه اسلامي
ابن رشد و فلسفه اسلامي مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

ابن سبعين در كتاب بدّ العارف نوشته است:

«اين مرد، ابن رشد، اغواي ارسطو شد و خود را وقف تجليل او كرد. نه فقط در اندريافتها بلكه در شيوه هاي پايه اي انديشه از او تقليد كرد. اگر به او مي گفتند ارسطو گفته در يك زمان هم ايستاده و هم نشسته. او هم همين را مي گفت و بدان باور داشت كه اكثر آثارش از تعليمات ارسطو گرفته شده اند. چه شرحهايش بر او يا شيوه پيروي او از نحوه انديشه ارسطو، خود به تنهايي وابسته انديشه اي  محدود، دركي ضعيف، تصوراتي احمقانه داشت و فاقد اشراف و دل آگاهي بود اما مردي نيك بود ـ بصير، منصف و آگاه از كاستيهاي خود. نمي توانيم از كار شخصي او سخن گوييم زيرا صرفاً مقلد ارسطو بود.» (ابن رشد، دومينيك اوروي، ترجمه فريدون فاطمي، نشر مركز، 1375، صفحه 141)

اين رأي كه ابن رشد صرفاً مقلد ارسطو بود اختصاص به ابن سبعين ندارد. توماس آكوئيني و حتي دانته هم ابن رشد را شارح مي دانسته اند و چون توجه كنيم كه ابن رشد خود از روي تواضع مقامي بيش از شارح براي خود قائل نبوده است. به دشواري مي توان گفت كه ديگران به قصد تحقير و تخفيف او را شارح خوانده باشند. در اينجا من از نقل قول ابن سبعين مقصود ديگري دارم. اگر ابن سبعين فارابي را بزرگ فيلسوفان نخوانده بود اين حكم او را نقل نمي كردم. آيا حقيقتاً ابن رشد در جنب فارابي مقامي ندارد؟ براي پاسخ دادن به اين پرسش چند راه وجود دارد. يكي اينكه در مطاوي اقوال و آراء ابن رشد تأمل و تحقيق كنيم و پس از قياس آراء او با فيلسوفان ديگر، درباره مقامش در عالم فلسفه حكم كنيم (اين كاري دشوار است و هركس بخواهد بدان شيوه عمل كند، اگر فيلسوف را به خود نزديك نداند و اصول و قواعد فلسفه او را نپسندد، قهراً قدر او را اندك و ناچيز تشخيص مي دهد و اگر با او موافق باشد بزرگش مي دارد چنانكه به جرأت مي توان حكم آميخته به تحقير ابن سبعين را به اختلاف نظر او با ابن رشد بازگرداند . . .)

راه ديگر اينست كه ببينيم در تاريخ فلسفه چه شأن و مقامي براي ابن رشد قائل شده اند. وقتي به اين اعتبار و از اين جهت به ابن رشد نظر مي كنيم به امور عجيب بر مي خوريم. مي دانيم كه ابن رشد از هجوم و حمله اي كه به فلسفه شد از فلسفه و فيلسوفان دفاع كرد و اگر هيچ اثري غير از تهافت التهافت كه در رد تهافت الفلاسفه غزالي نوشت پديد نياورده بود، فيلسوفان مي بايست لااقل از جهت حق شناسي قدر اثر ابن رشد را بدانند و به پاس دفاعي كه از فلسفه كرده بود نام و ياد او را بزرگ بدارند اما امري عجيب در تاريخ فلسفه اسلامي اتفاق افتاده و هيچكس در شرق عالم اسلام حتي از او نام نبرده و محققان و فيلسوفان شرق عالم اسلام هيچ چيز از او نقل نكرده و در هيچ كتابي به آثار او استناد نشده و نام او در تذكره ها نيامده است. اين غفلت را چگونه بايد توجيه كرد؟ چرا فلسفه از شرق به غرب مي رفته اما فلسفه مغربي به شرق عالم اسلام نمي آمده است؟ در تاريخ فلسفه اسلامي (جلد سوم، صفحه 53، ترجمه فارسي) كه زير نظر ميهان محمد شريف گردآوري شده است مي خوانيم: «ابن رشد در دنياي لاتين شهرت بيشتري كسب كرد تا در دنياي مسلمان زيرا كه در كشورهاي مسلمان نسخه هاي بسيار معدودي از كتابهاي او تهيه و توزيع شد. بعلاوه آن بي عنايتي كه در اواخر عمر با آن مواجه شد در فراموش شدنش مؤثر بود. دليل مهم ديگر اين امر انهدام كتابهاي او در اسپانيا به فرمان خيمنث (Ximénez) بود. در تعقيب اين فرمان هشتاد هزار نسخه دستنويس به زبان عربي در ميدانهاي غرباطه سوزانده شد. در حوالي سال (1009 هجري-1600 ميلادي) اسكاليجر هنگامي كه در اسپانيا در جستجوي نسخه هاي خطي جديد بود حتي يك نسخه از آثار ابن رشد را پيدا نكرد.» نويسنده گفتار بالا ظاهراً كار تاريخ را بسيار سهل دانسته است. بنظر او چون كتابهاي ابن رشد در دسترس نبود انديشه او تأثير نكرد و بعد هم كه آثارش را ممنوع كردند و سوزاندند تأثيرش محدودتر شد. از اين نويسنده بايد پرسيد چرا تعداد نسخه هاي آثار او كم بود؟ مگر نه اينست كه آثار ابن رشد به عبري و لاتيني ترجمه شده است؟ آيا در مدتي كه اين آثار را ترجمه مي كردند، اهل فلسفه شرق عالم اسلام نمي توانستند نسخه هايي از آثار او را بدست آورند؟ ظاهراً مردم هرچه را مي جويند مي يابند و فلاسفه مشرق اسلامي طالب فلسفه ابن رشد نبوده اند. در مقابل اروپا از ابن رشد استقبال كرده است. فلسفه اي كه از شرق عالم اسلام به شمال آفريقا و آندلس رفت صورتي پيدا كرد كه مناسب با مسير فلسفه در ايران و شرق جهان اسلام نبود ولي اين صورت فلسفه اسلامي در اروپا منشاء تحول فكري شد و در فراهم آوردن زمينه رنسانس مؤثر افتاد. اگر ابن رشد مانند معاصر بزرگ خود به شرق اسلام تعلق روحي و فكري داشت نه فقط آثارش را تهيه مي كردند بلكه خود او به شرق رو مي كرد و مثل ابن عربي كه بعنوان شيخ اكبر در تمام حوزه هاي عرفاني اسلام شناخته شد، شيخ فلاسفه اسلام مي شد ولي تقدير چيز ديگري بود.

ابن رشد در مسير تاريخ فلسفه اسلامي كه در آن فلسفه مشّائي و اشراقي و كلام و عرفان با هم جمع مي شد، نيفتاد بلكه برعكس در انديشه بازگرداندن فلسفه (فلسفه ارسطو) به جايگاه اصلي خود بود و روش فارابي و ابن سينا را كه بنظر او فلسفه ارسطو را نه فقط به آراء افلوطين بلكه با اقوال كلامي آميخته بودند، نمي پسنديد. او مثل ابن سينا و فارابي لازم نمي دانست فلسفه و دين را با هم جمع كند زيرا مطالب ديني را با مطالب فلسفه متفاوت مي دانست و دخالت فقيه در كار فيلسوف و بحث فلسفي در مطالب ديني را مايه گمراهي تلقي مي كرد. او وقتي دين و فلسفه را از هم جدا مي كرد نمي گفت كه دين عقلي نيست يا فلسفه و دين مناسبتي با يكديگر ندارند بلكه مي گفت آنجا كه پاي عقل نمي رسد و راهش با مدد وحي پيموده مي شود ديگر مقام فلسفه نيست بلكه مسائلش از نوع مسائل تجربي است. شريعت هم در حوزه عقل عملي است و در حوزه عمل و عقل عملي برهان بكار نمي آيد بلكه منتقدان با قياسهاي خطابي اقناع مي شوند. بنظر مي رسد كه ابن رشد اگر نه در سازش دادن دين و فلسفه در انكار منافات و تضاد ميان آن دو از ديگر فلاسفه موفق تر بوده است. بعضي از قرون وسطائيان هم بهمين جهت به فلسفه او توجه كردند. هرچند كه پيروان صاحبنظر و سخت كوش او در قرون وسطي به كفر و بدديني منسوب شدند كه البته اين يك امر اتفاقي نبوده است. فلسفه ابن رشد استعداد آن را داشت كه تفسيري ناموافق با آيين كليسا نظير تفسير لژر دوبرابان بيابد.

در سالهاي اخير بعضي از صاحبنظران شمال آفريقا ابن رشد را فيلسوف ره آموز خود در راه مدرنيته و عقلانيت قرار داده اند. پيداست كه اينها ديگر نمي خواهند ارسطوي واقعي را از طريق شرحهاي ابن رشد بشناسند بلكه به او رجوع مي كنند كه ببينند چگونه مي توان دين و تجدد را با هم جمع كرد و مگر نه اينكه ابن رشد جايگاه دين و فلسفه را در تفكر خود بنحوي معين كرده بود كه هيچيك زياني به ديگري نرساند و هريك شأن و جايگاه خود را داشته باشد. اكنون اخلاف ابن رشد از او استمداد مي كنند تا موانع تجدد را كه بعضاً به دين و سنت منسوب مي شود برطرف سازد گويي آثار و آراء ابن رشد را زمينه و سنت مناسب براي رشد تجدد مي دانند.

شتابزدگي نمي كنيم كه بگوييم ابن رشد ربطي به تجدد و تجدد مآبي مردم شمال آفريقا و ديگر كشورهاي اسلامي ندارد. فلسفه ابن رشدي را بي چون و چرا ره آموز و راهگشاي منازل دشوار تجدد و تجدد مآبي هم نمي دانيم اما در اينكه ابن رشد مورد توجه راهگشايان رنسانس بوده است نمي توانيم ترديد كنيم و از كنار اين معني نبايد به سادگي بگذريم كه ابن رشد در سير اصلي تاريخ فلسفه اسلامي ناديده انگاشته شد يا به او اعتناي درخور نكردند. خود فيلسوف هم رو بسوي غرب داشت.

سرّ اينكه كساني حتي در زمان كنوني كه فلسفه اسلامي پس از ابن سينا كم و بيش به اروپا و جهان معرفي شده است، ابن رشد را خاتم فلاسفه اسلامي مي دانند، اينست كه فكر مي كنند تاريخ ظاهري فلسفه از هر مسيري بگذرد بايد به جريان اصلي آن كه غربي است بپيوندد. فارابي و ابن سينا بنايي را گذاشتند كه فلسفه را از مسير غربي آن منحرف سازند اما امثال غزالي در اين راه موانع ايجاد كردند و ابن رشد با واسازي فلسفه اسلامي و تفكيك آراء ارسطويي از عقايد كلامي و شبه كلامي زمينه اي فراهم آورد تا آنان كه مي خواستند از قرون وسطاي مسيحي خارج شوند دستشان به فلسفه ارسطو بند باشد و مگر نه اينست كه رنسانس بازگشت به يونان بود. در اين صورت چرا كوشش بازگشت به ارسطوي واقعي را در جهت رنسانس ندانيم؟ چيزهاي ديگري هم هست كه علاقه متجدد مآبان آفريقاي شمالي به ابن رشد را موجه مي سازد:

1- ابن رشد از حقوق بشر و بخصوص از حقوق زنان سخن مي گفت.و معتقد بود كه در تاريخ به زنان ظلم شده است و ظالمان مانع شده اند كه زنان به مقام درخور انساني در علم و فهم و عمل رسند.

2- ابن رشد متواضع و نقاد بود و در كار و نظر خود نيز احتمال خطا مي داد.

3- ابن رشد به تاريخ و گذشته بي تعصب نگاه مي كرد. اينها صفاتي است كه با تاريخي كه به تجدد پيوست مناسبت دارد.

ـ اينكه مردم هر عصر يكي از دانايان گذشته را آموزگار خود بدانند نشانه توجه به معرفت است اما تعليمات هر معلمي در هر عصري راهگشا نيست مگر آنكه بدانند و بگويند كه از آموزگار خود چه مي توانند و مي خواهند بياموزند. ممكن است فكر كنيم كه آيا مناسب تر نبود كه متجددان شمال آفريقا ابن خلدون را مثال دانايي خود قرار دهند؟ مسلماً ابن خلدون در قياس با ابن رشد به پژوهندگان و نويسندگان و صاحبنظران دوره تجدد نزديك تر است اما كاري كه ابن رشد در تفكيك دين و فلسفه و اثبات قدرت عقل نظري و دعوت به نظر عقلي در امور كرد حتي شايد دستور العمل ابن خلدون هم قرار گرفته باشد.

ـ در شرق عالم اسلامي فلسفه سير ديگري داشت و در پايان با كلام و عرفان ـ كه هر دو ملتزم به وحي بودندـ يگانه شد. فيلسوفي كه در چنين مسيري راه پيموده است هرچند مقام بزرگي در تفكر يافته باشد مقتداي تجدد نمي تواند باشد ولي از ميان عالمان و صاحبنظران بزرگ دوره اسلامي در ايران چهره هاي پرفروغي مثل محمد زكرياي رازي و ابوريحان بيروني نيز بوده اند كه انديشه هايشان به انديشه هاي صاحبنظران دوران رنسانس بسيار نزديك است پس چرا روشنفكران معاصر ما يكي از اينان را اسوه و راهنماي تفكر خود قرار ندادند؟ پاسخ روشن است. آنان صاحبنظر و دانشمند بودند اما به مسائلي نظير عقلانيت كه در عصر بحران تجدد اهميت اساسي يافته است توجهي نداشتند يا توجه آنان بنحوي نبود كه از آن براي عصر ما بتوان درسي آموخت. ابوريحان به مسئله عقل و دين نپرداخت و رازي عقل را در نسبت و هماهنگي با عقايد در نظر نگرفت ولي مگر مسئله ما با انتخاب معلمي از ميان گذشتگان حل مي شود؟ اين انتخاب كاري ستودني است اما آينده تاريخ چندان پر ابهام و تيره است كه گمان نمي رود با چراغ عقل و دانش امثال ابن رشد روشن و پيمودني شود. مع هذا اگر راهي بسوي آينده بتوان گشود اين گشايش بدون توسل و تذكر به مآثر گذشته و تفكر گذشتگان ميسر نمي شود.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی