صفحه اصلی جستار درباره تاریخ و سیاست
درباره تاریخ و سیاست مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

گاهي روزنامه ها مطالبي مي نويسند و چيزهايي از قول سياستمداران و اشخاص به تواتر نقل مي كنند كه اگر مقصود گويندگان را ندانيم يا درنيابيم شايد بي وجه و بيجا بنظر آيند. بعضي از اين مطالب كه بيشتر هم تكرار مي شوند بايد با دقت بيشتر تحلیل شوند. تأسف آور اينكه هيچكس متوجه نمي شود كه احياناَ به در مي گويند تا ديوار بشنود و اثبات شيء مي كنند تا ماعدي نفي شود و اگر كساني هم اين را درك كنند تذكر نمي دهند. بعضي مطالب هم كه كم و بيش مورد بحث قرار گرفته و مي گيرد؛ بجايي نمي رسد و ثمري نمي دهد. مثال و نمونه مطالب دسته اول اينست كه مي گويند مجلس چرا مسائل اقتصادي كشور و مشكلات معاش مردم را حل و رفع نكرده است. مجلس لوايح دولت و از جمله لوايح اقتصادي را بررسي مي كند و ممكن است بهمان صورت كه پيشنهاد شده است آن را تصويب يا رد مي كند؛ گاهي نيز در آن تغييراتي مي دهد و بدتر يا بهترش مي كند. همچنين مجلس مي تواند طرحهايي را كه براي اجرا مناسب و لازم مي داند تصويب كند كه البته دولت موظف به اجراي آنهاست. غير از اين ظاهراً كاري از عهده مجلس بر نمي آيد. البته دعا هم مي تواند بكند كه اين وظيفه اختصاصي مجلس نيست و همه ما بايد براي اصلاح امور دعا كنيم. اگر وظيفه مجلس رسيدگي به لوايح و پيشنهاد طرح و تصويب قوانين است قاعدتاً مراد كساني كه مي گويند چرا مجلس مسائل كشور را حل نكرده است بايد اين باشد كه از نيازهاي كشور خبر ندارد و قوانين مفيد براي كشور و حلال مشكلات مردم را تدوين و تصويب نكرده است و. اگر مجلس در طرح و بحث رايج دولت اهمال كند بايد ملامت شود اما وظيفه اش اين نيست كه مدام و پي در پي طرح تدوین كند و حواس پريشان دولت را پرت و پريشان تر سازد. يك مجلس خوب جز در موارد ضرورت طرح نمي دهد زيرا دولت بايد برنامه هماهنگ خود را پيش ببرد و اگر چيزي نامتناسب در اين برنامه وارد شود چه بسا كه وقفه ها در كارها پديد آيد. اين حرف كه چرا مجلس مشكلات مردم را رفع نكرده است هميشه يك معني و منظور ندارد. گاهي در آن قصد تذكر يا مخالفت نهفته است و گاهي از سر سادگي و جهل اظهار مي شود يعني گوينده فرق مجلس و دولت و قوه قضائيه را نمي داند و توقع دارد كه دستي دراز شود و قدري از دشواريهاي زندگي او را كم كند. اين دست از هرجا كه در آيد مهم نيست. با هر يك از اين سه گروه ناصح و مخالف و كم اطلاع بزبان مناسب قصد و درك آنان سخن بايد گفت. به آنكه نمي داند بايد وظايف و امكانهاي مجلس را گفت و از آنكه كم و بيش مي داند و خود را به جهل مي زند يا بهرحال در مقامي است كه نبايد از مطالب ساده سياست بي خبر باشد بايد پرسيد كه مجلس چگونه و از چه طريق خواسته آنان را برآورده سازد و اگر آنها بجاي مجلس بودند چه مي كردند؟ و هم اكنون بفرمائيد تا مجلس همان كار را بكند يا پاسخ بدهد كه پيشنهاد عملي و موجه و مطلوب نيست. البته اگر كسي تذكر مي دهد بايد با دقت و تأمل به تذكرش گوش داد. درد اينست كه ما به اين مسائل كوچك اهميت نمي دهيم و مدام گرفتار مسائل بزرگيم غافل از اينكه تا به مسائل كوچك نپردازيم از عهده حل مسائل بزرگ بر نمي آييم و اگر به مسائل كوچك اعتنا نداريم توجهمان به مسائل بزرگ هم به نتيجه اي نمي رسد گويي مسائل كوچك كه مورد بي اعتنايي قرار گرفته اند احساس حقارت مي كنند و رسم بزرگ نمایی پیش می گیرند و سر راه می ایستند و آشوب برپا می کنند تا بزرگ و کوچک و مهم و بی اهمیت هر دو مهمل و معطل بمانند. شايد هم اين خلط و آشوب از آن جهت پيش مي آيد كه مسئله يا مسائل را درست طرح نمي كنيم و هنوز مقدمات را فراهم نكرده نتيجه مي خواهيم. البته شنيده ايم كه قانون و مقررات چيز خوبي است و مي پنداريم هر گره كوري را با قانون مي توان باز كرد پس چرا قانون يا قوانيني تصويب نمي كنيم كه وضع زندگي مردم در مدتي كوتاه بهبود پيدا كند. اين سودا كه هر مشكلي با تدوين مقررات رفع مي شود براي ما مشكلات بزرگي پديد آورده است. شايد منشاء این سودا تعلق خاطر به قانون باشد اما گاهی تعلق به قانون هم تعلق صوري و سطحي است. وقتي مدام مقررات بر مقررات افزوده مي شود و سازمانهاي اداري و مؤسسات دولتي و خصوصي، بزرگتر و پر هزينه تر و كم كارتر مي شوند. پیداست که قانون با روح و جان و نظم زندگی مردم هماهنگ نیست بلکه امری بیرون از زندگي مردم و بيگانه با آهنگ آن است. این قبیل قوانین هرچه بیشتر باشند  گرفتاري مردم را بيشتر مي کنند. من اكنون در صدد نيستم كه درباره مقام و ماهيت مقررات در نظام اداري چيزي بگويم. همينقدر اشاره مي كنم كه اگر بعضی یا بسیاری از متصديان امور اداري مقررات پرستند و به مسائل مردم كاري ندارند گناهی ندارند. به آنها مقرراتي داده شده است كه باید آن را اجرا کنند و وظیفه دیگر ندارند. این مقررات یکسره بد نیست اما بعضی از آنها چنان دست و پای مجریان را می بندد که آنها را ناگزیر به تخلف می کند. رویهمرفته مقررات ما كمتر ره آموز و كارگشا و بيشتر بند و مانع است. بيشتر اين مقررات بر اين مبنا و با اين فرض وضع شده است كه همه ناپاكند و قصد سوء استفاده دارند و از ابتدا و قبل از اينكه راهي نشان داده شود، بايد راه سوء استفاده را بست. با این تلقی پیداست که مقررات ما بيشتر متضمن منع و ردع باشد. بفرض اينكه بتوان با وضع قانون کارها را بصلاح و نظام آورد آيا با اين روحيه منع و ردع مي توان قوانيني تدوين و تصويب كرد كه فقر را از كشور بزدايد و مايه رونق اقتصادي شود؟ مسلماً وقتي اراده پيشرفت و همت توسعه پديد آمده باشد قوانين مناسب نيز بايد وضع شود تا راهنمای عمل و ضامن نظم و انتظام و هماهنگي امور باشد اما اگر فكر و دل و دست آماده و مستعد نباشند قانون خوب هم نمي توان داشت و بفرض اينكه قانون خوب انشاء شود نمي توان انتظار داشت كه از آن همت و اراده ناشي شود و بدون همت و اراده و اعتقاد هیچ قانونی اجرا نمي شود. يكي از مشكلات كشورهاي توسعه نيافته اينست كه هرچند گاه يكبار رسمي يا وضعي از رسوم و اوضاع كشورهاي پيشرفته را عامل پيشرفت و توسعه مي دانند. در تاريخ صد ساله اخير اين توهم ها كم نبوده است. اكنون شايد تكثير قوانين و مقررات هم از آن زمره باشد. عيب بزرگ ميل به تكثير مقررات و مقررات پرستي اينست كه در قياس با مثلاً پيشنهاد تغيير خط، ظاهري موجه دارد و اگر كسي با آن مخالفت كند به مخالفت با عقل و تدبير و قانون متهم مي شود و مشكل است كه به واصفان مقررات فهماند كه قوانين و مقررات شرايط خاص خود را دارند و بايد با توانائيهاي مجريان و امكانهاي تاريخي و فرهنگي و نیازهای مردم و کشور تناسب داشته باشند و اگر جز اين باشد قانون و مقررات چاره ساز نيست. در افراط قانون زدگي نیز شايد مقررات و قوانين بسيار بد و مضر وضع شود كه گرفتاريها را بيشتر كند. ما هم متأسفانه از اين مقررات بد و بسيار بد بي بهره نيستيم. قانون و مقررات بد همه جا و در هر كشوري هست. مصيبت اينست كه تخالف و تعارض ميان قوانين درك نشود و اصل و فرع و مهم و غير مهم چنان با هم درآميزد كه حتي نتوان قانون بد را از قانون خوب تشخيص داد. ما شايد روزي ناچار بشويم براي رهایی از تورم شديد قوانين و مقررات احياناً ناهماهنگ و ناسخ و منسوخ، چاره اي بينديشيم ولي اكنون كه مي خواهيم مجلس هر روز قانون وضع كند و با وضع قانون مشكلات زندگي مردم را رفع كند چگونه مي توانيم درد تورم مقررات را علاج كنيم؟ گاهي بنظر مي آيد كه وضع قانون و پناه بردن به آن از جمله نيازهاي روان شناسی ما باشد چنانكه اگر هزار دليل بر فساد يا نارسايي و ناسازي يك قانون اقامه شود كسي زير بار لغو آن نمي رود. پيداست كه اين وضع نتيجه و فرع پيروي از قانون و حرمت گذاشتن به آن نيست بلكه رجوع به مقررات و قوانين براي فرار از مسئوليت و احياناَ رفع تكليف از خود است پس براي اينكه چرخ ادارات و سازمانها بگردد بايد براي هر چيز و هر جا دفتري از آيين نامه و مقررات فراهم شده باشد و كارها با اداي رسوم و تشريفات و با صرف وقت و مال انجام شود. در نسبت با قانون چهار وضع بطور كلي قابل تصور است:

1- نفي قانون و بي اعتنايي به آن یا قانون گريزي 2- احترام به قانون و پيروي از آن براي انجام دادن درست و هماهنگ كارها 3- اصرار در اجراي صوری و رسمی مقررات و قوانين بعنوان هدف و غايت شغل اداری، صرفنظر از نتيجه و اثر آن و بالاخره 4- سهل انگاری و لاابالیگری. اولي آنارشيسم و آشوب است و عده كساني كه از آن دفاع مي كنند زياد نيست. دومي آشكارا موجه و مطلوب است اما سومي در ظاهر از دومي مطلوب تر مي نمايد ولی در حقيقت از اولي هم فاسد تر است بخصوص كه معمولاَ با ظاهربيني و فهم قشري قوانين و مقررات ملازم است. درباره وضع چهارم لازم نیست که چیزی گفته شود. بر طبق وضع دوم قانون را بايد صرفنظر از نتايج و آثار آن رعايت کرد و اين اصل مهمي است كه نه فقط لازمه اجراي قوانين است بلكه شأن اخلاقي والا دارد و طنين گفتار كانت را بخاطر اهل فلسفه مي آورد. توجه كنيم که کانت هم به صورت اهميت بسيار مي داد اما صورت در نظر او بي ماده و خشك نبود؛ قانوني كه يكسره صوري باشد راهنماي حقيقي عمل نمي تواند باشد. در نظر كانت وقتي مي توان اجراي قانون را غايت دانست كه قانون با جان مجری و فاعل پيوند داشته باشد و اين پيوند شرط احترام به قانون است. آيا قوانين و مقررات ما اعتبار خود را از پيوندي كه با جان قانونگذاران و مجریان قانون دارند كسب مي كنند و در يك نظام هماهنگ و متناسب با روح و توانايي مردم و كشور تدوين مي شوند؟ اگر چنين است بر داعيه احترام به قانون بايد صحه گذاشت اما اگر قوانين مجموعه اي هماهنگ نيست و بيشتر آنها براي چاره انديشي هاي جزئي و موقتي و نيل به مقاصد گروهي و سياسي بوجود آمده است يا صورتي انتزاعي دارد و پس از تصويب به بايگاني مي رود و به اجرا در نمي آيد، آيا نبايد نتيجه بگيريم كه ما از قانون دوريم. هر قانوني قانون عمل است وبا عمل يا اعمال معيني مناسبت دارد. اگر قانون قابل اجرا نباشد قانون خوبي نيست و اگر براي رسيدن به غرض و مقصودي متفاوت با منظور حقيقي قانون، وضع شود يا مورد سوء استفاده قرار گيرد آن قانون مضر است. معمولاً هرجا كه قانون حاکم باشد نظرها و اغراض شخصي و گروهي در كارها دخالت ندارد يا دخالتش كم است اما در شرايطي كه انبوه قوانين رنگارنگ و ناسخ و منسوخ وجود دارد و وجه وحدتي ميان آن قوانين نمي توان يافت، قانون وسيله بسيار خوب و معتبري براي تجاوز به حقوق دیگران و اعمال خشونت و استبداد است. در ادارات ما همه كارها بايد بر طبق مقررات انجام شود و اين البته در صورت ظاهر وضعي پسنديده و مطلوب است اما در كمتر موردي قانون راهنما و ضامن درستي اجرا و عمل است و بيشتر صفت تكلّف افزایی و بهانه گيري و منع و ردع دارد و گاهي همه راهها با آن بسته مي شود و كساني را كه گرفتار آنند به ستوه مي آورد. از زبان بسياري از مسئولان و متصديان امور مي توان شنيد كه قوانين دست و پاگير را بايد از ميان برد اما به اين گفته هرگز عمل نمي شود و چگونه به آن عمل شود كه ناراضيان خود اين قوانين و مقررات دست و پاگير را پیشنهاد و وضع كرده اند و گاهي در حين وضع قوانين دست و پاگير و شايد نادانسته براي تسلّي خود و توجيه كاري كه مي كنند زبان و لب به گله و شكوه از آن قوانين بد مي گشايند. اگر آنچه در مورد وضع و اجراي قوانين و مقررات گفتيم درست باشد چگونه مي توان از مجلس گله كرد كه چرا كارهاي كشور و مردم را به سامان نمي آورد. از مجلس فقط مي توان خواست كه در بررسي و اصلاح و تصويب لوايح دولت و قوانين دقت بخرج دهد و البته مجلس هم تافته جدا بافته نيست. دولتي كه اعضاء و مشاوران دانا و روشن بين دارد و مسائل كشور و امكانات آن را مي شناسد و مي داند كه چه بايد بكند و كشور را از چه راه به کدام مقصد برساند، دستور العمل هاي قانوني خوب و مناسب و كارساز به مجلس پيشنهاد مي كند و مجلس هم آنها را پيراسته تر مي كند و صورت قانون می بخشد اما اگر دولت و سازمانهای کشور این توانائیها را ندارند از مجلس هم توقع معجزه نباید داشت.

2- مشكل قانون گذاري و تولید انبوه و تراكم قوانين و مقررات ريشه هاي عميق تاريخي و فرهنگي دارد و نبايد پنداشت كه با تذكر به دولت و مجلس از اين پس لوايح خوب به مجلس داده می شود و از مجلس قوانين خوب بيرون مي آيد. جهان بلاتكليف قانون خوب نمي تواند داشته باشد. حكومتي قانون خوب تدوين مي كند كه استراتژي متين داشته باشد و استراتژي متين واسطه ميان كار سياسي و تفكر است. اگر استراتژي مبتني بر تحقيق و تفكر نباشد داعيه اي بيهوده و احياناً خطرناك است. در جهان كنوني در غرب و مخصوصاً در آمريكا استراتژي جاي تفكر يا لااقل تفكر سياسي را گرفته است و چنانكه ديده ايم و مي بينيم بيشتر مقالات و كتبي كه آثار خوب سياسي شمرده مي شوند در واقع متضمن استراتژي هايي است كه لحن و فحواي نظري دارند. در جهان توسعه نيافته نیز تقريباً آنچه بنام انديشه و نظر سياسي اظهار مي شود در بهترين صورت استراتژي هاي احياناَ بي اساس یا سست بنیاد است. البته همه اين استراتژيها در اصل ناروا و غير قابل توجيه نبوده اند و نيستند. اگر كسي آزادي و رفاه عمومی را مقصد يك استراتژي قرار دهد نيت او را بايد تحسين كرد ولي بصرف اینکه نیت خیر دارد استراتژيش را بي تأمل و بدون چون و چرا نمي توان و نبايد موجه دانست. در دهه های اخیر در اروپا و آمریکا و از چند سال پيش در كشور ما تقدم توسعه سياسي مطرح شده است. در مقابل كساني هم مي گويند كه توسعه اقتصادي و بهبود زندگي مردم مقدم است. توسعه سياسي چيزي نيست كه بتوان با آن مخالفت كرد. توسعه اقتصادي هم جاي حرف و بحث ندارد بشرط اينكه آن را به عهده مجلس وا نگذاريم و گمان نكنيم كه با تدوين و تصويب چند یا چندين و حتي چند صد هزار صفحه لايحه و قانون كار تمام مي شود. قانون لازم و مفيد و كارساز است بشرط اينكه شرايط اجراي آن فراهم باشد و مجرياني مهياي بكاربستن آن باشند و با هر قانون مسيري پيموده شود كه به مقصد سياست كلي كشور مي رسد وگرنه توسعه سياسي بصرف حرف و گفت و گو و تدوین قوانین و مقررات بجايي نمي رسد. توسعه راهي دشوار دارد كه بايد آنرا پيمود ولي مگر مي دانيم كه راه سياست و توسعه سياسي كشور كدامست. در چند سال اخير شعار تقدم و اولويت توسعه سياسي طرفداران و مدافعان بسيار داشته و با مخالفت هايي نيز مواجه شده است. مخالفان هم غالباً يا همگي مي گفته اند كه توسعه اقتصادي مقدم است. نمي دانيم آيا دو طرف نزاع در ماهيت توسعه تحقيق كرده و درباره آن به نظر روشني رسيده اند؟ آيا آنها توجه كرده اند كه در شرايط كنوني پيمودن راه توسعه چه دشواريهايي دارد و به آساني نمي توان شأني از توسعه را انتزاع كرد و آن را اولي و مقدم شمرد. كسي كه شعار توسعه پايدار مي دهد يا تقدم شأني از توسعه را پيشنهاد مي كند بايد طرحي جامع براي توسعه در نظر داشته باشد و بداند كه اولاَ توسعه را نمي توان به شئون آن تقسيم كرد و براي تحقق شأن خاصي از آن كوشيد و ثانياَ نه فقط اجراي برنامه توسعه پايدار بلكه تدوين طرح آن نيز آسان نيست ولي ما به دشواري راه توجه نداريم و حتي هرچه كار و راه دشوارتر مي شود بجاي اينكه به رفع مشكل بينديشيم به آرزو و وهم پناه مي بريم. البته آرزوي توسعه پايدار تا حدي موجه است اما كسي كه مدعي تقدم شأن اقتصادي يا سياسي توسعه بر شئون ديگر است بايد اين تقدم را اثبات كند و بتواند برنامه اجرايي آن را نيز به تفصيل و با ذكر امكانها و تواناييها در نظر آورد. شايد بگويند ژنرال مستبدي كه در كره جنوبي راه توسعه اقتصادي را پيش گرفت و مرحله ای از آن را پيمود اهل بحث و نظر نبود و نگفت كه توسعه اقتصادي مقدم بر توسعه سياسي است اما کسانی او را يكي از مظاهر تقدم توسعه اقتصادي دانسته اند هرچند كه نظر حاصل از تأمل در تاريخ معاصر كره مؤید این تقدم نیست. اینکه رهبر مستبد توسعه اقتصادي کره به دست رئيس سازمان امنيت خود كشته شد بسيار معني دار است. شايد كره در توسعه اقتصادي به مرحله اي رسيده بود كه سياست توسعه نيافته را بر نمي تافت و به اين جهت سياست خشن استبدادي نه از بيرون بلكه از درون و با نيرويي كه درست از مركز سياست استبدادي بر مي خاست منفجر شد و اين مي رساند كه اقتصاد و سياست و فرهنگ اموري مجزي نيستند. مسلماً كساني كه مظهر فرهنگ و معرفتند ضرورتاً سياستمدار نيستند و سياستمداران و فعالان صحنه اقتصاد در قلمرو خاص خود كار مي كنند اما جدايي اشخاص و وظايف بدان معني نيست كه برنامه هاي سياسي و اقتصادي و فرهنگي بهم ربطي ندارد. توسعه بدون فرهنگ توسعه امكان ندارد. توسعه اقتصادي و اجتماعي و سياسي و فرهنگي را نيز نمي توان از هم جدا كرد. در غرب توسعه سياسي و اقتصادي بر اساس فلسفه مبتني بوده و كم و بيش متعادل پيش رفته است منتهي توجه كنيم كه آنچه در پنجاه سال اخير بنام «توسعه» خوانده مي شود توسعه با گرده برداری از روی مدل اروپاي غربي و آمريكاي شمالي يعني توسعه طراحي شده است. در اروپاي غربي و آمريكاي شمالي توسعه سير طبيعي تاريخي داشته است اما در بقيه نقاط جهان توسعه از درون نجوشيده است و نمي جوشد و در همه جا صورت توسعه اروپاي غربي و آمريكاي شمال و ژاپن و . . .  مطلوب و منظور نظر قرار گرفته است. براي رسيدن به اين توسعه مي بايست برنامه ريزي كنند و با محاسبه و دقت و همت نظمي هماهنگ و متناسب پديد آورند. اين برنامه ريزي كاري بسيار عظيم و دشوار است و معمولاً حفظ تعادل شئون از عهده طراحان و مجريان بر نمي آمد. اين تعادل را با اندازه گيري معمولي و رسمي نمي توان برقرار كرد. توسعه تعادل و اندازه خاص خود دارد و برنامه ريزان بايد خود مظهر آن تعادل و اندازه باشند تا بتوانند طرحي مناسب در اندازند اما جهاني كه در مرحله تقليد وارد مي شود آن تعادل را از كجا بياورد؟ مشكل جهان توسعه نيافته اينست كه نمي تواند آن تعادل را پيدا كند. جامعه توسعه نيافته به زحمت اندازه را مي شناسد و رعايت مي كند (در كشورهاي توسعه نيافته دانشمنداني هستند كه در رياضيات و فيزيك سرآمدند اما مثلاً تنظيم چراغ راهنمايي چهار راهها از جمله مسائل حل نشدني است. در عالم فكر و نظر مسائل دشوار علمي را حل مي كنند يا مي توانند حل كنند اما وقتي به عملي مي رسند 2×2 مساوي چهار نمي شود بلكه گاهي كمتر و گاهي بيشتر است) و به اين جهت نه فقط توسعه كج و معوج مي شود بلكه مفهوم توسعه نيز در زمره مسائل اختلافي در ايدئولوژيها در مي آيد چنانكه اخیراً بعضی از صاحبنظران علوم سیاسی و مخصوصاً استراتژهای غربی شأن مهم توسعه را، توسعه سياسي مي دانند يا مي گويند توسعه سياسي شرط توسعه در قلمروهاي ديگر است. استراتژی ای که در آن تقدم توسعه سیاسی اصل قرار گرفته است باید بتواند حوزه گفتار غالب سیاسی را از آن خود کند. اخیراً مقاله خوبی می خواندم که در آن گفتارها (یا به اصطلاح رایج گفتمان های غالب در صد سال اخیر كشور به ترتیب ذکر شده بود. مثلاً چند سال اول مشروطيت گفتار قانون و آزادی غالب بود و بعد گفتار «اقتدار گرایی» و محافظه کاری غالب شد و . . . . شاید این قبیل ملاحظات تاریخی از جهتی درست و قابل تأمل باشد اما اگر گفتاری در یک جامعه قوام یابد از پنج سال و ده سال بیشتر عمر می کند. گفتار غالب را با داعیه و شعار یک حزب یا دولت اشتباه نباید کرد. من نمی گویم زبان و گفتار بعد از کودتای 28 مرداد 1332 زبان استیلا و استبداد نبود. حتی منکر نیستم که در ادوار کوتاه پس از انقلاب از بعضی گفتارهای غالب در جهان چیزهایی را وام یا عاریت گرفته اند و حتي اطلاق گفتار غالب بر آنها چندان ناروا نيست اما تا آن حرفها گفتار ما و ضامن پیوند میان گوشها و زبانها شود سیاست و تدبیر حقيقي نیست، خواه در آن توسعه سیاسی مقدم شمرده شود یا توسعه اقتصادی مرجح و مقدم باشد. اگر شعارهای آزادی و حکومت قانون که در زمان مشروطه می دادند- و البته آرزوی بسیاری از دردمندان و مصلحان جامعه آن زمان بود-  به دیسکورس (گفتار غالب) مبدل شده بود گفتار هرج و مرج یا استبداد مدرن نمی توانست جای آن را بگیرد. در جهان توسعه نیافته به دشواری می توان از گفتار غالب سخن گفت زيرا زبان و تفكر قوت ندارد و صحنه در تصرف شبه گفتارهاست. شبه گفتارهایی که با هم در نزاعند و هر زمان یکی غلبه نسبی پیدا می کند و دیگران را از صحنه می راند. شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که از تجربه این نزاعها درس بیاموزیم. نویسندگان و اندیشمندانی که در این نزاع وارد شده اند اگر در اثبات مدعای خود موفق نباشند در نشان دادن نقض مدعای رقیب موفقند و اگر همه طرفهای بحث بتوانند نظر رقیبان را نقد کنند زمینه ای فراهم می شود که در آن بتوان طرحی از راه توسعه را يافت. در شرایط کنونی برای مدعي تقدم توسعه سياسي بسیار مشکل است که لزوم اين تقدم را اثبات كند بلكه بیشتر از فضيلت آزادي و دموكراسي مي گويد و نشان مي دهد كه تقدم توسعه اقتصادي با دشواريهايي مواجه است و . . . علاوه بر این و مخصوصاً اگر توسعه به بعضی مهندسی های موضعی و جزئی اجتماعي و اقتصادي و سياسي محدود شود و همه امور در عرض يكديگر و بي ارتباط با هم تلقی شوند، جامعه دچار تفرقه و تشتت می شود و ناهماهنگی و آشفتگی در کارها پدید می آید و در این وضع است كه زمینه برای ورود و نفوذ ایدئولوژیها مهیا می شود و چون ايدئولوژي، كثرت و پراكندگي را بر نمي تابد بايد يكي از شئون در صدر بنشيند و سمت وحدت بخشي را بعهده گيرد. با این پیش آمد نه فقط كشورهاي توسعه نيافته صحنه نزاعهاي ايدئولوژيك مي شوند بلکه با غلبه اين نزاع تفكر درباره مسائل حقيقي منتفي مي شود. در اين شرايط وقتي سخني گفته مي شود اولاً اين سخن هرچه باشد سياسي است (حتي اگر مثلاً بگويند ابن سينا و فردوسی نابغه بودند). ثانياً پيش از اينكه سخن تحليل شود و بدانند كه از كجا آمده است و ناظر به چيست مخالف و موافق پيدا مي كند و ثالثاً اگر در بحبوحه نزاع سخني و گفتاري به استراتژي مبدل شود حتق مقصد ناپيداي مبهمي كه گاهي در وهم كسان مي آمده است در میان هياهو و قيل و قال بكلي پوشيده و گم مي شود و رابعاً اصحاب دعوی بجاي اينكه فكر كنند چرا راه را گم كرده اند گناه شكست را به گردن مدعي و رقيب و خصم مي اندازند گويي توقع داشته اند كه مدعي بر سر رفق آيد و از موضع خود عدول كند و البته اقتضاي بستگی به ايدئولوژي ها نيز جز اين نيست زيرا در ايدئولوژي ها مخالف، دشمن است و حتی لیبرال هم مخالفت با لیبرالیسم را دشمنی می داند. در ایدئولوژی، طرحهای سیاسی دیگر در زمره امور اعتباري که اعتبار آن را در عمل بايد سنجيد، نیست بلکه هر قول سیاسی ممکن است به یک حقيقت اعتقادي غير قابل چون و چرا مبدل شود. اين وضع روحي و اخلاقي نه با توسعه سياسي مناسبت دارد و نه توسعه اقتصادي از آن بر مي آيد بلكه وضع عسرت بی تاریخی است هرچند که زبان پر از الفاظ آزادي و آزاديخواهي و رفاه و قانون و نظم باشد. این سخنان را بر مخالفت با تقدم این یا آن شأن توسعه بر شئون دیگر حمل نباید کرد زیرا پیش از هر مخالفت یا موافقتی باید شرایط امکان هر یک از آنها را در نظر آورد فی المثل آزادي گياهي نيست كه در هر زمين برويد و در هر هوايي رشد كند. آزاديهاي سياسي در عالم متجدد پدید آمده اند و وجودشان مسبوق و موقوف به وجود شرايطي است. آزادي فقط با طرد و حذف مخالفان آزادي بوجود نمي آيد (چنانکه آزدیخواهی را نیز با نفی و سرکوب آزادیخواهان نمی توان نفی کرد). این قول كه در روابط آدميان و در سياست آزادي اصل است و هر جا آزادي نيست موانعي بر سر راه آن بوده است، توهم بد و گمراه كننده ای است. آزادي سياسي يك امر تاريخي است و جز در دوران تجدد در هیچ دوران دیگری سابقه ندارد. آزاديهاي مقرر در اعلاميه حقوق بشر حتي در دموكراسي آتن مطرح نبوده است. توجه کنیم که دموكراسي آتن سقراط را به جرم بي اعتقادي به خدايان يوناني محاكمه و محكوم كرد. اگر آزادي هاي سياسي و حقوقي كه در اعلاميه حقوق بشر ذكر شده است حتی در يونان هم سابقه نداشته است پس در كجاي جهان و در كدام تاریخی مي توان سراغ آن را گرفت. اينكه كوروش را اولين باني حقوق بشر بخوانند و انتخاب داريوش هخامنشي به سلطنت را جزء سوابق دموكراسي بشمار آورند و خسرو انوشيروان ساساني و امير نصر ساماني و محمود غزنوي و آلب ارسلان سلجوقي و . . . را به مخالفت با آزادي منسوب كنند، سخن نادرست نگفته اند چنانكه اگر بگویند ديوار هندوانه نمی خورد دروغ و نادرست نگفته اند اما اين قبيل سخنان اگر جايي در زبان شعر نداشته باشد، هیچ چیزی از گذشته نمی گوید. محمود غزنوي و معاصران او نمي توانستند آزاديخواه باشند یا به مردم آزادي بدهند. مردم زمان محمود هم آزادي نمي خواستند و با مفهوم آزادي آشنايي نداشتند. هر عالمي امكانهايي دارد و آزادي از جمله امکانهای عالم جديد است و در زمانهاي پيش از تجدد چنين امكاني در برابر نظر آدمي نبوده است. اكنون هم شايد دايره امكان آن تنگ و محدود شده باشد اما نمي توان گفت كه آزادي سياسي از افق عالم متجدد محو شده است. عالم متجدد از آزادي جدا نمي شود هرچند كه با تحقق امكانهاي آن آزادي هم محدود مي شود. اكنون هيچ جاي جهان از تأثير تجدد بركنار نمانده است. بعضي كشورها و جامعه ها يكسره متجدد شده اند و بعضي ديگر ميان تجدد و پيش از تجدد از گذشته بريده و به تجدد چنانكه بايد نپيوسته اند. در عالم توسعه یافته و متجدد از دویست سال پیش فرد و فردیت و آزادیهای سیاسی دائرمدار قول و فعل سیاسی بوده است اما در سالهای اخیر بنظر می رسد که آزادی با محدودیت های بیشتر مواجه شده است و ظواهر حكايت از آن دارد كه این محدوديت ها بتدريج آشكار و آشكارتر مي شود فی المثل آنچه در آمريكا روي مي دهد و مخصوصاً توسل به فلسفه براي توجيه اعمال قدرت، آغاز عدول رسمي از اصول ليبراليسم است. آيا کانون آزادی به جهان توسعه نیافته انتقال می یابد یعنی آيا آزادی در جهاني كه هنوز همه امكانهاي تجدد متحقق نشده است می تواند جايگاه وسيع تري داشته باشد؟ در جهان به اصطلاح توسعه نيافته و در راه توسعه، آزادي با دو محدوديت مواجه است. يكي همان محدوديت ذاتي مدرنیته است. در مدرنیته آزادی و غلبه باهمند. اين محدوديت كه بالذات به عالم تجدد تعلق دارد بر جهان توسعه نيافته نیز سايه افكنده است. بعضي از نویسندگان جهان توسعه نيافته که مي گويند ما هنوز راه مدرنيته (تجدد) را طي نكرده ايم و به افکار پست مدرن كاري نداريم مي پندارند كه جهان توسعه نيافته مثلاَ در مرحله ابتدايي تاريخ تجدد قرار دارد و مي تواند و بايد به تمام مراحل تاريخ تجدد را …… زودتر طي كند. اين حرف در صورتي موجه است كه بتوانند بگويند ما در كجاي تاريخ تجدد قرار داريم. آيا معاصر دكارت و نيوتون و لاكيم يا در عصر گوته و ماركس و اوگوست كنت بسر مي بريم. ما معاصر هيچيك از اينها نيستيم بلكه در حاشيه تاريخ غربي ناظر نمايش توليد و مصرف و گذران تمدن تكنولوژيك متجدديم يا در پي حاصل تاريخ تجدديم نه اينكه در مرحله اي از مراحل تاريخ باشيم. آنها درنيافته اند و ظاهراً در نمي يابند كه نه فقط حدود انديشه توسعه در جهان متجدد معين شده است بلكه هواي تنفس جهان توسعه نیافته نیز از همانجا مي آيد. شايد مي پندارند كه قدرتهاي جهاني تنها استقلال سياسي و اقتصادي كشورهاي جهان را از ميان برده اند اما به استقلال اخلاقي و فرهنگي و علمي و فكري آنها كاري نداشته اند يا بدتر از آن گمان مي كنند كه سير تاريخي غرب يك سير طبيعي بوده و هر كشوري بايد (بطور مكانيكي) همان مراحل را بگذراند و چه بهتر كه با استفاده از تجربيات غرب جهشي هم در بعضي مراحل و مواقع داشته باشد. اين تلقي بر چند اصل و فرض موهوم مبتني است. يكي اينكه تاريخ سير خطي دارد و همه راهها بجايي مي رسد كه اروپاي غربي و آمريكا و . . . به آنجا رسيده اند (وقتي اين اصل اساسی تجدد مورد چون و چرا قرار مي گيرد کسانی پريشان و عصباني مي شوند و صاحب چون و چرا را مخالف آزادي و . . . مي خوانند). فرض ديگر که مخصوصاً باید درباره آن اندیشید اينست كه دموكراسي يك طرح سياسي انتزاعي است و اين طرح را همه هر وقت كه بخواهند در هر جا مي توانند متحقق كنند. مسلماً ما مي توانيم مفهوم دموكراسي را در نظر خيال آوريم و از مزایای آن سخن بگوییم اما دموكراسي يك امر تاريخي است. دموکراسی لیبرال در آغاز تجدد پدید آمده و پیش از آن هرگز وجود نداشته است و شايد زماني بيايد كه باز هم جايي براي آن نباشد. اينكه لیبرال دموكراسي، پايان تاريخ است سوداي بدي نيست و تا مدتي مي توان به آن دلخوش بود اما اين دلخوشي اگر مايه غفلت و مانع توجه به تحولي شود كه در پايان دوران تجدد روي مي دهد، دلخوشي چندان خوبي نيست. از هم اكنون در بزرگترين كشور دموكرات جهان، حکومت با استناد به قول يك صاحبنظر كه مي گفت دموكراسي را آفات و آسيب هايي تهديد مي كند، در صدد برآمده است كه انگشت در جهان كند و به جستجوي شري كه دموكراسي را تهديد مي كند برخيزد غافل از اينكه ليبراليسم و دموكراسي درست با سودای غلبه بشر بر ثنویت مانوي و دكارتي پيروز و برقرار شده است و با تجديد آن نمي توان ليبراليسم و دموكراسي را از خطر رهاند. ديروز دشمن دموكراسي را در گذشته تاريخ غربي و البته در درون آن مي جستند. اكنون دشمن را در خارج جهان غرب يافته اند و براي نابود كردنش هرچه بتوانند مي كنند ولي اين پيش آمدها نشانه پديد آمدن بزرگترين خطر برای دموکراسی و بدترین دشمني با آن است. دموكراسي نه با اراده مطلق اشخاص بلكه با اراده به آزادی پديد آمده است و اين اراده نه هميشه وجود دارد و نه مي تواند وجود داشته باشد. خوش بيني  فعلي در مورد آينده دموكراسي شايد در كنار به اصطلاح بنياد گرايي وجهي داشته باشد و البته هرجا كه خظر استبداد باشد جانب آزادي را بايد نگاه داشت اما در مقام علم و نظر نمي توان از اين معني غفلت كرد كه دموکراسی متناظر با بنیادگرایی، بنیاد استوار ندارد و اگر چنين باشد در حقيقت ايندو وضع در مقابل هم قرار ندارند بلكه لازم و ملزوم يكديگرند. روشنفكران اگر در اين معني تحقيق كنند حتي اگر به تصديق آن نپردازند نظري بهتر و روشن تر نسبت به كشور خود و جهاني كه در آن بسر مي برند پيدا مي كنند.

محدوديت دوم آزادي (كه از محدوديت اول بسيار آشكار تر مي نمايد) فراهم نبودن شرايط و لوازم مادي و روحي و اخلاقي دموكراسي و فقدان مؤسسات و سازمانهاي مناسب آن است. اين محدوديت ها و موانع را معمولاً به سنت ها نسبت مي دهند و مي گويند سنت ها را بايد تعديل و اصلاح كرد تا راه براي تجدد باز شود. مسلماً سنت ها وقتي در جاي خود قرار دارند از ورود عناصر بيگانه ممانعت مي كنند. انديشه مندرج در کتاب روح القوانین منتسكيو را با مضامين كتابهاي شيخ طوسي و غزالي نمي توان جمع كرد اما مگر ما در سياست و حتي در اصول فكر و نظر از غزالي پيروي مي كنيم؟ مگر ما جهان و اشياء و آدميان را از چشم شيخ طوسي مي بينيم؟ ممكن است بگويند لازم نيست جهان را مثل شيخ طوسي و ابو حامد غزالي ببينيم. سنت هاي ما مستقل از نگاه شيخ طوسي و امثال او به جهان، باقي و برقرار است و زندگي ما را راه مي برد. بعضي از احكام و سنت هاي مانع را هم ذكر مي كنند. انكار نمي توان كرد كه نبودن مانع شرط آزادي است اما بصرف برداشتن مانع، آزادي فرا نمي رسد بلکه موانع آزادي بتدريج با خواست آزادی و در سير آزادي از سر راه برداشته مي شود و البته هرگز به مرحله اي نمي رسد كه هيچ مانعي در برابرش نباشد. آزادي همواره مستلزم جنگ با موانع و در حقيقت آزاد شدن است مع هذا آزادی را صرف آزاد شدن از قید سنت ها نباید دانست. مردم همواره با سنت هایشان زندگی می کنند و اگر سنت نبود آزادی نبود چنانکه برای ماهی و کبوتر اگر آب و هوا نبود زندگی و پرواز ممکن نمی شد. گذشته از این در مقام جدل نیز می توان پرسید که مردم از قيد سنت ها آزاد بشوند كه چه بشود؟ در كجاي جهان و در كدام تاريخ مردم سنت هاي خود را رها كرده اند تا پس از آزادي از آنها رسم و راه تازه زندگي خود را برگزينند؟ حتي در يك انقلاب كه ظاهراً نظم تازه بر اساس ويرانه هاي نظم گذشته بنا مي شود در حقيقت نظم نو مقدم بر ويراني نظم گذشته است. مردم تا به چيزي دل نبسته باشند و مقصدي نداشته باشند از داشته هاي خود چشم نمي پوشند و دست بر نمي دارند. درباره سنت و مدرنيته زياد مي گويند و مي نويسند اما هنوز چنانكه بايد در طرح مسئله دقت نشده است. مطلبي كه بيشتر تكرار مي شود اينست كه مثلاً مسلمانان عادات و سنت هايي دارند كه به تجدد راه نمي دهد و به اين جهت است كه آنان از راه تجدد و توسعه بازمانده اند. در اينكه مسلمانان آداب و سنني دارند و با آن آداب زندگي مي كنند خلاف نيست ولي مگر كدام قوم بدون آداب و سنن بوده است؟ آيا سنن يهودي و مسيحي با تجدد موافقت داشت و آيا يهوديان و مسيحيان هيچ مشكلي در پذيرفتن تجدد نداشتند؟ مي گويند و درست مي گويند كه در رنسانس و رفورم سنت هاي مسيحي چنان تعديل شد كه ديگر مانع مهمي در برابر تجدد نبود ولي توجه كنيم كه اين تحول و تعديل با يك طرح سياسي اجرا نشد يعني مسئله اين نبود كه ببینند چگونه باید مسيحيت را تفسير كنند تا راهگشاي نظامهاي سياسي و اقتصادي تجدد باشد بعبارت ديگر اولاً تعديل و تحول سنت ها با طراحي صورت نگرفت. ثانياً اين تحول ناظر به مقاصد معين سياسي و ايدئولوژيك نبود. در اروپا سنن ديني و قرون وسطايي در يك انقلاب فكري دگرگون شد و سياست جديد در پي تعديل سنن پديد آمد. تعديل كنندگان هم اولاً بيشترشان مسيحي و كليسايي بودند، ثانياً خود به تفسير دين و توضيح وضع دينداري در زمان خود پرداختند. آنها صرفاً به مخالفت با تلقي موجود برنخاستند و نگفتند كه مثلاً كليسا بايد به تلقي هاي واقعي يا فرضي ديگر هم مجال بدهد  بلکه تلقی های خود را عنوان کردند اما بحث هايي كه درباره سنت و تجدد در كشور ما صورت مي گيرد بيشتر سياسي و ايدئولوژيك است و به اين جهت اثرش عميق و پايدار نيست. اين پندار كه سنت ها سخت و محكم بر جاي خود نشسته اند و به تجدد راه نمي دهند اگر مانع توسعه نباشد – كه البته مانع مهمي نيست- نشانه نقص و ابهامی در طرح مسئله تجدد است. مسئله تجدد، مسئله سیاسی نیست و چرا باید کاری كه به سياست مربوط نيست و انجام دادنش از عهده سياست بر نمي آيد به آن واگذاریم. سياست نه مي تواند سنت را تغيير دهد و نه به استقلال از عهده محافظت از آن بر مي آيد. نگاه سياست به سنت و اعتقادات و افكار نگاه انتزاعي است. در بحث هاي ظاهراً فلسفي و در واقع سياسي مربوط به سنت و مدرنيته، غالباً تصور و تلقي اينست كه در جايي انبوهي از سنت ها متراكم شده و از ورود و نفوذ تجدد جلوگيري مي كند پس بايد اين خانه را خالي كرد تا جا براي تجدد باز شود. می بینیم که بحث هنوز آغاز نشده، مبنای آن که یک استراتژی است خود را نشان می دهد گویی بحث سنت و مدرنیته برای این درگرفته است که با اقدام هاي سياسي معين راهی برای آمدن و اقامت تجدد گشوده شود ولی اين يك طرح عملي بی ثمر است. متفكر هرگزجهان را صحنه جنگ امور متباین نمي بيند و فكر نمي كند كه جهان انبار اعتقادات و آداب و سنن است و مي توان اين انبار را از يك كالا خالي كرد و در آن كالاي ديگري ريخت. من نمي گويم با آمدن تجدد سنت ها سر جاي خود مي ماند بلكه مي گويم آنها را با برنامه سياسي نمي توان تغيير داد. البته با سياست بسيار چيزها بوجود مي آيد يا از ميان مي رود اما خرج همه اين بوجود آمدن ها و از ميان رفتن ها را در بنياد فكري سياست مي توان يافت چنانكه نسبت سنت با سياست هم در همين جا فهميده مي شود پس اگر سیاست را در جای شایسته خود قرار دهیم شاید بتوانیم فکر کنیم که يك سياست درست هرگز در صدد جنگ با سنت ها بر نمي آيد زيرا اولاً چنانكه گفتيم سياست اگر به تنهايي به جنگ با سنت برخيزد شكست مي خورد، ثانياً در شرايط كنوني نيازي به جنگ با سنت نيست. اين نظر هم گاهي عنوان مي شود كه بايد به سنت رجوع كرد و از آن براي سير در راه آينده نيرو و مدد گرفت ولي مشكل اينست كه در نزاع معلوم نيست كه نسبت چيست و چگونه بايد آن را تعديل كرد يا به آن بازگشت. مسلماَ آنها كه سنت را بهانه و وسيله براي اقدامهاي سياسي يا شبه سياسي مي كنند چه مخالف سنت باشند و چه خود را به آن وابسته بدانند نسبتي با سنت ندارند. بعبارت ديگر در زمان ما فهم سنت بسيار دشوار شده است و مخصوصاَ صورتي از ميل شکست خورده به تجدد وجود دارد كه نقاب عصبيت ديني بصورت خود زده است. اين عصبيت، ربطي به سنت ندارد و اگر به اقدام هاي خشن مودي شود خشونتش، خشونت سنت در برابر تجدد نيست و مخصوصاَ اين خشونت را با قهر و خشونت متقابل نمي توان از ميان برد بلكه بايد ماهيتش را بر آفتاب افكند. نام این ماجراجويي را فهم سنتی دین نباید گذاشت. حرفهای امثال بن لادن تلقی سنتی از دین نیست. درست است که بن لادن و امثال او در ظاهر به زبان سنت سخن مي گويند اما پيوند اینان با سنت سطحي و ظاهري است. آنها چون نمي دانستند و نمي دانند كه با تجدد چه كنند و از چه راهي با آن كنار آيند از دود و بوي باروت و صداي بمب و خمپاره و سوداي غلبه بر مرگ براي خود پناه غفلتي ساختند و چون زبان گويا نداشتند و از دهانشان جز دود و فرياد كدورت چیزی بيرون نمي آمد، با صدای انفجار بمب پیام دادند که: «چون نمي توانيم در ساختن جهان شريك باشيم پس همه چيز را نابود مي كنيم.» اين روح ويرانگري از سنت بر نيامده است. سنت با اين طنين و معنايي كه بر زبان ما جاري مي شود يك ساخته جديد و معاصر و ملازم با مدرنيته است و جلوه خود را در مقابل تجدد (مدرنيته) پيدا كرده است. از اين سنت انتزاعي ملازم با تجدد است كه خشونت بر مي آيد نه اينكه تجدد آزاد و رها شده از سنت و عين تساهل و قهر باشد و سنت خشونت را از گذشته و از دورانهاي «ظلمت» پيش از تجدد با خود آورده باشد. پس یکبار دیگر در مسئله تقابل سنت و مدرنیته (تجدد) تأمل کنیم. شاید این تقابل ساختگی باشد یا به آن صورت که ما تصور می کنیم نباشد. ما می پنداریم در مناطقی از جهان تمام سنت با تمام تجدد در مقابل هم قرار گرفته اند و مرادمان از سنت در روشن ترین تلقی، آداب و رسوم عهد گذشته پیش از تجدد است ولی شاید بهتر باشد که سنت را جهان پیش از تجدد بدانیم. اگر چنین است هرگز میان دو جهان متجدد و پیش از تجدد جنگی واقع نشده است. عالم تجدد از بطن قرون وسطی و با رجوع به جهان قدیم پدید آمده است. با فرا رسیدن تجدد استوانه جهان قدیم در هم ریخته و قانون تجدد جانشین رسم و ناموس گذشته شده است. رنسانس جنگ با قرون وسطی نبود بلکه آغاز پدید آمدن یک عهد و افول عهد قديم بود. رنسانس نیامد که قرون وسطی را تضعیف کند و جای آن را بگیرد بلکه رنسانس عین تضعیف قرون وسطی و برآمدن تجدد و جهان نو بود و به تدریج که تجدد قوام یافت و نظم و قانونش در همه جا جلوه کرد و کم و بیش غالب شد، نظم پیش از تجدد از جلوه و منشائیت اثر و روایی و رواج افتاد. در بحبوحه این بر آمدن و گسترش جهان نو و راه یافتن سستی در ارکان جهان پیشین بود که صورتي از تقابل سنت و تجدد مطرح شد. اگر تجدد با تمام قوا و قدرتش چنانکه در اروپای غربی ظاهر شد در هر جای دیگر جهان ظهور کرده بود، با سنت همان می کرد که اروپا با قرون وسطی کرد و اگر جهان قدیم استحکام زمان شیخ طوسی و فردوسی و ابن سینا و غزالی و محی الدین بن عربی و سنت اوگوستن و آلبرت کبیر داشت مدرنیته از آن بر نمي آمد يا به آن راه پیدا نمی کرد پس اين جنگ سنت و مدرنیته كه اينهمه از آن مي گويند چیست و از کجا آمده و در کجا جریان دارد؟

تجدد چنانکه گفتیم از بطن قرون وسطی بیرون آمد و اگر چنین نبود متجددان به گذشته بلافصل خود نام قرون وسطی نمی دادند. این تقابل را هگل تقابل دیالکتیک تاریخ می خواند اما تقابل کنونی میان سنت و مدرنیته از سنخ دیگر است. تجددی که از زمین قرون وسطاي اروپا روئیده بر همه جهان سایه گسترده است. این سایه گرچه سایه تجدد است اما عين نظم محکم و متین متجدد نیست و به این جهت نمی تواند در همه جا جایگیر شود. این تکلف در جایگیر شدن نظم سایه وار تجدد با آماده نبودن زمینه و قوه قبول در مردم جهان توسعه نيافته شدت پیدا می کند پس در واقع قدرت نام تجدد به جهان قدیم نرفته است تا سنت قائمه را از در براند و خود جای آن را بگیرد. نزاع فعلی چالش تجدد دورمانده از نیروی اصلی برای ورود به خانه وجود مردمی است که چیزی از رؤیای تجدد قرن هیجدهم و نوزدهم شنیده اند اما تكليف خود را با آن روشن نكرده اند و نمی دانند با تجدد ضعیف چه باید بکنند و این تجدد نیز راهی هموار و آسان به خانه ای که گفتیم ندارد. صد سال پیش این چالش قواعد و رسوم دیگری داشت. متجددان و تجدد مآبان خوشبین بودند و فکر می کردند كه اگر سخن خود را به گوش اهل سیاست و حکومت بگویند مقدمات ورود به زندگی مدرن فراهم می شود. در سوی سنت هم دو گروه بودند. یکی گروهی که با غرب بکلی بیگانه بود و دیگر کسانی که می کوشیدند قدری زبان تجدد بیاموزند و از موضع خود با آن زبان سخن بگویند. در آن زمان تجدد بدون پشتوانه تفکر جديد نمی توانست بسط یابد اما اکنون جهان بدون توسل به فلسفه و با علم و سیاست و تکنولوژی متجدد می شود و ظاهراً خانه را هم برای اینها نباید آماده کرد. ديگر اینها را مردم از آن خود نمی کنند و به خانه وجود راه نمی دهند بلکه مصرف می کنند ولی این مصرف کردن هرچند در ظاهر مطبوع است، آسان و بی دردسر نیست و گاهی مقاومتهایی در برابر آن می شود و گاهي ممكن است مقاومت به زبان سنت باشد. حتي قدرت تجدد نیز که در سیاست و تکنولوژی منحل شده است ابایی ندارد که در طریق قهر و استیلا از الفاظ و عبارات منسوب به سنت بهره بگیرد گویی جنگ سنت و تجدد به جنگ خانگی مبدل شده است.

تاريخ بنائي نيست كه با تركيبي از مصالح و مواد قديم و جديد ساخته شده باشد. دولت آمريكا هم كه از مقابله با شر و شيطان دم مي زند اين تعبيرات را از زبان ديني گرفته است اما زبان دولت آمريكا زبان دين و سنت نيست بلكه سخن خشونتي است كه تقابل و مقابله سنت و تجدد با آن بيان مي شود. اگر ايندو همچنان در برابر هم قرار داشته باشند در هر سو كه باشيم كارمان به خشونت مي كشد مگر اينكه بتوانيم از اين تقابل موهوم بگذريم. در اين تقابل موهوم نه تجدد تجدد است و نه سنت صفت و طبيعت خود را دارد. سنت اگر به عالم پيش از تجدد تعلق داشته است و اکنون نیز با تجدد كاري ندارد، لاجرم در جهان تجدد نفوذ و قدرتي هم نمي تواند داشته باشد. آنچه معمولاً سنت انگاشته مي شود مقداري از عادات بازمانده از گذشته و جدا شده از اصل خود است. اين عادات در جايي كه اراده بسوي تجدد پديد آمده است نشاط چندان نداشته و مقابله اي سخت ميان آنها و تجدد روي نداده است. تجدد كه بيايد بدون اعلام رسمي جنگ، بسياري از عادات گذشته را تغيير مي دهد و بعضي را دست نخورده و بعنوان امور تفنني و ذوقي سر جاي خود باقي مي گذارد و احياناً آنها را ترويج مي كند. اينها نكاتي است كه در طراحي توسعه بايد كم و بيش مورد نظر و توجه باشد. در غير اينصورت کاری جز طرح و تدوین يك استراتژي (البته غير واقع بينانه) نمی توان كرد. اینکه براي پيشبرد این استراتژی چه خون جگری باید خورد و بجايي نرسيد، قصه تلخ تاریخ معاصر كشورهاي توسعه نيافته است. البته نمی توان این امکان را انکار کرد كه در اين آزمايش بعضي مشكل هاي توسعه و موانع مدرنيزاسيون قدري ظاهر تر شود و پيش چشم عبرت بين (كه اينهم وجودش نادر است) قرار گيرد. معمولاً توسعه را – كه امر بسيار دشواري است- سهل مي گيرند و چنان مي انگارند كه حصول آن قهری است و تنها وظيفه اي كه ما داريم اينست كه زحمت بكشيم و بگوييم چه نوع و چه صورتي از آن را مي خواهيم. آيا طالب توسعه پايداريم يا فعلاً به توسعه اقتصادي يا سياسي اقتصار می کنیم. صد سال است هرچه كرده ايم به توسعه نرسيده ايم اما شايد هنوز كساني چنان از توسعه حرف می زنند که گویی آن را در مشت خود دارند و باید وقت پیدا کنند و تصمیم بگیرند که چگونه آن را بر وفق آمال و متناسب با سلیقه های خود در آورند. حقيقت اينست كه جهاني شدن بجاي اينكه امر توسعه را تسهيل و تسريع كند برنامه ريزي دشوار آن را دشوارتر و گاهي حتي منتفي كرده است گويي در دوران جهانی شدن، توسعه ديگر به برنامه نیاز ندارد.

مع هذا هنوز می توانیم از برنامه ریزی توسعه بگوییم و فکر کنیم که مثلاً در يك برنامه ريزي توسعه شأن سياسي آن بايد مقدم باشد. در اين صورت برنامه ريزي بيشتر ناظر به توسعه و تقويت سازمانها و نهادهاي مدني مي شود ولي با اين تلقی، تقدم توسعه سياسي، تقدم شرفی و حتی بهتر بگویم تقدم شعاری است زيرا توسعه نهادهای مدني مستلزم اجراي برنامه هاي اقتصادي و آموزشي و اصلاحات اداري است. وقتي در برنامه توسعه سياسي اصلاح نظام آموزش و پژوهش و مديريت و توليد جايي نداشته باشد كار به قيل و قال و نزاع مي گذرد و نتيجه اي بدست نمي آيد. خلاصه كنم طرح تقدم توسعه سياسي غير از طرح برنامه توسعه سياسي است. يك حكومت يا يك حزب مي تواند در تمهيد مقدمات و فراهم آوردن شرايط و رفع موانع توسعه سياسي اقدام كند اما طرح تقدم، نه عالم بحث و نظر و نه به استراتژی تعلق دارد و اگر نظر را با استراتژی اشتباه کنند گرچه ممکن است مايه رونق موقت مجالس بحث و خبر شود، چون بقول كانت مطلب جدلي الطرفين است و هر يك از دو طرف نزاع دلائلي براي خود دارند (و غالباً هر دو طرف در طرح مسئله به اشتباه افتاده اند) بحثشان به جايي نمي رسد و از آن جز خستگي و ملال چيزي عايد نمي شود. اگر كسي حقيقتاً در جهان توسعه نيافته در انديشه توسعه سياسي است باید به وضع جهان معاصر بیندیشد.

توسعه سياسي اكنون در عصر جهاني شدن يا در دوران پس از امپرياليسم (كه گروهي از صاحبنظران به آن نام مبهم دوران امپراطوري داده اند) به اعتباری آسان و به اعتبار دیگر مشكل تر از هر زمان ديگري است زيرا امپراطوري كه از درون دموكراسي سر برآورده است هم صادرکننده و هم محدود كننده دموكراسي يا عين محدوديت آنست. در این جهان ديگر فرد و جمعي باقي نمانده است كه طالب آزادي باشد. وجود بشر كه باالذات عین ربط و نسبت است اكنون در نسبت هاي مجازي و موهوم منحل شده است. جهان هم جهان ارقام و روابط رقمي موهوم است و شايد تا چند سال ديگر كاري و مقصدي جز مشغول شدن به بازي ارقام و نشانه هاي موهوم نماند. از سوي ديگر کدام قدرت حكومتي است كه بتواند جلوي گفتن و ديدن و شنيدن را بگيرد. مهم اينست كه براي گفتن چه داريم و چه مي خواهيم ببينيم و بشنويم. توسعه سياسي بصورتي كه پس از انقلاب فرانسه در اروپا تحقق يافت كم كم به پایان راه خود می رسد. گل آزاديهايي كه در قرن هيجدهم شكفت، اگر پرپر نشده باشد بسيار پژمرده شده است. دوستداران حقيقي آزادي مي توانند و باید از اين بابت متأسف باشند و اگر بي خبر از ماجرايي كه بر سر آزادي رفته است، به آزادي موهومي دل بسته اند و مي پندارند در هر جا و هر وقت مي توان به آن رسيد، بيش از اندازه خوش بينند. اين پندار كه راه آزادي راهي طي شده است و اکنون آسان تر از گذشته مي توان آن را پيمود از دو جهت نادرست و فريب دهنده است: اولاً راه تاريخ هرگز باز نمي ماند و پشت سر روندگانش بسته مي شود و هر قومي بايد راه را خود بگشايد و هموار كند. ثانياً راه تاريخ از جنس و سنخ راههاي مكاني و جغرافیایی نيست. در راه تاريخ راه و رونده باهمند بلكه راه همان رونده است و رونده راه است. مقصد هم با رونده و با راه است. مي گويند اگر چنين باشد پیوستگی تاریخی منتفی می شود و دیگر سخن هایی از این قبیل که افق آزادی محدود شده است وجهی نمی تواند داشته باشد ولی توجه کنیم که راه تاریخ را مردمان با سلیقه های شخصی خود نمی گشایند بلکه راهی که در نظر آمده است با همت آنان گشوده و پیموده می شود. مردم در عالمي كه هستند شأن خود را باز مي يابند پس عبرت تاریخ هم بکلی بی وجه نمی شود. درست است که از درس عبرت تاريخ بسيار حرف مي زنند و كمتر ديده ايم (و راستي كجا ديده ايم؟) كه از تاريخ درس و عبرتي آموخته باشند. اگر رهرو باشيم شايد بتوانيم از تاريخ درس بياموزيم. ما اكنون چه بخواهیم و چه نخواهیم تاریخ غربی یا تاریخ تجدد را پیش چشم داریم و ناگزيريم كه آن را پيش چشم خود داشته باشيم و از آن درسها بياموزيم اما اگر اين تاريخ را موزه اي مي دانيم كه در آن اشيائي را گرد آورده اند و ما تماشاگران و مشتريانيم و هر چيزي كه بخواهيم بر مي گزينيم و بهمان صورت كه هست خريداري مي كنيم، بهتر است قدم در راه گذاریم تا قدری امکانها و توانائیهای خود را بازشناسیم و دریابیم که تاريخ موزه نيست. موزه، تاريخ مرده است. در موزه تاريخ، آزادي و عدالت و برابري يافت نمي شود هرچند كه شايد اشياء موزه در نظر عبرت بين يك مورخ يادآور عدل و ظلم و عظمت و حقارت و انحطاط و خردمندي و بي خردي و . . . باشد. اگر آزادي را در موزه تاريخ نمي یابیم بايد ابتدا ببينيم در كجا مي توان نشانش را يافت و چگونه مي توان به آن رسيد و اين وظيفه بسيار دشواري است. پيداست كه اعلام دشواري راه گروههايي از دوستداران دموكراسي را آزرده مي كند و شايد به همين جهت در سالهاي اخير آرائي بيشتر مورد استقبال قرار گرفته است كه در عين آراستگي به ظواهر علمي و اصطلاحات فني، متضمن این بشارت باشد كه به آساني می توان مشكل توسعه سياسي را گشود و به آزادي رسيد بی اینکه ديگر به پيمودن راه نيازي باشد. فقط بايد در بسته را با كليد اقدام سياسي گشود. مهم نيست كه طي صد سال هزاران بار كليد شكننده اي كه ساخته اند در قفل شكسته و دري گشوده نشده است. باز هم كليد را به شكل و رنگ ديگر مي سازند و حاضر نمي شوند كه از دشواري راه و لزوم آمادگي و فراهم كردن زاد راه چيزي بشنوند. بنظر اينها كارها را تعليق به محال نبايد كرد و تخم نوميدي نبايد پراكند و هرگونه عمل و اقدام مفيد را غير ممكن نيابد ساخت. راستی «ناگه غروب كدامين ستاره ژرفاي شب را چنين بیش كرده است» كه ما امر محال يا بسيار دشوار را ممكن و آسان مي انگاريم و توجه به مقدمات و شرايط امكان علم و عمل را تعليق به محال قلمداد می کنیم. آيا قوه تشخيص تفاوت ميان ممكن و ممتنع، آسان و مشكل، مهم و بي اهميت، لازم و غير لازم، مفيد و مضر و . . . چندان ضعيف شده است كه بجاي باز كردن چشم و ديدن اطراف و درك و طرح مسائل و حل آنها به تمناهاي محال سرگرم شده ايم. مراد این نیست که تمنای توسعه سیاسی تمنای محال است. این تمنا وقتی موجه است که به شرایط لازم آن توجه شود. توسعه سياسي با نوشتن چند مقاله و ايراد سخنراني و تدوين و تصویب قوانین و تصويبنامه تمام نمی شود و اگر فکر کنیم که شرايط روحي و فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي كه برايش ذكر مي كنند بي وجه و بي معني است و توسعه سياسي مشروط به هيچ شرطي نيست و موانعش همه موانع سياسي است يا هرچه هست با سياست از عهده اش مي توان برآمد، لااقل شرايط سياسيش را بايد فراهم كرد.

اکنون جهان در آستانه يك تحول بزرگ است. روابط بين الملل و نظام جهاني دويست ساله اخير بي اعتبار شده است و قاعدتاًُ بايد نظام ديگري بوجود آيد اما تا آن زمان قدرتهای بزرگتر از وقت استفاده مي كنند و ارزش هاي خود را با آتش و موشک به مناطق دور و نزديك مي فرستند. رفتار آنها طوری است که گویی فكر مي كنند توسعه سياسي شرايط نمي خواهد. اگر مثلاً یک حکومت مستبد مانع است بايد آن را بهر قيمت از سر راه برداشت. اينكه بعد از خلع مستبد چه مي شود صبر بايد كرد و بهاي توسعه سياسي را بايد پرداخت اما تمام بحث بر سر بهاي توسعه سياسي است. در وهله اول بنظر می رسد که توسعه سياسي مجاني يا ارزان است ولی خیلی زود به تجربه معلوم می شود که هزینه کار کم نیست. متأسفانه در سالهاي اخير مثال و موردي از توسعه سياسي آسان ياب را سراغ نداريم. البته محال و حتي بعيد نيست كه نظام سياسي بعضي كشورهای توسعه نیافته به دموكراسي ميل كند زیرا در جهاني كه مسخر ارتباطات شده است بنياد سياست نيز بر باد قرار دارد و چه بسا که ارتباطات، سياست را راه ببرد. پیداست که دموكراسي مبتني بر ارتباطات در بهترين صورت مثل نهالي است كه آن را در گلدان كاشته باشند اما بهرحال دموكراسي است. نظامهاي سياسي كنوني و از جمله دموكراسي که كم ضررترين آنهاست، ديگر ريشه در خاك ندارند و احياناً از مدد و پشتوانه تكنيك برخوردار مي شوند. گرچه تكنيك نيز ديرزماني است كه خودسر شده و با فاشيسم و توتاليتاريسم و دموكراسي و سوسياليسم نسبت یکسان پیدا کرده است. با توجه به اين نكات تلقي ايدئولوژيك و رؤيايي از دموكراسي حتی برای کسانی که جز به سیاست به چیزی نمی اندیشند زیبنده نیست. در این معنی بحث نمی کنیم که آيا دموکراسی اگر محقق شود و پايدار بماند بهترين حكومت در جهان كنوني است اما تحقق دموكراسي و پايدار ماندن آن را مسلم گرفتن و شرايط پيدايش و برقراريش را از نظر دور داشتن نه شیوه اهل نظر است و نه سیاستمداران خردمند آن را می پسندند. بهرحال طرح تقدم توسعه سياسي یک استراتژی است و نه نظریه سیاسی زيرا قبول تقدم توسعه سياسي مستلزم اينست كه كاري نداشته باشيم كه دموكراسی در كجا و در ميان كدام مردم برقرار مي شود و از كجا و از چه راه مي آيد و حاملانش كيانند. شاید بگویند که اولاً دموكراسي حامل نمي خواهد و در فكر و انديشه روشنفكران و استادان فن سياست موجود است. از كجا آمدنش هم مطلب بيهوده اي است زيرا دموكراسي تعلق ذاتي به جا و مكان و زمان ندارد. نكته اي كه مي ماند مهيا نبودن مردم و وجود بعضي سنت هاي مخالف و مانع است و البته آن سنتها را بايد تعديل و اصلاح كرد. من پاسخ هايي بهتر از اين نشنيده ام و سراغ ندارم. سخنانی از این قبیل که هند قبل از توسعه صاحب دموکراسی شد می تواند شاهد مدعای کسانی باشد که دموکراسی را تابعی از توسعه اجتماعی – اقتصادی نمی دانند ولی تقدم توسعه سیاسی با آن اثبات نمی شود یعنی نمی توان نتیجه گرفت که در هرجا می توان طرح توسعه سیاسی را مستقل از ملاحظات و مناسبات دیگر اجرا کرد. همین که بپذیرند سنت های یک قوم با دموکراسی سازگاری دارد یا ندارد بحث را از سیاست بجای دیگر می برد. آیا سنت ها را با اجزای یک برنامه سیاسی می توان تغییر داد یا تعدیل کرد؟

پيداست كه سنت هاي اقوام متفاوتند و در طي تاريخ نيز تغيير مي كنند اما اين تغيير بر طبق سنت تاريخ صورت مي گيرد و چنين نيست كه هر كس هر وقت بخواهد هر سنتي را بهر صورتي در آورد و آن را شل و سفت كند. وقتي در ميان يك قوم تفكري ظهور مي كند بتدريج كه آثار تفكر آشكار مي شود سنت ها هم تعديل مي شوند. حتي اگر مي بينيم كه كساني پرچم مخالفت با سنت تاريخ برافراشته اند بايد روي پرچمشان طرح اجمالي سنت هاي جديد نقش شده باشد. هیچ پرچم و بیرقی بدون سنت برافراشته نمی شود. نكته اي كه انکار نمی توان کرد اينست که جهان کهنه اگر ریشه استوار در زمین داشته باشد به آسانی به نظم نو راه نمی دهد ولی ما معمولاً بی توجه به قوت و استحکام آنچه می آید و توانایی و پایداری آنچه بوده است از جنگ سنت و تجدد می گوييم. گویی دو لشکرند که در برابر هم صف آرایی کرده اند. تقابل میان سنت و تجدد را درست باید طرح کرد. اگر فهميده شود كه كدام سنت يا سنتها مانع راهند و چگونه راه را سد كرده اند شايد همين دانستن موجب تعديل آنها شود اما صرف اينكه شنيده ايم سنت ها مانعند و در اروپا با آمدن تجدد سنت هاي قرون وسطي تغيير كرده است، نباید و نمی توان نتیجه گرفت که پس ما نيز بياييم سنت ها را تغيير دهيم. در اروپا تفكر جديدي كه حامل تجدد بود از راه رسيد و با فرا رسيدن آن تفكر سنت دگرگون شد اما بنيانگذاران تجدد نه فقط با سنت در نيفتادند بلكه بعضي از آنان مثل توماس مور در راه حفظ سنت جان باختند. اگر توماس مور بجاي نوشتن كتاب اوتوپيا و مخالفت با جدايي شاه از همسرش آن كتاب را نمي نوشت و به شاه كمك مي كرد كه زنش را طلاق دهد (یعنی سنت را زیر پا می گذاشت) البته به زندان نمي افتاد و كشته نمي شد و چند سالي بيش از آنچه ماند، مي ماند اما نامي و اثري در تاريخ نداشت. مقاومتي كه توماس مور براي حفظ سنت بخرج داد مانعي در راه تاريخ غربي و تحول آداب و فرهنگ پديد نياورد اما اوتوپياي او ره آموز آن راه شد. سنت ها را با برنامه ريزي نمي توان تغيير داد و بفرض اينكه چنين امري ميسر باشد در شرايطي كه برنامه ريزي در امور مادي و قابل اندازه گيري معضل بزرگ شده است سوداي برنامه ريزي براي تغيير و تعديل سنت ها بسي دشوارتر است ولی وقتي گردباد جهاني شدن همه فرهنگها و سنت ها را بصورت غباري در مي آورد و نابود مي كند شايد مسئله تغيير سنت ها نیز از راه دیگر حل یا منتفی شود. با جهاني شدن ممكن است صورتي از دموكراسي جهاني هم تؤام باشد اما اين دموكراسي هرجا پيدا شود آن را جزئي و جلوه اي از توسعه سياسي نبايد دانست مع هذا چون فرا رسيدن آن با اقدامهای نظامی یا سیاسی شدید صورت می گیرد و موقوف به تحقق شرايط و لوازم نيست، ممكن است قرينه اي براي اثبات تقدم توسعه سياسي باشد. نکته ای که معمولاً از آن غافلیم اینست که در تلاقي دو عالم ناهمزمان از تقدم و تأخر نمی توان سخن گفت. وقتي همه چيز از زمين تاريخي خود بركنده مي شود، همه چيز با هم و در كنار هم قرار مي گيرند و دیگر ارتباطي ميانشان وجود ندارد و جايشان هم معين نيست. در این صورت تقدم و تأخر هم معنی ندارد.

توسعه در حقیقت جانشین کردن یک تاریخ بجای تاریخ دیگر است و در این جانشین سازی است که برخورد سنت و تجدد پیش می آید. در اروپا این برخورد در ادبیات و فلسفه قرنهای هیجدهم و نوزدهم و اوائل قرن بیستم روی داد اما چون جامعه جدید سیر طبیعی داشت و با برنامه ریزی متجدد نمی شد سیاستمداران گرفتار جنگ سنت با مدرن و مدرن با سنت نبودند. این جنگ به جهان توسعه نیافته تعلق پیدا کرد که ادب و فرهنگش در کتابخانه ها و مدارس منزوی شده بود و دیگر راهگشای زندگی مردم نبود. جهان توسعه نيافته پیش از اینکه با تفکر غربی آشنا شود رسوم زندگی هر روزی و عادات و آداب ظاهری اهل فرنگ و مصرف وسائل و اشياء جدید را به عادات کهن خود وصله زد و از همين زمان دوران جدید جنگ سنت با تجدد آغاز شد. در مرحله اول بعضی نویسندگان که کم و بیش با اروپا آشنا شده بودند در مقالات و داستانها و نمایشنامه های خود سنن و آداب دینی را نفی و احیاناً مسخره کردند و متشرعان که چنین حرفهایی می شنیدند آزرده می شدند و پیشوایانشان احياناً رفتار و ادب غربی را بدعت قلمداد می کردند. این اختلاف و نزاع گرچه در نوشته ها جریان داشت و کمتر در گفتار سیاستمداران ظاهر می شد، در حقیقت اختلاف عملی و سیاسی بود اما چون سیاستمداران به آن اشتغال نداشتند گمان می شد که بحث ها علمی و نظری است. البته در سالهای انقلاب مشروطیت آنچه در کتابها و نوشته های نویسندگان و روزنامه نویسان آمده بود کم و بیش به زبان بعضي پیشوایان و حامیان و طرفداران مشروطیت هم اظهار شد و با مواضع سیاسی آنها در آمیخت مع هذا هنوز هم تمایل ما بر اینست که این اختلاف را اختلاف بحثی و نظري بدانیم ولی این اختلاف، اختلاف سیاسی است. اکنون در زبان ما سیاسی بودن اين اختلاف ها کاملاً آشکار شده است. اشاره کردم که متفکران اروپایی قرون هیجدهم و نوزدهم در مقابله با سنت، مدرنیته را وضع کردند و نحوه بسط دراماتیک و پرماجرای آن را نیز نشان دادند اما وقتی نوبت به جهان غیر غربی (که می بایست مدرن شود) رسید در جایی (روسیه) قضیه با دردآگاهی در آثار شاعران و نویسندگان ظاهر شد اما اثر بیرونی آن چشمگير نبود و در جای دیگر (ژاپن) عقل متجدد چنان نرم نرمک وارد شد تا راه را بر آن گشودند که سنت احساس آزردگی نکرد اما در بیشتر مناطق توسعه نیافته وضع بصورت دیگری درآمد. در روسیه این پرسش بصراحت مطرح شد که آیا روسیه باید اروپایی شود و اگر اروپایی شود بر سر هویت روسی و ارتودوکسی مردم روسيه چه خواهد آمد. پرسش در شعر و رمان مطرح شده بود اما پاسخش در سیاست داده شد و انقلاب 1917 بر آن قلم محو کشید مع هذا مدرنیزاسیون روسیه گرچه کاملاً شکست نخورد، مثال و نمونه کشورهای دیگر قرار نگرفت و در جاهایی که کمونیست ها قدرت را بدست گرفتند کمونیسم به تجدد و توسعه چندان کمکی نکرد. انقلاب اکتبر و نظام بلشویکی بيك معني ضد توسعه سیاسی بود اما ناگزیر با بعضی سنت های روسیه و کشورهای دیگر که در عداد جمهوریهای اتحاد جماهیر شوروی درآمدند درافتاد. داستایوفسکی و بعضي دیگر از متفکران روس پرسیده بودند که چگونه می توان روسیه را متجدد کرد و لحن و فحوای پرسش طوری بود که نشان می داد آنها می دانند روسیه بسوي چه حادثه بزرگی مي رود. نیست انگاری روسیه قدرت بیشتری نسبت به نیست انگاری اروپایی نداشت اما جلوه ای که نیست انگاری در آثار نویسندگان بزرگ روسیه دارد، در هيچ جاي ديگر نمي توان گرفت. این وضع را می توان قرينه اي بر دل آگاهی نویسندگان روس دانست که می دانستند برای متجدد شدن تا حد…………… گي و نیست انگاری باید پیش بروند ولی بلشویسم مسئله را صرفاً به یک مسئله سیاسی مبدل کرد. سیاست از سنخ سنت نیست و نمی تواند با سنت مقابله کند. لنین هم چیزی از این معنی می دانست که گفته بود برای تغییر آداب و رسوم روستائیان تا جایی که ممکن است از راه مستقیم وارد نشوند. بنظر او وقتی یک لامپ برق در خانه روستایی روشن می شود رفتار و روابط روستائیان را دگرگون می سازد ولی درکهای خاص رهبران آنهم در یک حکومت ایدئولوژیک در سیر امور اثری ندارد یا اثرش اندک و ناچیز است.

جهان مدرن بیشتر در فلسفه و هنر با سنت ها مواجه شده است و سیاستمداران از فرصت هایی که فرهنگ و فلسفه برایشان فراهم آورده است بهره برداری کرده اند. البته برای ما و برای هیچ قوم دیگری میسر نمی شود که در همان راهی وارد شويم که غرب آن را پیموده است اما آگاهی از اینکه در سیر تجدد غربی سنت چه وضعی داشته و پیدا کرده است مي تواند ره آموز باشد. تجدد در آغاز از بطن قرون وسطی بیرون آمد و به تدریج مادر را خورد و از آن خود کرد. تمدن جدید با آداب و رسوم مسیحی مخالفت نکرد و اجرای مراسم و مناسک دینی را آزاد گذاشت. مدرنیته حتی به کلیسا فشار نیاورد که مسیح را از حبس حصارهای خود رها سازد و اگر سراغی از مسیح گرفت برای این بود که در جستجوی مثال فرد آدمی بود و مسیح بهترین مثال بود بشرط آنکه وجود او در ساحت بشریش خلاصه شود. اگر مسیح از حصار کلیسا خارج می شد تجدد جایی نداشت که به او واگذار کند زیرا جامعه متجدد قانون خاص خود داشت و به هیچ قانون دیگری نیازمند نبود. حتی لوتر هم که مسیح را از کلیسا به بیرون دعوت کرد او را به ملکوت خود باز فرستاد. بتدریج که قانون یا قوانین جهان متجدد تدوین می شد در روحیات و رفتارها هم تغییر پدید می آمد و سنت ها تغییر می کرد. تجدد روابط میان آدمیان را تغییر داد و نظامها و سازمانهای جدید پدید آورد و همه این تغییر ها مسبوق به ظهور تفکر جدید بود. آداب و عادات رسمی محلی و منطقه ای یا دینی هرگز مزاحمت مهمي برای توسعه و تجدد ایجاد نکرده است و اتفاقاً این آداب و سنن که ظاهراً سطحی بنظر می آیند خیلی دیر تغییر می کنند.

سرمایه داری که بقول کارل مارکس چیزهای سفت و سخت را دود می کند و به هوا می برد و جایی برای امر مطلق و مقدس باقی نمی گذارد، به جنگ آداب و سنن نرفته و حتی مواظب بوده است که قواعد و دستور العمل ها و رویه های مغایر و مخالف با سنت را نامی بدهد که گويي همه موافق با سنت اند. در تاریخ دویست ساله اخیر غربي سیاست نه نیازی داشته است که با سنت مقابله کند و نه استراتژی هاي براي تعدیل سنت ها تدوین شده است. طرح سیاسی تعدیل سنت ها چنانکه اشاره شد سودای متجددان و تجدد مآبان کشورهای توسعه نیافته است و در این کشورهاست که توسعه با برنامه ریزی صورت می گیرد. در این کشور ها این بورژوازی نیست که توسعه را پیش می برد بلکه دولت باید این مهم را به عهده بگیرد یا لااقل طرح آن را تهیه کند. تهیه این طرح کار آسانی نیست اما دیده ایم که بعضي کشورها و دولت ها کم و بیش از عهده آن برآمده اند و از بند توسعه نیافتگی بیرون آمده اند. هیچیک از کشورهایی که منازلی از توسعه را طی کرده اند اجرای برنامه توسعه سیاسی را مقدم ندانسته اند و شاید هیچ کشور و دولتی نباشد که برنامه توسعه سیاسی را از برنامه های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و علمی و تکنیکی جدا کرده و صرفاً یا بیشتر به آن پرداخته باشد منتهی چون صاحبنظران سیاسی این کشورها غالباً اهل ایدئولوژی و سیاستند (هرچند که بعضی از آنها در ظاهر منکر و مخالف ایدئولوژی باشند) اگر نظری در سیاست بدهند یا طرحی تدوین کنند دولت و حکومت به آن طرح اعتنا می کند و شاید مشکل از آنجا بوجود می آید که برنامه این گروه از سیاستمداران فاضل و دانشمند در برنامه های دولت جایی پیدا مي کند ولی دولت در برنامه توسعه سياسي با سنت چه می تواند بکند؟ سنتی که دولت می خواهد آن را تعدیل کند چیست و کجاست؟ اگر همه رسوم و آداب و عادات و مناسک قومی و دینی از سنخ سنت اند آیا همه آنها را باید تعدیل کرد؟ در هیچ نوشته ای از نوشته های سالهای اخیر این پرسش مطرح نشده و نویسندگان حتی به آن نزدیک هم نشده اند ولی شاید از دور احساس کرده اند و اجمالاً می دانند که چه چيزهايي را مي توان سنت خواند و در مقابل با تجدد قرار داد. اگر درست باشد که جوهر تجدد در قدسی زدایی (یا به تعبیری افسون زدايي) از علم و عمل و تاریخ و وجود است مي توان گفت كه تا جهان، جهان قدسی باشد هرچه در این جهان واقع شود نام سنت می گیرد اما با قدس زدایی گرچه عادات می مانند آنها دیگر شایسته نام و عنوان سنت نیستند. با تأمل در این معنی است که تقدم و اولویت توسعه سیاسی وجهی پیدا می کند هرچند که همچنان با همه مشکل ها و اشکالهایی که پیش از این به آنها اشاره کردم مواجه است. در اروپا قدس زدایی با تفکر و در تفکر انجام شد. کانت بصراحت ظهور عقل غیر قدسی و صرفاً بشری را اعلام کرد و هگل و مارکس نیز خبر از پایان عهد قدسی دادند. روسیه و ژاپن هم در این معنی تأمل کردند اما جهان توسعه نیافته به فلسفه اروپایی چندان اعتنا نکرد. علاوه بر این توسعه از زمان پایان جنگ دوم جهانی توسعه برنامه ریزی شده است و قاعدتاً فکر می کنند که برای جمع میان سنت و تجدد نیز باید برنامه ریزی کرد و اجراي برنامه را به عهده دولت گذاشت.

من سعی کردم وجه منطقی تقدم توسعه سیاسی را بیان کنم اما اصلاق صورتهاي منطق بر قضاياي عملی و تاریخی گرچه گاهی مایه آسودگی خاطر می شود به حل مشکل و مسئله راه نمی برد. افسون زدایی کم و بیش در همه جهان شایع و ساری شده است. تدوين و اجراي برنامه های درسی مدارس و دانشگاهها و برقرار شدن نظم تازه در شهرهاغ و شهرسازي و خانه سازي جديد و پيوستن همه کشورها به رسوم بوروكراسي در عين حال كه مظاهر افسون زدايي اند در افسون زدایی بيشتر از جهان و آنچه در آنست مؤثر بوده اند و اکنون نیز اثر آشکار دارند پس در حقيقت لازم نیست که دولت این مهم را به عهده بگیرد. حتي گمان نمی رود که جهان توسعه نیافته بیش از جهان توسعه یافته به عالم قدس تعلق داشته باشد و شايد بتوان این مردم را نسبت به مآثر و ودایع تاریخی خود بی اعتنا تر از ساکنان جهان متجدد به آغاز تاریخ غربی دانست بعبارت دیگر چیزی که احیاناً مانع توسعه قلمداد می شود دیگر مانع نیست و آنچه را که مانع می دانند در حقیقت به سنت و به گذشته تاریخی باز نمی گردد. آنچه كه به اصطلاح بنيادگرايي خوانده مي شود و مخصوصاً صورت خشن و تروريست آن امري است كه به تاريخ تجدد و مخصوصاً وضع معاصر آن تعلق دارد تا حدودي نتيجه و فرع ناتوانی در رسیدن به جهان متجدد است. گمان کسانی که ستایشگر تجددند و آن را مطلق و پایان تاریخ می دانند اینست که تاریخ سیری معین دارد که عاقبت به تجدد می رسد (و تجدد هم به لیبرالیسم آمریکایی ختم می شود). با اين اعتقاد است كه اينها بیشتر به موانع می اندیشند نه به عزم و همت راهیان تاریخ تجدد؛ گویی راه معین است و روندگان آماده و مهیای رفتنند. فقط موانعی هست که باید برداشته شود.

مختصر اينكه مسئله سنت و توجه به آن در پایان تاریخ تجدد و با درک دشواری بسیار بزرگ پیمودن راه توسعه حاد شده است. در بحبوحه راه يافتن ضعف و فتور در اركان جهان متجدد، بشر غربي دریافته است که رفاه و آزادی و قدرتی که فاوست آنرا در ازاء روح خریداری کرد ديگر از اراده به قدرت فاوستی پيروي نمي كند اما بشر جهان توسعه نیافته گرچه بطور ضمني معامله با مفتیسو را پذیرفته است، رفاه و قدرت و آزادی را بدست نیاورده است. اینست که خود را مغبون می بیند و از خيار غبن استفاده می کند تا روح (سنت) را باز پس گیرد. اینکه در این کار موفق می شود یا نمی شود بحث دیگری است اما بهرحال بشر جهان توسعه نيافته خود را می خواهد؛ مسئله سنت و مدرنیته با این داعیه طرح شده است یا درست بگوییم در لایه های زیرین بحث سنت و مدرنیته پشیمانی نادانسته (و احیاناً دانسته) از معامله فاوستی را می توان یافت. اين مطلب با آنچه گاهي تحت عنوان تجديدد عهد تاريخي آمده است منافات ندارد. تجديد عهد تاريخي را با تمسك تؤام با خشونت به            ظاهر سنت اشتباه نبايد كرد. صورت كنوني جنگ سنت و تجدد را كمتر به تجديد عهد و بيشتر به وضع پاياني تجدد مربوط بايد دانست. موجه ترين شاهد مدعا هم اينست كه اين بحث را صاحبنظران و نويسندگان غربي پيش آوردند. حتي در ادبيات نيز سنت وقتي (في المثل در مقالات تي. اس . اليوت) مطرح شد كه مدرنيسم كم و بيش دچار بحران يا افراط شده بود. شاهد و قرينه دوم اينست كه كشورهاي توسعه نيافته چندان كه تصور مي شود بسته سنت (بمعني عميق آن) نيستند و اگر بودند و حقيقتاً جنگي ميان سنت احياء شده و تجدد به پايان رسيده در مي گرفت، جنگي بزرگ و ويرانگر يا مثمر بود ولي هنوز اين جنگ در هيچ جا در نگرفته است و اگر درگرفته است ما از آن خبر نداريم. اگر قيل و قال وهمي در مورد سنت و تجدد به جهان توسعه نيافته انتقال يافته است اين قضيه را نيز از نظر دور نداريم كه مدرنيته زمان ما به سنت ها كاري ندارد زيرا وجود آن در تكنولوژي و سياست نظامي منحل شده است. پس جنگ ديگر جنگ سنت و تجدد نيست.

با آنچه گفته شد گمان نبايد كرد كه توسعه سياسي بي اهميت انگاشته شده است. اهتمام به توسعه سياسي در كشورهاي در راه توسعه مي تواند مايه شرف يك حكومت و دولت باشد اما دولت و حكومتي كه تمام يا بيشتر هم خود را مصروف توسعه سياسي كند تا آنجا كه تدبير شئون ديگر مغفول و متروك شود، از كوشش خود نتيجه نمي گيرد. من نمي دانم توسعه پايدار چيست اما مي دانم كه برنامه توسعه در صورتي لايق عنوان و نام برنامه است كه اولاً ناظر به امكانها و توانائيها و نقص ها و محدوديت هاي زمان اجرا باشد (زمان را بمعنايي در نظر آورده ام كه مكان را در سايه خود دارد). ثانياً جامع و متناسب باشد. وقتي در وضع كشورهاي توسعه نيافته و كم توسعه يافته نظر مي كنيم معمولاً در آن تناسب و هماهنگي نمي بينيم ولي از تصديق ناهماهنگي و عدم تناسب نبايد نتيجه گرفت كه هماهنگي را رها بايد كرد و يكي از شئون را بر مابقي مقدم بايد دانست. بورژوازي كه ماركس آنرا سازنده جهان جديد مي دانست فقط يك مفهوم اقتصادي و عنوان يك طبقه اجتماعي نبود. بورژورازي خودر ا در سنگر بازار محدود نكرده بود بلكه سياست و حقوق و معاملات و مناسبات مردم و آموزش و پرورش و علم را هم راه مي برد. بورژوازي سوداي اين را داشت كه صورت وحدت بخش جامعه جديد باشد يا لااقل ماركس آن را اين چنين شناخته بود. اكنون بورژوازي قرن نوزدهم در هيچ جا وجود ندارد و هيچ نيروي وحدت بخشي جايگزين آن نشده است. اوگوست كنت هم كه علم را صورت وحدت بخش جهان و جامعه جديد مي دانست كاري جز اين نكرد كه بر شأن علم و تكنيك در جامعه متجدد تأكيد كرد. اكنون تكنيك جاي علم و بورژوازي و همه چيز ديگر را در جهان متجدد گرفته است و چون مدام در تحول است و زندگي بشر با آن دگرگون مي شود امكان توجه به آنچه در باطن اين تحول و تغيير ظاهري مي گذرد بسيار محدود شده است. اكنون در همه جهان و در سراسر روي زمين تكنيك بسرعت بسط مي يابد و بشر را به دنبال خود مي كشد اما ديگر شأن و مقامي كه بورژوازي و علم در قرن نوزدهم داشتند ندارد و نمي تواند به جامعه ها وحدت بدهد مگر اينكه يك ساحت وجود بشر را بر همه ساحت ها و شئون ديگر غالب سازد.

آيا كشورهاي توسعه نيافته از اين بلاي يك ساحتي شدن در امان مانده اند و نيرويي را مي شناسند كه بتواند دستها و دلها و همت ها و فكر ها را برانگيزد و هماهنگ سازد؟

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی