صفحه اصلی جستار درباره نقد هنر
درباره نقد هنر مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

سپاسگزارم که مرا به این مجلس اهل هنر دعوت فرمودید. قرار بود که سخن من در اجلاس صبح ایراد شود اما بر اثر یک گرفتاری غیر منتظره توفیق پیدا نکردم و از این بابت شرمنده ام. از برگزارکنندگان این مجلس و مخصوصاً از سرکار خانم دکتر طهوری و آقای دکتر نامور مطلق عذرخواهی می کنم. آنها به مناسبت – نه بی مناسبت- مرا در گروه اهل فلسفه قرار داده بودند و من هم جزء آن حلقه ام و تا هستم خواهم بود اما بودن با اهل هنر هم غنیمتی است. با اهل فلسفه که سالها بوده ام و هستم. اکنون که در طلب راهی به همزبانی هنر و فلسفه ام بهتر بود که در حلقه اهل هنر باشم و سخنم را بیشتر خطاب به هنرمندان بگویم.

عنوان سخن من نقد هنر است. خیلی فکر کردم که درباره نقد هنر چه باید بگویم و چه می توانم بگویم. می توان درباره نقد هنر در ایران سخن گفت و پرسید که آیا در ایران نقد هنر وجود دارد یا نه؟ همچنین می توان از چیستی نقد هنر گفت. آیا هنر به نقد نیاز دارد؟ آیا نقد هنر امر لازم است یا نبود آن عیب و نقص یا فقر محسوب می شود؟ علاوه بر اینها می توان تاریخی از نقد هنر ارائه کرد و اگر مرا مقید نکرده بودند که فقط نیم ساعت وقت دارم به هر سه اینها می پرداختم و سخن را چندان دراز می کردم که خدای ناکرده جان مستمعان گرامی به لب رسد و از حضور در مجلس پشیمان شوند و ترک مجلس کنند! ولی چون مقیدم کرده اند بیشتر مزاحم نمی شوم و به بیان کلیاتی در نقد هنر اکتفا می کنم.

می دانید نقد به چه معنی است؟ ما معمولاً وقتی شیفته چیزها می شویم و چیزها برایمان عزیز یا ذلیل است کاری به معنی آن نداریم و بی تأمل آنها را رد یا قبول می کنیم. در این وضع نقد وجود ندارد. یکی از تعابیری که اتفاقاً با معادل فرنگی اش از جهت معنا خیلی متناسب و مناسب درآمده است همین واژه نقد است. ما چیزهایی را ترجمه می کنیم –در ضمن این بحث مثال تاریخی هم خواهم زد- و گاهی معادلهایی برمی گزینیم که اصلاً ربطی به اصل معنی ندارد. بعضی از دوستان در فرهنگستان زبان ملامت می کنند (و یکی از ملامت شوندگان هم منم) که چرا الفاظ خارجی بزبان می آوری و مثلاً به جای ذهنی می نویسی سوبژکتیو و به جای عینی می نویسی ابژکتیو و . . . والله که من چنین کاری نمی کنم چون سوبژکتیو را ذهنی نمی دانم و لفظ دقیقی معادل آن ندارم و به این جهت می نویسم سوبژکتیو و چون ابژکتیو را عینی نمی دانم همان ابژکتیو را می نویسم. عینی چیزی است که در خارج وجود دارد و همانست که هست، ابژکتیو که این نیست. آیا علم ذهنی است؟ کانت می گفت: علم در عین حال ابژکتیو و سوبژکتیو است ولی آیا می توانیم در ترجمه بگوییم علم ذهنی یا عینی است؟ در ترجمه مطالب فلسفه مشکل بسیار بزرگ است مع هذا یکی از مواردی که لفظ درست در جای خود نشسته واژه Critique است. اینکه ریشه یونانی کریتیک چه بوده و از کجا آمده و چگونه تغییر پیدا کرده و این لفظ بمعنی بحران چگونه با Critique بمعنی مصطلح ارتباط یافته قابل تأمل و تحقیق است. نمی خواهم به بحث های اتیمولوژیک و لغوی بپردازم اما آنچه در غرب به نام کریتیک بوجود آمده درست در همین لفظی که ما از نقد در می یابیم نهفته است و می گنجد: نقد یعنی دستاورد. نقد یعنی حاضر کردن آنچه نسیه است:

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد                      قلب  سیاه  بود  از  آن  در  حرام  رفت

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان                        گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

نقد دستاورد است. نقد به دست آوردن است و البته منظورم از نقد هر دو معنای اسمی و فعلی آن است. تجدد با نقد شروع شده و با نقد تحقق یافته است؛ یعنی تجدد با نقد دنیا را بدست آورد به این معنی که عالم متجدد با محدود کردن وجود و تعریف بشر جدید و عقل متجدد موجودات را در برابر خود قرار می دهد و بر آن احاطه و تسلط می یابد و آن را بدست می آورد. تجدد نقد جهان و نقد موجود است. نمی توان تجدد را از نقد جدا کرد. تمام این تاریخ را نگاه کنید، تمام آن تاریخ نقد است اما فقط گاهی اسم نقد دارد. گرچه بیشتر دوران کانت و تفکّر کانتی اسم و عنوان نقد دارد اما دیگر فلسفه های دو قرن اخیر هم از درک و خرد انتقادی و این معانی سخن گفته اند. نقد از جان غرب و از ذات تجدد جدا نمی شود ولی آیا پیش از این نقد نبوده است و اهل نظر نقادی   نمی کرده اند؟

من تاریخ هنر را به سه دوره تقسیم می کنم: 1- تاریخ هنر در زمان پیش از سقراط چه در غرب و چه در چین و ماچین و هند و ایران و هرجای دیگر. 2- دوران فلسفه تا دوران جدید یعنی دوران افلاطون و ارسطو و اخلاف آنان در عالم اسلامی و در قرون وسطای مسیحی. 3-دوران جدید، دورانی که با فلسفه انگلیسی و فرانسوی در قرن هفدهم و هجدهم شروع می شود و تا دوران ما ادامه دارد. در دوران اول نقد نیست زیرا در آن دوران هنر حاضر است، هنر هست و نقد نیست. مردم درک مستقیم از هنر دارند. مردم با هنر به سر می برند، با هنر در زمین خانه می سازند و سکنا می گزینند و می زیند. اینکه بعضی از صاحبنظران از نسبت امر قدسی و هنر می گویند، درست می گویند. هنر وقتی حاضر است همراه امر قدسی حاضر است. وقتی امر قدسی در همه جا حاضر است و در زندگی ظهور دارد، هنر هم در متن زندگی است و در همه جا هست. تکلّف ندارد. زینت خانه نیست، اصلاً به عنوان زینت به آن نگاه نمی شود. هنر تزئین نیست. اصلاً به این که چقدر خرج این بنا شده فکر نمی شود؟ هنر با حساب و کتاب کاری ندارد و تا دوره سقراط و افلاطون جزئی از زندگی بوده است. مراد این نیست که وقتی افلاطون و ارسطو آمدند یکباره و ناگهان نسبت ما را با هنر تغییر دادند. قبل از آنکه این بحث مهم را ادامه دهیم ادای یک توضیح را لازم می دانم.

تا آنجا که ما می دانیم ما داریم از تعابیر و اصطلاحات و از مطالب بحثی حرف می زنیم. از ادبیات حرف می زنیم. تا زمان افلاطون کسی نپرسیده است که هنر چیست؟ این تقسیماتی که ما می کنیم تقسیمات اعتباری است. امور را طبقه بندی می کنیم و اسم هنر روی چیزی می گذاریم. پیش از آن اصلاً نام هنر گفته نمی شده است. ما باید معانی پوئزیس  و تخنه  و . . . را بشکافیم تا دریابیم که هنر چه بوده است. در زبان فارسی هم لفظ هنر معنائی غیر از معنای کنونی داشته است مثلاً هنر نزد ایرانیان است و بس. آیا در گذشته چیزی که ما بازاء معنی هنر در زمان کنونی باشد نداشته ایم؟ چرا، حقیقت هنر بوده است ولی این تقسیم بندی ها نبوده است. حالا از هنر شعر، نقاشی، موسیقی، مجسمه سازی، معماری و دیگر هنرها سخن می رود و تأتر و سینما را هم ذیل هنر قرار می دهند. این بحث ها و تقسیم بندیها کار فلسفه است و با حقیقت هنر ربط مستقیم ندارد و بیشتر برای تعلیم و تفهیم و دانستن است. علم، نظم و ترتیب خاص دارد.

بعد از این مقدمه اکنون می گویم نقد هنر با افلاطون آغاز می شود؛ نقد صوری و نقد مضمونی (نقد مادّی). من به دوران های ضروری و به ضرورت و موجبیت تاریخ قائل نیستم اما به یک چیز قائلم که اگر دوران هایی در تاریخ وجود دارد، آغاز، پایان را می تواند تا حدی دریابد. بشارت ظهور چیزی را که در قرن هیجدهم به نام استتیک  بنیانگذاری شد، افلاطون به ما داده بود. افلاطون هم صورت هنر و هم مضمون آن را نقد کرد و گفت: گرچه هنر منشاء قدسی، آسمانی و خدایی دارد اما مدینه فاضله به هومر  نیازمند نیست. شاعر باید درس دین و اخلاق بدهد و شعر باید متضمن درس فضیلت و دینداری باشد به این جهت – چنانکه می دانید و خوانده اید و شنیده اید- افلاطون تاج افتخار بر سر شاعران گذاشت و آنها را از مدینه فاضله خود مرخص کرد. می دانم که این سخن بر دوستداران افلاطون که خود من هم نه در مقام گوینده بلکه در مقام مستمع در زمره آنها هستم چقدر گران می آید چنانکه چند بار از من گله کرده اند که چرا به این مطلب تفوه کرده ام و آن را در جایی گفته یا نوشته ام ولی من که جعل نمی کنم. کتاب «جمهوری» یا «ولایت نامه» را بخوانید، ببینید که با همه ارادتی که افلاطون به هومر دارد جایی برای هومر در مدینه خود نمی شناسد.

مقام ارسطو، مقام دیگری است. مقام ارسطو در تاریخ هنر بی نظیر است و رساله شعر او در زمره غنائم آثار تفکر قرار دارد. به نظر من هیچ کتابی به این کوچکی و به این عظمت درباره هنر نوشته نشده است. کتاب «پوئتیک»  (بوطیقا) ارسطو درباره هنر شاعری اگر بزرگترین کتاب در باب شاعری و بی نظیر نباشد، کم نظیر است. کتاب کوچک ناتمامی است. اگر هم تمام می شد پیداست که خیلی مفصل نبود. ظاهراً این رساله جزء آثار ازوتریک ارسطو نیست بلکه از آثار اگزوتریک است. ارسطو در این اثر به حقیقت شعر پرداخت و پرسید: شعر چیست؟ او از حیث صورت و مضمون در شعر تحقیق و تأمل کرد.

شما می توانید با آراء ارسطو در باب شعر موافق نباشید و قبول نداشته باشید که شعر محاکات است. اینجا باز تذکری بدهم به مترجمان گرامی که میمزیس (Mimesis) ارسطو را تقلید ترجمه کرده اند. Imitation به معنی تقلید نیست. قدمای ما آن را محاکات ترجمه کرده اند و شعر را محاکات دانسته اند. شما می توانید نظر ارسطو را درباره محاکات قبول نداشته باشید. شاعر و هنرمند ملزم نیستند که نقد و نظر نقاد و فیلسوف را بپسندند و بپذیرند. شاعر و هنرمند به نقد نیازی ندارند. چه کسی هنر را نقد می کند؟ ناقدان بیشتر و معمولاً نه حقیقت اثر هنری بلکه مقصد و مقصود هنر و هنرمند را در نظر می گیرند و اساس کارشان نیز اینست که آیا آن مقصود را موجه یا غیر موجه می شمارند پس به این اعتبار پست مدرنهای مارکسیست درست می گویند که نقد هرچه باشد حتی نقد هنر هم سیاسی است. کسی که با هنر سر و کار دارد معمولاً کاری به نقد هنر ندارد یعنی هنرمند به ملاحظه نقد، اثر خود را تغییر نمی دهد. نقد هنر در فلسفه و با فلسفه بوجود آمده است و این نقد بیشتر صوری است. این نقد از زمان افلاطون تاکنون بوده و تحولات مهمّی هم کرده است. ارسطو می گفت که شعر محاکات است. وقتی می شنویم که هنر محاکات طبیعت است بدانیم طبیعتی که ارسطو در نظر داشت نه این ماده مرده ای است که در برابر ماست و ما هم آن را مرده می بینیم. فوزیس یونانی جان داشت. فوزیس یونانی عین حرکت و ابداع بود بنابراین حال که ما می شنویم که در نظر ارسطو هنر تقلید طبیعت است، طبیعی است به نظر ما درست نیاید زیرا طبیعت که ماده مرده و بیجان است دیگر به قول افلاطون تقلیدش چه می تواند باشد؟ چیزی که خودش مرده است تقلیدش که مرگ اندر مرگ است. برای اینکه خاطرتان مکدر نشود، سخنی را از نویسنده بزرگ انگلیسی خانم ویرجینیا وولف  نقل می کنم. او ظاهراً با توجه به قول ارسطو در باب محاکات گفته است:       «می گویند هنر نسخه ثانی این جهان است، این کثافت همان نسخه اولش بس است، دیگر نسخه ثانی         نمی خواهد». البته این سخن معارضه با ارسطو نیست. خیال نکنید که ویرجینیا وولف به ارسطو پاسخ داده است. او قصد ورود در بحث فلسفه نداشته است. حرف ویرجینیا وولف در جای خود خیلی مهم است. من هم گاهی در احوال بدآگاهی    -که اگر هم بد است چکنم که آدم نمی تواند همه چیز خودش را تغییر بدهد- فکر می کنم که بد هم نگفته یا خیلی هم بد نگفته است. البته بعد هم پشیمان      می شوم و می گویم نه، درست نیست:

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود                   رخ تو در نظر من چنین خوش آراست

ارسطو اثر کوتاه اما بزرگی پدید آورد. این اثر را چند مترجم در اوان تمدن اسلامی به عربی ترجمه کردند. کتاب که ترجمه شد تراژدی را مدیح و کمدی را هجا و هجو ترجمه کردند. در آغاز سخنم نسبت به نحوه ترجمه ها اشاره کردم که این ترجمه ها چه تحولی ایجاد می کنند. استاد فقید دانشمند مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب نوشته است که کتاب ارسطو در علم بلاغت اسلامی چندان تأثیر نداشته است. حق با استاد است. اگر منظور این بوده که مطالب ارسطو چندان مورد نظر علمای فن بلاغت عالم اسلامی قرار نگرفته است گویی اصلاً مطلب چنان که باید منتقل نشده است برای اینکه وقتی تراژدی به مدیح ترجمه می شود پیداست که مطلب ارسطو منتقل نشده است اما همین هم نشان دهنده تأثیر ارسطوست. این تقسیم بندی شعر در عربی و فارسی به دو قسم، این خود گواه تحت تأثیر بودن است. تقسیم بندیهای دیگر ارسطو هم در اندیشه بلاغی مسلمین مؤثر افتاده است یعنی اقسام دیگری غیر از مدیح و هجو هم که ارسطو برای شعر برشمرده کمابیش در نقد ادب ما آمده است. من نمی گویم علم بلاغت دوره اسلامی یکسره تحت تأثیر ارسطو بوده است بلکه نظر دکتر زرین کوب را قبول دارم. علم بلاغت اسلامی علمی مستقل است و مطالب خاص خود را دارد. اصلاً این حجمی که مثلاً کتاب مطوّل .................. دارد به حجم کتاب بیست سی صفحه ای ارسطو نمی خورد اما همین کتاب حجیم برکنار از تأثیر ارسطو نبوده است. نکته مهمی که می خواهم بگویم این است که از همان زمان که کتاب ارسطو آمده ما نقد الشعر داشته ایم. اصلاً اصطلاح نقد شعر از همان زمان بوده است. حال اگر کسی مثل من بگوید که نقد به دوره جدید و تجدد اختصاص دارد می گویید لااقل یک نفر به نام «قدامه بن جعفر کاتب شیرازی» که با آراء یونانیان آشنا بوده در قرن چهارم هجری کتابی به نام «نقد الشعر» نوشته است. شاید علاوه بر آن کتابی هم به نام نقد النثر نوشته باشد. نقد النثر را نمی دانیم اما مسلم است که کتاب «نقد الشعر» را قدامه بن جعفر نوشته است.

شعر را نقد می کرده اند. چگونه شعر را نقد می کرده اند؟ آیا می شود شعر را نقد کرد؟ چگونه باید شعر را نقد کرد؟ چه کسی تا حالا شعر را نقد کرده است؟ ما نسخ خطی را نقد کرده ایم. تصحیح انتقادی نسخ هم یک کاری است ولی ما کی شعر را نقد کرده ایم؟ مگر می شود اشعار سعدی و حافظ را نقد کرد؟ چگونه نقد کرده ایم؟ البته ما نقد و نقد ادبی و نقد شعر داشته ایم اما شعر را که نقد نکرده ایم. از زرین کوب نام بردم زیرا او منتقد بزرگ ادبیات بود. او در این رشته صاحب آثار و مقالات بود. قبل از ایشان هم یا نسل کم و بیش نزدیک به ایشان افرادی مانند دکتر خانلری اهل نقد بودند و قبل از خانلری هم بهار بود اما آیا شعر را می شود نقد کرد؟ آیا تا صورت و ماده شعر را از هم جدا نکنیم می توانیم آن را نقد کنیم؟ یعنی شعر را باید به صورت و ماده (مضمون) تقسیم کنید و بگویید صورتش فلان حسن دارد و ماده اش مثلاً قابل اعتنا نیست. البته نقد مدرن هم هست که در آن به ضبط و ربط و هماهنگی اثر هنری توجه می شود بی آنکه کاری به هنرمند و منافع و مضار و نتایج کارش داشته باشد. نقد اگر حقیقی باشد باید به کلیت و وحدت اثر توجه کند اما در نقد دوران جدید و مخصوصاً در نقد کانت و هگل به هماهنگی صورت و ماده توجه خاصی شده است. در دوران اسلامی چنانکه گفته شد نقد شعر بوده است و در ابتدا از نقد ماده شعر هم که کار مشکلی است، بکلی غافل نبوده اند مع هذا  ما نقد هنر نداشته ایم. ما به بحث هنر جز شعر و موسیقی –که هنرش را داشته ایم- چنان که باید نپرداخته ایم و البته بیشتر به بحث شعر پرداخته ایم. شاید بتوان گفت که چون بقیه هنرها بیشتر حضور داشته اند پرسش از آنها نمی شده است. ماهی که در آب است از آب نمی پرسد. گمان می کنم که تا نوجوانی و جوانی من شعر هم در جامعه حضوری لااقل بیشتر از اکنون داشت. اکنون شعر تقریباً در جامعه ما غایب است. به هر حال نقدی که در گذشته بود، نقد صورت بود. بحث وزن و قافیه و بدیع و عروض و . . . بود و البته کتابهای مفصل و خوبی هم در این باب نوشته شده است ولی وجود کتابها نباید ما را از این نکته غافل سازد که چرا اینهمه به صورت پرداختیم.

حتماً خوانده اید و می دانید که به نظر هگل – که در امر هنر صاحب نظر بزرگی است و کتاب مهمی در هنر نوشته و علاوه بر آن در کتابهای دیگرش هم متعرض هنر شده است و از تاریخ هنر هم اطلاع کافی دارد- هنر شرقی در برابر هنر کلاسیک قرار دارد. صفت خاص هنر کلاسیک تعادل و توازن آنست یعنی در این هنر صورت و ماده با هم می خوانند و وقتی مثلاً به یک اثر کلاسیک نظر و توجه می کنید می بینید که از یک آهنگی برخوردار است و ناهمواری و تکلّف و درشتی دیده نمی شود و صاحب نظر تا درشتی نبیند اعتراض نمی کند و حرفی نمی زند. باید مانعی پیش آید که در مقابل آن بایستند و بگویند چه شد که تکلّف و تصنع پدید آمد. نقد، دریافت کلیت و وحدت اثر هنری است. در نقد تا به درشتی برنخوریم نقد نمی کنیم یا بهتر بگویم تا قصد تصرف نکنیم نقد نمی کنیم. تا دی اکسید کربن هوایمان کشنده نشود از وضع هوا شکایت نمی کنیم بلکه هوا را تنفس می کنیم. هگل گفته است که هنر کلاسیک تعادل دارد و هنر شرقی صورت و ماده اش با هم هماهنگ نیست. می دانید چرا هگل چنین گفته است؟ در این مورد من حدس می زنم - استادانی که اینجا هستند اگر حدس مرا غیر صائب می دانند ممنون می شوم که به من تذکر بدهند- ظاهراً هگل نمی توانسته است مستقیماً با آثار هنری غیر غربی تماس برقرار کند. اگر او با زبان فردوسی و سعدی آشنا بوده است، شاید از علم بلاغت شرقی و اسلامی چیزی می دانسته است. در علم بلاغت اسلامی بیشتر نظر به صورت است و به این جهت هگل می توانست بگوید که در این هنر صورت بر ماده غلبه دارد. اینکه علم بلاغت ما به صورت پرداخته و از حقیقت شعر و شاعری دور مانده است یک امر قابل تأمل است اما چون گزارش تمام و کاملی از شعر نیست با استناد به آن نباید درباره شعر حکم شود. در شعر فارسی و حتی تا آنجا که من می دانم در موسیقی و معماری و نقاشی هم صورت و ماده با هم ترکیب اتحادی دارند.

اجازه دهید در پایان سخن چند بیت از سعدی برایتان بخوانم تا هم ملال و تکدّر خاطرتان رفع شود و هم با اینکه صحبتم ناتمام است، حسن ختامی داشته باشد. عذر می خواهم که مثل همیشه سخنم را ابتر تمام   می کنم چون بهرحال باید رفع زحمت کنم اما اصل مطلب من مانده است. من می خواستم بگویم که نقد با استتیک مناسبت دارد و نقد بی استتیک و استتیک بدون نقد نمی شود. استتیک نقد هنر است ولی این بحث را به وقت دیگری موکول باید کرد. شعر را برایتان می خوانم. نمی خواهم هگل را ملامت کنم. هگل استاد فلسفه جدید است و من سخنش را توجیه کردم. نمی خواستم از چیزی دفاع بکنم و تعصب ملی و قومی و زبانی هم در گفتار من نبوده است ولی اکنون می خواهم از شما بپرسم آیا در این شعری که من می خوانم صورت بر مادّه غالب است، مادّه بر صورت غالب است یا صورت و مادّه  (زبان و فکر) چنان یگانه اند که شما به جای یک لفظ       نمی توانید لفظ دیگری بگذارید. مثالی بزنم، روزی در راه مشغول خواندن شعری بودم و دوستی هم از پشت سر می آمد. می خواندم که: می صوفی افکن کجا می فروشند . . .

از پشت سرم صدایی رسید که: در رنجم از دست زهد ریایی . . . و بعد صاحب صدا گفت: نشد. می دانید چرا؟ برای اینکه یک لفظ از الفاظ شعر را تغییر داده بود. او می بایست بخواند: که در تابم از دست زهد ریایی . . .

همکار من شعرشناس بود و ملتفت شد که شعر را درست نخوانده است و در نتیجه صورت و ماده با هم نمی خواند. گاهی در شعر صورت و ماده چنان درهم آمیخته است که معمولاً نمی توان یک لفظ را تغییر داد. با شعر سعدی کلامم را ختم می کنم که ببینید با اینکه سعدی بعضی الفاظ نامأنوس در شعر خود آورده است      نمی توان بجای هیچیک از آن الفاظ، لفظ دیگی گذاشت. نقد معاصر و نقد در ایران را اگر توفیق و عمری و فرصتی بود به وقت دیگر موکول می کنیم. حسن ختام سخن ابیاتی از سعدی است.

 

از در درآمدی  و من از خود به در شدم گویی از این جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که خبر می دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق  بر شدم

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکت   شود، بدیدم و مشتاق تر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم

تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاهداشت کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم

او را خود التفات نبودش به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد اکسیر عشق در مسم آمیخت، زر شدم

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی