صفحه اصلی جستار چرا فلسفه مي آموزيم؟
چرا فلسفه مي آموزيم؟ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

چرا فلسفه می آموزیم؟ اگر از من به عنوان دانشجوی فلسفه بپرسند كه چرا فلسفه خوانده ام و بخواهم از موضع شخصی به این پرسش پاسخ بدهم از این بابت خدا را شكر می كنم و اگر مي شد كه دوباره جواني را از سر گيرم باز هم فلسفه مي خواندم. نمي گويم از همه گذشته خود راضي ام یا هر چه كرده ام بجا و درست بوده است اما من از اینکه فلسفه خوانده ام خشنودم و اگر فلسفه نمی خواندم نمی دانستم که چه می کردم و چه بر سرم می آمد. گاهی فکر می کنم که اگر در پناه فلسفه نبودم تاب تحمل بسیاری از دردها را که در زندگی آزموده ام نداشتم. فلسفه هم پناهگاه بوده و هم دردها را قابل تحمل کرده است. مپندارید که می گویم فلسفه وسیله تفنن بوده است. نه، فلسفه مشغولیت و سلیقه فکری نیست و به روانشناسی اشخاص باز نمی گردد و آن را مایه تسکین و پناهگاه غفلت هم نباید دانست هرچند که من این خلاف را مرتکب شده ام یا درست بگویم چون در پناه فلسفه بوده ام ابتلائات زندگی را تاب آورده ام. ما هر فلسفه ای را به فیلسوفی منسوب می کنیم اما در حقیقت فلسفه به اشخاص تعلق ندارد یعنی این اشخاص نیستند که فلسفه را بوجود می آورند. فلسفه حقیقتی مستقل از اشخاص و فیلسوفان دارد و اشخاصی که به فلسفه تعرض می کنند فیلسوف می شوند. مقصود این نیست که بگوییم فلسفه مثل علم جدید ابژکتیو است و همانطور که سلیقه عالم و پژوهنده در پژوهش ابژکتیو اثری ندارد، فلسفه هم بکلّی مستقل از فیلسوف است ولی نسبت فلسفه با فیلسوف مثل نسبت پژوهش با پژوهشگر نیست. فلسفه و فیلسوف با هم یگانه می شوند و نه فقط فیلسوف خود را در اختیار فلسفه قرار می دهد بلکه فلسفه هم از اثر ذوق فیلسوف رنگ می گیرد. مثالی بزنیم. لفظ فلسفه نام کدام فیلسوف را بیاد می آورد؟ فیلسوف اول سقراط است. آیا فلسفه سقراط اثر فکر او نبود؟ پس چرا این اندازه شهرت دارد و به او احترام گذاشته ی شود؟ سقراط عظمتی دارد که حتی نیچه هم به اشاره و گاهی هم بصراحت به آن اذعان کرده است. هیدگر که به استقلال تفکر از فیلسوف و متفکر قائل است، در وصف سقراط او را می ستاید و بزرگ می دارد. او در ستایش سقراط گفته است: وقتی باد تفکر وزیدن می گیرد آنان که در معرض باد قرار دارند به مأمنی پناه می برند که از گزند باد در امان بمانند و در عین حال از آورده آن نصیبی بردارند اما سقراط در برابر باد تفکر برهنه می ایستاد و از خطر آن پروا نمی کرد و اگر پروا کرده بود به اعدام محکوم نمی شد. این بی پروایی سقراط از فلسفه منفک نبود. سقراط حامل فلسفه نبود بلکه با فلسفه یگانه شده بود و از فلسفه پیروی می کرد. جرمش هم همین بود و البته بزرگداشت او نیز بزرگداشت فلسفه است. درست بگوییم سقراط پدید آورنده فلسفه نبود بلکه فلسفه، سقراط را سقراط کرد. رفتاری هم که با سقراط کردند به شخص او مربوط نبود. دوستی و دشمنی با سقراط دوستی و دشمنی با فلسفه بود و این دوستی و دشمنی از زمان سقراط تاکنون ادامه داشته است. از دوستان فلسفه فعلاً چیزی نمی گوییم اما دشمنی با فلسفه بطورکلی دو صورت داشته است.

کسانی که سقراط را محکوم کردند آتنی های مشهور و محترمی بودند. آنها حتی اکنون هم بدنام نیستند. حتی در زمان ما هم کم نیستند کسانی که معتقدند آتن حق داشت که سقراط را بکشد. هگل هم این را می گفت. بنظر او سخنان سقراط نظام مدینه آتن را متلاشی می کرد. شاید اریستوفانس هم وجود سقراط را خطرناک      می دید که در نمایشنامه ابرها او را مورد طعن و اتهام قرار داد. مدعیان سقراط هم در ادعانامه خود اتهامهای اریستوفانس را تکرار کردند. اینها بر خلاف آنچه بعضی از تاریخ نویسان گفته اند غرض سیاسی نداشتند بلکه احساس می کردند که سقراط اساس مدینه آتن را به خطر می اندازد. آنها مدافع وضع موجود بودند. سقراط مخالفان دیگری هم داشت که خود را سوفوس و آموزگار می دانستند و در زمان سقراط در آتن و بعضی دیگر از مدینه های یونانی ظهور کرده بودند. سوفسطائیان با سقراط موافق نبودند اما از وضع موجود هم دفاع نمی کردند. آنها چون مدافع درک و فهم همگانی بودند، کارشان به محافظه کاری می انجامید.

از آن زمان تاکنون همواره این دو گروه با فلسفه مخالف بوده اند و این هر دو گروه بخصوص در زمان ما قدرت و نفوذ بیشتر پیدا کرده اند. شاید فلسفه معاصر هم بنیان چندان مستحکمی نداشته باشد ولی بهرحال از وضعی که در آن بسر می بریم می پرسد و پیداست که این پرسش کسانی را که به این عهد و وضع تعلق خاطر دارند آزرده می کند و به دفاع وا می دارد. در زمان ما سوفسطائیان دو گروه شده اند. گروهی به طرفداران رسم و سنت و سیاست موجود پیوسته اند و گروه دیگر بنام فلسفه سخن می گویند و می نویسند. اینها حرفهای مشهور و شبه علمی و شبه فلسفی را جانشین فلسفه حقیقی می دانند. وقتی ضد فلسفه، فلسفه خوانده می شود قهراً تمییز سوفسطایی از فیلسوف دشوار می شود.

سوفسطائی در نظر ارباب منطق کسی است که مقدمات قیاس هایش قضایای موهوم است ولی این وصف قدری انتزاعی است. از زمان انتشار کتاب سفسطه ارسطو سوفسطائی را با تعریفی که در این کتاب آمده است می شناسند. تعریف ارسطو نادرست نیست اما سوفسطائیان قبل از ارسطو و امثال پروتاگوراس و گرگیاس، معلمان و قانون نویسان بزرگ زمان خود بودند. آنها اگر از یک جهت با سقراط مخالف بودند از جهت دیگر با او وجه مشابهت داشتند. آنها معلم بودند و خود را سوفوس یعنی دانشمند می خواندند و در میان مردم هم بهمین عنوان شناخته می شدند. آنها اهل موهوم بافی نبودند بلکه اهل ظاهر بودند. آنها نادان نبودند اما با فلسفه و بحث در ماهیات مخالف بودند. آنها از آن جهت با فلسفه مخالف نبودند که آن را با مقبولات و مشهورات زمان خود منافی می دانستند زیرا خودشان نیز بعضی مشهورات را نمی پسندیدند. سوفسطائیان زبان خطابه را در برابر زبان فلسفه قرار دادند و زبان خطابه با زبان ملیتوس (کسی که سقراط را به دادگاه خواند و او را متهم کرد) که مخلوطی از زبان سیاست و زبان عادی بود، متفاوت است. از زمان سقراط تاکنون فلسفه با این دو صورت مخالفت مواجه بوده است. در عالم اسلامی هم هر دو گروه مخالف فعال بودند اما مرزبندی مخالفان فلسفه در دوره اسلامی حقیقتاً مشکل است. در آغاز ورود فلسفه یونانی بعضی از نحویان و فقیهان و دانشمندان با ورود منطق به عالم اسلامی مخالفت کردند و حتی منطق را زندقه خواندند.

ابو سعید سیرافی با متی بن یونس استاد منطق زمان خود مناظره کرد و گفت: ما که علم نحو داریم به منطق نیاز نداریم. نمی دانم مخالفت ابو سعید سیرافی را از کدام سنخ مخالفت بدانیم. مخالفت سوفسطایی یا مخالفت کسی که نگران ایجاد تزلزل در سنن و اعتقادات و رسوم است؟ ابو سعید سیرافی نحوی و ادیب و فقیه بود و نگران بود که مبادا زبان منطق جای زبان اعتقادات و ادب را بگیرد یا در آن دگرگونی پدید آورد. بعبارت دیگر ابو سعید می پنداشت که منطق به شریعت آسیب می رساند. ابوسعید در مسائل وارد نشد. سخن او این بود که عالم دین نیازی به فلسفه ندارد. اگر در عالم اسلامی کسی را نمی شناسیم که نام سوفسطائی داشته باشد مپنداریم که سوفسطایی نداشته ایم. از زمان ارسطو تا دوران معاصر جز معدودی مثل شیلّر انگلیسی کسی خود را سوفسطایی نخوانده است و شاید این بدان جهت باشد که افلاطون و ارسطو نام سوفسطایی را زشت کرده اند. پس شاید بهتر باشد این عنوان را به کسی اطلاق نکنیم بخصوص که تا دوره معاصر که سوفیسم دوباره در زمین علم و فلسفه روئیده است رجوع به مبادی و آراء پروتاگوراس و گرگیاس رسم نبوده است. بهرحال مخالفت های امثال نوبختی و محمد زکریای رازی و ابوریحان بیرونی و نظام الملک و خاقانی ناشی از توجه و رجوع به آراء غیر یونانی است و گاهی نیز به مخالفت های متکلمان شباهت دارد. مشهورترین و مؤثرترین مخالفت کلامی با فلسفه مخالفت غزالی و امام فخر رازی است ولی ایندو در حقیقت با فلاسفه مخالفت کردند و نه با فلسفه و بر خلاف این قول مشهور که اینان به فلسفه اسلامی لطمه بزرگ وارد کردند، به بسط فلسفه مدد رساندند و مهمترین اثر مخالفتشان این بود که زمینه سازگاری بیشتر فلسفه را با عالم اسلامی فراهم آوردند. فلسفه اسلامی در دوره اخیر با اعتقادات دینی جمع شده است و فیلسوفان غالباً در زمره علمای دین بوده اند مع هذا فلسفه همچنان در موضع دفاع و از اطراف مورد هجوم بوده است. این مخالفت حتی در اروپای دوره جدید هم قطع نشده است. البته اگر بگویند که فلسفه هرگز قدرتی که در دوران جدید پیدا کرد نداشته است، درست گفته اند اما مخالفت با فلسفه در این دوره بسیار شدید است و دامنه وسیع تر و صور گوناگون دارد. متقدمان کمتر نیاز داشتند که از موجودیت فلسفه دفاع کنند. اگر این دفاع را در آثار افلاطون و ارسطو می بینیم از آن روست که اولاً سوفسطائیان نه صرفاً در مسائل بلکه در وجود فلسفه نیز با فیلسوفان نزاع داشتند. ثانیاً آنچه در آن آثار می بینم گاهی نیز جلوه پایان تاریخ فلسفه است که از آغاز بنحوی ظهور داشته است. در طی تاریخ فلسفه تا دوره جدید نزاعهایی در مورد مسائل و مطالب بوده است اما کمتر به موجودیت فلسفه باز می گشته است. به فیلسوف می گفتند فلان مطلب با شرع نمی سازد یا با موازینی که فیلسوف خود اختیار کرده است موافقت ندارد و . . . به تهافه الفلاسفه غزالی و شرح اشارات بوعلی اثر خواجه نصیر الدین طوسی که در آنجا به اعتراضات فخر رازی پاسخ داده شده است نظر کنید تا نوع مخالفت و نزاع را دریابید. در دوره اسلامی هم جز در آغاز که پرسیدند چه نیازی به منطق و فلسفه و اندیشه یونانی داریم، تقریباً تمام نزاع ها در مسائل ناظر به مسائل بود و گرچه این نزاعها زیانی به فلسفه        نمی رساند، احیاناً برای فیلسوفان خطرناک می شد.

توجه کنیم که فلسفه یونانی با گذشت از تفکر متفکرانی چون هراکلیتس و پارمنیدس قوام یافته بود و در حین قوام و پس از آن با دو صورت مخالفت سوفسطائی و سیاسی (عادی و رسمی) مواجه شد اما وقتی فلسفه از یونان به مصر و شام و ایران منتقل شد طبیعی بود که مقابله ای میان تفکری که از بیرون آمده است با سنت فکری اقوام آن سرزمینها نیز پدید آید اما اگر قرار بود فلسفه بکلی طرد شود کسی در طلبشان بر نمی آمد و آثار فلسفی را به سریانی و عربی ترجمه نمی کردند. مخالفت با فلسفه در عالم اسلام تا حدی با رجوع به فلسفه صورت گرفت چنانکه علم کلام با استفاده از فلسفه تدوین شد تا شاید در عین حال در برابر فلسفه و سفسطه از دین دفاع کند. اهل معرفت هم با اینکه از فلسفه رو نگرداندند مسخر آن نشدند. گاهی آن را به چیزی نگرفتند و گاه گرفتند و گفتند:

بحث عقلی گر در و مرجان بود                     آن دگر باشد که بحث جان بود

ولی بهرحال عرفان و کلام در عالم اسلامی با فلسفه جمع شد و مخالفت سوفسطائی هم مثال و مظهر بارزی پیدا نکرد و آشکارا می بینیم که بیشتر مخالفت ها از ناحیه اهل ظاهر و علمای ساکن و متوقف در فطرت اول صورت گرفته است و می گیرد. در عصر حاضر وضع در همه جهان کم و بیش یکسان شده است. جهان علم (تکنیک) جایی برای فلسفه نمی شناسد. معنی این سخن این نیست که با پدید آمدن جهان تکنیک فلسفه از میان رفته است. می دانیم که فلسفه در قرون هیجدهم و نوزدهم بی رونق نبود و در قرن بیستم پرسش از حقیقت فلسفه و ماهیت علم و تکنیک جدید در فلسفه اهمیت یافته است. ظاهراً در این دوره فلسفه از موضع دفاع خارج شد یا لااقل فیلسوفان دوره جدید هرگز قبول نکردند که فلسفه در موضع دفاع باشد ولی بهرحال در نظم تکنیک فلسفه برسمیت شناخته نمی شد. فیلسوفان مخالف علم و تکنیک نبودند و بعضی از آنان روشن کردند که بنای جهان جدید علم و تکنولوژی در فلسفه گذاشته شده است اما اگر بپرسند فلسفه به چه کار می آید چه پاسخی   می توان داد؟ وقتی در غرب این پرسش مطرح می شد تفکر فلسفی ره آموز و راهگشای تاریخ غربی بود ولی هنگامی که تجدد به خارج از اروپا صادر شد کسی به فلسفه اعتنا نکرد. اروپا خود در ظاهر با فلسفه مخالف بود و علم و تكنولوژي را بي نياز از فلسفه مي دانست و شايد گاهي فلسفه مزاحم تلقي مي شد. چگونه بود كه فلسفه ره آموز و راهگشا را مانع و مزاحم تلقي مي كردند؟ فلسفه راهگشا‏‏، تفكر فلسفي بود. تفكر چراغ راه است. مردم با چراغ راه را مي بينند و مي پيمايند اما توجهي به چراغ ندارند اما فلسفه اي كه تعليم مي شود ضرورتاً تفكر نيست و معمولاً راهي با آن روشن نمي شود. به اين جهت به آساني مي توانند با آن مخالفت كنند. مخالفتي كه معمولاً با فلسفه مي شود مخالفت با فلسفه رسمي است. اين مخالفت هرچند ضعيف است بي اثر نيست اما مخالفت سوفسطائي كه در ظاهر شدت و قدرت هم دارد از آنجا که بنیادش سست است مستقيماً به تفكر زياني نمي رساند بلکه به مخالفت همگاني مدد مي كند. در حقيقت مي توان گفت دو فلسفه داريم. يكي جان فلسفه يا درست بگوييم فلسفه زنده و ديگر جسم فلسفه. اگر به جسم فلسفه مشغول شديم و الفاظ و عبارات فيلسوفان را تكرار كرديم چه بسا كه با تفكر بيگانه مي شويم ولي اين سخن بمعني بي اهميت خواندن الفاظ و عبارات نيست. فلسفه در زبان خاص قوام مي يابد و چيزي بيرون از زبان نيست اما زبان گاهي از معني دور مي شود. فلسفه اي كه منجمد و متحجر شده باشد در حقيقت فلسفه نيست. هرچند كه آنچه آموخته مي شود معمولاً همين جسم بي نشاط يا بي جان شده فلسفه است و البته غیر ممکن نیست که از این جسم راهی به جان پیدا شود. در آموزش فلسفه و بخصوص در دوره اخیر که بیشتر تاریخ فلسفه آموخته می شود فهم و درک تغییر های بزرگ دشوار است و کمتر در آن تأمل می شود. دكارت با فلسفه ارسطو و توماس آكوئيني مخالفت نكرد بلكه از اصول جهان كهن رو برگرداند و اصولي را براي بناي عالم جديد پيش آورد. فلسفه دكارت فلسفه عالم متجدد است نه نظر يك شخص. مقصود اين نيست كه همه بايد فلسفه دكارت را بپذيرند. مي توان با دكارت مخالفت كرد و نقد فلسفه او جزء مهمي از فلسفه معاصر شده است اما نسبت جهان جديد و متجدد با فلسفه دكارت و فلسفه هاي بعد از دكارت امر ديگري است كه البته فهم آن از فهم مطالب و قضایای فلسفه دكارت و هر فلسفه ديگري دشوارتر است. لوئي لاول مي گفت فلسفه (تفكر فلسفي) مثل جرقه آتش است كه در انبار پنبه مي افتد و راه خود را باز مي كند و پيش مي رود. شايد مثال لوئي لاول مثال خوبي نباشد اما فلسفه هرجا كه پيدا شده است منشاء خرابي و آبادي بوده است. مقصود اين نيست كه فلسفه علت همه تحولات و مشكل گشاي همه كارهاست. از زماني كه فلسفه بوجود آمده است در يونان و در عالم اسلام و در قرون وسطي و دوره جديد ظهور فلسفه هاي بزرگ با تغيير ها و تحول هاي سياسي و فرهنگي و علمي مقارن بوده است. نمي توان گفت كه هرجا فلسفه نباشد ذوق و نشاط زندگي نيست اما وجود فلسفه بي جان و ضعيف نشانه وضع ركود و توقف است و برعكس نهضت فلسفي –لااقل چنانكه در آغاز عصر جديد ديديم- به عالم موجود نظم می بخشد يا به وضع قواعد و رسوم تازه یا به پیدایش عالم جديد مدد می رساند. فلسفه عالم را نمي سازد بلكه زبان نظم عالم است. افلاطون چرا اينهمه اعتبار دارد و حتي منكرانش هم گاهي نام او را يادآور دانايي مي دانند؟ آيا هرچه او گفته است درست است و آيا مردم جهان دو هزار و پانصد سال بر وفق تعليم او زندگي كرده اند؟ آري و نه. قبل از توضيح اين «آري و نه» توجه كنيم كه فيلسوف يوناني دايره امكان تعليم فلسفه را بسيار محدود مي دانسته است. او به حاكم سيسيل نوشته است كه شما به نام من مطالبي مي گوييد و مي پنداريد كه آن مطالب فلسفه افلاطون است. من به كسي فلسفه نياموخته ام و اصولاً فلسفه ياد گرفتني و ياد دادني نيست و اگر باشد در همزباني استاد و شاگرد مستعد بارقه اي از گفتار استاد در جان شاگرد مي گيرد و بر اثر آن بسياري از مطالبي كه تا آن وقت درك نمي شد كم و بيش روشن مي شود. بر اثر اين روشن شدن مي توان درباره فلسفه افلاطون حكم كرد. البته ضرورتاً حكم اين نيست كه هر آنچه در آثار افلاطون آمده است بي چون و چرا درست است اما اين را هم نمي توان منكر شد كه طرح عالمي كه كه او در انداخته است كم و بيش تحقق يافته و مطالبي كه فيلسوفان در طی دو هزار سال تاكنون گفته اند ريشه در تفكر افلاطوني دارد و وایت هد در اين قول خود غلو نكرده است كه فلسفه چيزي جز شرح افلاطون نيست. ما خيال مي كنيم كه قول به مثل افلاطوني يا درست است يا نادرست ولي مهم اينست كه مثل افلاطوني را از فلسفه افلاطون نمي توانيم برداريم و اگر برداریم فلسفه افلاطون در هم مي ريزد و هر فيلسوف ديگري كه آن را نپذيرد چيزي نظير آن بايد جايش بگذارد.

افلاطون گفته بود فیلسوف باید حکومت کند. طرح افلاطون در ظاهر خیالی بود ولی در این مدینه ظاهراً خیالی نکته مهم و اصلی این بود که حکومت عقل جای استبداد رسمی را گرفته بود و برای اولین بار حکومت در کار جمعیت و تنظیم خانواده و بهداشت و تعلیم و تربیت و . . . دخالت می کرد. افلاطون تعلیم داد که نظم با تفکر حاصل می شود و البته این نظم، نظم جهان است که فیلسوف آن را می شناسد و به زبان می آورد و بر اثر این شناسایی است که لایق قانون گذاری می شود. این سخن افلاطون را هیچکس حتی خود او باور نکرد تا اینکه در دوره جدید طرح او با جلوه دیگری پدیدار شد. افلاطون طراح عالم متجدد نیست اما طرح این عالم بدون آنچه افلاطون در طرح مدینه فاضله آورده بود ممکن نمی شد. طراحان جامعه جدید قدرت علم و تکنیک را در آینه زمان دیدند و طرح تکنیکی جهان را درانداختند. افلاطون گفت فیلسوفان باید حاکم باشند و فرانسیس بیکن و سن سیمون طرح حکومت علم و عالمان را در انداختند و مگر در عصر ما اداره امور کشور بدون اقتصاددان و مهندس و پژوهشگر و بطور کلی بدون دانشمند راه بجایی می برد؟ آیا علم جای فلسفه را گرفته است؟ ظاهراً بنظر می رسد که چنین باشد اما علم از کجا آمده است؟ و با فلسفه چه نسبت دارد؟ یک رأی اینست که فلسفه مجموعه سخنان درست و نادرست است که مورد پژوهش قرار می گیرد و آنچه در پژوهش تأیید شد عنوان و صفت علمی پیدا   می کند و هرچه اثبات نشد در قلمرو فلسفه باقی می ماند. این رأی بنظر من یاوه است و قائلان به آن اولاً توجه نکرده اند که مسائل فلسفه از سنخ مسائل علم نیست و علم و فلسفه به یک ساحت وجود آدمی تعلق ندارند. ثانیاً شواهد تاریخ علم هم بر خلاف این قول است چنانکه هیچیک از مباحث و مطالب مهم فلسفه تاکنون در علم وارد نشده است و نمی توانسته است وارد شود زیرا مسائل فلسفه معقولات ثانی است و آدمی تا از فطرت عادی خارج نشود آن مسائل را در نمی یابد ولی مسائل علم متعلق به فطرت اول است و به معقولات اول تعلق می گیرد. نظر دیگر اینست که علم جدید تنه و شاخه های درختی است که ریشه اش فلسفه است و اگر آن ریشه بخشکد تنه و شاخه هم خشک می شود. این رأی دکارت بود که فلاسفه بعد از او و بخصوص ادموند هوسرل آن را تفصیل دادند. هوسرل به اروپا یعنی به غرب تذکر داد که اگر چراغ فلسفه خاموش شود تمدن اروپایی نابود می شود یعنی این تمدن (که اکنون تمدن همه جهان شده است) بر پایه فلسفه بنا شده است. می گویند فایده علم معلوم است ولی فلسفه چه فایده ای دارد و چه نیازی به آن هست؟ در مفید بودن علم کسی تردید نمی کند اما علم اولاً به اساس و بنیاد نیاز دارد. ثانیاً علم که کارساز تسخیر جهان است به مهمترین مسائل زندگی نمی تواند جواب بدهد و داعیه جواب دادن هم ندارد. اینکه هیچ دانشی جز آنچه بر طبق متدولوژی علوم جدید بدست آمده است و می آید اعتبار ندارد، حکم علمی نیست بلکه فلسفه بد و بیهوده است. وجود آدمی محدود در نیازهای زندگی هر روزی نیست که بتواند به علم کارساز عالم معاش و تصرف در اشیاء و موجودات اکتفا کند. درست است که علم وسیله نظم بخشی است اما نظم را علم طراحی نکرده است. نظم عالم متجدد و حتی صورت تکنیکی آن در تفکر فلسفی جدید ظاهر شده و علم نیز با این نظم و بر وفق آن پدید آمده و به تحقق آن مدد رسانده است. کانت و مارکس با فلسفه شان نشان دادند که بشر چگونه به جهان صورت می بخشد و جامعه تکنیک را بنا می کند. از این که بگذریم حتی نقد فلسفه و اصرار در اختصاص نام علم به علمی که مثال آن فیزیک ریاضی گالیله ای است، کار فیلسوفان یا کسانی است که عنوان فیلسوف بخود می داده اند. دانشمند از آن حیث که دانشمند است به پژوهش علمی می پردازد و در مباحث و مسائلی که به علم او مربوط نیست مداخله نمی کند و اگر مداخله کند به آن نام علم نمی تواند بدهد. او به این ترتیب ثابت می کند که بیرون از علم هم سخن یا سخن هایی هست. البته وقتی به یک نئوپوزی تیویست می گفتند که با طرح مذهب اصالت علم جدید تکلیف هنر چه می شود، پاسخ می داد که هنر بیان احساسات است ولی اگر هنر بیان احساسات باشد بودن و نبودنش چندان تفاوت ندارد. اگر هنر بیان احساسات بود باقی نمی ماند و اگر فلسفه حقیقتی جز آنچه امثال راسل و کارناپ و پوپر گفته اند نداشت، آثار فلاسفه از میان می رفت و خوانده نمی شد. توجه کنیم که فلسفه مجموعه ای از احکام و قضایا و استدلالها نیست. طرح کلی جامعه جدید در فلسفه بیکن و دکارت و ماکیاولی و هابر و اسپینوزا ریخته شده و در منور الفکری قرن هیجدهم بسط و تفصیل و وضوح پیدا کرده است. با توجه به این نکات آیا این پرسش که فلسفه به چه کار می آید پرسش سطحی و تنگ نظرانه ای نیست؟ سطحی از آن جهت که چون اثر فلسفه را به چشم ظاهر     نمی بینیم آن را انکار می کنیم و تنگ نظرانه از آن جهت که می اندیشیم همه چیز وسیله رسیدن به سود و مطلوب فوری و معین است. یکبار با یک مهندس پیر عالی مقام در این باب گفت و شنودی داشتم. او خیابان و ساختمانهای اطرافش را به من نشان داد و گفت همه اینها را مهندسان ساخته اند. من هم تصدیق کردم و به شوخی گفتم چرا نمی گویید کارگران ساخته اند. گفت اگر طراحی مهندسان نبود کارگران چه می توانستند بکنند. عرض کردم اگر طراحی شهر نبود مهندسان هم خیابان و ساختمانی را طراحی نمی کردند. گفت آن هم کار شهرسازان است. گفتم شهرسازان کیستند؟ اگر کسانی اند که خیابان و خانه می سازند حق با شماست اما شهر با فرهنگ و اندیشه و رفتار ساکنانش شهر می شود و این فرهنگ و اندیشه و رفتار فی المثل با آمدن تجدد صورتی خاص پیدا کرده است چنانکه مثلاً شهر پاریس در دوران اوج تجدد (که بودلر از ملال آن حکایتها گفته است) از صورت قرون وسطائی خارج می شود و بصورت شهر مدرن در می آید. این تغییر بر اثر سلیقه شخص هوسمان، شهردار پاریس یا ناپلئون سوم نبوده است بلکه تلقی جدید از زندگی ایجاب می کرده است که شهر دگرگون شود. چنانکه اشاره شد ظاهراً افلاطون اولین کسی است که در آثار خود کشور و مدینه را با جزئیات آن طراحی کرده است. در دوره جدید هم اوتوپی نویسان در اوتوپیهای خود شهرهایی را طراحی کردند که شباهت به شهرهای قدیم نداشت اما شهرهای قدیم اروپا بر طبق آن طراحیها تغییر پیدا کرد و سن پطرزبورگ و نیویورک و . . . از روی آن طراحیها ساخته شد. اوتوپی نویسان اهل نظر و تفکر بودند. اروپا با فلسفه ساخته شد و با قدرت تفکر فلسفی و آثار و لوازم آن بر همه جهان تسلط پیدا کرد. اگر اکنون درخت بارور علم و تکنولوژی ریشه خود و زمینی را که ریشه در آن قرار دارد و از آن آب و غذا می گیرد انکار می کند غرور دارد و غرور چشم باطن را کور می کند.

درست است که اگر فلسفه محدود به تکرار الفاظ و عبارات فلاسفه باشد بهیچ کار نمی آید اما اگر تفکر فلسفی نبود تمدنی بوجود نمی آمد که بنام آن فلسفه را انکار کنند.

من فکر می کنم لازم نیست که از فلسفه دفاع کنیم. مخالفت با فلسفه همیشه بوده است و همچنان خواهد بود. ایراد خطابه در تأیید آن هم اثری ندارد. یکبار در مجلسی که از عظمت فلسفه می گفتم کسی پرسید آیا فلسفه می تواند فلان شاگرد شما را که در زندان است آزاد کند؟ معنی سؤال این بود که اگر نمی تواند وجودش وجهی ندارد. گفتم اگر کسی درباره اهمیت جغرافیا و مکانیک سخن می گفت آیا می پرسیدید که با جغرافیا      می توان زندانی را از زندان آزاد کرد؟ پرسش کننده چیزی نگفت اما من خود به کمک او رفتم و گفتم شما      می توانید بگویید آن علوم فوائد معین دارند اما فلسفه چه فایده ای دارد؟ با فلسفه نان و لباس و اتومبیل و خیابان و بطورکلی هیچ چیزی که بکار آید و وسیله برای رسیدن به مطلوب و مقصدی باشد یا نیازی با آن رفع شود حاصل نمی شود ولی کاری بزرگتر انجام می شود. فلسفه صورت و نحوه فهم و درک ماست. درکی که با آن در جهان عمل و رفتار می کنیم. خانه و خیابان و مدرسه و دیگر سازمانها و مؤسسات را نیز به راهنمایی آن درک    می سازیم. اگر فلسفه نبود (و نباشد) پریشانی و ناهماهنگی پدید می آید و سعی مردمان هدر می رود. هوسرل حق داشت که به اروپا هشدار داد که با بحران فلسفه همه جهان و همه چیز دچار بحران می شود. اینکه همه چیز باید همین امروز بکار آید و مصرف شود خود از آثار بحران است. این یک حرف یا یک سلیقه نیست و اگر در جایی شایع باشد نشانه سستی و ناتوانی دست ها و پاها و سردی دلها و تهی بودن سرها از امید به آینده است. من    نمی دانم فلسفه در جهان کنونی چه شأنی دارد اما می دانم مردمی که پروای کار جهان و گذشته و آینده و اندیشه ای جز اندیشه امروز و اکنون ندارند، امروز و اکنونشان به تنگنا مبدل می شود.

سخن را باید با اشاره ای به وضع کنونی فلسفه در جهانی که ایران هم در آن کم و بیش شریک است، پایان داد. در زمان ما فیلسوفی نیست که وجود و ماهیت فلسفه برای او مسئله نباشد. البته حوزه پوزی تیویسم و حواشی آن را باید مستثنی کرد. در پوزی تیویسم بطور کلی در نظر همه کسانی که به علم جدید اصالت می دهند نه فقط حقیقت به صدق منطقی و تجربی تحویل می شود بلکه همه انحاء معرفت را با فیزیک ریاضی جدید     می سنجند. اینها موضوعی برای فلسفه قائل نیستند و آن را مرحله نقص علم و علم ناقص یا انحراف و اشتباه  می دانند. پیدایش این اندیشه در قرن نوزدهم بی وجه نبود. تحولی که از زمان رنسانس در فلسفه پدید آمد به ظهور این نظرها و آراء هم می توانست بینجامد. در دوره جدید فطرت ثانی که مقتضی وجود فلسفه است، انکار نشد اما وقتی کوژیتو و خودآگاهی محور فلسفه قرار گرفت مسائل فلسفه که معقولات ثانی اند به قلمرو خودآگاهی منسوب شدند. دو فیلسوف بزرگ دوره جدید یعنی کانت و هگل در آثار خود نحوه این تغییر و انتقال را شرح و بسط دادند. علم و تکنولوژی جدید هم با این تحول پدید آمد. کانت و هگل و نیچه و هیدگر عالمی را می دیدند که گرچه جلوه مهم آن جلوه علمی و تکنیکی بود اما در آن علم و فسلفه در برابر هم قرار نمی گرفت. آنها حتی تصور این معنی را نمی کردند که علم می تواند جانشین فلسفه شود بلکه ثمره و میوه عالم جدید را تکنولوژی   می دانستند. البته دیدن کلّ عالم برای کسانی که در آن ساکنند آسان نیست. باید فیلسوف و متفکر حقیقی بود تا بتوان عالم محیط بر خود را تا حدی بازشناخت. بسیاری کسان که ذوق فلسفه داشتند مقهور عالم خود شدند و فطرت اول یعنی فطرت تمتع و انتفاع و شهرت علمی و عملی چنان بر آنان غالب شد که فطرت ثانی را پوشاند و آنها فلسفه را با علم خلط کردند و آن را با ملاکهای درستی احکام علمی سنجیدند. گسترش ارتباطات و تبلیغات و قرار گرفتن فلسفه در وضع دشوار نیز به آنان کمک کرد که نه فقط با فلسفه مخالفت کنند بلکه نام و عنوانش را هم برای خود مصادره کردند و در همه جهان پیروانی یافتند که نه اهل علم بودند و نه فلسفه می فهمیدند. با ایدئولوژی هم احیاناً مخالف بودند اما از علم و فلسفه سیاست، ایدئولوژی می ساختند. اینان معمولاً از بی باکی بسیار در اظهار نظر (شاید بی باکی ناشی از جهل مرکب) و بکاربردن تعابیر و اصطلاحات نابجا بهره دارند و فهم خود را که هرچه باشد فهم فلسفه نیست و فلسفه در آن نمی گنجد، ملاک حکم درباره همه مطالب و فلسفه ها و فهم ها قرار می دهند. در باب همه چیز اظهار نظر می کنند اما آنچه می گویند یا می نویسند فقط ظاهر الفاظ و عباراتش به فلسفه می ماند و باطنش همان مشهورات و حرفهای فطرت اول است که دیگر در جای خود قرار ندارد یعنی نه علم است و نه سیاست و تدبیر و مصلحت بینی. از شناسایی درجه دوم هم که می گویند این تقسیم علم به علم درجه اول و درجه دوم در نظرشان اساسی ندارد و یک فرق گذاری صوری است نه اینکه هر درجه ای بالذات متفاوت از دیگری باشد. مثلاً اگر احکام راجع به قضایای علم از احکام علمی جداست و احکام درجه دوم است، بالاتر یا پایین تر از احکام درجه اول یا شناختی متفاوت با آنها نیست یعنی اگر به آنها نام احکام علمی اطلاق نمی شود، نام و جایگاه دیگری برایشان در نظر گرفته نشده است و اگر نامی هم به آنها داده شود آن نام چیزی بیش از یک لفظ نیست. اینها به قول کارل پوپر «حقایق جالب» اند (من این تعبیر را در یکی از ترجمه های فارسی دیده ام. امیدوارم ترجمه غلط یا لااقل غیر دقیق باشد زیرا با اینکه می دانم فلسفه هم گاهی به حماقت دچار می شود مصداق و مورد آن را نمی خواهم ببینم). اکنون که نام کارل پوپر را آوردم بد نیست که بگویم او سرآمد کسانی است که به نوشته های خود که متضمن نفی فلسفه است و اگر فلسفه ای در آن باشد فلسفه بازار است، نام فلسفه و فلسفه حقیقی داده و با دعوی پیروی از عقل و استدلال به فلسفه ها و فیلسوفان ناسزا گفته است. من در رساله ای که درباره او نوشته ام نشان داده ام که چگونه وقتی با قولی از یک فیلسوف مواجه می شود بی آنکه به معنی و حقیقت آن کاری داشته باشد فهم خود را بجای نظر فیلسوف می گذارد و آن را احیاناً با تحقیر و توهین رد می کند. نمی دانم اگر پوپر در جایی می خواند که حضرت علی علیه السلام به کمیل بن زیاد فرموده است: «الحقیقه هتک الستر لغلبه السّر» چه می گفت؟ برای کسی که حقیقت در نظر او معنایی جز صدق منطقی و تجربی ندارد و هر کس لفظ حقیقت را در گفته و نوشته خود آورده باشد باید همان صدق را مراد کرده باشد، سخن بزرگی که نقل شد عجیب می نماید. البته اگر صاحبنظری این تواضع را داشته باشد که نظر خود را بگوید اما احتمال بدهد که چیزی هم هست که ممکن است از حد فهم او تجاوز کند، یأسی بر او نیست ولی کسی که خود را میزان حکم می داند با تواضع چکار دارد؟ چنین کسی اگر به نظر فیلسوفانی چون نیچه و هیدگر و فوکو در باب حقیقت برخورد کند نه فقط گمان می کند که مراد آنان فی المثل از حقیقت صدق بوده و بیانشان در باب حقیقت را باید با مفهوم صدق سنجید بلکه آنان را موظف می داند که هر جا تعبیر حقیقت می آورند صدق مراد کنند و از حقیقت چیزی جز مطابقت در نظر نیاورند و چون می بیند که گفته آنان با مفهوم صدق مطابقت ندارد، آن را یاوه می خواند. نمی دانم در کجا خواندم که نوشته بودند که چون فوکو مفاهیم صدق و شناخت را به مفهوم قدرت وابسته کرده نظام فکریش به پرتگاه نسبی گرایی افتاده و ارزش های معرفت شناسانه اش از میان رفته است. گویندگان این سخنان خوبست که در آنچه می گویند قدری دقت کنند و اگر سخن کسی را نقل و ردّ می کنند راهی به فهم آن پیدا کرده باشند. در مورد حکمی که درباره فوکو خواندید توجه کنیم که اولاً فوکو حقیقت را معمولاً بمعنی صدق بکار نمی برد و برای کسی که در فلسفه وارد می شود شرط اول اینست که در پی درک معانی زبان و گفتار و اصطلاحات فیلسوفان باشد. ثانیاً او نه فقط به مفاهیم صدق و شناخت کاری ندارد بلکه در فلسفه اش به گذشت از بحث های انتزاعی برای رسیدن به امور انضمامی تاریخی نظر دارد. ثالثاً مفهوم صدق (و حتی حقیقت بمعنایی که خود او در نظر دارد) را به مفهوم قدرت وابسته نمی کند و . . . از فوکو و پوپر بگذریم. اکنون که فلسفه به زمان دشواری خود رسیده است ما سه گروه فیلسوف یا مدعی فلسفه داریم. از آنجا که فلسفه هم آزاد می سازد و هم محدود می کند فیلسوفان حقیقی به دشواری کار فلسفه که کار جهان نیز با آن دشوار شده است، می اندیشند و در جستجوی راههای آزادی اند. گروهی هم که بیشتر اهل تاریخ فلسفه اند مفتون آزادی بخشی و راهگشایی فلسفه شده اند و حکایت آن را باز می گویند اما گروه سوم که وارث عنصر محدود کننده فلسفه اند گرچه گاهی نام آزادی و انسان را بر زبان دارند و دعویشان محدود کردن داعیه های بیهوده فلاسفه است، وجود و امکانات تفکر و عمل بشر و ادراک او را تا حد مسائل عادی زندگی و درک عرفی و همگانی پایین می آورند گویی بشر لازم نیست که به آینده فکر کند و نیاز به تفکر ندارد بلکه مشغولیت های فکری برای او کافی است اما تکلیف فلسفه با این حرفها روشن نمی شود. این حرفها در بهترین صورت در ردیف مخالفتها و چون و چراهای سوفسطایی قرار می گیرد. مشکل اساسی فلسفه، مشکل سوفسطایی نیست بلکه مشکل وجود بشر و آینده است و اینکه جهان با تجددش به کجا می رود. ساده لوح نباشیم. مسئله این نیست که دموکراسی خوبست یا بد و آیا سوسیالیسم از دموکراسی لیبرال بهتر است یا دموکراسی را باید ترجیح داد. این پرسش ها که زمانی در سیاست جهانی وجهی داشت اکنون باید در عداد مطالب سالخوردگانی که فقط حافظه مکانیکی شان باقی مانده است و حرفهای معینی را مدام تکرار می کنند، قرار گیرد. اگر در نمی یابیم که سوسیالیسم و لیبرالیسم هم در عالم بحث و نظر هم در عمل سیاسی دچار گرفتاریها و دشواریهایی بزرگ شده اند، کاری به فلسفه نداشته باشیم. سوسیالیسم حتی در جایی که رسماً از میان نرفته است آرام آرام پا پس می کشد بدون اینکه خداحافظی کند و لیبرالیسم نومید از خود و آینده با خشونت و تزویر می خواهد همه جا را بدون فراهم آمدن شرایط و بهر قیمت تصرف کند. در سالهای اخیر کسانی سقوط شوروی را پیروزی لیبرالیسم دانستند و چون در عالم انتزاع ایندو را نقیض یکدیگر می دانستند درنیافتند که در حقیقت با این سقوط وجه و جهت وجود لیبرالیسم هم از میان می رود و سستی بنیاد آن آشکار می شود. فلسفه بحث سیاسی نیست اما وقتی جهانی که سیاست و اقتصاد و ترتیب و نظام علمی- تکنیکی آن از فلسفه مایه گرفته است بی آینده می شود، از فلسفه چه بر می آید؟ پاسخ دادن به این پرسش آسان نیست. آنچه می توان گفت اینست که فلسفه باید به این وضع بیندیشد.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی