صفحه اصلی جستار چرا به غرب و درباره غرب می اندیشیم؟
چرا به غرب و درباره غرب می اندیشیم؟ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

تعبیر غرب و تقابل آن با شرق را ما جعل نکرده ایم. این تقابل را اروپائیان پیش آورده اند. ما هم که گاهی در بحث از شرق و غرب غالباً سخنان آنان را نقل کرده ایم، و گاهی معنی درست سخن آنان را درنیافته و دچار سوء تفاهم شده ایم. تا آنجا که من اطلاع دارم این تقابل را یونانیان عنوان کردند. در کتاب «یونانیان و بربرها» نوشته امیر مهدی بدیع شرح این معنی آمده است: من هم در مقاله ای که درباره نمایشنامه ایرانیان آشیل نوشته ام به این حادثه فکری و روحی عظیم توجه کرده ام. آشیل بصراحت عقب نشینی خشایارشا از آتن را شکست روح بردگی شرق از آزادی غرب دانسته است. پیداست که شاعر یونانی از شرق و غرب جهات جغرافیایی را مراد نکرده است. تقابلی که او به آن اشاره می کند تقابل بردگی و آزادی است. این معنی در تاریخ غربی کمتر فراموش شده است. امیر مهدی بدیع، گفته آندره زیگفرید را شاید صرفاً به این جهت نقل کرده است که در قیاس با نظر دیگر مورخان صراحتش بیشتر است وگرنه او برآنست که: « . . . امروز نیز مورخان به اتفاق آراء معتقدند که پیروزی های سربازان و ملوانان میلتیادس، تمیستوکلس و سیمون (کیمون) بر سپاهیان داریوش و خشایارشا آینده معنویت را نجات داد و . . . ». زیگفرید گفته است: « . . . برخلاف ایرانیان، یونانیان باستان از همان زمان غربی بوده اند. ماراتون باید برای ما زیارتگاه باشد. گمان می کنم هیچکس نتواند به این نظر خرده گیرد . . . هنگامی که یونانیان، این مردان آزاده در برابر ایرانیان پایداری می کردند در واقع مرزی را تعیین می نمودند که تاریخ از ایشان به ما انتقال داده است». (یونانیان و بربرها، جلد اول، تهران، انتشارات توس، 1382، ترجمه مرتضی ثاقب فر، صفحات 15 و 16 و 17)

سخن زیگفرید را نباید تکرار قول یونانیانی مانند آشیل و هرودوت دانست. حتی شرط احتیاط آنست که بگوییم طرح تقابل شرق و غرب و بردگی و آزادی در نوشته های آنان در حکم نطفه سخن و گفتار جهان متجدد در مورد شرق و غرب بوده است. بعبارت دیگر احتمال دارد که در ترجمه نمایشنامه ایرانیان و حتی در ترجمه تاریخ هرودوت و دیگر آثار نویسندگان یونانی، این تقابل پر رنگ شده باشد. متأسفانه من توانایی مقابله این ترجمه ها را با متن یونانی ندارم اما شواهد مؤید این حدس در آثار بعضی پژوهندگان و مورخان دیده ام چنانکه امیر مهدی بدیع هم در یونانیان و بربرها نوشته است: « . . . بنظر یکی از بزرگترین و شاید شریف ترین چهره های یونان باستان یعنی آشیل که در ماراتون جنگیده بود و برادرش از قهرمانان جنگ بشمار می رفت، سربازان خشایارشا تیراندازان پیروزمند و سواران ماهر و هراس انگیز بودند که با عزم راسخ قلب های دلیر خود در کارزار مایه وحشت می شدند. بیست و پنج قرن پس از آن یعنی در زمان ما همین سربازان را چیزی جز گله¬ای از آسیائیان که قامتشان در زیر تازیانه خم شده است، نمی شناسند. اشاره نویسنده به تصرفی است که پل مزون، مترجم نمایشنامه ایرانیان در نمایشنامه کرده و در حقیقت به مذاق خود آن را تغییر داده است (یونانیان و بربرها، صص 17 و 18)

من نمی خواهم وارد این بحث شوم که مفاهیم غرب و شرق از چه زمانی بوجود آمده و در برابر هم قرار گرفته است بلکه بیشتر می خواهم بدانم که ما از غرب چه در می یابیم و چه چیز است که غرب نامیده می شود. غیر فیلسوف یا متفلسفی که با تفکر تاریخی بیگانه است پاسخ می دهد که غرب نام چیزی نیست و البته اگر منظور از چیز ماهیت ثابت و معین باشد، این پاسخ درست است اما من کسی را نمی شناسم که غرب را یک شیء یا یک ماهیت در میان دیگر ماهیات دانسته باشد. یونانیان چنانکه دیدیم اقوام غیر یونانی را بربر می نامیدند و در نمایشنامه ایرانیان اروپا در برابر آسیا و غرب در برابر شرق قرار گرفته و بعضی مفسران جنگ آشیل با هکتور در اثر همر را تقابل غرب و شرق می دانند که به پیروزی غرب انجامیده است. تا اینجا ما چیزی بنام غرب یا شرق    نمی شناسیم. وقتی مثلاً غرب را مظهر آزادی و شرق را مستعد و مستحق بردگی می دانند شاید بتوان گفت که شرق و غرب مظاهر و جلوه هایی از فرهنگند. در قرون وسطی تقابل مؤمن و کافر تقابل میان هلن و بربر را تقریباً محو کرد. رنسانس هم که بازگشت به یونان بود از ابتدا نمی توانست این تقابل را بصراحت عنوان کند یعنی می بایست عالم جدید قوام یابد و قوّت گیرد تا مردی مثل بوسوئه در کسوت کلیسائی بتواند تقابل مؤمن و کافر قرون وسطائی و مسیحی را به تقابل عقل و هوس برگرداند و این دو صفت را به ترتیب به غرب و شرق نسبت دهد: « . . . این نفرت (نفرت از ایرانیان و بربرها) از همان آغاز پدید آمده و جزء طبیعت یونانیان شده بود. یکی از چیزهایی که شعر هومر را محبوب یونانیان کرده بود این بود که او آواز پیروزیها و برتریهای یونان بر آسیا را     می سرود. در سوی آسیا ونوس بود یعنی لذات و عشق های جنون آمیز و زن صفتی؛ در سوی یونانیان یونون بود یعنی وقار و تناسب همراه با عشق زناشویی و مرکور بود با فصاحت بیان و ژوپیتر بود با خرد سیاسی. در سوی آسیا مارس تند خو و خشن قرار داشت یعنی نماینده جنگی که با خشم انجام می گرفت. در سوی یونان پالاس قرار داشت یعنی هنر رزم و دلاوری زیر فرمان عقل و هوشمندی» (بوسوئه: گفتار درباره تاریخ جهان، منقول در یونانیان و بربرها، ص 32). سخن این کلیسایی و خطیب نامدار نباید ما را آزرده کند. آنچه از او نقل شد در زمره احکام علمی تاریخی نیست که کسی به درستی و نادرستی آن بیندیشد بلکه طرح مجدد و مفصل تقابل قدیم شرق و غرب در گفتاری است که می بایست راهنمای نظر درک خود و خودی و امتیاز از غیر باشد و مرز خود و دیگری را مشخص کند و با آن علم جدیدی بنام شرق شناسی بنیان شود. من بی آنکه بخواهم درباره قول بوسوئه حکم کنم برای تسلّی خاطر بعضی از خوانندگان حساس می گویم که سخن نقل شده از زبان این غربی نامدار هیچ بهره ای از وقار و تناسب و خرد سیاسی و عقل و هوشمندی که او خود آنها را صفات غرب دانسته است، ندارد. این سخن را اگر یک شخص گمنام گفته بود می توانستیم بگوییم که از روی بی باکی و بی پروایی و بدون تحقیق و تأمل بزبان آمده است اما اگر آن را اشاره به طرح آینده اروپا تلقی کنیم سخن غرور و برتری جویی و غلبه است و چنین سخنی به صفت درست و نادرست منصف نمی شود. در سخن توسیدید غرب مجموعه صفات عقل و وقار و حزم و دلاوری و فصاحت است و شرق ضد آنهاست. این شرق و غرب در هیچ جا وجود ندارد. نفی و اثباتی که در یونان آغاز شد و در دوران تجدد قطعیت و صراحت تمام پیدا کرد، وجهی از تاریخ اروپا بود که دو هزار و پانصد سال دوام یافت و به مرحله ای رسید که غرب رقیب دو هزار و پانصد ساله را نیست و نابود انگاشت و خود را مطلق دانست. در این وضع و با این پیش آمد اثبات و نفی غرب وجه دیگری پیدا کرد. پیش از این طرح دوگانگی و اثبات غرب و شرق به قصد دفاع از غرب و تأیید و تثبیت آن بود. اکنون قضیه تفاوت پیدا کرده و احیاناً معکوس شده است. مدافعان تجدد کمتر از غرب بحث می کنند و از تقابل شرق و غرب چیزی نمی گویند زیرا یک جهان بیشتر نمی شناسند. وقتی این بحث از رونق افتاد و شرق شناسی به پایان راه خود رسید یعنی در پایان قرن نوزدهم و مخصوصاً در اوائل قرن بیستم پرسش از ماهیت تجدد و آینده آن به میان آمد و در مطلق بودن آن چون و چرا شد. این بار اثبات غرب نه به قصد اثبات و تحکیم بلکه برای درک و دریافت محدودیت های آن بود. با این پیش آمد کسانی هم مضمون تقابل شرق و غرب را معکوس کردند. اگر از ابتدا تا پایان قرن نوزدهم غرب را جهان عقل و آزادی و شرق را کانون هوسرانی و استبداد و بردگی می دانستند این بار زشتی و ظلمت غرب را در برابر انوار شرق قرار دادند. شاید این قبیل گفتارها مخصوصاً اگر  عکس العمل طبیعی قرنها تحقیر و توهین باشد و با هیچ طرحی برای آینده ملازم نباشد و صرفاً بصورت شعار باقی بماند راه بجایی نبرد. اکنون مدافعان مدرنیته غربی طرح تقابل شرق و غرب و بحث در آن را بیهوده و بی معنی می دانند و آن را منع می کنند زیرا احساس  می کنند که نتایج این تقابل حاصل آمده و غرب همه تمدنها را در حجاب تماشایی زندگی مصرفی و بی فرهنگی جهانی پوشانده است. دیگر سخن گفتن از شرق و غرب جایی ندارد و چه بسا که غفلت گروههایی از مردم را در شرق و غرب جغرافیایی بر هم زند. اینکه در بعضی کتابها و سخنرانیها تمدن غربی در برابر فرهنگها و تمدنهای دیگر قرار داده می شود یا مثلاً اسلام را به خشونت نسبت می دهند قصد سیاسی دارند و از سخن خود نتایج سیاسی فوری و زودگذر چشم دارند وگرنه آن حرفها دیگر در عالم نظر و تفکر جایی ندارد. حتی پست مدرنها که محدودیت تجدد را دیگر دریافته و آن را دائمی و جاویدان نمی دانند و در آن آینده ای نمی بینند دیگر از غرب و شرق بحث نمی کنند. در فلسفه معاصر بیک اعتبار می توان گفت که دو گروه در برابر هم قرار دارند. گروهی که از مدرنیته دفاع می کنند و گروه دیگر که دریافته اند سودا و رؤیای منورالفکری مشعر بر عقلانی شدن همه چیز که در قرن هیجدهم عنوان شد متحقق نمی شود، چشم امید از آن برداشته اند. گروه اول نمی خواهد به آینده و تاریخ بیندیشد و بپذیرد که رؤیا پایان یافته است بلکه اصلاً به رؤیا و سوابق آن کاری ندارد و چنین وانمود می کند که جز به علم و عقل و تعلیم و ترویج این دو نمی اندیشد. ار تاریخ علم و عقل هم چیزی نمی گوید و اگر بگوید به اشاره می گوید که این تاریخ را یونانیان آغاز کرده اند. گروه دوم هم می گوید که تاریخ کنونی عالم در یونان آغاز شده است اما نمی گوید که این تاریخ تاریخ مطلق است. گروه اول که دم از علم و عقل و احیاناً آزادی      می زند کاری ندارد که بر سر علم و عقل و آزادی چه آمده و هر یک از اینها به کجا رسیده و به کجا می روند بلکه از نام و شرف این الفاظ و معانی در بحثهای خود بهره برداری تبلیغاتی می کند. مردم هم از هر جای جهان که باشند دفاع از علم و عقل را موجّه و درست می شمارند غافل از اینکه بحث از مطلق علم و عقل و آزادی نیست بلکه سخن از آینده جهان است ولی بمحض اینکه بحث آینده مطرح می شود غوغا بر می خیزد که ما به آینده چه کار داریم و چرا باید وقت خود را صرف خرافات و پیشگوئیهای بی اساس کنیم و اگر بشنوند که خرافات و غیب گویی منظور نظر نیست بلکه این نگرانی وجود دارد که مبادا راه تیره و خطرناک شده باشد و باید درنگ کرد و دید که برای رفتن چه امکانهایی وجود دارد، می گویند ما نمی توانیم به این پرسش ها پاسخ بدهیم و نباید آنها را طرح کنیم. استدلالشان هم این است که چون ما این پرسش ها را نمی پسندیم و دوست نمی داریم وجهی برای مطرح شدنشان وجود ندارد. این حرفها حرف غفلت است. یعنی هم گویندگانش غافلند و هم غفلت را در مردم به وجود می آورند یا افزایش می دهند به این جهت تاریخ تقابل شرق و غرب را باید مرور کرد. در مرور این تاریخ، طبیعی و قهری است که سهو ها و سوء تفاهم هایی پیش آید. وقتی کسی می گوید تجدد غربی است یا فلسفه یونانی است اولین اشکالی که به نظر می آید اینست که دارند فلسفه و علم و بطور کلی کمال را به اروپا و نژاد اروپایی نسبت می دهند. کسی که سخن زیگفرید را که می گفت اروپاییان سفید پرست غرب را ساخته اند به هیچ می گیرد چگونه می تواند فلسفه و علم را به نژاد خاص اختصاص دهد اما بسیاری کسان از این جمله که تجدد اروپایی و فلسفه یونانی است چنین می فهمند که این دو به یونان و اروپا اختصاص دارند. پس لااقل باید قدری معنی یونانی بودن و اروپایی بودن در جمله های مزبور را توضیح داد. وقتی گیاهی در جایی رسته باشد    می توان گیاه را به جایگاه رستن و روییدنش نسبت داد و مثلاً گفت گوجه فرنگی و موز و چای فلان جایی هستند و آنها را از فلان جا آورده اند یا وقتی می گوییم غزالی طوسی است و سعدی سعدی شیراز است کسی علم و سخن غزالی و سعدی را مختص طوس و شیراز و مردم آن بلاد نمی داند و مهمتر اینکه هیچکس نمی پندارد که طوس و شیراز به غزالی و سعدی شرف و آبرو داده اند بلکه این شیراز است که به سعدی می بالد و مباهات     می کند. بر این قیاس وقتی می گوییم تجدد اروپایی است نه اینکه آن را مختص اروپاییان بدانیم و بگوییم دیگران نمی توانند در آن سهیم شوند. تجدد را ژاپنی هم پذیرفته است. فلسفه یونانی را هم ابتدا مسلمانان و سپس همه مردم عالم فرا گرفتند و در آن تحقیق کردند. تفکر بهیچ سرزمین یا قوم و مردم خاصی تعلق ندارد اما فلسفه بمعنی بسیار خاص یعنی بمعنی پرسش از ماهیات یا پرسش وجود و بحث در اعراض ذاتی وجود از یونان آغاز شد چنانکه لفظ و نام فلسفه هم یونانی است. حتی آنچه حکمایی مانند آناکسیمندرس و فیثاغورث و هراکلیتس و پارمنیدس می گفتند هنوز به این معنی که گفتیم فلسفه نبود. فهم یونانی دانستن فلسفه مخصوصاً وقتی دشوار می شود که پدید آمدن فلسفه و مفهوم غرب را همزمان بدانند و بگویند فلسفه منشاء غربی دارد و از لوازم غرب است. اشکالی که بر این گفته وارد می شود اینست که اگر فلسفه غربی بود چگونه از آتن به اسکندریه و از آنجا به انطاکیه و مرو و جاهای دیگر رفت و اکنون در همه جای جهان تدریس می شود و کسانی در همه کشورها عنوان فیلسوف دارند. این اشکال ناشی از یک سوء تفاهم است. فلسفه گیاهی نیست که از خاک مخصوص غرب برآمده باشد بلکه خاک غرب با فلسفه تعیّن و تشخص پیدا کرده است. یعنی گمان می کنیم که غرب در قوام فلسفه دخیل بوده است بلکه مراد اینست که فلسفه غرب را قوام داده است. اگر گفته می شود فلسفه یا تجدد غربی است آن دو را در سرزمین غرب و آداب و روحیات مردم آنجا محبوس و محدود نباید کرد. بعبارت دیگر عقل و قدرت و عظمت غرب فلسفه و تجدد و . . . را بوجود نیاورده است بلکه اگر غرب عقل و قدرت و نظام دارد اینهمه را از فلسفه دارد. فلسفه می توانست در جای دیگر بوجود آید چنانکه رنسانس که در اروپا پیش آمد  می توانست با ظهور امثال محمد بن زکریای رازی و حسین بن سرخ نیشابوری و ابوریحان بیرونی در ایران آغاز شود پس دو نظر و رأی را از هم تفکیک کنیم. وقتی یک اروپایی می گوید این ما بودیم که عقل و دانایی و نظم و آزادی را به جهان هدیه دادیم می توان از او پرسید که شما که بودید که چنین کردید و قبل از اینکه بتوانید مدعی داشتن این صفات باشید چه داشتید؟ البته پاسخ می دهند که ما هرچه بودیم توانستیم این معانی و فضایل را بوجود آوریم و . . . جهان هم که این فضایل را مطلق تلقی می کند همه اینها را می پذیرد و دیگر فکر نمی کند که آدمی در طی تاریخ جدید چه چیزها را از دست داده و از یاد برده است. حتی کسانی که این جمله را می خوانند ممکن است بگویند از یاد رفته های بشر چیزی جز مشتی حرف مفت نبوده است. من اکنون نمی توانم حکمت قدیم را با فلسفه جدید قیاس کنم. منظور اینست که اگر کسانی گفته اند که فضیلت فلسفه و علم و عقل و آزادی از آن اروپاست و دیگران استعداد درک آنها را ندارند از سر تعصب قومی و نژادی سخن می گویند. آنها قوم و مردم اروپا را دائر مدار تفکر و علم و آزادی می انگارند گویی اینها صفت خاصّ آنان بوده است ولی ممکن است اروپایی خواندن تجدد و یونانی دانستن فلسفه معنایی ضد نژادی داشته باشد یعنی بگویند اروپایی با فلسفه به علم و آزادی کنونی رسیده است و هر قوم و ملت دیگری هم که از این موهبت برخوردار می شد (یا بشود) به نتایجی می رسید (و می رسد) که اروپا و آمریکا رسیده اند. اروپا و غرب با فلسفه فضیلت پیدا کرده است نه اینکه فضیلت فلسفه خاصّ اروپا باشد. وقتی دو فریق در ظاهر یک سخن می گویند و دو معنی متفاوت و حتی متضاد مراد می کنند طبیعی است که شنوندگان و خوانندگان هم مقصود گویندگان را بدرستی درنیابند. من از چهل سال پیش همواره می اندیشیده ام و هنوز هم می اندیشم که چه چیز یونان را یونان و غرب را غرب کرده است. نه اینکه غربی بودن و متجدد بودن را خاصّه یونان و اروپا و آمریکا و ناشی از طبع و استعداد مردم آن دیار بدانم بلکه مردمی در یونان و در اروپا به یافت و دریافتی رسیده اند که موجب امتیازشان شده است. این یافت و دریافت تاریخی بوده است و نه طبیعی و نژادی. یک مشکل که مخصوصاً در کشور ما و در نوشته های من پیش آمده است اینست که از یکسو می بایست با کسانی در باب غرب و تاریخی بودن آن بحث کنم که با زبان فلسفه آشنا نبودند و از درک تاریخی هیچ خبری نداشتند. از سوی دیگر در نوشته های من هم گاهی در بیان مطالب رعایت موقع و مقام و ملاحظه آراء همگانی و درک عمومی نشده و الفاظ و تعبیراتی که در تاریخ ما معانی مشخص و مشهور دارد بدون اینکه توضیحی داده شود بمعنی جدید بکار رفته است چنانکه در یادداشتی که فکر نمی کردم چاپ شود و فقط یک یادداشت کوتاه بود نوشتم که غرب نفسانیت است و توجه نکردم که نفسانیت در چشم و گوش خواننده و شنونده ما بیشتر معنی اخلاقی و مذموم دارد اما مراد من اشاره به تاریخی بود که در آن آدمی سوژه و دائر مدار همه چیز شده است. در کتاب فلسفه چیست هم نوشته ام که فلسفه بالذات یونانی است. خواننده حق دارد که بگوید معنی جمله اینست که یونانی بودن یا غربی بودن یعنی متعلق بودن به اقوام و سرزمینهای اروپایی و مخصوصاً یونانی، جزء ذات فلسفه است ولی من ذات را بمعنی پیدایش و اصل و آغاز تاریخی در نظر داشته ام. البته کسانی که فلسفه را با تفکر یکی می دانند و تفکری غیر از فلسفه نمی شناسند این سخن را هم نمی پذیرند ولی من که   می گویم فلسفه در یونان آغاز شده است مرادم این نیست که غیر یونانیان تفکر نداشته اند. خرد و حکمت و فرزانگی همه جا بوده است و می تواند باشد اما علم خاصی که نام فلسفه گرفت و با هیبت و حیرت در برابر وجود و با پرسش وجود و بحث در اعراض ذاتی آن آغاز شد، در یونان پدید آمد ولی خاص یونانیان نبود و به نژاد یونانی تعلق نداشت اما چون در یونان و در زبان یونانی و در برابر میتولوژی یونانی بوجود آمد رنگ و بوی و صفت یونانی پیدا کرد و البته وقتی به زبانهای دیگر ترجمه شد اوصاف و صفات لاتینی و اسلامی و مسیحی پذیرفت و با جلوه جدید خود در قوام و تأسیس جهان متجدد دخیل و مؤثر شد. این فلسفه را می توان در سایه حکمت خسروانی و تفکر ذن و بر اساس تعلیمات فرزانگان چین و هند و ایران تفسیر کرد اما آن را با آنها از یک سنخ نباید دانست. پیش از یونانیان، حکمت و خرد و خردمندی بوده است اما بحث عقلی (فلسفه) غیر از سخن خردمندانه و حکیمانه است یعنی گرچه فلسفه سخن خرد است اما بسیاری از سخنان حکیمانه در ذیل فلسفه قرار نمی گیرد. وقتی     می گویند فلسفه یونانی است و آن را خاصه نژاد و قوم یونانی نمی دانند حکمت و فرزانگی اقوام دیگر را انکار   نمی کنند. حتی می پذیرند که ممکن است سولون و فیثاغورث و هراکلیتس و حتی همر و توسیدید از مردمان غیر یونانی چیزهای بسیار آموخته باشند اما علم چیستی موجودات یا علم به عوارض ذاتی وجود همزمان با تدوین علم منطق بوجود آمده و نشانی از آن در هیچ تاریخ دیگری نمی یابیم. تفکر هندی هم که از لحاظی شبیه ترین تفکر به تفکر یونانی است با آن اختلافها و تفاوتهای اساسی دارد. تا زمان ظهور فلسفه گوش اهمیتی بیش از زبان داشته است و با پدید آمدن منطق است که گفت و گفتار اهمیت بیشتر می یابد. این معانی را اگر در یک زمینه سیاسی و ایدئولوژیک قرار دهید معنایش قلب می شود. من از غرب بحث نکرده ام که علم و قدرت و فلسفه و فضیلت را به آن نسبت دهم و وابسته کنم. قصد ناچیزانگاری یونان و روم و قرون وسطی و جهان متجدد را هم نداشته ام.

رشکی به بزم خسرو شیرین نمی برم                       یادی ز تلخکامی فرهاد می کنم

من اصراری ندارم که در باب غرب چون و چرا کنم. پرسش من اینست که ما به کجا می رویم و چه توش و توان و زاد راه داریم. ما در زمانهای اخیر چه شده ایم و چه چیزها از دست داده ایم و چها بدست آورده ایم؟ چه پیوندی با گذشته داریم و چه آینده ای پیش روی خود می بینیم؟ آینده ما بستگی به پاسخی دارد که به این پرسشها می دهیم و البته این پاسخ ها لفظی و شعاری نمی تواند و نباید باشد . من قبلاً به اندیشه ای اشاره کردم که در آن این پرسشها بی وجه و بیهوده انگاشته شده است. اگر از صاحبان آن اندیشه (که در حقیقت اندیشه ای هم نیست) بپرسند که اگر به فکر امکانات و توانائیها و ضعف ها و قوتها نباشیم پس به فکر چه باشیم بهترین پاسخی که می توانند بدهند اینست که به علم و آزادی و فضائل رو کنید و چه حرف خوبی می زنند اما نتیجه ای که از این حرف ظاهراً خوب بدست می آید مرگ تفکر و تنفیذ غفلت است گویی برای رسیدن به علم و آزادی و فضیلت هیچ شرایط و مقدماتی لازم نیست و راه برای همه گشوده است و همه بمحض خواهش سفره ای پیش رویشان گسترده می شود که هرچه بخواهند می توانند از آن برگزینند و اگر کسی بگوید که چه سفره ای و چه متاع و غذایی می گویند گوینده ضد علم و مخالف آزادی و عقل ستیز است و عجبا که کسی هم از ایشان دلیل نمی خواهد و اگر خودشان هم بصرافت اقامه دلیل بیفتند به تکرار حرفهایی از این قبیل که در علم نباید از صفات ذاتی پرسید و ما دوست نمی داریم که از چیستی چیزها بپرسیم و از اینکه چه چیز چیزها را آن چیز کرده است بیزاریم، اکتفا می کنند. هر کس هرچه را می خواهد دوست بدارد یا دوست ندارد اما به آینده نمی توان نیندیشید و آینده را با پندار و سودا و حرف نمی توان ساخت. کسی که این پرسش را دوست نمی دارد که چه چیز غرب را غرب کرده و جهان تجدد چگونه ساخته شده است و مدام علم و قدرت و دموکراسی غربی را می ستاید و رو کردن به آنها را سفارش می کند از ابتدا پیداست که تقلیدی حرف می زند وگرنه لااقل وقتی دید که سفارشش اثری ندارد می بایست فکر کند که چرا به دستور العمل و فرمان مطاع او گوش نکرده اند. علم خوبست اما سر کوچه آن را به عابران نمی دهند بلکه باید زمین و شرایط آن را فراهم کرد و با جدّ و جهد آن را فراگرفت و در زمین جان و فرهنگ کاشت و نگهداری و نگاهبانی کرد. اگر چنین است باید یاد گرفت و دانست که این علم در کجا و چگونه و با چه شرایطی پدید آمده و بسط یافته است تا معلوم شود که برای فراگرفتن و نگاهداریش چه شرایطی باید فراهم کرد. من کاری به تعظیم و تحقیر غرب نداشته ام. علم و فرهنگ و تمدن در زمانی و در جایی پدید آمده و بسط یافته و همه جهان را فراگرفته است تا آنجا که همه جهان بنحوی به آن وابسته شده اند بی آنکه از مزایا و فوائد و نظم و قدرتش به یک اندازه  برخوردار و بهره مند باشند. در برابر این وضع چه باید کرد؟ نگوییم غرب وجود ندارد بلکه غربیان وجود دارند. بحث در تعیّن وجودی و مثالی افلاطونی غرب نیست بلکه تمدن و قدرتی در اروپا بوجود آمده و همه جهان را با سیاست و اعمال قوه قهریه و اشاعه رسوم نشست و برخاست و خور و خواب و مصرف که البته در مقام دقت اطلاق نام فرهنگ غربی بر آن روا نیست، مسخر خود کرده است. حقیقت فرهنگ غربی در جریان غربی شدن جهان در کشورهای در حال توسعه بسط و انتشار نیافته است. این فرهنگ در تاریخ غربی نیز رو به ضعف و زوال گذاشته و در دولت و قدرت تکنیک تحلیل رفته است. جهان کنونی با فرهنگ غربی زندگی نمی کند بلکه تاریخش تاریخ فرهنگ زدایی و بی فرهنگ شدن است. در این وضع چه باید کرد؟         می گویند غذای زودپخت خوردن و در کوچه و خیابان با موبایل مشغول بودن و به سبک اروپا و آمریکا لباس پوشیدن و خانه ساختن عیبی نیست و زیانی ندارد و اگر اینها خوب و مطلوب است چه اهمیت دارد که از کجا آمده و کی و چگونه رسم شده است. راست می گویند هرکس هرغذایی می خواهد بخورد و در هرجا با موبایل خود با هرکس که می خواهد گفتگو کند. کی گفته است که همه باید آبگوشت بخورند و پیغامشان را با پیک و نامه به دیگران برسانند؟ لباس و موبایل و امثال اینها وسیله اند و وسیله تابع هدف است و اگر هدف خوب باشد وسیله چه اهمیت دارد. اصلاً به این حرفها کاری نداشته باشیم زیرا مسئله چیز دیگری است. سرنوشت همه کشورها به سرنوشت مدرنیته بسته شده است و مردم مناطق بزرگی از جهان بهترین چیزی که از مدرنیته بدست آورده اند همین خوردن و پوشیدن و مصرف وسایل به شیوه غربی بوده است. البته این تغییر که در زندگیشان پدید آمده بر اثر اعمال نفوذ رسوم و رفتارهای خارجی بوده است نه اینکه آنها با علم و پژوهش و تصرّف برنامه ریزی شده جهان خود را تغییر داده باشند. درست است که رسم بوروکراسی غربی را آموخته اند اما کار اداریشان کند و پریشان و بی سامان است. اتومبیل دارند اما رسوم اتومبیل سواری و رانندگی را مهمل می گذارند. علم آموخته اند، قدری پژوهش هم می کنند اما پژوهش ها سازمان یافته نیست و سود چندان از آنها حاصل نمی شود. سطح تکنولوژی پایین است و محکم کاری رسم نیست. مدرسه هست و معلمان و دانش آموزان بسیار زحمت می کشند و کار    می کنند اما به اندازه کاری که می کنند و زحمتی که می کشند نتیجه نمی گیرند. بعضی کشورها بیش از صد سال است که رسم تعلیم و تربیت غربی را پیش گرفته و اخذ و اقتباس علم و تکنولوژی را آغاز کرده اند اما هنوز بنای نظام علم را استوار نکرده اند و همچنان مصرف کننده اند. غرب چرا نتیجه گرفته است (اکنون به حقیقت این نتیجه کاری ندارم) و دیگران چرا کمتر نتیجه می گیرند؟ بعبارت دیگر چه چیز غرب را توانا کرده و چرا آموزش علوم کشورهای دیگر را به بهره برداری قادر نساخته است؟ حالا اگر فلان روشنفکر مدعی و صاحب طبع حسّاس خوشش نمی آید که بپرسند چه چیز غرب را در پژوهش علمی و توسعه تکنولوژی توانا ساخته و مانع یا موانع راه دیگران چیست، بگذارید خوشش نیاید. منع تفکر و توجیه تقلید و سفارش تبعیت از رسم رایج و غالب امر تازه ای نیست و با ظهور فلسفه یک نماینده مهم و صاحب نفوذ و بنام سوفسطایی داشته است. این سوفسطایی نه فقط خطر را هیچ می انگارد و لالایی غفلت می خواند بلکه اندیشیدن به آینده را نهی می کند. اکنون مسئله ما مسئله انتزاعی علم و آزادی نیست و مگر در خوب بودن معانی و مفاهیم علم و آزادی اختلافی وجود دارد؟ مسئله اینست که جهان به کجا می رود و ما با این جهان چه نسبتی داریم و آیا لازم است و می توانیم راه خود را از راهی که جهان در چهارصد سال اخیر در آن رفته است، جدا سازیم؟ توجه کنیم که صاحبنظران جهان توسعه یافته که همگی کم و بیش به وضع کنونی غرب و جهان متجدد می اندیشند، در یک تقسیم بسیار کلّی و اجمالی به دو گروه تقسیم می شوند. گروهی که نگاهشان صرفاً به غرب دوخته شده است و اگر به بیرون از غرب هم نظری می اندازند ملاحظات سیاسی غرب را در نظر دارند. این گروه مسئله اصلی و مسائل جهان رو به توسعه و توسعه نیافته را درک نکرده اند و قهراً به آن اهمیت نمی دهند. گروه دیگر که به اهمیت قضیه توجه کرده اند تقریباً همگی دشواری آینده را نشان داده اند. آنهایی که خیالشان راحت است و اظهار چند کلمه یا نوشتن یکی دو مقاله در مدح علم و آزادی را برای حل همه مسائل کافی می دانند، خوبست آن آثار و نوشته ها را بخوانند تا لااقل غربی شدن جهان را هیچ و پوچ نینگارند. این سودا که علم و عقل و آزادی به تاریخ و جغرافیا تعلق ندارند و     می توان آنها را گرفت و متحقق کرد در هیچ جای جهان و حتی در اروپای غربی که زادگاه تجدد بود، تحقق نیافته است. توجه کنیم که جغدمینرو (الهه خرد) با فرارسیدن غروب و گسترش تاریکی به پرواز درآمده و غرب با غروب آغاز شده است به این جهت غرب یکسره روشنایی و خرد و عقل و آزادی نیست بلکه روشنائیش با ظلمت و خردش با آز و جدل و آزادیش با تجاوز و تحمیل و سازندگیش با ویرانی آمیخته بوده است. در نور و روشنایی روز به چراغ عقل نیازی نیست. آنکه تأسف می خورد که چرا غرب آزاد استعمارگر شده است، آزادی و استعمار را جز در صورت و معنی انتزاعیشان درک نکرده است و نمی داند که میان آزادی و قدرت غربی چه نسبت و پیوند ناگسستنی تاریخی وجود دارد پس غرب را به آزادی و عقل و استعمار و سرکوب و حقوق بشر و هیچ مفهوم انتزاعی دیگر نمی توان تحویل کرد و اگر اکنون بیشتر در قدرت تکنیک ظاهر شده است و این تکنیک آخرین و قطعی ترین جلوه غرب هم باشد باز نباید گفت که غرب همان غلبه روح تکنولوژی و تکنیک است. غرب تاریخی بود که به غلبه تکنیک و ایجاد آشفتگی و گسیختگی در همه فرهنگها انجامید. از همان ابتدا که مفهوم پیشرفت خطّی در زمان بعنوان اصل منور الفکری و تجدد عنوان شد، پیشرفت از یکسو معنی رو کردن به قدرت تکنیک پیدا کرد و از سوی دیگر همه اقوام غیر غربی خود را عقب مانده یافتند یا بهرحال به آنها عنوان عقب مانده داده شد یعنی تاریخ همه اقوام را با تاریخ غربی سنجیدند و همه را از گردونه تاریخ خود بیرون انداختند اما جلوه غرب چندان خیره کننده بود که این فاجعه از چشم ها پوشیده ماند و اگر کسی آن را دید توانست آن را نشان دهد. هنوز هم با اینکه تجربه شکست های جهان توسعه نیافته پیش چشم ماست، سعی می کنیم آن را نادیده بگیریم و به آرامش و غفلت پناه ببریم. فلسفه باید این غفلت را از میان بردارد. کار فلسفه تکرار مطالب گذشتگان و مشغول شدن به بحثهای انتزاعی نیست. فلسفه بیک معنی گوش سپردن به آوای زمان است و به این جهت مسائل زمان می تواند در فلسفه مطرح شود. تحویل پیش آمد تاریخ غربی به مجموعه ای از حوادث مستقل و غیر مرتبط دور شدن از فلسفه است. علم و تکنیک و سیاست و اقتصاد و . . . در تاریخ غربی بهم بسته اند ولی معنی همبستگی میان آنها این نیست که اگر علم می آموزند باید همه خوبیها و بدیهای جهان غربی را یکجا با آن فراگیرند. این مغالطه بدی است که مغالطه کننده را از فهم باز می دارد و مسئله بزرگ را در نظر دیگران هیچ قلمداد می کند. اگر سفسطه کنندگان به تاریخ توسعه می اندیشیدند شاید می توانستند قدری درک کنند که سخن بر سر تشخیص و گزینش خوبیها و ردّ بدیها نیست. مهم اینست که بدانیم بر سر راه خوبهای مسلّم چه موانع بزرگی وجود دارد و چگونه می توان آن موانع را از سر راه برداشت. اگر چیزی در فرهنگهای گذشته وجود دارد که راه به توسعه و تکنولوژی نمی دهد باید تحقیق شود که آن چیز چیست. اینکه نه به مقتضیات و شرایط امکان امور و نه به موانع بیندیشند و بنام فلسفه حرفهای عامیانه و عوام پسند بزنند، ظلم مضاعف به فلسفه است زیرا اوّلاً سخن غیر فلسفی و ضد فلسفی را نام فلسفه داده اند و ثانیاً مسئله مهم و بزرگی را که باید به آن اندیشید خوار و ناچیز شمرده اند. در بیست سی سال اخیر کتابهای بسیار درباره غرب و غربی شدن و غربی کردن جهان نوشته شده است و شاید دیگر مثل سی سال پیش طرح ماهیت غرب موجب برانگیختن غوغا نشود مع هذا اکنون به غرب کاری نداشته باشیم. این جهان هرچه هست با سیاست و اقتصاد لیبرالیش (که در معرض آزمایش بزرگ قرار گرفته است) و با وسائل الکترونیکش که به دور افتاده ترین نقاط راه یافته است، به کجا می رود و آینده آن چه می شود؟ همه مردم لازم نیست که به این قبیل مسائل بیندیشند و البته اگر بیندیشند پریشان می شوند اما کسانی باید باشند که این پریشانی را بر خود هموار کنند. فلسفه راه دشوار است و با درد باید این راه را پیمود. فلسفه ای که از درد بگریزد و سخن کوچه بگوید و فرع ایدئولوژی و تابع مقاصد سیاسی باشد، فلسفه نیست. وقتی این سخن در همه جا پیچیده است که تاریخ مدرنیته، یعنی مرحله اخیر تاریخ غرب به پایان راه رسیده است، تکرار حرفهای مشهور دوران آغاز تجدد، گریختن از تاریخ و وضع تاریخی است و چه عجب که در این فرار از تاریخ، سخنان عوامانه ای نیز بنام فلسفه به زبان آید. اشتباه این پندارهای عوامانه با فلسفه مانع بزرگ راه است. کار فلسفه اینست که به شرایط امکان کارها بیندیشد پس چگونه می توان بنام فلسفه این اندیشیدن را منع کرد و نامناسب و بی وجه دانست؟ ما نیاز داریم بدانیم که قدرت غربی چیست و از کجا آمده و به کجا می رود و اکنون در چه وضعی قرار دارد و مخصوصاً باید تحقیق کنیم که جهان در راه توسعه با جهان توسعه یافته غربی چه نسبت دارد. آنچه نوشتم خلاصه و جوهر مجموعه مطالب این دفتر است. می دانم که بسیاری از نکات و اشکالات این مقاله و مقالات دیگر را باید توضیح و تفصیل داد ولی اگر خواننده ای بقصد درک و دانستن در آنها نظر کند گمان      نمی کنم که در پایان دست خالی بماند و البته اگر با نیت معارضه بخواند می تواند نکات مبهم و موجز را به دلخواه خود تفسیر کند و هر نتیجه ای که می خواهد بگیرد. کتابها را باید با نظر نقادانه خواند ولی اگر قصد معارضه در کار باشد مجال نقادی تنگ می شود زیرا اولین و مهمترین قدم نقادی اهتمام به فهم است. اگر یک بحث عالمانه و فارغ از سوداهای سیاسی در این باب در می گرفت بسیاری از ابهامها رفع می شد. امیدوارم چنین مجالی پیدا شود.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی