صفحه اصلی جستار چرا به ابن سینا احترام می گذاریم؟
چرا به ابن سینا احترام می گذاریم؟ مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

در گذشته به شرف علم بیش از سودمندی آن توجه می شده است و به همین جهت مردم بعضی از عوالم گذشته می توانسته اند به اهل علم صرفاً از آن جهت که اهل علمند احترام بگذارند. در زمان ما و در دوران تجدد می گویند سخنان بیشتر دانشمندان دوران پیش از تجدد علمی نیست و نادرست بودن بسیاری از آنها اثبات شده است. رأی شایع و غالب اینست که آن سخنان به گذشته تعلق دارد و  بدرد امروز و اکنون ما نمی خورد پس چرا باید به آنها بپردازیم. این هر دو سخن قابل تأمل است یا لااقل از آن جهت که مقبول طبع عامّه قرار می گیرد و گوش و هوش مردم زمان به آسانی آن را می پذیرد و صحّه می گذارد، باید به آنها پرداخت. البته این پرداختن بمعنی اثبات درستی یا ردّ آنها نیست. در این مباحث خلطی وجود دارد که اگر از آنها پرهیز نشود به قضایایی     می رسیم که شیخ الرئیس آنها را جدلی الطرفین می خواند: اگر قرار باشد کسی بگوید همه احکام اساسی فلسفه اسلامی درست است و دیگری بگوید فلسفه بعد از دوران فلسفه اسلامی در اروپا تحول بزرگ پیدا کرده است چه بگوییم؟ اگر فلسفه ابن سینا درست است تکلیف فلسفه های دکارت و کانت چه می شود؟ مخصوصاً وقتی       می گویند فلسفه کانت و هگل هم دیگر کارساز نیست و از آنها هم باید گذشت، در مورد فارابی و ابن سینا چه حکمی می توانیم بکنیم؟ از آنجا که ملاک و میزان حکم ما در این اظهار نظرها مشهورات علمی و کاربردی بودن قضایاست، بهتر است ببینیم علم با فلسفه چه اختلافی دارد و آیا فلسفه را باید از روی گرده علم و یا موازین علمی ساخت و از فلسفه همان اثر و نتیجه ای توقع داشت که از علم بر می آید؟ از علم هم که می گویم توجه کنیم که علم جدید با علوم قدیم چه از حیث مبادی و چه از حیث غایت و نتیجه و فایده (و البته از حیث صورت و ماده) متفاوت است. اکنون ما نه فقط فلسفه بلکه علوم قدیم را هم صرفاً واجد اعتبار تاریخی می دانیم و از جهتی نیز حق داریم و معمولاً وقتی از تاریخ علم می گوییم قصدمان یا مفاخره است یا تاریخ علم را در نظر می آوریم تا به مقام و اهمیت علم کنونی بیشتر واقف و معترف شویم. شرق شناسی معمولاً به گذشته علم و فرهنگ و ادب یا علم و ادب و فرهنگ گذشته می پردازد تا بگوید که هرچه پیش از این بوده صورت انحرافی یا دوران کودکی زمان جدید و تجدد غربی بوده است. با توجه به این نکته لازم نیست که در این بحث از تفاوت میان علم و فلسفه در گذشته چیزی بگویم بلکه در حقیقت مسئله، مسئله علم قدیم و فلسفه بطورکلی با علم جدید است. در اهمیت علم هیچکس تردید ندارد زیرا آثار تکنیکی آن را می بیند و آن آثار را می خواهد و نمی تواند از آنها چشم بپوشد. علم جدید اصلاً برای اثبات درستیش به حجّت نیاز ندارد زیرا اولاً پیروی از روش علمی سیر در طریق حقیقت است و ثانیاً نتایج علمی که دنیای ما را دگرگون کرده است حجت حقانیت آنست. بگذریم از اینکه در فلسفه علم دویست سال اخیر و بخصوص در فلسفه علم زمان ما و قرن بیستم پرسش از اعتبار و حقانیت علم بسیار جدی است تا آنجا که پوزی تیویست ها هم خود را با آن مواجه یافته اند. دو حجتی که مقبول آراء همگانی است و به آن اشاره شد در زمره مشهورات است و حقیقت داشتن علم را در فلسفه با مشهورات نمی توان اثبات کرد. شاید گاهی در فلسفه هایی به این مشهورات تمسّک کنند یا در تحکیم آنها بکوشند چنانکه فیلسوف پراگماتیست درستی علم را در کارسازی و گره گشایی آن و هماهنگیش با جریان زندگی می بیند. توجه کنیم که نظر عامّ و شایع در باب علم و حتی نظر فیلسوف پراگماتیست به کل علم باز می گردد نه به حقیقت یکایک احکام علمی. حکم در باب علم بطورکلی و کل علم اجمالی و مبهم است اما وقتی به احکام علمی می رسیم قضیه متفاوت    می شود. احکام علم را به هیچ طریقی اثبات نمی توان کرد و تجربه تاریخ نشان داده است که اگر به تجربه برای اثبات قضایای علم متوسل شویم تجربه ما را از علم موجود در می گذراند و بجایی می برد که گرچه در آنجا علم گذشته را نادرست نمی یابیم و نمی خواهیم گویی دیگر به آن نیاز نداریم و در آن بعنوان تاریخ علم یا علمی که تاریخی شده است نظر می کنیم. در تاریخ علم جدید گالیله را بزرگ می دانیم که بنیانگذار فیزیک مدرن است و در زمره کسانی است که راه علم جدید را گشوده اند و هموار کرده اند. از بزرگی نیوتون هم در تاریخ علم جدید نمی توان چشم پوشید. اصلاً فیزیک کنونی گالیله ای و نیوتونی است اما همان فیزیک گالیله و نیوتون نیست یعنی علم اینها از آن جهت اهمیت دارد که مقدمه علم کنونی و مرحله ای از تاریخ علم (منتهی مرحله نزدیک به زمان ما) بوده است. اگر چنین نظری داشته باشیم به بقراط و بطلمیوس و ابن سینا و ابوریحان بیرونی هم بعنوان پایه گذاران علم و تعلیمات زمان خود و حتی دورانی از تاریخ احترام می گذاریم پس دیگر لازم نیست آثارشان را بخوانیم و در آنچه آورده اند تحقیق و تأمل کنیم بلکه به آنان ادای احترام می کنیم تا ادب و حق شناسی خود را اثبات کرده باشیم و احیاناً به تقویت حس غرور مدد برسانیم. من از بعضی دانشمندان خودمان شنیده ام که خود را بسی بزرگتر و داناتر از ارسطو و ابن سینا می شناسند و از جهتی راست هم می گویند زیرا ارسطو وزن هوا را بدرستی نتوانسته بود اندازه بگیرد و افلاطون راه حل معادله درجه سوم را که نوجوان دبیرستانی آن را در زمره مطالب عادی درسی می داند، نمی دانست. پس آن کودک جبر را بهتر از ریاضی دانهای بزرگ قدیم می داند. وقتی برتری در ریاضیات محرز باشد در علوم دیگر چه جای بحث است ولی آیا حقیقتاً نوجوانان محصل دبیرستان ما از افلاطون و بوعلی داناتر اند؟ نوجوانانی که هیچ اسمی ندارند و بسیاری از آنان شاید فردا و هیچوقت هم هیچ اسمی و رسمی پیدا نکنند. آیا صحنه تاریخ تا این حد بی قاعده و بی قانون است که کسانی را که در قیاس با اشخاص معمولی زمان ما صاحب دانش چندان نبوده اند، بزرگ می شمارد؟ شاید در قبال این مسئله شانه های خود را بالا بیندازیم و بگوییم بما چه ربطی دارد که تاریخ قانون و حساب و کتاب دارد یا ندارد. آنچه ما می دانیم اینست که کتاب قانون دیگر در پزشکی جهان امروز مرجعیّت ندارد و با شفای بوعلی مسائل جهان کنونی را    نمی توان حل کرد. آیا با تکلّف و تعارف باید باز این آثار را عظیم بشماریم؟ مگر عظمت آنها در چیست؟ اگر مسائل جهان امروز با آنها حل نمی شود و اگر بدرد زندگی ما نمی خورند چرا باید به آنها رجوع کنیم و اوقات خود را صرف کاری کنیم که هیچ سودی ندارد؟ این حرفها که گفتم درست است اما این درست، درستی های بیشتر و پایدارتر را پوشانده است. این درست در چشم و عقل ظاهربین و در ظاهر درست است اما اگر چشم باطن بگشائیم و عقل باطن یاب را بکار بیندازیم قضایا را طور دیگر می بینیم.

اشاره کردم که فلسفه مجموعه احکام فلسفی نیست که بگوییم بعضی از آنها را می پذیریم و بعضی دیگر را کنار می گذاریم. من نمی گویم فلسفه ابن سینا از هرگونه ناهماهنگی مبراست اما این فلسفه یک سیستم و طرح جامع است. فلسفه ابن سینا تصویر جهانی است که او در آن بسر می برد و هر فلسفه اصیلی می تواند تصویر جهانی باشد که امکان پدید آمدنش در نظر فیلسوف پدیدار شده است. کار فیلسوف این نیست که دستورهای مفید بدهد و قضایای کارساز سودمند بیان کند. فیلسوف به آینده رو می کند و امکانهای جهان خود و احیاناً جهان آینده را تصویر می کند. فلسفه علم نیست و بدرد کاری و کسی نمی خورد و اگر چنانکه مارکس    می خواست با آن بتوان جهان را تغییر داد، طرح تغییر جهان است. تاریخ فلسفه تاریخ اصلاح و تصحیح احکام و قضایای فلسفه نیست و مثلاً کانت در تاریخ جدید بجای احکام فلسفه قدیم احکام درست نیاورده و فلسفه گذشتگان را تصحیح نکرده است. او حدود جهان جدید و بشر جدید و علم جدید را نشان داده است. کانت معمار جهانی است که ما در آن بسر  می بریم. مهم نیست که قضایای ریاضی چنانکه او می گفت تالیفی ما تقدم یا تحلیلی باشد. عمده اینست که او راهگشای لیبرالیسم و جهانی است که در آن علم جدید دائر مدار جهان شده است. باز می گویند بفرض اینکه بپذیریم فلسفه ره آموز تاریخ بوده است اکنون که صاحبان آن فلسفه ها رفته اند و کار خود را کرده اند و دیگر منشاء اثر نیستند، پس چرا باید به آنها بپردازیم.

تردید نکردیم که علم بطورکلی هرجا و هروقت باشد کارساز و سودمند است اما علم در یک طرح کلی و هماهنگ سود می دهد وگرنه مجموعه ناهماهنگ عالمان و علوم هرجا جمع شوند جز اینکه جمع بهترین های جهان را تشکیل می دهند اثر مهم دیگر ندارند و کمتر احتمال دارد که کارسازی کنند. علم باید در جای خود قرار گیرد. طراح جهان علم جدید فرانسیس بیکن و دکارت و کانت بوده اند. علم جدید در جهان متجدد در جای خود قرار گرفته و با قرار گرفتن در جای خود به مقام دائر مداری جهان نائل شده است. اگر طرح دکارتی بشر و جهان نبود اصلاً این علم بوجود نمی آمد و چنین مقامی پیدا نمی کرد. ممکن است در مقام جدل بگویند بسیار خوب مقام دکارت و کانت را می پذیریم اما به بوعلی چکار داریم؟ آیا او می تواند در جهان پست مدرن کنونی دستگیر ما باشد و ما را در راه توسعه مدد کند؟ گرچه انصاف نیست که از شیخ الرئیس فلسفه اسلامی چنین توقعی داشته باشیم. این نکته را بدانیم که بدون رجوع به سوابق تاریخی و فرهنگی ورود به جهان متجدد دشوار است و اگر نظر از امثال بوعلی برداریم و صرفاً به کار هر روزی سرگرم شویم، بکلی آینده را می بازیم. هم اکنون آینده جهان توسعه نیافته پر از تیرگیهاست. با اعراض از مأثر تاریخی گذشته افق زمان تیره تر می شود و در این وضع دیگر آینده جایی نخواهد داشت مگر اینکه آینده را تکرار زمان حال موهوم بدانیم (که معمولاً برنامه ریزیهای جهان توسعه نیافته با این تلقی از زمان و آینده صورت می گیرد). ابن سینا خیلی چیزها که ما می دانیم نمی دانست اما او چیزهایی می دانست که شاید فقط معدودی از بزرگان تفکر زمان ما به یافتن آن توفیق پیدا کنند. ما یافته های ابن سینا و دانایی او را با فهم و درک عادی خود قیاس می کنیم. او فرزند زمان بوده است و البته زمان، زمان گردش عقربه های ساعت و حتی زمانی که خود شیخ الرئیس در طبیعیات خود در آن تحقیق می کرد و از آن گزارش می داد، نیست. زمان ظرف اشیاء و تابع حرکت افلاک نیست. زمان، زمان تفکر است. زمان دمی است که شاید تا ابد بنحوی دوام داشته باشد. ابن سینا جلوه ای از تاریخ و گذشته ماست. او فرزند بزرگ زمان است و ما نیز اگر در طلب انس و آشنایی با پدر خویش یعنی زمان باشیم با او نسبت خواهری و برادری پیدا می کنیم. او برادر بزرگ ماست. او رهرو راه زمان بوده و در این راه تجربه های بزرگ اندوخته است. ما نمی خواهیم مثل او گام برداریم یا قدم جای قدم او بگذاریم. ما می خواهیم از او رسم رهروی بیاموزیم. آشنایی با تفکر او ما را با زمان و با تجربه بزرگ رهروی در تاریخ آشنا می کند. مقصود این نیست که قانون و شفای بوعلی ما را با رسوم قرون چهارم و پنجم آشنا می سازد. آن آشنایی هم در جای خود غنیمت است اما آموختن درس تفکر چیزی غیر از آشنایی با آداب و رسوم و معاملات است. ما نه می خواهیم به رسوم قرون چهارم و پنجم بازگردیم و نه می گوییم کتابهای بوعلی متضمن حقائق بی چون و چراست. اگر به بوعلی سلام می دهیم و احترام می گذاریم از آنست که او به مردم زمان بی آنکه آنان ملتفت شوند راه نشان داده و نگذاشته است که در ملالت سکون و غربت از پا درآیند. جایی که تفکر نیست آدمی به آسانی نفس نمی تواند بکشد. تفکر هوایی است که در آن می توان زنده ماند و به خفقان دچار نشد. اگر باز هم  می گویند بسیار خوب می پذیریم که بوعلی ره آموز تفکر در بخشی از جهان اسلام و ایران قرون چهارم و پنجم هجری بوده است ولی اکنون با او چکنیم و از او چه بیاموزیم؟ این پرسش دشواری است و البته دشوار است که بدانیم از بوعلی چها می توانیم بیاموزیم. کتابهایش را که می خوانیم اطلاعات و معلومات خوب بدست می آوریم اما این اطلاعات و معلومات خوب در عرض معلومات دیگر و گاهی در برابر سخنان دیگر و مخصوصاً سخنان جهان جدید قرار می گیرد مع هذا اگر آثار ابن سینا را نخوانیم و با آراء و افکار او آشنا نشویم چگونه شاگرد خوب او توانیم بود و از او درس تفکر بیاموزیم؟ و اگر بخوانیم البته بما یاد نمی دهد که کار و بار هر روزیمان را چگونه سامان دهیم. فلسفه را با چنین توقعی نمی توان و نباید خواند. فلسفه بما وسعت نظر می دهد و ما را با امکانهای تاریخ آشنا می کند. با این آشنائیهاست که عقل بکار می افتد و راهها را می یابد و کارها را سامان می دهد. ابن سینا و همه متفکران آموزگاران فکر و خردند و بهمین جهت در تاریخ می مانند. این تفکر است که می ماند.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی