صفحه اصلی جستار نظري به عالم خيال
نظري به عالم خيال مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

و ان من شي ء الّا عندنا خزائنه و ما ننزّله الّا بقدر معلوم (سوره 15، آيه 21)

در تاريخ فلسفه اسلامي از زمان فارابي تا عصر حاضر قوه خيال و عالم صور خيالي از مباحث بسيار مهم بوده است تا جايي كه بعضي صاحبنظران اين توجه را از مميزات فلسفه اسلامي دانسته اند. فارابي نظريه نبوت خود را با طرح عالم خيال تبيين كرد و ابن سينا و سهرودي و ملاصدرا و اخلاف اينان با استناد به عالم خيال به حل بسياري از مسائل و مخصوصاً به جمع ميان دين و فلسفه و مشاهده و برهان و نقل و عقل نائل شدند. در زمان ما كه سوبژكتيويته و فلسفه آگاهي به بحران رسيده است كساني توسل به عالم خيال را راهي براي گذشت از بحران تفكر پيشنهاد كرده اند. اين پيشنهاد هرچه باشد حاكي از اهميت طرح عالم خيال نه فقط در نظام فلسفه اسلامي بلكه در تمامي قلمرو فلسفه است. فارابي نظريه ارسطو در مورد رؤيا را بسط و تفصيل داد و اين امكان را فراهم آورد كه مطلب وحي جايي در فلسفه پيدا كند. درست است كه ابن سينا نظر فارابي را با احتياط تلقي كرد و ابن رشد در غرب عالم اسلام بعهده گرفت كه مسائل فلسفه را از اعتقادات جدا سازد اما ابن سينا در فلسفه مشرقي خود و سهروردي در حكمت اشراقيش مقامي به تخيل و عالم خيال دادند كه در آن بعضي مشكلات قول فارابي نيز رفع شد. ارسطو گفته بود كه در هنگام خواب كه حواس از كار    مي افتند يا ضعيف مي شوند مجالي براي فعاليت قوه خيال فراهم مي شود و ممكن است شخص در خواب بعضي صورتهاي خيالي را ببيند كه ديدن آن در هنگام بيداري برايش ممكن و ميسر نيست. فارابي نه فقط بعضي ناگفته هاي ارسطو را در نظريه خيال خود آورد و بنحوي وجود عالم خيال را اثبات كرد بلكه ظهور صور خيالي را محدود به قلمرو رؤيا ندانست و گفت اگر قوه خيال در وجود كسي بكمال قوت برسد او مي تواند در بيداري هم صورتهاي خيالي را درك كند چنانكه پيامبر (ص) فرشته وحي را در صورت شخص خاصي       مي ديد. بنظر فارابي پيامبر از طريق عالم خيال به عقل فعال مي پيوندد و علم گذشته و آينده را از عقل فعال مي گيرد. اشكالي كه مخصوصاً در يك عالم ديني بنظر فارابي وارد مي شد اين بود كه او گويي مقام فيلسوف را برتر از مقام نبي دانسته است زيرا نبي علم را از طريق خيال از عقل فعال اخذ مي كند و حال آنكه فيلسوف با عقل به عقل فعال متصل مي شود. در سير و بسطي كه فلسفه اسلامي مخصوصاً در مبحث خيال پيدا كرد اين اشكال بتدريج رفع شد و چون نوبت به ملاصدرا رسيد او مي توانست بنويسد:

‹‹ قلب پيامبر داراي دو در است. يكي بسوي عالم قدس گشوده مي شود و ديگر دري كه به حواس پنجگانه باز مي شود تا از اين طريق بر سوانح و حوادث زندگي عمومي آگاه گردد . . . پس بسبب علومي كه بر قلب و عقل مجردش افاضه مي شود ولي و فيلسوف و حكيم الهي است و بسبب آنچه بر قوه متخيله و متصرفه او افاضه مي شود رسول و پيامبري است كه مردم را از حوادث آينده و از عذاب و عقاب آگاه        مي سازد››. (شواهد الربوبيه، ص 488) از بيان ملاصدرا چنين مستفاد مي شود كه پيامبر دو راه ارتباط با عالم غيب و قدس دارد. يكي راه عقل و ديگر راه خيال. فارابي هم ظاهراً بر همين رأي بود اما در تاريخ فلسفه و عرفان دوره فاصل ميان فارابي و ملاصدرا، عالم خيال مقام و جايگاهي پيدا كرد كه همه راههاي صعود و نزول به آن مي پيوست و هر فيضي كه از عالم بالا مي رسيد از آنجا مي گذشت. سهرودي تصديق كرده است كه حكماي مشاء هم رؤياي صادقه را واردي از عالم قدس بر نفس آدمي مي دانستند اما مي گفتند جايگاه ظهور و انتقاش آن حس مشترك است نه نفس ناطقه آنها. رؤياي كاذبه را حاصل تصرفات قوه متخيله بحساب مي آوردند و عالم قدس را در اين كار دخيل نمي دانستند. در نظر مشّائيان اولاً صورتهاي رويايي بواسطه خيال و متخيله در حس مشترك نقش مي بندد. ثانياً منبع و منشاء صورتهاي رؤيا گاهي عالم قدس است توسط نفس و گاه قوه متخيله است اما شيخ اشراق جايگاه ظهور صور رؤيا را نفس و منشاء آنها را صرف نفوس فلكي مي دانست. او معتقد بود كه متخيله منشاء صور رؤيا نيست بلكه تنها شيطنت مي كند اما اختلاف اصلي در مورد عالم خيال و مثل معلقه پيش آمده است. عالم مثال عالم اشياء و موجوداتي است كه شكل و مقدار دارند اما ماده ندارند و واسط ميان عالم معقول و محسوسند. عالم مثال عجائب بسيار و شهرهاي بي شمار دارد كه از جمله آنها جابلقا و جابلسا است. عالم مثال و شهر هاي آن از نظر هيأت و شكل فضاني طرح مكرري از عالم اجرام و صور فلكي است و همه قسمت هاي عالم اجرام در آن بنحوي مكرر شده است. اينجا چنانكه عالم اجسام از دو قسمت اثيريات (افلاك و ستارگان) و عنصريات (عناصراربعه و مواليد ثلاثه) تشكيل شده اند. عالم مثال هم مشتمل بر جهان اثيري و جهان عنصري است كه هورقليا عالم افلاك و ستارگان مثالي است و جابلقا و جابرصا هم عالم عناصر مثالي اند.

جهان هورقليا جهان نوراني و جايگاه نفوس متوسطين از سعدا و فرشتگان مقرب است و جهان جابلقا و جابرصا منزلگاه نفوس كم نور يا مظلمه و اعمال و خلقيات متجسد آنهاست. ما با اين عالم و با شهرهاي آن چه نسبت داريم و مگر راهي به آنجا هست و اگر راهي باشد اين راه را چرا و چگونه بايد پيمود؟ آنان كه به عالم خيال و صور معلقه قائلند آن عالم را عالمي بيگانه با ما و جدا افتاده نمي دانند بلكه حقيقت وجود و كار و بار ما را در آنجا مي بينند يعني نه فقط در نظر آنان نفس ما به آن عالم تعلق دارد بلكه حقيقت جسم ما نيز در آنجاست. اگر ملاصدراي شيرازي معاد را معاد جسم مثالي مي دانست از آن رو بود كه در نظرش حقيقت جسم چيزي جز جسم مثالي نبود. كساني كه رأي او را نپسنديدند و احياناً آن را با اصل معاد جسماني مطابق نيافتند شايد در تلقي معني و حقيقت جسم با او اختلاف داشته اند و نه در حكم شريعت. و اگر به منشاء اختلاف خود با فيلسوف پي مي بردند بحثشان از صورت فقهي و كلامي خارج مي شد و صورت فلسفي پيدا مي كرد. عالم خيال در نظر فيلسوفان اشراقي، زاده قوه خيال نيست بلكه قوه خيال مسافر آن عالم است و مشاهدات خود در آن جا را باز مي گويد و البته اگر از شواغل اين جهان آزاد شود مي تواند بعضي از صور عالم خيال را ايجاد كند. اين معاني در فلسفه جديد چندان مهجور شده است كه بدشواري مي توان بر خود هموار كرد كه        في المثل شرايط ترانساندانتال ادراك در فلسفه كانت جايگاهي شبيه به عالم خيال در فلسفه اسلامي دارد و اتفاقاً كانت قوه خيال را نيز در قوام بخشيدن علم و ادراك دخيل دانسته است منتهي در دوره جديد صور خيالي ساخته و پرداخته قوه خيال است. البته درك روان شناسي قوه خيال و انتساب همه صورتهاي خيالي به آن بسيار آسان است اما اگر خوب تأمل شود قوه خيال چيزي بيش از شأن روان شناسي آن و امري بسيار اسرارآميز جلوه مي كند. قوه خيال در ابتداي تاريخ جديد غربي صورتهايي را در آثاري نظير آتلانتيس جديد بيكن و مدينه خورشيد كامپانلا و اوتوپياي توماس مور پديد آورده است كه طرح تمدن جديد و مثال جهان متجدد شده است. مي گويند اينها ساخته قوه خيال است و ربطي به عالم خيال ندارد. اگر اينها ساخته قوه خيال خيال پردازان بود مثال و ره آموز يك دوره تاريخي و تمدن بزرگ نمي شد. وانگهي اگر اينها ساخته و پرداخته قوه خيال باشد ضبط و ربط و پيوستگي و تناسبش از كجاست؟ اگر مردم عادي راهي به عالم خيال ندارند چرا هنگام شنيدن زبان شعر احساس بيگانگي نمي كنند و آنچه شاعر و نويسنده به آنها نشان مي دهد هرچند كه خود آن را پيش از آن نديده و نشناخته اند در نظرشان آشنا مي آيد. قوه خيال اين صورتهاي ناشناخته و در عين حال آشنا را از كجا مي آورد و چيزهايي را كه در آينده متحقق مي شود چگونه مي شناسد و كشف مي كند؟ در عالم جديد كه تاريخ جانشين عوالم طولي در فلسفه قديم شده است طرح و حل معماي فعاليت خيال قدري عجيب و دشوار مي نمايد. با وجود اين بعضي از صاحبنظران معاصر بازگرداندن عالم خيال به اقليم شناخت را در دوران پايان مابعد الطبيعه (متافيزيك) يك ضرورت مي دانند. راستي چگونه مي توان يك امر وراء تاريخي را در متن تاريخ قرار داد. امر غير تاريخي مي تواند بنياد تاريخ باشد اما جزئي از تاريخ نمي شود. صاحبنظران قائل به اهميت عالم خيال هم نمي خواهند آن را جزئي از تاريخ قرار دهند. آنها فكر مي كنند كه با رجوع به عالم خيال مي توان به جهان پريشان كنوني سر و سامان بدهند. بنظر آنان عالم خيال جايگاه رخدادهاي روح است و حكايتهاي تمثيلي و حكمت هاي عارفانه و زبان شاعرانه بدانجا تعلق دارد. بعبارت ديگر اصل صفت آشكاركنندگي و پوشانندگي زبان در اين عالم است. پس اگر بتوان راهي به اين جهان پيدا كرد شايد بتوان پرده پنداري كه همه جا را پوشانده است برداشت و طرحي ديگر در انداخت.

كشف و طرح عالم خيال در قوام و بسط فلسفه اسلامي اثري بزرگ داشته و در حل بسياري از مسائل مؤثر افتاده و مي توانسته است كه به حل مسائل غامض تري مثل ربط حادث به قديم نيز مدد برساند اما اينكه بتوان جايي براي آن در فلسفه معاصر پيدا كرد مطلبي است كه درك آن آسان نيست اما صاحبان اين قول وقتي مي گويند طرد اقليم روح از جغرافياي هستي در سير تاريخ غربي همواره آثار مهم داشته و حتي شبح سازي جهان نيز از آثار و نتايج طرد عالم خيال است، مي توان در گفته شان تأمل كرد. اشاره كرديم كه طرح عالم جديد و متجدد را اوتوپي نويسان دوران رنسانس در افكندند. اينكه آنان چگونه اين طرحها را يافته بودند جاي بحث دارد. بنظر من صاحبان اوتوپيها طرحهاي خود را در عالم خيال يافته بودند مع هذا در فلسفه جديد طرح عوالم و مراتب موجودات كنار گذاشته شد و بنا را بر اين نهادند كه طراحي نظم جهان و زندگي بشر بعهده خود اوست و خيال و صورتهاي خيالي حاصل قوه نفساني (روان شناسي) خيال است و در اوتوپيها نيز حداكثر بايد بعنوان آثار ادبي نگاه كرد. بعبارت ديگر در فلسفه جديد ديگر عالم خيال معني ندارد بلكه خيال يك امر روان شناسي و در بهترين صورت، شرط سامان بخشي نظر و گفتار است. بدون شك نمي توان در فلسفه جديد و در نظام دكارتي جايي براي عالم خيال پيدا كرد و بيهوده است كه مبحثي درباره خيال به فلسفه فيلسوفان دوره جديد بيفزاييم اما اگر فيلسوف پديدار شناس كه در فعاليت ادراكي طبيعت را دخيل مي داند و در جسم و طبيعت نيز اثر و نشان روح مي بيند به عالم خيال قائل شود و رجوع به آن را به معاصران توصيه كند عجيب نيست. بخصوص كه با اين رجوع فكر مي كند كه تقابل هايي مثل تقابل نفس و بدن، جوهر و عرض، كلي و جزئي و . . . صورتي ديگر پيدا مي كند و مشكلاتي كه با طرح آنها پيش آمده است قدري كاهش مي يابد. من فعلاً كاري به عالم مجازي و شبح گونه كنوني ندارم اما ذكر دو نكته را بي مناسبت   نمي دانم. يكي اينكه بنظر كساني جهان افسون زدايي شده دوران تجدد دوباره افسون زده مي شود و اين افسون زدگي طرح دوباره عالم خيال را ممكن مي سازد. اگر اين امر صورت گيرد و خيال دوباره در جغرافياي علم و معرفت جايگاهي پيدا كند نگاه بشر دگرگون خواهد شد و جلوه ديگري از چيزها و موجودات در نظرها ظاهر خواهد شد اما بدانيم كه دشواري اين امر و رؤيايي بودن آن حتي بر طرح كنندگانش نيز پوشيده نيست.

نكته دوم وضع اختلاط و در هم آميختگي فرهنگهاست. اين اختلاط وقتي سامان مي يابد كه ضامن هماهنگي و وحدت وجود داشته باشد و اين ضامن بايد چيزي وراي فرهنگهايي كه بهم مي آميزند، باشد.آيا بجاي سير از اين فرهنگ به آن ديگري مي توان از سطح فرهنگهاي موجود گذشت و به شهرهاي رؤيايي عالم خيال سفر كرد؟ پاسخ هرچه باشد توجه به عالم خيال و تفكر در آن به فلسفه معاصر لااقل اين مدد را مي رساند كه جهان كنوني را بهتر درك كند.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی