صفحه اصلی سخنرانی سخنرانی در همایش مرکز و پیرامون
سخنرانی در همایش مرکز و پیرامون مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

تامل درباره وضع کنونی عالم

عنوان مركز و پيرامون بقصد اشاره به وضع تاريخي و فرهنگي جهان كنوني انتخاب شده است. آيا جهان كنوني جهان واحدي است كه يك مركز ثابت دارد و مناطق اطراف تابع اين مركزند و از آن بهره     مي گيرند؟ تعبير ‹‹ مركز و پيرامون›› با چنين وضعي مناسبت دارد زيرا مثلاً اگر جهان كنوني را مجموعه اي از فرهنگ هاي مختلف و متباين بدانيم ديگر مركز و پيرامون معني ندارد. پيداست كه وقتي مركز مي گوييم نظرمان به غرب و تاريخ غربي است. آيا آسيا و آفريقا و آمريكاي لاتين در پيرامون غرب قرار دارند؟ مركز و پيرامون دو مفهوم متضايفند و از هم جدا نمي شوند. اگر پيرامون هست مركز هم بايد باشد و اگر مركزي باشد مركز پيرامون است. با اين تلقي جهان كنوني يكسره غرب است و بيرون از غرب چيزي وجود ندارد و تفاوت و اختلاف در شدت و ضعف و درجات است.

 

اگر بجاي مركز و پيرامون متن و حاشيه قرار دهيم گرچه باز هم وحدت جهان تصديق مي شود  اما چون ملازمت ميان متن و حاشيه وجود ندارد يا لااقل متن مي تواند بدون حاشيه باشد ارتباط ميان اجزاء جهان قدري سست مي شود اما بهرحال حاشيه حاشيه متن است و به اعتبار متن و بتبع آن خوانده مي شود. در عالم كنوني كه نظر مي كنيم نوعي همساني و مشابهت در نحوه زندگي در سراسر روي زمين مي بينيم. نظام زندگي و رفتاري كه از چهار صد سال پيش در اروپاي غربي و آمريكاي شمالي قوام يافته است در همه جاي جهان كم و بيش مقبول قرار گرفته و شيوه رسمي زندگي و رفتار شده است. آيا با توجه به اين ملاحظه اروپاي غربي و آمريكاي شمالي را مركز يا متن و بقيه جهان را پيرامون يا حاشيه تلقي كنيم؟ تعبير حاشيه گاهي بمعني خارج از متن و فرعي نيز بكار مي رود. پس اگر اروپاي غربي و آمريكاي شمالي را متن بدانيم و بقيه جهان را در حاشيه آن قرار دهيم مي توانيم تفسير كنيم كه جوهر جهان موجود همان متن است و بقيه جهان توضيحات و ارجاعات و گواهيهاي زائد بر متن است ولي جهان توسعه نيافته بيشتر سايه جهان توسعه يافته است و كمتر توضيح و تفسير متن آن جهان. بعبارت ديگر جهان توسعه نيافته از روي گرده عالم توسعه يافته ساخته شده است و اين دو جهان بهم شبيهند هرچند كه مشابهت ميان آنها ظاهري و عرضي باشد.

 

در طرح اصلي تاريخ غربي و در جهان بيني هاي دوره جديد و حتي در بيشتر فلسفه هاي تاريخ و در بعضي تئوريهاي علمي (تئوري تطور انواع و تئوريهاي تحول تاريخي و اجتماعي) تمدن غربي آخرين تمدن و تمدن مطلق تلقي شده بود و مي بايست در همه جهان انتشار يابد و همه مردم جهان در آن وارد شوند. طرح جهاني شدن تاريخ غربي روياي قرن هيجدهم بود و اين رويا را چندان صادق مي دانستند كه نگرانيهاي بعضي از بنيانگذاران تجدد (مثل كانت) و صاحبنظران و نويسندگاني مانند دني ديدرو و ماركي دوساد به چيزي گرفته نشد. در فلسفه و ادبيات قرن نوزدهم آثار بيشتري از ترديد و تزلزل آشكار شده بود  اما اين آثار هم چندان به چشم نيامد و ظاهراً در گردش چرخ تاريخ اروپا تأثيري نداشت. گوشهاي قرن نوزدهم صداي نيچه را نشنيد و مدتي طول كشيد تا دريافتند كه طرح ناخودآگاه فرويد صرف يك تئوري روان شناسي يا روان پزشكي نيست بلكه اعلام بحران در وجود بشري است كه بعهده گرفته بود كه تاريخ تجدد را بسازد. فرويد در وجود فاعل خود بنياد علم و عمل چون و چرا كرده بود اما اينها و بحث هاي مهمتر و صريحتري كه در نيمه اول قرن بيستم پيش آمد گرچه نوعي تشكيك در مطلق انگاشتن و دوام تمدن غربي بود اما در اينها هيچ اشاره اي به رقابت تمدنهاي ديگر (گذشته) يا تمدن غربي نشده بود. حتي توين بي و اشپنگلر هم كه خبر از اجل و مرگ تاريخ غربي دادند نگفتند كه تمدن يا تمدنهايي در مقابل تمدن غربي وجود دارد. آنها             نمي توانستند از مركز و پيرامون يا از متن و حاشيه بحث كنند زيرا در نظرشان يك تمدن زنده و پويا وجود داشت وبقيه تمدنها مرده و ساكن بودند. با فرض اين سكون و مردگي است كه مي توان از طرج مركز و پيرامون سخن گفت. جهان ساكن و پژمرده مي تواند حاشيه و پيرامون يك جهان زنده باشد و از آن نيرو و حيات بگيرد اما وقتي تاريخ هاي ديگري غير از تاريخ غربي قائل باشيم آن تاريخ ها حاشيه و پيرامون متن و مركز غربي نيستند بلكه خود تاريخها و تمدنهاي مستقلند. چه وقت و چگونه مي گوييم يك تاريخ مستقل وجود دارد و تمدني از آن مايه و نشاط مي گيرد؟ آيا اكنون چنانكه بعضي نويسندگان سياسي گفته اند چيزي بنام تاريخ چيني و ژاپني و روسي و لاتيني و . . . وجود دارد؟ براي پاسخ دادن به اين پرسش بايد ملاكي براي موجوديت و حيات يك تاريخ و فرهنگ ذكر كرد. بي ترديد فرهنگ اسلامي فرهنگي عظيم است. چين و ژاپن هم گذشته درخشان دارند اما بر چين و ژاپن چه تاريخي مي گذرد؟ صريح تر بگوييم ژاپن و چين چه مقصدي دارند و به كجا مي خواهند بروند و چه مي خواهند بشوند؟ آيا مي خواهند چين و ژاپن بشوند؟ مگر هم اكنون غير چيني و غير ژاپني اند؟ آنها مي خواهند با آمريكا و اروپاي غربي در توسعه علم و تكنولوژي و قدرت رقابت كنند. كشورهاي توسعه نيافته هم طالب توسعه اند و اسوه و سير مشقشان كشورهاي صنعتي توسعه يافته يا پيش افتاده در راه توسعه اند. نتيجه اي كه فعلاً مي توانيم بگيريم اينست كه همه جهان يك مقصد دارد و جهان، جهان واحد است. اختلافي كه پيش مي آيد اينست كه چرا اين تاريخ را تاريخ غربي بدانيم (تاريخ هر قوم با آينده اي كه در نظر دارد تعيين مي شود. براي آينده داشتن تذكر نسبت به گذشته لازم است اما گذشته هيچ قومي اعم از اينكه به آن تذكر داشته يا نداشته باشد گرچه درنحوه زندگي مردمان ظهوري دارد، ضرورتاً و بخودي خود راه آينده را نشان نمي دهد و به اين معني تعيين كننده تاريخ آن قوم نيست). اگر تاريخ توسعه و تجدد را تاريخ غربي ندانيم چه نامي به آن بدهيم؟ مردم در هر تاريخي براي خود شأن و جايگاهي قائلند و ملاكها و موازين و اسوه هايي دارند و مي كوشند قول و فعل خود را با آن ملاكها تطبيق دهند و به اسوه هاي خود نزديك شوند. هرگز در هيچ كتاب تاريخي نيامده است كه چيني هاي قرن پنجم و ششم قبل از ميلاد با ايرانيان آن زمان برنامه توسعه اقتصادي و فني داشته اند و همه امكانات و توانائيهاي خود را در راه اجراي چنين برنامه اي صرف مي كرده اند. چين را مثال مي زنم كه كمونيست است و بيشتر آداب چيني را حفظ كرده و در ظواهر كمتر از غرب سياسي تقليد كرده است. مع هذا آنچه سياست و فرهنگ چيني را راه مي برد برنامه توسعه است. مي گويند توسعه ربطي به غرب ندارد بلكه جهان به جايي رسيده است كه بايد راه توسعه را بپيمايد. اين جمله را مي توان پذيرفت اما دو نكته را نمي توان از نظر دور دانست. يكي اينكه ديگر در جهان تاريخها وجود ندارند بلكه يك تاريخ وجود دارد و آن تاريخ توسعه تكنولوژيك است كه در همه مناطق جهان با وجود اختلاف در سوابق تاريخي و فرهنگي و آداب قومي صورتي كم و بيش يكسان دارد و اين صورت كم و بيش يكسان اختلافهاي ظاهري را بتدريج برطرف مي سازد يا كمرنگ     مي كند. نكته دوم (و البته اساسي تر) اينست كه تاريخ توسعه با طرح اصول و تفكر خاصي در اروپاي غربي آغاز شده و سياست جديد و اقتصاد و حتي ادبيات جديد با آن تفكر قوام يافته است. توسعه، يك هوس يا انديشه سطحي نبوده است كه به فكر شخص يا اشخاصي خطور كند و ديگران هم آن را ببينند و تقليد كنند. انديشه توسعه با پديد آمدن بشر تازه اي ممكن شده و اين بشر تازه خود را موجودي غير از بشر گذشته ديده و انديشه و طرح تازه اي براي زندگي آورده است. اين تفكر بنيانگذار علم و سياست جديد، در اروپاي زمان رنسانس بوجود آمد و با اين تحول مركز قدرت سياسي نيز به اروپاي غربي انتقال يافت. آنجا مركز شد و همه جهان پيرامون. طرح مركز و پيرامون با توجه بآنچه گفتيم باين معني است كه تاريخ جهان كنوني تاريخ غربي است. كساني هم كه سخن از تاريخ جهاني گفتند و علم تاريخ را تأسيس كردند ( البته تاريخ نويسي در غرب و بطريق اولي در غرب جديد بوجود نيامده است) مرادشان از تاريخ جهاني تاريخ غربي بود و اين تاريخي است كه در آن بشر تصميم گرفته است همه چيز را بتصرف و تسخير خود در آورد. اينكه در چهار صد سال اخير در اروپا بشر تازه اي پيدا شده و به جهان و هرچه در آنست نگاهي متفاوت با نگاه پيشينيان دارد و علم و تكنولوژي و سياست و نظم و عقل اين دوران با دورانهاي قبل تفاوت دارد مطلب دشواري نيست اما همين مطلب بسيار ساده را بعضي از اهل فضل كه با آراء فلسفي نيز سر و كار دارند در نمي يابند و مثلاً مي گويند با قبول غرب هيچ مسئله اي حل نمي شود. بفرض اينكه با طرح مسئله چيستي غرب هيچ مسئله اي حل نشود چشم پوشي از طرح اين مسئله امكان طرح مسائل را از ما مي گيرد يا درست بگوئيم مسئله مهم و اساسي عصر ما مسئله غرب است. مي گويند در غرب جغرافيايي چيزهاي خوب و بد وجود دارد. در مغرب زمين هم دموكراسي زاده شده است و هم فاشيسم و نازيسم در دوراني هرچند كوتاه مسلط شده اند. در آنجا هم علم و صلاح يافت مي شود و هم ظلم و فساد. كدام سياست سياست غربي است؟ دموكراسي يا سوسياليسم و چرا بايد علم و تكنولوژي را غربي خواند؟ ظاهراً اعتراض لااقل براي ذهن غير فلسفي و دور از فلسفه موجه بنظر مي آيد زيرا در مغرب زمين و در اروپاي غربي و آمريكاي شمالي مجموعه اي از افكار و اقوال و اعتقادات و روشهاي علم و عمل و رفتارهاي مختلف و مخالف وجود دارد. آيا اين مجموعه را بايد غرب دانست يا بعضي از آنها در ذيل عنوان غرب قرار مي گيرد؟ اين پرسش و بطوركلي اين قبيل پرسش ها ناشي از نظر موجودي است. موجود بيني هرچند در جاي خود (مثلاً در علم) درست و بجاست در فلسفه به آشفتگي فكري مي رسد. غرب يك مجموعه نيست. آن را يك شيء در ميان اشياء موجود نيز نبايد دانست. اعتراض مي كنند كه اگر هيچ چيز از چيزهاي موجود در غرب جغرافيايي و حتي مجموعه آن چيزها را نمي توان غرب ناميد، پس غرب عدم است. اين استدلال قاعدتاً بايد به كساني متعلق باشد كه وجود را عدم محض مي انگارند زيرا وجود در خارج هيچ مصداقي ندارد و نام هيچ چيز نيست. آدمي نيز در نظر اينان فرد معلقي است كه گفتار و كردارش بهيچ قيد و شرطي بيرون از فرديت بستگي ندارد و در هر جا و هر فرصت همه كارها براي او يكسان است و هرچه بخواهد مي تواند انجام دهد و اگر كسي از امكانها و شرايط بگويد منكر آزادي و جبري مذهب است بخصوص اگر بشنوند كه مردمان همواره عالمي دارند كه جهت كلي اعمال و رفتار و گفتارشان در آن كم و بيش معين شده است، اتخاذ سند مي كنند و مي گويند نگفتيم كه اينها جبري اند و عالم را تعيين كننده رفتار و گفتار اشخاص مي دانند. همچنين حجت مي آورند كه اگر عالم، گفتار و كردار مردمان را جهت مي دهد و عالمي نيز بنام عالم غربي وجود دارد، چرا اين عالم رفتار و گفتار غربيان را جهت نمي دهد و آنها آزادند نظرهاي مختلف اظهار كنند و ايدآلها و ابتكار هاي بسيار داشته باشند و آيا مردمي كه صاحبنظر نيستند و با تقليد بسر مي برند آنها عالمشان چيست و كجاست؟ آيا اينهمه مردمي كه حكومتهاي فاسد و مستبد و نظامهاي اداري و فرهنگي و آموزشي آشفته و درهم ريخته و ناتوان و غير كارآمد دارند در كدام عالم يا عوالم بسر مي برند؟ عقل متناظر با گوژيتوي دكارت و عقلانيتي كه بعد از دكارت تا قرن نوزدهم قوام يافت، حدود جغرافياي نظر و عمل غرب متجدد را معين كرد. اگر اين فضا نبود علم و تكنولوژي جديد بسط نمي يافت. اين فضا هم محدود كننده است و هم شرط امكان علم و تكنولوژي است چنانكه هرجا اين فضا نباشد علم و تكنولوژي رشد نمي كند و استوار نمي شود. عالم غربي همين شرايط و امكانات است. اگر شرايط و امكانات را عدم مي انگاريد (كه باعتباري هم عدمند) مي توانيد غرب و عالم غربي را نيز عدم بدانيد. اين شرايط و امكانات در همه جا بيك اندازه فراهم نيست. آيا مي توان جهان كنوني را جهان واحد مشككي فرض كرد كه در مركز آن شرايط براي تحقق علم و تكنولوژي و سياست جديد مهياست و در اطراف و پيرامونش آن شرايط و امكانها چنانكه بايد پديد نيامده است؟ اين مشكل با يگانه انگاشتن جهان مورد پيدا مي كند اما جهان كنوني از كجا و چرا و چگونه يگانه شده است؟ قبل از آغاز دوره جديد و حتي تا قرن نوزدهم از جهان يگانه كمتر سخن مي گفتند و بحثي از جهاني كه اروپا مدار يا غرب مدار آنست در ميان نبود. اگر اكنون جهان يگانه اي هست يا از آن نام برده مي شود اين جهان حول محور غرب وحدت يافته است. قبل از اينكه همه جهان به تاريخ غربي بپيوندد و اصول پيشرفت و آزادي را بپذيرد تمدنهاي مختلف با اصول و ايدآلهاي متفاوت وجود داشتند و هر عالمي سخن و رفتار خود را داشت و اگر با هم پيوند و ارتباطي هم مي يافتند يكي در مركز و ديگري (يا ديگران) در حاشيه قرار نمي گرفت. ارتباط فرهنگي كه ميان چين و هند يا هند و اسلام و يونان و بالاخره ميان معارف و علوم اسلامي و فلسفه قرون وسطاي مسيحي برقرار شد ارتباط ميان دو فرهنگ كم و بيش معادل و هم سطح بود. من در اين بحث وارد نمي شوم كه نتيجه آن روابط چه بوده و چه حاصلي داشته است اما بآساني مي توان گفت كه اگر از همه آن روابط فرهنگ درخشان ديگري پديد نيامده است چه توقع مي توان داشت كه از آميزش غرب با فرهنگهاي ديگر كه در آن نه فقط مراتب و سطوح با هم خلط شده است بلكه پيش آمدي نينديشيده و قهري و بيرون از اختيار نيز نبوده است، روز روشن تاريخ زنده و پرنشاطي برآيد. با قبول طرح مركز و پيرامون نيز اين مشكل رفع نمي شود زيرا تنها در صورتي تاريخ غربي در مركز قرار مي گيرد كه بر تاريخها و فرهنگهاي ديگر تفوق پيدا كرده باشد. اينها نيز زماني به پيراموني بودن و حاشيه نشيني رضايت مي دهند كه از جوهر اصلي خود دور افتاده و آن را رها كرده يا از ياد برده باشند مع هذا در عصر ما سخن هاي ديگري در اين باب گفته مي شود كه نمي توان از آنها گذشت. اين سخن ها معمولاً با نقد مدرنيته ملازمت دارد. اكنون بطوركلي دو گروه از اهل نظر در كار نقد مدرنيته اند. گروهي آن را نقد     مي كنند تا شايد از عيب ها و انحراف ها و عوارض پيراسته شود و همچنان دوام يابد. اينها در ميان خود با هم اختلافها دارند چنانكه بعضي به انتقادهاي سطحي سياسي اكتفا مي كنند و بعضي ديگر مثلاً غلبه رسانه ها و هجوم اطلاعات رسانه اي را نمي پسندند اما آنان كه در نظر و تفكرشان جد بيشتر وجود دارد مي گويند حقيقت تجدد هنوز بتمامي ظاهر و متحقق نشده است يعني عقل قرن هيجدهم صرف عقل ابزاري نبوده و تحويل عقل به عقل ابزاري يك انحراف است پس بايد اين انحراف را تدارك كرد و به پيشواز عقلي رفت كه نواي آن نواي هم سخني و تفاهم است و بالاخره دسته چهارمي وجود دارد كه گرچه از آينده تجدد بكلي نوميد نيست اما به اظهار انديشه هاي اوتوپيائي نمي پردازد بلكه تمدن متجدد را چنان وصف مي كند كه گويي مي خواهد مجالي براي پلوراليسم فراهم شود. در روايات ما و در انجيل و در شعر دوره جديد اروپايي آمده است كه نجات از جايي مي آيد كه خطر از آنجا آمده است ( از رسول خدا نقل شده است كه فرمود: يأتي الفرج عند فناء الصبر ). ما بعد الطبيعه غربي بپايان خود رسيده و نيست انگاري در صورت فعال آن بر همه جا و همه چيز دست انداخته است. در اين عصر حقيقت ديگر صفت ثبات و دوام ندارد. در عصر ما حقيقت يك واقعه است. در اين وضع حقيقت در اختيار هيچ كس و هيج قدرتي نيست. با اين پيش آمد حجابي كه بر فرهنگهاي ديگر افتاده بود رقيق تر و نازك تر مي شود و هرمنوتيكي كه در غرب با عصر سياليت و نرمش ما بعد الطبيعه مناسبت دارد ممكن است در پيرامون و حاشيه اين تمدن بنوعي تذكر مودي شود. اگر اين قول را بپذيريم تعابير مركز و پيرامون ديگر بي جا و ناروا نخواهد بود ولي هنوز هم ارتباط ميان مركز و پيرامون مبهم است. اگر به خطر گرفتاري در دام پسيكولوژيسم متذكر باشيم مي توانيم روحيه آدمهاي اروپايي را با روحيه مردمي از مناطق پيرامون قياس كنيم و مخصوصاً تحول اين وضع را در قرن بيستم و دهه هاي اخير آن نسبت به قرون هيجدهم و نوزدهم در نظر آوريم. اروپا در قرون هيجدهم و نوزدهم بيش از دو جهان و دو انسان نمي شناخت. جهان و  انساني كه تاريخ و تمدن و خرد دارد و جهان و انساني كه از اينهمه بي بهره است و بايد به آنها برسد. در آن زمان مركز و پيراموني وجود نداشت. در يكسو عقل و بيداري و آگاهي بود و در سوي ديگر جهل و خوابزدگي و بي خبري بشر شرقي و جهان شرقي. هر دو متعلق نظر و عمل غرب بود اما در قرن بيستم و بخصوص از اواسط اين قرن وضع قدري تغيير كرد. اروپا فاشيسم و نازيسم و استالينيسم و جنگهاي هولناك را تجربه كرد. همچنين نيست انگاري را كه نيچه و داستايوفسكي آن را صفت تاريخ غربي دانسته بودند كم و بيش آزمود و در سير روحي و معنوي و فكري ما بعد الطبيعه را پايان يافته ديد. در اين حيص و بيص كه غرب از مطلق انگاشتن تاريخ و تمدن خود في الجمله منصرف شده بود يا ديگر اصرار در آن نمي كرد. جوانه هايي از احساس تعلق به فرهنگ و گذشته تاريخي در جهان كهن روئيد. با اين دو واقعه متناظر نسبت ميان دو جهاني كه توسعه يافته وتوسعه نيافته خوانده شد تغيير كرد يعني وقتي در همه جا رسوم غرب و شيوه زندگي غربي رايج شد و مردم سراسر روي زمين مصرف كننده كالاهاي غربي شدند در ظاهر جهان يكسره غربي شد و اگر اختلاف بود اختلاف در درجات و مراتب توسعه بود. در اين جهان ظاهراً يگانه تصور مركز و پيرامون مي تواند موجه باشد مع هذا مركز و پيرامون بايد نسبت و رابطه اي ضروري و ذاتي داشته باشند ولي ما حتي اگر بدانيم كه مركز، اروپاي غربي و آمريكاي شمالي است و بقيه مناطق جهان مناطق پيراموني اند. هنوز بدرستي نمي دانيم كه مركز، مركز چيست و پيرامون چگونه از آن بهره مند       مي شود. اگر مركز، مركز سياسي و اقتصادي است بيشترين بهره اي كه از آن به پيرامون مي رسد استيلا و ستم و غارت است اما اگر مركز، مركز علمي و فكري است بايد در نحوه انتشار علم و فكر و ادبياتي كه از مركز به پيرامون مي رود تأمل كرد. آيا مي توان گفت كه رابطه مركز و پيرامون در سياست و اقتصاد ستم و تجاوز است و در علم و تفكر، آموزش و هدايت؟ اين وضع ظاهراً دوگانه موجب شده است كه كساني وحدت غرب را منكر شوند و آن را مجموعه اي از امور متفاوت و متباين بينگارند. طبيعي است كه اينها طرح مركز و پيرامون را هم نپذيرند زيرا چشم آنان ديده كثرت بين دارد ولي انتقال علم و تفكر و ادبيات از مركز به پيرامون با سياست فرهنگي و علمي غرب  منافات ندارد زيرا اولاً تفكر قابل تعليم و انتقال نيست. علم هم گرچه آموختني است اما اگر بر بنياد تفكر استوار نباشد در حد مطالب آموختني باقي مي ماند. ثانياً درس خواندگان مستعد كشورهاي پيرامون به مركز مهاجرت مي كنند و در آنجا به پژوهش مي پردازند. در فلسفه و ادبيات وضع قدري متفاوت است چنانكه كمتر شنيده مي شود كه از مهاجرت نويسندگان و فيلسوفان از حاشيه به مركز حكايت يا شكايت كنند. البته اين بدان معني نيست كه شاعران و نويسندگان و فيلسوفان آسيايي و آفريقايي و لاتيني به اروپاي غربي و آمريكاي شمالي مهاجرت بكنند. ما اكنون نويسندگان و فيلسوفاني را  مي شناسيم كه نام آسيايي و آفريقايي و اسلامي دارند و با اينكه در اروپا و آمريكا بسر مي برند، نشاني از فرهنگ و زبان و تفكر كهن در آثارشان مي توان يافت. اينها را در نسبتي كه با غرب دارند با دانشمندان و پژوهندگان قياس نبايد كرد. دانشمندان ضرورت ندارد كه با زبان و فرهنگ غربي انسي تمام پيدا كنند اما نويسندگان و فيلسوفاني كه از مناطق پيراموني به غرب رفته در آنجا آثاري پديد آورده و عنواني پيدا كرده اند، پرورش غربي دارند و حتي اگر مايه هاي فكري و شعري از زبان و وطن آباء و اجدادي در آثار خود بياورند اسوه فكري و هنريشان متفكران و هنرمندان غربي اند. آيا اين امر را بايد نشانه ارتباط نزديك تر مركز و پيرامون دانست؟ آري و نه. اگر آن نويسنده مارتينيكي كه در فرانسه به زبان فرانسه رمان مي نويسد يا آن صاحبنظر فلسطيني تبار كه در آمريكا بسر مي برد به زبان مادري خود مي انديشند و به سرنوشت و آينده قوم خود نظر دارند و مهمتر از همه اينكه اگر بنحوي مظهر اخلاقي و فكري ملت خويشند مي توان گفت كه ارتباط ميان مركز و پيرامون محكم شده است اما بصرف اينكه يك ايراني يا مصري در اروپاي غربي و آمريكاي شمالي بمقام علمي و فرهنگي عالي برسد نمي توان آن را دليل ارتباط نزديك مركز و پيرامون دانست. از ميان روشنفكران و نويسندگان و فيلسوفان و جامعه شناسان بزرگ معاصر كه تبار آسيايي و آفريقايي دارند بيشترشان نه فقط تابعيت كشور ميزبان را پذيرفته اند بلكه از حيث روحي و اخلاقي هم به آنجا تعلق دارند. اينكه اينان در آثار خود مطالبي از كشور و ملت خود مي آورند بخودي خود اهميت ندارد بلكه بايد ديد كه با چه ديد و از چه موضعي به آن مسائل مي پردازند. از حدود يكصد سال پيش بسياري از فضلا و پژوهندگان تاريخ و ادب كشورهاي آسيايي و آفريقايي از روش پژوهش شرق شناسان پيروي مي كرده اند. پيروي از اين روش نشانه رابطه و نسبت خاص ميان جهان غرب و عالم كهن توسعه نيافته و استعمار زده بود. اين نسبت هرچه بود نسبت مركز و پيرامون نبود زيرا پيرامون حيثيت پيراموني نداشت مگر اينكه آن را بقياس با حلبي آبادهاي شهرهاي بزرگ بي قواره كشورهاي توسعه نيافته، حاشيه و پيرامون بخوانيم.

در طرح مركز و پيرامون فرض اينست (يا بايد اين باشد) كه رفت و آمدي از مركز به پيرامون و از پيرامون به مركز صورت مي گيرد. همچنين پيرامون روحيه نقادي را از غرب فرا مي گيرد و از موضعي جهاني (كه قاعدتاً نمي تواند غربي نباشد) به غرب و به همه تمدنها و فرهنگهاي ديگر نظر مي كند. حاصل اين نظر وظيفه دشوار همفكري و همداستاني با متفكران و صاحبنظران غربي و نيز درك و دريافت مسائل ملت و كشور خود است اما اين امر چگونه ممكن است و مگر پيروي از يك فيلسوف غربي و با عينك او به مسائل كشور خود نگريستن با پيروي از نظر شرق شناس تفاوت دارد؟ اختلاف در نوع و نحوه ارتباط است. اگر روشنفكر اين زمان سخن فيلسوف غربي را از روي تقليد تكرار كند مسلماً قدر و اعتبارش از متتبع تاريخ و ادب سي سال پيش كه از رسم پژوهش شرق شناسي پيروي مي كرد كمتر است اما اكنون در جهان توسعه نيافته روشنفكراني پيدا شده اند كه با فيلسوفان و صاحبنظران غربي همنوايي و هم سخني دارند. فلسفه معاصر هم كم و بيش به نوعي تذكر تاريخي نزديك شده و به مجالي براي تأمل در تاريخ غربي مبدل شده است. نكته ديگر حدت يافتن مشكل توسعه نيافتگي و شدت جريان جهاني شدن اقتصاد و تجارت و تمام شئون و شيوه هاي زندگي و وجود آدمي است. در اين وضع ديگر جدا كردن اينجا از آنجا و  انتساب ملتي به قبل از تجدد و عالم ديگري به بعد از تجدد معني ندارد. پنجاه سال پيش منور الفكر ما اگر چيزي از فلسفه غربي مي گفت و مي نوشت در حد يك گزارش درسي بود. اكنون مسائل فلسفه معاصر در روزنامه ها هم انعكاس وسيع دارد. شايد بسياري از آنچه در باب سنت و تجدد و بعد از تجدد و ديگر مسائل فلسفه نوشته  مي شود از روي فكر و ذكر نباشد اما مهم اينست كه مسئله آينده مطرح شده است و همه اقوام و ملل جهان به تأمل و تفكر درباره وضع خود فرا خوانده شده اند. من نمي گويم كه همه گوشها باز است و اين دعوت را مي شنوند. حتي بسياري از آنان كه مي گويند دعوت را شنيده اند و به آن پاسخ مي دهند نمي دانند خطاب از كجا و كدام سمت بوده و آنان را به كجا خوانده اند. پژوهشگري كه از روش تتبع شرق شناس پيروي مي كرد راه خود را راه درستي مي دانست و فكر مي كرد كه همه بايد در آن راه وارد شوند. بعبارت ديگر فكر مي كرد كه از روش علمي پيروي مي كند و اين روش را متعلق به هيچ فرهنگي نمي دانست. اكنون وضع تغيير كرده است. روش پژوهش شرق شناسي ديگر روش علمي محض شناخته نمي شود. صاحبنظران همه مناطق جهان كم و بيش به وضع  تاريخي خود توجه كرده اند. اصول و مبادي و ارزشهاي تاريخ غربي كه مطلق انگاشته مي شد مورد چون و چرا قرار گرفته است. افق تاريخ غربي ديگر روشن نيست و بتدريج پوشيده و پوشيده تر مي شود مع هذا تكنولوژي غرب بسرعت توسعه مي يابد و چشم و گوش همه جهانيان بدنبال اين تكنولوژي است كه بسرعت نو مي شود و  انتشار پيدا مي كند. مدرنيزاسيون در اين وضع يك امر قهري است و از آن نمي توان رو گرداند ولي اين بدان معني نيست كه راه پيوستن به تجدد (مدرنيزاسيون) راهي هموار و سهل باشد. مشكل اينست كه مردم جهان لااقل در شرايط كنوني راهي جز راه توسعه اقتصادي و اجتماعي و تكنولوژيك ندارند و وقتي در اين راه وارد مي شوند راه را ناهموار و صعب العبور مي يابند و امكانات كافي براي رفع موانع و هموار كردن راه در اختيارشان نيست. اين مطلب ظاهراً آسان در صورتي فهميده مي شود كه درباره وضع غرب و جهان توسعه نيافته و نسبت ايندو انديشيده باشند. اكنون در كشورهاي توسعه نيافته دو گروه نسبتاً متنفذ قلم مي زنند. گروهي با غرب مخالفند و با نظر مخالف سياسي بهمه شئون غرب نگاه  مي كنند و بعبارت ديگر به فرهنگ و تمدن غربي از موضع سياسي مي نگرند و با آن مخالفت مي كنند. اينها كاري ندارند كه علم و تكنيك جديد از كجا آمده و غرب چگونه به قدرت كنوني دست يافته است اما از فحواي كلامشان چنين بر مي آيد كه غرب، عين دروغ و فريب و توطئه است و با اين وسايل جهان را مسخر خود ساخته است. افراط اين گروه تفريط گروه ديگر را اقتضا مي كند. گروه مفرط آزرده و خشمگين از اينكه كساني علم و آزادي و رفاه را با دروغ و دغل يكي مي انگارند و آورده شيطان مي دانند به دفاع از ارزشهاي غربي بر مي خيزند و گاهي وضع موجود غرب را وضع نزديك به ايدال قلمداد مي كنند. اينها علم و آزادي و عدالت را مي ستايند. بعضي از آنان خيال مي كنند اين وضع همواره دوام خواهد يافت و عيب ها و نقص ها رفع خواهد شد. در واقع در نظر آنان ليبرال دموكراسي غربي وضع دائم تاريخ است. اينان هم با نظر سياسي به جهان و كار جهان و به فرهنگ و تفكر مي نگرند ولي هرچه هست در كار خود موفق ترند و سخنشان بيشتر مقبول مي افتد. كسي كه آزادي و حقوق بشر را منكر مي شود و رفاه و آسايش مردم را بچيزي نمي گيرد طبيعي است كه سخنش در گوشها اثر نكند. در سياست و در خطاب به مردم اميدوار ساختن مخاطبان يك اصل است. مقصود اين نيست كه سياستمداران مردم را فريب مي دهند يا بايد فريب دهند بلكه آنها خود بايد كم و بيش به آينده اميدوار باشند و طرحي نسبتاً روشن از آينده نزديك پيش چشم مردمان بگذارند. پيداست كه اين گروه از سياستمداران بيشتر مقبول مردم قرار مي گيرند. راستي در اين نزاع حق به جانب كدام گروه است؟ ظاهراً پرسش بي وجه و بي معني است و بعضي كسان بمحض اينكه آن را بشنوند يا بخوانند شايد فرياد برآورند كه هيچكس با فطرت سالم نمي گويد استبداد بهتر از دموكراسي و بيماري بهتر از سلامت و فقر بهتر از توانگري و نا امني بهتر از امنيت است. پس اين بحث از كجا آمده است و چه وجهي دارد؟ در طرح و زمينه تاريخ غربي اين پرسش بي وجه است. اگر طرحي از عالمي بجز عالم غربي پيش رويمان بود شايد با آن طرح از نزاع در مي گذشتيم  و ديگر گرفتار تقابل ميان استبداد و آزادي و . . . نبوديم اما در جهان كنوني كه ارزشهاي غربي در همه جا كم و بيش گسترش يافته و اخيراً با جنگ و اجبار بسط مي يابد و افق آينده تيروه و پوشيده است از اين تقابل ها نمي توان گذشت و تا اين تقابلها هست نفي يكي اثبات ديگري است ولي آيا با نفي دموكراسي مي توان از تاريخ جهاني غرب بيرون شد؟ صاحبنظراني انديشيده اند كه ممكن است تاريخ تجدد مثل تاريخهاي سابق (مثلاً تاريخ يوناني و تاريخ قرون وسطي) بپايان رسد و دوران ديگري آغاز شود. در اين صورت ارزشها و قواعد و مناسباتي غير از مناسبات عالم كنوني وجود خواهد داشت و حاكم خواهد بود. دموكراسي كه با نظام تجدد مناسبت دارد در اين نظام بهترين صورت حكومت است. طرفداران دموكراسي براي اثبات اين قول انواع دلائل در اختيار دارند و مي توانند نشان دهند كه تاكنون حكومتهايي حتي اگر بنام عدالت اصول دموكراسي را زير پا گذاشته اند ظلم را در جهان افزون كرده اند ولي آيا همواره چرخ زمان بر همين منوال خواهد گشت و نظام تجدد، نظام ابدي زندگي بشر است؟ پاسخ پرسش هرچه باشد مردمي كه پرورده اصول تجددند و در محدوده اين اصول مي انديشند، رها كردن اين اصول و ديدن فضايي ديگر برايشان ممكن نيست يا بسيار دشوار است. به اين جهت است كه كساني شايد با حسن نيت هركس را كه چون و چرايي درباره مبادي نظام سياسي غربي داشته باشد به فاشيسم و نازيسم و استالينيسم منسوب       مي كنند. در حدود نظام فكري و فرهنگي و تكنيكي جهان كنوني ظاهراً اگر كسي به مبادي علم بينديشد بعيد نيست كه به علم ستيزي منسوب شود و اگر از ظاهر دموكراسي باطن و حقيقت آن سير كند شايد دشمن آزادي قلمداد شود و عجب نيست كه اين روحيه بيشتر در جهان توسعه نيافته شيوع دارد.

اشاره شد كه گروه اول با اينكه ممكن است دلبستگي شديد به آخرين وسائل تكنيك داشته باشد، غرب را نقد نمي كند بلكه بيشتر به عيب غرب و جهان متجدد نظر دارد. اما نويسندگان گروه دوم صورت زندگي غربي و نظام سياسي آن را مي پسندند و گاهي ايدآل مي دانند و گرچه گاهي با عمل سياسي قدرتهاي غربي مخالفت مي كنند، بحث در ماهيت دموكراسي و ليبراليسم را ضديت با آزادي و طرفداري از استبداد و فاشيسم مي خوانند. بعضي از افراد گروه اول گاهي با چنان لحني از آزادي و دموكراسي حرف مي زنند كه گويي از جرم و فضيحت مي گويند. در گروه دوم نيز بعضي كسان بر اخلاف اصل آزادي كه بدان تمسك   مي جويند حتي عناوين فلسفه ها را با تحقير ذكر مي كنند و مثلاً هوليسم را با لحني ذكر مي كنند كه گويي از يك بيماري خطرناك يا از آلودگي و نجاست حرف مي زنند و اين وجه مشترك گروه دوم با گروه اول است. آزاديخواهي با تعصب ورزيدن آنهم در فلسفه سازگاري ندارد. هوليسم هم مثل هر فلسفه ديگري قابل چون و چراست اما كسي كه فساد و بطلان آن را مسلم مي انگارد و رد و طرد آن را  واجب شمارد اهل فلسفه نيست و هيچ نسبتي با عالم آزادي ندارد و اگر از آزادي بگويد از دل نمي گويد يعني دل و زبانش از هم جداست ولي درباره هيچ كشوري با نظر به آراء گروههايي كه در آن كشور اهل افراط و تفريطند نمي توان حكم كرد. به اين نكته اشاره شد تا زمينه پرسش تازه اي درباره نسبت پيرامون و مركز فراهم شود. آيا مركز، فهم عميق دارد و پيرامون، سطحي و ظاهر بين است و اگر با پيرامون مخالفت مي كند نمي داند كه با چه مخالف است و مخالفت او چه اثر دارد؟ بنظر مي رسد كه گروههاي مخالف و مبارز با استيلا و سلطه قدرتهاي غربي گاهي ملتفت و متوجه نيستند كه قدرت از كدام راه نفوذ مي كند و باين جهت به فكر بستن آن راه نيز نمي افتند و شايد از عهده بستن آن هم بر نيايند و البته مخالفتشان نيز در بعضي موارد كم اثر يا بي اثر است.

با توجه به آنچه گفته شد مي توان دو صورت مثالي از بشر را در نظر آورد. يكي بشر غربي كه مقام و مأموريت خود را فتح و تصرف جهان مي داند و نه فقط از قدرت خويش بلكه كم و بيش از ضعف هاي خود نيز خودآگاه است و چون تا اين اواخر به آينده نظر داشته از مشكلات راه و تيره و تار شدن افق آينده بي خبر نمي مانده است.

در كنار اينان جمعيت كثيري از مردم اروپا و آسيا و آفريقا و آمريكاي جنوبي قرار مي گيرند كه   علي رغم اختلافهاي سياسي كه با هم دارند حتي آنان كه مخالف غربند، چشمشان به دستاورد غرب است و مي خواهند بجايي برسند كه غرب رسيده است. اينها معمولاً از امكانات و توانائيها و ضعف هاي خود خبر ندارند و نمي دانند كه از چه راهي بايد بروند تا به مزاياي توسعه يافتگي دست يابند. آيا اينها اجزاء پيراموني غربند، اين پيرامونيها از حيث سطح زندگي يكسان نيستند. آنان اعتقاداتي متفاوت دارند و نظامهاي حكومتيشان نيز متفاوت است. در مورد نظامهاي سياسي موجود در غرب نيز چنانكه ديديم اختلاف نظرهاي شديد دارند. اگر به اين پيرامون با نظر سياست نگاه كنيم كشورهايي در نظرمان مي آيد كه تقريباً هيچ همبستگي ميانشان نيست و گرچه در ظاهر از استقلال سياسي برخوردارند استقلالشان كمتر در مبارزه و مقابله با مركز و بيشتر در خراشيدن چهره يكديگر ظاهر مي شود. البته مركز هم از نظر سياسي متحد نيست اما وقتي مسئله اصول و مبادي و قواعد جهان متجدد پيش مي آيد موضع گيريها بهم نزديك مي شود. در اين موضع گيريها مردم آسيا و آفريقا پيراموني بحساب نمي آيند زيرا بنظر گروههايي از اهل مركز مناطق غير غربي كانون افكار مخالف با اصول تمدن غربي است و در آنجاها مردمي پرورده مي شوند كه نه فقط با ظلمي كه احياناً از سوي غرب بر آنان رفته است مخالفند بلكه دشمن تمدن غربي اند و اصول آزادي و حقوق بشر را بر نمي تابند. مي دانيم كه نقد تمدن و اصول تاريخ غربي در غرب آغاز شده و در ميان غربيها عمق و شدت يافته است. روشنفكران كشورهاي ديگر هم به اين نقدها توجه كرده اند و شايد معدودي نيز آنها را مايه كينه توزي با غرب كرده باشند ولي اولاً عدد اينان اندك است. ثانياً اينها كينه خود را نه از سنن و مآثر آباء و اجدادي بلكه از نيست انگاري غرب گرفته اند. البته در همين پيرامون مردم بسياري هستند كه به اصول آزادي و حقوق بشر كاري ندارند يا به آن اهميت نمي دهند اما ممكن است بگويند كه قدرتهاي غربي خود به اصولي كه ادعاي نگهباني از آنها را دارند عمل نمي كنند. اين گروه مخالف اصول تجدد و غرب، متجدد نيستند و حتي مي توان آنان را در حاشيه و پيرامون غرب قرار داد و وجهي براي آن پيدا كرد. گروه اول هم چنانكه اشاره شد اگر در كار و بارشان با دقت نظر شود در قول و فعلشان گذشت از تاريخ غربي نيست. آنها نه صاحبنظرند و نه راهي براي گذشت از اصول غربي پيشنهاد مي كنند. آنها هم از حدود مقابله و مبارزه سياسي با غرب بيرون نمي روند و وجه امتيازشان از ديگر گروههاي سياسي مخالف استيلاي غرب، خشونت آنهاست. اينها اگر فكر و علمي هم دارند آن را صرف تدوين برنامه ها و سازمان دادن سياست هاي خشن و اعمال خشونت آميز مي كنند. بعبارت ديگر مخالفت اينان با اصول تمدن غربي كه گاهي به آن تفّوه كنند مخالفت سطحي و بي اثر است و صرفاً مي تواند يكي از آثار و نشانه هاي بحران در عالم تجدد باشد. نكته مهمتر اينست كه اين قبيل خشونت ها با روش ها و وسائلي كه در غرب طراحي و ابداع شده است صورت مي گيرد ولي بهرحال وقتي اعمال اين خشونت متوجه يك قدرت غربي مي شود نامي جز دشمني و جنگ بر آن    نمي توان نهاد. بي ترديد ميان قدرت هاي سياسي غرب و جهان توسعه يافته از ابتداي تاريخ استعمار اختلاف و نزاع و جنگ وجود داشته است و هنوز هم وجود دارد. اين جنگ، جنگ مظلوم عليه ظلم و ظالم است. درباره آينده اين اختلاف و اينكه در آينده كار آن به كجا خواهد كشيد و چه نتايجي از آن بر خواهد آمد در اينجا نبايد سخن گفت. اما بدانيم كه هر مطلبي در اين باب گفته شود با نظري كه نسبت به غرب و جهان توسعه نيافته داريم تناسب دارد. آنكه به غرب خوشبين است درباره آينده جهان با نظر خوشبيني حكم مي كند و اگر كسي معتقد باشد كه قدرت غرب دستخوش تزلزل شده و رو به كاهش است ممكن است با نوميدي به آينده جهان بنگرد. علاوه بر اين فكري كه مخصوصاً در جهان توسعه نيافته ميان روشنفكران و درس خواندگان كم و بيش شيوع دارد با انديشه وحدت جهان موافقت ندارد و بر طبق آن تكليف و راه هر كشوري جداست و همه موظفند هرچه را كه خوب و شايسته است اخذ كنند و بديها را واگذارند. براي صاحبان اين فكر مفهوم شرق و غرب معناي محصّلي ندارد. اينها قهراً طرح مركز و پيرامون را هم بي معني مي دانند. شايد بتوان گروههاي سياسي مخالف اينان و مخالف غرب را نيز به اعتباري در همين زمره قرار داد اما هنوز دو گروه وجود دارند كه مفهوم پيرامون و مركز برايشان معني دارد. گروهي معتقدند كه از طريق ديالوگ همه اقوام مي توانند در جهان غربي وارد شوند. گروه ديگر بيشتر به اين رأي تمايل دارند كه غرب مي تواند بسيار چيزها از فرهنگهاي ديگر بياموزد و البته همه عالم نيز بايد از غرب بياموزند. شايد تعبير ديالوگ در سخنان اين گروه جاي مناسب تري داشته باشد اما اينكه چگونه اين امر ممكن مي شود و مظاهر آن كدام روشنفكران و صاحبنظرانند، بدرستي معلوم نيست. مختصر اينكه مناسب ترين زمينه فكري و طرحي كه با تعبير مركز و پيرامون مناسبت دارد اينست كه ما در جهان واحدي بسر مي بريم كه اصول و قواعد واحد بر آن حاكم است اما همه مردم عالم بيك درجه به آن اصول بستگي ندارند و از آثار و فوائد آن برخوردار نشده اند. اين جهان، جهان يكپارچه نيست اما بايد بسوي يكپارچگي برود. مركز بايد اختلاف و تفاوت را بپذيرد (كه اين اختلاف و تفاوت در درون خود آن نيز وجود داشته و حتي جزء ماهيتش بوده است) و پيرامون با توجه به پيراموني بودن خود نظري به مركز داشته باشد يا صريح بگوييم روشنفكر و صاحبنظر و سياستمدار كشور پيراموني ميان مركز و پيرامون در رفت و آمد روحي و فكري باشد. اين يك اوتوپياي اول قرن بيست و يكم است. تجدد با اوتوپيا آغاز شد و در قرن بيستم ضد اوتوپي جاي اوتوپيها را گرفت. آيا بار ديگر بشر در مرحله طراحي اوتوپيا يا اوتوپياهاي ديگر قرار دارد؟ آنچه من مي دانم اينست كه سرنوشت همه جهان بهم پيوسته است و حتي اگر به غرب موقع و مقام مركز ندهيم نمي توانيم انكار كنيم كه هرچه بر سر آن بيايد و هر تحولي كه در آن واقع شود در همه جا اثر خواهد كرد. آباداني غرب مايه آباداني همه جهان نشده است اما شايد ويراني آن ويراني همه جا باشد. ضرورت ندارد كه به ويراني بينديشيم بلكه بهتر است فكر كنيم كه در تاريخ چندين بار كانونهاي علم و تفكر و تمدن جابجا شده است ( هرچند كه هرگز در تاريخ كانوني از قدرت و نفوذ كانون غرب برخوردار نبوده است). در اوائل قرن بيستم متفكراني به غرب هشدار دادند كه شايد مركزيت غرب به خطر افتد و تذكر دادند كه اروپا بايد مراقب اين پيش آمد خطرناك باشد. اكنون وضع قدري تغيير كرده است. آنچه هوسرل در نيمه اول قرن بيستم درباره بحران اروپا گفت در زبان فيلسوفان معاصر تكرار نمي شود اما سياست هايي هست كه   مي خواهد با خشونت و شدت عمل و ارعاب كانون قدرت را در غرب ( و غربي كه ظاهراً دارد تجزيه مي شود يا در درون خود كانونهائي پيدا مي كند) نگاه دارد ولي كانون، كانون تفكر است. سياست نه تفكر را مي تواند پديد آورد و نه مي تواند آن را نابود سازد. سياست بايد با تفكر سازگار باشد.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی