صفحه اصلی مقاله سرمقاله شماره نوزدهم نشریه فرهنگستان علوم. شهریور 1385
سرمقاله شماره نوزدهم نشریه فرهنگستان علوم. شهریور 1385 مشاهده در قالب PDF چاپ

علم و جامعه

علم جدید با تحقیقات و کشف های گالیله و کپرنیک و دکارت آغاز شد و قوام یافت. ما عادت داریم پیشرفت این علم تا زمان حاضر را با نگاه انتزاعی بنگریم و کمتر به ارتباط و تعلّقی که دانشمند به جامعه خود و شرایط تاریخی آن دارد توجه می کنیم. در نظر شایع و مشهور، علم کنونی مرحله کمال علم است و همه به تساوی و بنحو یکسان می توانند آن را بیاموزند و در آن پژوهش کنند و از فوایدش برخوردار شوند. این نظر مخصوصاً از آن جهت شایع شده است که یک عنصر اخلاقی نیز در خود دارد و آن اینکه علم ارزش است و همه مردم می توانند و باید از آن بهره مند باشند. این نظر نادرست نیست اما سطحی است و با آن هیچ مشکلی گشوده نمی شود. پدید آمدن دانش همواره و همیشه موقوف و موکول به وجود شرایط و امکانهای خاص بوده است. کانت که آموزگار منور الفکری و لیبرالیسم بود در پایان قرن هیجدهم ظهور عقلی را بشارت داد که علم و اخلاق جدید با بکار بردن آن می توانست بوجود آید. کانت خوب می دانست که چه می گوید و شاید جلوه ای از آینده را نیز    می دید. او می دانست و تعلیم می داد که هر علمی در هر جایی پایدار نمی شود و رشد نمی کند و ثمری که از آن انتظار دارند نمی دهد. علم یک بنیاد است و این بنیاد با نظام زندگی مردم و روابط و مناسبات و عقاید و رفتارهای آنان پیوند و مناسبت نزدیک دارد چنانکه درخت علم جدید از زمین رنسانس روییده و در چالش با زمین و آب و هوای روحی و فکری آن زمان رشد کرده و بتدریج مقام و مرتبه هماهنگ کننده شرایط و متعادل کننده نظم زندگی را احراز کرده است. می گویند علم روش دارد و هر کسی در هرجا با روش درست به پژوهش بپردازد به نتیجه می رسد. اینکه علم در چه شرایطی بوجود آمده و چه فواید یا خطراتی دارد مسئله دیگر است که فیلسوفان و دانشمندان علوم انسانی و سیاستمداران باید به آن بپردازند. این سخن هم در حد خود درست است و حتی آن گروه از صاحبنظران و فیلسوفان معاصر مانند گادامر (آلمانی) و کوایره و فوکو (فرانسوی) و کوهن و فیرابند و رورتی (هر سه آمریکایی) که به روش اهمیت نمی دهند نمی گویند که دانشمند از قواعد روش سرپیچی کند بلکه بحث آنها اینست که علم با روش بوجود نمی آید. نمی خواهیم در بحث فلسفه علم وارد شویم و آراء فیلسوفان را مورد چون و چرا قرار دهیم و اگر نام بعضی بزرگان معاصر را آوردیم برای آنست که ملتفت شویم که سرشناس ترین صاحبنظران معاصر کار علم و بسط و پیشرفت آن را سهل نمی انگارند و ما را متذکر می سازند که گمان نکنیم اگر در مدرسه روش پژوهش علم آموختیم، دانشمند و پژوهشگر می شویم و اگر دانشمند شدیم به آسانی می توانیم هرجا که خواستیم با همکاری دانشمندان دیگر بنای علم را بنیاد کنیم. دانشمندان در هر نقطه جهان می توانند انجمن علمی برپا کنند و در پژوهش های علمی جهانی مشارکت کنند اما پدید آمدن جامعه علمی و سرمشق های (پارادایم ها) آن با وضع مقررات و اتخاذ تصمیم های شخصی و اداری و رسمی صورت نمی گیرد. دانشمندان برای اینکه در کار علم موفق باشند باید در کار گروهی و جمعی شرکت داشته باشند و به پژوهش در باب مسائل بهم پیوسته ای که برای جامعه علمی مطرح شده است و اولویت دارد، بپردازند. نظام علمی مجموعه پراکنده پژوهش ها نیست بلکه اهتمام هماهنگ برای پاسخگویی به مسائلی است که یک جامعه راه خود را با حل آنها می گشاید و می پیماید. فیلسوف آمریکایی ریچارد رورتی بدرستی علم را نوعی همبستگی می داند. این همبستگی صرفاً میان قضایا و مسائل علم و میان دانشمندان نیست بلکه جامعه و نظام زندگی نیز با علم   همبسته اند. اشکال کار رورتی اینست که او علاقه ندارد که بداند این همبستگی چگونه پدید آمده است. بنظر  نمی رسد که در زمان گالیله و دکارت و حتی در قرن نیوتون کسی می توانست علم را همبستگی بداند زیرا رشد علم و تکنولوژی در جامعه جدید گرچه با بسط سیاست و قانون ملازمت دارد اما این رشد همیشه در همه شئون یکنواخت و هماهنگ نیست. فیلسوف آمریکایی که علم را همبستگی می داند علم در آمریکا را می بیند و ظاهراً به چالشی که در تاریخ سیصد چهارصد ساله اروپا برای حصول این همبستگی جریان داشته است، چندان اهمیت نمی دهد. او هم منکر نیست که علم جدید و جامعه جدید از ابتدا بهم بسته بوده اند. تاریخ علم از قرن شانزدهم به هماهنگی و وحدت با تاریخ جامعه میل پیدا می کند. فرانسیس بیکن در آتلانتیس جدید جامعه ای را طراحی کرده است که مدیران آن دانشمندانند و جزیره را با قواعد علمی اداره می کنند. طرح این جامعه حکایت و روایت رؤیای همبستکی علم و جامعه است اما وقتی بیکن طرح مدینه خود را درانداخت نه دانشمندان مدیران جامعه بودند و نه مدیریتی که او وصف کرده است هرگز در جامعه جدید تحقق یافته است ولی از این بیان نمی خواهم نتیجه بگیرم که طرح بیکن کنار گذاشته شده است. این طرح را اخلاف او تعدیل کردند. سیاست نمی توانست مانند فیزیک صورت بندی شود اما طرح بیکن مقدمه ای بود برای پدید آمدن سیاستی که با طرح فیزیک گالیله ای و نیوتنی هماهنگ باشد. پیشرفت علوم در قرون هفدهم و هیجدهم و پدید آمدن اندیشه جامعه آزاد و مرفه و فارغ از بیم قهر و جنگ وجهی از تحقق اوتوپیای توماس مور و آتلانتیس جدید فرانسیس بیکن و جهان ریاضی گالیله و دکارت بود. در قرن هیجدهم این تصور غالب شد که عقل جدیدی پدید آمده است که می تواند علم و سیاست و جامعه را راه ببرد و به مقصد آزادی و صلح و عدالت و رفاه برساند. اکنون می بینیم که پای این عقل   ره آموز و هماهنگ کننده در بعضی موارد کم و بیش لنگ شده است. فیلسوف آمریکایی هم که این لنگی ها و لغزشها را دیده است نمی خواهد قرن هیجدهم را مرحله بنیانگذار تاریخ عالم جدید بداند. چیزی که مخصوصاً در این بحث به رورتی حق می دهد اینست که در قرن هیجدهم بکار بردن روش علمی ضامن وصول به حقیقت دانسته شد و این پندار قوت گرفت که با رشد و بسط عقل و علم جهان یگانه ای بوجود خواهد آمد و علم محور توافق و وفاق مردمان در عالم خواهد بود. البته علم و تکنولوژی بخصوص اکنون که به مرحله تکنولوژی اطلاعات رسیده است از عوامل همسان شدن کشورها و منطقه هاست اما علم در همه جامعه ها یکسان و بیک اندازه رشد نیافته و منشاء اثر نشده است.

اکنون پژوهش در کشورهای توسعه نیافته با موانع بزرگ روبروست. این کشورها اعتبارات و بودجه کافی ندارند که صرف پژوهش کنند. مبلغی را هم که صرف پژوهش می کنند در جای لازم و مناسب و مؤثر خرج    نمی شود زیرا سطح تکنولوژی در این کشورها پائین است و حتی اگر برنامه موفق توسعه داشته باشند معمولاً اطلاعات علمی-تکنولوژیک را خریداری می کنند. باین جهت پژوهش در این کشورها بیشتر یک رسم و شغل شریف و احیاناً کاری آبرومند و تشریفاتی است. مقصود این نیست که در جهان توسعه نیافته دانشمندان از عهده پژوهش های بزرگ و مهم بر نمی آیند. اگر به فهرست مقالاتی که هر ساله منتشر می شود مراجعه کنیم تعداد نامهایی که به جهان توسعه نیافته تعلق دارد قابل اعتناست. ممکن است بسیاری از این نامها نام دانشمندانی باشد که از کشور خود مهاجرت کرده و در جایی که شرایط پژوهش بهتر و بیشتر فراهم بوده است مقیم شده باشند اما بهرحال آنها دانشمندان کشورهای توسعه نیافته اند که در گردش چرخ تکنولوژی جهانی شرکت مؤثر دارند. در جایی که نظم جامعه با آهنگ پژوهش علمی میزان شده است دانشمندان بآسانی جای خود را پیدا می کنند و چون در سازمان و نظام علمی معلوم است که چه پژوهش هایی اولویت دارد به پژوهش هایی مشغول می شوند که پاسخگوی نظام تکنیک و اقتصاد و سیاست باشد. اینجا علم همبستگی است و فیلسوف آمریکایی حق دارد درباره علم با ملاک ابژکتیویته حکم نکند زیرا اگر ابژکتیویته ملاک قطعی باشد – که البته نمی توان بآسانی از ابژکتیویته صرفنظر کرد- همه پژوهش ها یک حکم دارد و علم هرجا باشد با علم جای دیگر تفاوت ندارد. البته این حکم از جهتی درست است و هر پژوهشی در هر جای جهان با رعایت موازین و قواعد روش علمی صورت گیرد علم است اما شرایط امکان پژوهش در همه جا و همیشه بیک اندازه فراهم نیست. ما عادت کرده ایم این شرایط را در بودجه و دسترسی به ابزار پژوهش و نبودن موانع فرهنگی و سیاسی محدود کنیم و کمتر فکر می کنیم که نهضتهای علمی با تخصیص اعتبار مالی و بر اثر تصمیم های سیاسی بوجود نیامده است. اروپا هم وقتی پژوهش علمی را آغاز کرد نه آزادیهای سیاسی کنونی را داشت و نه در بودجه دولت ها و حکومتها رقمی برای پژوهش منظور     می شد. مؤسسات بازرگانی و صنعتی هم هنوز چنانکه باید به پژوهش اعتنا نداشتند. پیداست که در شرایط کنونی حکومتها و دولتها و مؤسسات خصوصی به حکم ضرورت باید پژوهش های علمی- تکنیکی را حمایت کنند اما این شرط که لازم است کافی نیست. امر مهم در پژوهش درک اولویت ها و وجود یک برنامه جامع است. دانشمندان هر یک علائق خاصی دارند و اگر بر وفق علائق خود به پژوهش بپردازند پژوهششان در صورتی به نتیجه می رسد و چیزی بر علم می افزاید که مکمل پژوهش های دیگر و راهگشای آینده باشد. اشکالی که بر این مطلب وارد    می شود اینست که برنامه علمی را معمولاً حکومتها و مؤسسات پر قدرت  مالی و اقتصادی و نظامی تهیه و تدوین می کنند و این امر ممکن است آزادی دانشمند را محدود کند و قدرتها توقع داشته باشند که پژوهش های علمی در جهت خواست و تأمین منافع آنها باشد. پیداست که برنامه ریزی سازمانها و مؤسسات    ذی نفوذ پژوهش را چندان محدود می کند که دیگر کمتر پژوهشگری به نتیجه ای که انتظار آن را نداشته است می رسد و حال آنکه دانشمندان بزرگ با رسیدن به چنین نتایجی بزرگی خود را اثبات کرده اند پس برنامه ای که من گفتم برنامه ای نیست که اشخاص و مؤسسات آن را تدوین کنند. این برنامه در حقیقت طرح توسعه است و شامل مسائلی می شود که اگر شناخته و حل نشود جامعه دچار رکود و پریشانی می شود و اگر حل شود مبنایی برای طرح و حل مسائل دیگر و رونق گرفتن علم و ایجاد همبستگی میان علم و جامعه می شود. باز هم توجه کنیم که مشکلات کشورهای توسعه نیافته در کار علم و پژوهش را با مسائل اروپا و آمریکا یکی ندانیم. اگر صاحبنظری بگوید که در اروپا و آمریکا برنامه ریزی برای پژوهش، آزادی دانشمندان و پژوهندگان را محدود    می کند شاید حق داشته باشد و حتی گاهی بتواند برنامه ریزی مزبور را موجب انحراف علم و پژوهش از مسیر طبیعی و برهم زن نظم آن بداند ولی در جایی که نظم و سامان و همبستگی علمی نباشد دانشمندان چگونه بدانند که مسائل علمی مهمتر جامعه شان چیست. وقتی دانشگاهها با مؤسسات فنی و صنعتی و اقتصادی رابطه ندارند دانشگاهیان چه می دانند که تکنولوژی و اقتصاد و مدیریت کشور چه مشکلاتی دارد و چه مشارکتی می توانند در طرح و حل آن مسائل داشته باشند. دانشگاهها در کشورهای توسعه نیافته و در حال توسعه در ابتدای تأسیس مراکز صرفاً آموزشی بوده اند و تازه در دو سه دهه اخیر است که پژوهش هم در دانشگاه جایی پیدا کرده است و البته هنوز نمی توان گفت که پژوهش هایشان تا چه اندازه کارساز توسعه کشور است. یکی از پندارهای شایع و مشهور در میان همه مردم جهان اینست که تکنولوژی، کاربرد قوانین علمی است و به این جهت علوم فیزیک و شیمی و زیست شناسی را علوم پایه می نامند گویی که ابتدا پژوهش علمی صورت می گیرد و مهندسان و تکنسین ها با رجوع به کتابها و مقالات پژوهندگان این علوم تکنولوژی را پدید می آورند و پیش می برند. این پندار البته از آن جهت موجه است که بدون پژوهش علمی تکنولوژی جدید بوجود نمی آمد و پیشرفت نمی کرد اما نکته اینست که اگر طرح تکنیک نباشد علم چه مسئله ای دارد که به آن بپردازد. مسائل علم مسائل تکنیک است. پیداست که دانشمند نباید به فوائدی که از پژوهش او حاصل می شود و حتی به کاربرد آن نظر داشته باشد اما مسئله او از حوزه تکنولوژی آمده است و از پژوهش او نیز در همین حوزه استفاده می شود. پژوهش علمی مقدم بر تکنیک و تکنولوژی نیست زیرا تکنولوژی و علم بهم بسته اند و از هم جدا نمی شوند چنانکه هرجا که پژوهش نیست تکنولوژی پیشرفته وجود ندارد و آنجا که تکنولوژی کوچک و در مرحله ابتدایی است، پژوهش علمی صورت نمی گیرد و به آن نیازی هم نیست و اگر صورت گیرد مشارکت در علم جهانی است چنانکه بسیاری از دانشمندان و پژوهندگان کشورهای در حال توسعه به مسائل جهانی و مرزی علم (و نه صرف مسائل جامعه خودشان)       می پردازند. در حقیقت توسعه پژوهش در قسمت بزرگی از جهان کنونی از برنامه توسعه منفک نیست و گرچه احیاناً در این مناطق دانشمندان بزرگی وجود دارند اما اینها همیشه و همواره مناسب ترین مسائل و مطالب را برای پژوهش بر نمی گزینند. اگر در اروپا و آمریکای قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم هیچ برنامه ای آزادی پژوهش را محدود نمی کرد و دانشمندان و دانشگاهها بحکم رغبت های شخصی و آزادانه به طرح مسائل و به پژوهش می پرداختند وجهش این بود که جامعه متجدد رشد طبیعی داشت و در آن همه چیز کم و بیش بنحو هماهنگ توسعه می یافت گویی به قول آدام اسمیت یک دست نامرئی بدون اینکه مردمان خود آگاه باشند آنان را در راه پیشرفت هدایت می کرده است و دیده ایم که پژوهش ها هم در آنجا کم و بیش هماهنگ و مکمل یکدیگر بوده است اما وقتی مردمی باید علم و جامعه خود را از روی مدل موجود در جای دیگر بسازند ناگزیر باید اصول نظم باطنی آن مدل را بشناسند و چیزی را که مایه هماهنگی و تعادل یا منشاء بحران در آن شده است و می شود بازشناسند. این شناخت کاری بسیار دشوار است و بفرض اینکه حاصل شود چگونه می توان مردم را مهیای زندگی بر وفق آن مدل و نمونه کرد و آموزش و پژوهش و صنعت و مدیریت و ارتباطات هماهنگ و متعادل و متناسب بوجود آورد و اگر مردم تغییر نکنند آنهمه چیزهای نو به چه کار می آید و کیست که باید از آنها بهره مند شود. شرط عمده پدید آمدن جامعه و نظم علمی احساس نیاز و تعلق خاطر به علم و آمادگی برای پرداختن به آن و برخوردار شدن از آثار و نتایج آنست ولی این امر به آسانی تحقق نمی یابد و شاید دانشمندان هم چندان علاقه ندارند که به آن فکر کنند. آنها معمولاً رغبتی به شناخت جهان در حال توسعه و توسعه نیافته نیز ندارند و اخیراً با تقسیم جامعه ها به دو جامعه متجدد و سنتی حجاب دیگری بر مسئله افتاده است. این تلقی که مردم جهان به دو گروه متجدد و پیش از تجدد تقسیم می شوند نادرست و بی وجه و حتی گاهی خطرناک است. در اینکه مردمان در مناطق مختلف جهان سنت های متفاوت دارند و کم و بیش به آن سنت ها وابسته اند تردید نیست اما اکنون در هیچ جای جهان جامعه و نظم سنتی وجود ندارد. همه جهان اکنون متجدد شده است و جامعه ای را نمی شناسیم که علم و تکنولوژی را نخواهد و طلب نکند ولی علم در همه جا بنحو یکسان با جامعه و با روح مردمان پیوند نخورده است. در این شرایط اگر جامعه ها را به مدرن و سنتی تقسیم کنیم کمترین خطرش اینست که چون کشورها گزیری از توسعه ندارند کسانی فکر کنند که پس باید با سنت ها درافتاد و آنها را از میان برداشت تا راه برای توسعه و مدرنیته باز شود و وقتی این سودا دستور عمل سیاست شود چه بسا که به فاجعه بیانجامد. جامعه ها سنتی و متجدد نیستند. آنها را به متجدد و قبل از تجدد هم نباید تقسیم کرد. تفاوت جهان در حال توسعه یا توسعه نیافته با جهان غربی اینست که در اولی علم و زندگی و سیاست و . . . همه اعضاء یک پیکرند و یک روح آنها را راه می برد اما در جهان دیگر اینها همه از بیرون آمده و در کنار هم قرار گرفته است بی آنکه روحی برای متحد کردن و هماهنگ ساختن آنها وجود داشته باشد. علم در اینجا همبستگی نیست یعنی نه پژوهش ها بهم بسته اند و با هم رابطه دارند و نه مجموعه غالباً پراکنده پژوهش ها داد و ستدی مؤثر و سازنده و قوام بخش با نظام جامعه و سیاست و تولید و اقتصاد و . . . دارد. این علم هنوز همبستگی نیست و باید به همبستگی بگراید. این تنها نظر یک فیلسوف نئوپراگماتیست آمریکایی نیست که علم را همبستگی می داند بلکه ایدال جامعه متجدد است ولی اگر این همبستگی را مطلق و متحقق بدانیم و تحقق آن را تضمین شده بینگاریم، بیش از حد خوشبینیم. علم و تکنولوژی و سیاست و اقتصاد و تعلیم و تربیت در جامعه جدید از همبستگی نسبی برخوردارند. در جهان توسعه نیافته هم همه سعی و جهدها باید مصروف ایجاد این همبستگی باشد و بالاخره همه باید متذکر باشیم که علم گرچه مزیت بزرگ جامعه جدید و کارساز زندگی بشر است همواره این احتمال بوده است – و اکنون احتمال بیشتر شده است که- که از قانون همبستگی سر بتابد و در راه ویرانگری وارد شود. در تاریخ علم نقل شده است که طالس ملطی هنگامی که بر سر چاهی مشغول رصد کردن ستارگان بود، پایش بلغزید و در چاه افتاد. دوشیزه ای که شاهد در افتادن دانشمند به چاه بود او را از چاه بیرون آورد. چاه تلسکوپ و ابزار پژوهش طالس بود که نزدیک بود خصم جانش شود اما حسن و زیبایی او را از این مخمصه نجات داد. این سخن هم بصورتهای مختلف بسیار تکرار شده است که هنر ما را در برابر خشونت های احتمالی علم و سیاست حفظ می کند. قصه طالس پر معنی است. در اینکه هنر هم پناه و دستاویز بشر می تواند باشد بحث نمی کنیم اما جهان تکنولوژی اطلاعات چندان فضای هنر را تنگ کرده است که اگر خطری روی دهد دیگر دست کسی به هنر نمی رسد که از آن مدد بجوید. جهان توسعه یافته نباید امکان وقوع خطرهای بزرگ را از نظر دور بدارد. در حالیکه جهان در حال توسعه باید بیشتر در اندیشه همبستگی و هماهنگی علم و زندگی و سیاست و جامعه باشد و البته هیچیک نباید چشم امید از هنر و تفکر بر دارند.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی