صفحه اصلی مقاله مقاله دوم منتشر شده در مجموعه مقالات یازدهمین و دوازدهمین همایش ملاصدرا. 1388
مقاله دوم منتشر شده در مجموعه مقالات یازدهمین و دوازدهمین همایش ملاصدرا. 1388 مشاهده در قالب PDF چاپ

حکمت متعالیه و تدبیر خانواده

چنانکه مستحضر هستید، ملاصدرا به بحث تفصیلی در باب خانواده و تدبیر منزل نپرداخته است. اما مسئله خانواده بخصوص در زمان ما مسئله ی مهمی است و توجه به امر خانواده و رجوع به این مبحث در فلسفه ی اسلامی و جستن سوابق آن اهمیت خاصی دارد. نظر ملاصدرا در باب خانواده آنقدر اجمالی است که تقریباً می شود گفت این فیلسوف در حداقل امکان از قضیه گذشته و در بعضی از کتابهای خود در چند سطر یا یک پاراگراف مطلبی را بیان کرده است، مثلاً در الشواهد الربوبیة - خوب توجه کنید - در بیان ضابطه ای که می توان بوسیله آن گناهان کبیره را از گناهان صغیره تشخیص داد، عنوان فصل نیز همین است. در این فصل، در بیان توجیه فلسفه ی نکاح و در مقام بیان فلسفه نکاح و ردّ سفاح و گناه دانستن و کبیره دانستن صفاح، چند جمله آورده است. البته آن چند جمله در فلسفه های دیگر هم سابقه دارد؛ به این ترتیب که اگر نکاح نباشد، نسل منقطع نمی شود. وجود نسل ممکن است باقی بماند اما تشویش و فساد بوجود می آید. جامعه به خانواده قائم است و زندگی و قوام معیشت بشر به خانواده است. تا همین اندازه مطلب را بیان می کند. مطلب ملاصدرا وابسته به فقه است؛ ممکن است بیان بیانی فلسفی باشد، اما مطلب وابسته به فقه است. شما وقتی در مجموعه آثار فلاسفه نظر کنید، می بینید که معمولاً حکمت نظری و حکمت عملی در آثارشان هست. یعنی ما کمتر فیلسوفی داریم که به مجموعه ی مطالب حکمت اعم از نظری و علمی نپرداخته باشد. بعضی مطلبی را به کوتاهی و اجمال بیان کرده اند و برخی دیگر به تفصیل. فارابی در همه ی مطالب به یک اندازه گفته و نوشته است. ابن سینا نسبت به مسائل فلسفه ی طبیعی و الهی، به مطالب سیاسی کمتر اهتمام کرده است. بهرحال همه ی اینها به این مطالب توجه داشته اند. سابقه ی فلسفه ی ما به فلسفه یونان می رسد؛ یعنی استادان فلسفه سقراط و افلاطون و ارسطو هستند و آنها بودند که پرداختن به مطالب حکمت نظری و عملی را آغاز کردند و معلمان اول فلسفه بودند. ما ارسطو را معلم اول می شناسیم. حالا آیا حق ارسطو این است که معلم اول باشد؟ افلاطون معلم اول بوده یا ارسطو؟ این اعتباری است. بهرحال مشهور این است که ارسطو معلم اول است، زیرا او همه ی علوم را از طبیعی و ریاضی و الهی گرفته تا اخلاق و تدبیر منزل و سیاست مدن و مفاهیم و مطالب بسیار مهم منطقی، در صناعات خمس تدوین کرده است.

یونانیان خانه را مثال آدم می دانستند. اصلاً آنها به یک هماهنگی و نظم قائل بودند؛ نظم نظم عالم است و همه چیز نمونه عالم است و یا همه چیز بر وفق نظم عالم انتظام پیدا می کند. افلاطون به مدینه اعتنای بیشتری نمود و به خانواده زیاد توجه نکرد. این ارسطو بود که تدبیر منزل را مورد توجه قرار داد و حکمت عملی را تکمیل کسرد. اما تصور نفرمایید که بین شاگرد و استاد، فاصله زیادی باشد، زیرا ارسطو هم افلاطونی فکر می کرد. من در بسیاری از موارد اینطور فکر می کنم. چنانکه می دانید، بحثی هست پیرامون اینکه آیا ارسطو خیلی از افلاطون دور شده است یا نه؟ هیچکس نمی گوید که ارسطو سخنان افلاطون را تکرار کرده، اما این بحث هست که آیا این شاگرد خیلی از استاد خود دور شده یا نه؟ این دوری چنان است که می توان وحدت نظرشان را هم اثبات کرد. من نمی خواهم کاری را که فارابی کرده، عیناً تصدیق و تأیید کنم. نظر اهل معرفت وقتی که کتاب را می خوانند خودبخود معین می شود. نظر من این است: «الجمع بین رأیی الحکیمین». چنانکه فارابی چنین کرده و قدری خوش بینانه است. یا درست بگویم که هر دو فارابی هستند یعنی هم افلاطون کتاب الجمع فارابی است و هم ارسطو. فارابی در نظر خود دو فیلسوف را جمع کرده است. این امر خیلی هم عجیبی نیست. چون او افلاطون را طوری فهمیده و ارسطو را هم همینطور فهمیده. یعنی آنها را با تفکر خودش فهمیده است. ببینید او معتقد است که حکمت، حکمت جاویدان است. حکمت، یک حکمت است و حکمتِ درست یکی است. حکمت خودش درست بوده، افلاطون و ارسطو هم همین را می گویند و همین را تفسیر می کنند. من نظرم این است که ارسطو خیلی افلاطونی است، حتی جایی که از استادش دور می شود، میل دارد دوباره به طرف استاد برگردد. بنابراین من می توانم بگویم که معلمِ اولِ فلسفه، افلاطون است. البته معلم اول فلسفه نه حکمت. معلم اول حکمت، انبیا هستند. فیلسوفان هم می توانند اهل حکمت باشند، اما فلسفه از حیث معنی و مفهوم از حکمت جداست. وقتی ارسطو از خانواده حرف می زند، خیلی بحثهای دقیقی می کند اما گویی نمی تواند از افلاطون جدا بشود. افلاطون می گفت: عالمی که ما در آن بسر می بریم، گرده ای مثالی و سایه ای از عالم بالا و عالم معقول است. در واقع یک مدینه آسمانی یی هست که این مدینه ی زمینی، مثالی از آن می باشد. این مدینه زمینی نظمش نظم عالم است و اشخاص و افراد در این نظم جای معینی دارند. ارسطو این را نمی گفت، بلکه می گفت در این مدینه جای خانواده هم معین و معلوم است. چنانکه عرض کردم و می دانید افلاطون به خانواده چندان نپرداخته است. برای اینکه او معتقد بود که باید زواج و نکاح حکومتی باشد و لااقل بر مبنای نوامیس باشد. اما ارسطو که در این باره نظری نداشت با اینهمه گهگاه به نظر افلاطون بر می گردد. چگونه بر می گردد؟ یعنی برای خانه وقت نمی گذارد؟ چرا به خانه هم اهمیت می دهد اما خانه مثل سیاست است. من چند جمله از ارسطو می خوانم تا ببینید که او چگونه مثال و مدل نظم و خانه را همان مثال و مدل نظم مدینه می داند.

اشکال مشابه نظامهای سیاسی و نمونه های آنها را بر خانواده می توان یافت. ارتباط پدر با پسران به حکومت پادشاهی شبیه است، زیرا تأمین زندگی فرزندان وظیفه ی پدر است. اینجا تأریسی به ایران دارد که من آن را نمی خوانم. به این جهت هومر، زئوس را پدر می نامد. ارتباط زن و شوهر به نظام آریستوکراسی شبیه است. در نظام آریستوکراسی هر کسی جایگاه و حقوق و وظایف خودش را دارد و تقسیم کار وجود دارد و حق هر کسی معلوم است. ارسطو هم نظرش این است که در خانه و خانواده، مقام زن و مرد معلوم است و هر کدام کار خاص خود را دارند. زیرا حکومت مرد تنها در اموری است که صلاحیت آن را دارد و همینطور حکومت زن نیز چنین است. اگر شوهر زمام اداره ی همه امور خانه را در دست بگیرد، نظام آریستوکراسی موقت به نظام اُلیگارشی تبدیل می شود. زیرا در این صورت شوهر فقط به برتری طبیعیش می اندیشد و حکومت می کند و در نتیجه به ارتباط ارزشها آسیب می رساند. ارتباط برادرها با یکدیگر، شبیه ارتباط تیموکراتیک است. در واقع این ارتباطها، صورتهایی از حکومت هستند. چنانکه می دانید آریستوکراسی، اُلیگارشی، تیموکراسی و دموکراسی صورتهای حکومت هستند. ارتباط برادران با یکدیگر شبیه ارتباط تیموکراتیک است، زیرا میان آنان برابری برقرار است. دموکراسی آنجا یافت می شود که عده ای بدون رهبر و خانه زندگی کنند. او در اینجا نظرش را راجع به دموکراسی گفته و در واقع طوری گفته که آن دیگر خانه نیست. فیلسوفان ما، مطالب تدبیر منزل را از یونان به ما آموختند، اما اینطور نبوده که صرفاً عین آن مطالب را تکرار و تقلید کنند، بلکه آنها را ترجمه و تفسیر می کردند و مورد بحث و چون و چرا قرار می دادند و اجتهاد می کردند و مطالب دیگری را به آنها می افزودند. با اینهمه فکر فلسفی اسلاف ما از فکر یونانی چندان دور نیست. نسل جهانی هنوز در خانواده ای که خواجه نصیرالدین طوسی برای ما وصف می کند، وجود دارد. اما یک وجه مشترک بین صاحبنظران فیلسوف و غیرفیلسوف در مورد خانواده وجود دارد. توجه بفرمایید که سیاست در عالم اسلام، سیاست جهانی - یونانی نیست، گرچه مثالهایی، صورتهایی، اجزائی و درسهایی از فلسفه و حکمت عملی یونانی در فلسفه ی اسلامی ما هست، اما فلسفه ی اسلامی ما همانطور که در نظر با دین یگانه می شود و فیلسوف می تواند بگوید دین فلسفه است و فلسفه دین است، در حکمت عملی، بیشتر دینی و فقهی می شود. چرا اینطور نباشد؟! زیرا فقه، مسائل خانواده و روابط و مناسبات و معاملات مردمان را معین کرده است. من در جوانی راجع به خانواده در نظر صاحبنظران اسلامی مقاله ی کوتاهی نوشته بودم و در آن نظر ماوردی و غزالی و خواجه نصیرالدین طوسی و ملاصدرا را با هم قیاس کرده بودم که خیلی از هم دور نیستند. درست است که فیلسوفان ما مایلند به بیانی که ارسطو در مورد تدبیر منزل دارد، بپردازد اما مسائل شرعی و فقهی را نیز بیان می کنند. ملاصدرا هم که در این مقام می خواهد فقه بگوید، فلسفه ی فقه می گوید. ببینید اصلاً عنوان فصل این است که چگونه کبائر را درجه بندی کنیم و چگونه آنها را تشخیص بدهیم. یعنی بگوییم در بین کبائر کدام اکبر است. ببینیم کدام مقدم و اول است، کدام دوم است و کدام در کدام رتبه است. آنوقت وی مثلاً زنا را با قتل می سنجد و تفسیر فلسفی می کند. به این ترتیب نظر فلسفی خودش را بیان می کند. هیچ وقت یونانیان و فلاسفه ی ما بشر را در شهوت نمی دیدند. نگویید که در اروپا و در غرب چرا اینکار را می کنند! هم جامعه شناسان و هم فیلسوفان غربی وقتی از خانواده حرف می زنند، نمی گویند اساس تشکیل خانواده شهوت است. بهرحال هم فلاسفه یونان گفته بودند و هم فلاسفه ی ما تصریح کرده اند و بنظر کسی چون خواجه نصیرالدین طوسی، حکمت الهی چنان اقتضا می کند که هر مردی جفتی بگیرد تا هم به محافظت منرل به مافیه قیام نماید و هم کار تناسل توسط او تمام شود. بنظر او دو چیز باعث تأهل است: حفظ مال و طلب نسل، نه داعیه ی شهوت یا غرض دیگری از اغراض. پس این تدبیر صناعی یی که ضامن بقایش است، ضامن بقای نوع است و مبقوض از حکمت الهی می باشد که جاری بر جمیع موجودات از جمله نظام خانواده است. ملاحظه بفرمایید که خواجه نصیرالدین نخواسته که نظم و قانون خانواده را از نظم و قانون عالم تفکیک کند. آنها به یک معنا یکی نیستند دو چیزند، اما وی نخواسته منکر پیوستگی آنها بشود. زیرا به یک معنا یکی نیستند دو چیزند، اما وی نخواسته منکر پیوستگی آنها بشود. زیرا اینها در هر حال به هم پیوسته هستند. حتی آنچه که ملاصدرا در تفسیر، در بیان فلسفه ی فقه می گوید، درست است. او هم به آنچه واقعیت دارد و به نظمی که معقول است، نظر دارد. اصلاً تفسیر فلسفی فقه یعنی بیان معقولیت؛ بیان معقولیت هر نظم و هر قاعده ای. ملاصدرا نیز معقولیت نظام خانواده و تناسب آن با نظام جهان را بیان می کند. من می توانم این نظر را همراه با نظرهایی که بعداً پدید آمدند و تناسل یافتند و سیری که خانواده بسمت انقراض به کیف ذات دارد، بیان کنم و تاریخ تفکر جهان را بازگو نمایم، اما مجال آن بحث اینجا نیست و لزومی ندارد. مطلب، تکرار آن چیزی است که در صدر مباحث گفتم. شاید دوستان و استادان عزیز نیز آن را تذکر داده باشند. اگر این مطلب بعنوان مبحث مهم و مورد بحث این مجلس انتخاب شده، وجه اش نه این است که در آثار ملاصدرا به تفصیل به آن پرداخته شده بلکه وجه اش این است که آنچه که ما باید امروز به آن بیندیشم و توجه کنیم، وضعی است که خانواده به آن دچار شده است و تأمل در آثار حکما و فیلسوفان گذشته مان می تواند لااقل به ما اندکی درس و تذکر بدهد.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی