صفحه اصلی مقاله مقاله منتشر شده در کتاب شعر و همزبانی. 1392
مقاله منتشر شده در کتاب شعر و همزبانی. 1392 مشاهده در قالب PDF چاپ

طنز و طیبت در سخن سعدي

پيش از ورود به مطلب اصلی خوبست که به بعضی از معاني و مصاديق طنز در تاريخ و ادب و فلسفه اشاره‌اي بشود. حدود بيست سال پيش من مقاله‌اي تحت عنوان «سعدي شاعر اخلاق» نوشتم آن مقاله قدری مجمل و مبهم بود و خواننده گمان مي‌برد كه مراد من آن است كه سعدي را اخلاقی و معلم اخلاق دانسته ام كه در این صورت سخن تازه‌اي نگفته بودم اما مقصود من اين بود كه گویی اخلاق در شعر سعدي محقق می شود پس فکر کردم مقالة ای در باب طنز و طيبت در سخن سعدي بنویسم و اگر بتوانم آن ابهام را رفع کنم.

اگر کسی فی المثل در منظومة حاج ملا هادي سبزواري نظر کند می بیند كه با نظمي روبه‌روست كه مضامين فلسفي در آن غلبه دارد. در واقع اين منظومه سخناني فلسفي است كه به صورت نظم سروده شده است. به نظم در آوردن اخلاق نيز کم و بیش معمول بوده است اما سعدی مطالب اخلاقی را به نظم در نیاورده است او شاعری کرده و شعر او با اخلاق یکجا شده است حال به مطلب طنز بپردازیم. طنز در گذشته با مطالب اخلاقي مربوط بود اما در زمان ما به حوزة سياسي انتقال یافته است. همه شاعران کم و بیش اهل طنزند اما كلام سعدي تقریباً سراسر طنز است. به خصوص در طيبات و قصايد سعدی، هزل هم داشته است طنز را با هزل يكي ندانیم در گلستان خوانده ایم که: «غالب گفتار سعدي طرب‌انگيز است و طيبت‌آميز و كوته‌نظران را بدان علت زبان طعن دراز گرددكه مغز دماغ بيهوده بردن و دود چراغ بي‌فايده خوردن كار خردمندان نيست، وليكن بر رأي روشن صاحب دلان كه روي سخن در ايشان است پوشيده نماند كه درّ موعظه‌هاي شافي را در سلك عبارت كشيده است و داروي تلخ نصيحت به شهد ظرافت در آميخته تا طبع ملول ايشان از دولت قبول محروم نماند» (سعدي، 1385: 301)

در اين جا شاعر اهل طنز و طيبت دانسته است. توجه کنیم که معناي طنز در گذشته و حتي تا دهه‌هاي اخير چيز ديگري بوده و طنز معمولاً با واژة «طعن» همراه و قرین مي‌شده است.

چنانکه متقدمان به اثر سيد نعمت‌الله جزايري و حتي به كتاب اخلاق‌الاشراف عبيد زاكاني طنز اطلاق نمي‌كردند. اما امروز اینهمه را طنز می دانند. چرا كه در ادب کنونی طنز يك صورت ادبي است. در مورد سعدی هم چنانکه از تفاسير موجود برمی آید طنز او را چنانکه باید در نيافته‌اند.

طنز و طيبت با هجو و هزل مترادف نيستند گرچه سعدي همة اين سخن‌ها را در آثارش دارد. زماني كه اولين بار فروغي و يغمايي كليات سعدي را چاپ مي‌كردند، هزلیات را حذف كردند. حتي از پنجاه شصت سال پیش اینجا و آنجا گفته مي‌شد كه گلستان كتاب كودكان نيست و حتي در سنين نوجواني نيز گلستان خوانده نمي‌شد ولی گذشتگان که بی اعتنا به تربیت و اخلاق نبوده اند طنز سعدی را مخل اخلاق نمی-دانسته اند نویسندگان اروپایی و آمریکایی آشنا با سعدی هم طنز او را منافی با اخلاق ندانسته اند و از این جهت شاید مثلاً امرسون آمريكايي، سعدي را بهتر از ما شناخته باشد. هنگامي كه «دال ماير» فيلسوف آمريكايي به ايران آمده بود من چند كتاب نفيس به او هديه كردم. در ميان آنها بوستان سعدي هم بود. او از آمریکا نامه ای به من نوشت که در آن با خرسندی خاطر اظهار کرده بود وقتی بوستان را گشودم دیگر آن را نبستم و يكسره تا پايان آن را خواندم. با خود گفتم چگونه است كه يك غيرايراني را بوستان سعدي به شوق می آورد اما ما به آن کمتر اعتنا می کنم.

به طنز در شعر سعدي باز گرديم، زماني‌كه طنز را ترجمه مي‌كنيم معادل فرنگي آن يعني Satire در نظرمان می آید. اما در فلسفه طنز را با تعبير IRONIE ایرونی آمده است. كي‌ير كه‌گور ایرونی را به سقراط نسبت داده و آن را طنز سقراطي نامیده است.

آن‌چه مسلم است، طنز در حوزة فلسفه در قیاس با ادب کمتر است و فيلسوفان همه اهل طنز نیستند. بلكه اين شاعران و نويسندگانند كه نمی توانند از طنز بگذرند و طنز را جزيي جدايي ناپذير آثار آنان است. طنز ضرورتاً خنده‌آور نيست چرا كه گاه خود را آشكار نمي‌كند و در لايه‌هاي سخن پنهان می ماند گاهی هم در طنز گریه وخنده با هم است. براي نمونه زماني كه ما قلعه حيوانات اثر جرج اوردل را مي‌خوانيم، با وجود اين‌كه خنده بر لب مي‌آوريم، اما در دل محزونيم یا در هنگام خواندن رمان 1984 وي با وجود حزنِ ظاهري در دل مي‌خنديم.

در ادبيات فارسي هم تنها سعدی نیست که سخن طنز گفته است مولوي هم نه تنها اهل طنز است بلكه زندگي را طنز مي‌بينيد.

«هر جدي هزل است پيش هازلان هزل‌ها جدّ است پيش عاقلان»

(مولوي، 1382: 704)

گاهي نيز درد چنان در سخن غلبه مي‌كند كه طنز را مي‌پوشاند. در اين بحث مراد من از طنز، آيروني است. كه ممكن است خنداننده نباشد. برگسون در رساله‌اي تحت عنوان خنده، در ذكر چگونگي خنديدن گفته است عالم موجود داراي نظم دینامیک است و ما با این وینامیسم زندگی می کنیم. اگر چيزي از اين نظام حركت خارج شود، ممکن است مضحك به نظر ‌رسد. چنانکه تند يا كند كردن یک فيلم يا یک نوار سخنراني مي‌تواند مضحك باشد.

طنزگو چيزي را به ما نشان مي‌دهد كه با عرف هم‌خواني ندارد اما گوينده آن را به جای عرف می گذارد و اینجاست كه طنز رخ مي‌دهد. براي روشن‌تر شدن مطلب به ذكر نمونه‌اي مي‌پردازم. آدم عامین را در نظر آورند كه می کوشد خود را دانا، زيرك و باهوش نشان دهد. اما سخنان و حرکات او خنده‌دار می شود؟ در اين موقعيت چه بسا که ما چنین شخصی ساده را احمق مي‌ناميم. طنزپرداز صورت از قوام خارج شد یک چیز یا یک امر را در کنار صورت طبیعی و حقیقی آن می گذارد و غیر دینی بودن آن را نشان می دهد اما این سخنش در صورتی  طنز مبدل می شود که اصرار بر طبیعی بودن و حقیقی بودن امر غیر عادی باشد. چنانکه فی المثل طنز حماقت ها و سفاهت ها را در قیاس با خردمندی آشکار می کند یا با تجسم عدل، ظلم را نشان مي‌دهد. اين تقابل در دو وجهه از یک امر در آثار سعدي، بسيار ديده مي‌شود. در طنز سقراطي نيز با همين تقابل روبه‌رو هستيم. سقراط با اين شيوه جهل و غرور و دانایی و شجاعت را در مقابل هم قرار می-دهد و نتيجه گیری را به مخاطب وامي‌گذارد. چرا كه تصویر است و در آن حکم صادر نمی شود. سعدي نيز در طنز خود، جهل و حماقت و غرور و خودبینی را به رخ صاحبانشان می کشد و به این جهت است که می-توان او را شاعر اخلاق هم نامید.

در تاریخ فلسفه بیشتر طنز را پايان و آغاز مي‌بينيم. در آغاز دورانهاي تاريخ، فيلسوفان و شاعران بايد عهدی را بشكنند و نفی کنند. سلاح انسان براي نفي گذشته، طنز است.

همچنین اگر به آغاز یک دوران تاريخ و مثلاً تاریخ جدید نظر کنیم و نگاهی به دن كيشوت بيندازيم، به طنزي برمي‌خوريم كه هر چند ما را مي‌خنداند اما دردی بزرگ بردلمان می گذارد. نويسنده با استفاده از شيوه در کنار هم قرار دادن عهدی که رفته است و عهدی که می آید حقارت سوداهای قرون وسطی را نشان می دهد.

كي‌يركه گور نيز زماني كه هگل فلسفه خود را پايان فلسفه كرده بود باطنز سقراطي خود با فلسفه هگل درافتاد. نمونه ديگر، فيلسوف معاصر آمريكايي ريچارد رورتي است. او دموكراسي را بر فلسفه مقدم مي‌داند چرا كه آن را مستقل از فلسفه قلمداد مي‌كند. او نيز براي اين‌كه مبناي فلسفه را نقد كند به طنز متوسل مي‌شود. به نظر برگسون در باب ---- اشاره کردیم اکنون به ارسطو مراجعه کنیم که مرجع همه فیلسوفان است. طنز درد و حقارت را آشكار مي‌كند. ارسطو در فن شعر گفته است در تراژدي، علوّ انسان و كمدي دنوّ انسان آشگار می شود. با در نظر گرفتن نزديكي طنز به كمدي در مي‌يابيم كه طنز بي‌اخلاقي‌ها، كج‌فهمي‌ها و بي‌خردی ها را نشان مي‌دهد. هرچند که اگربی خردی شيوع پيدا ‌كند ديگر در طنز هم کاری بر نمی آید و حتی ظهور پیدا نمی کند زیرا زبان دیگر به زحمت می تواند زبان همزبانی باشد.

پس از این مقدمه کوتاه نظری به طنز سعدی بیندازیم

چنانکه پيش از اين گفتيم، طنز در سراسر كلام سعدي جاري است اين ابيات را که وزن و آهنگ قصیده دارد بخوانیم:

برخيز تا يك سو نهيم اين دلق ازرق فام را بر باد قلاشى دهيم اين شرك تقوى نام را

هر ساعت از نو قبله‏اى با بت‏پرستى مى‏رود توحيد بر ما عرضه كن تا بشكنيم اصنام را

مى با جوانان خوردنم خاطر تمنا مى‏كند تا كودكان در پى فتند اين پير دُردآشام را

(سعدي، 1385: 531)

شاعر خود می دانسته است که زبانش نه فقط در نثر بلکه در شعر هم زبان طنز است از زبان خود او شاید می آوریم:

«غالب گفتار سعدی طرب انگیز است و طیبت آمیز و کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد که مغز دماغ بیهوده بردن و دود چراغ بی فایده خوردن کار خردمندان نیست ولیکن بر رأی روشن صاحبدلان که روی سخن در ایشانست پوشیده نماند که درّ موعظه های شافی را در سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت برآمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم نماند.»

یکبار من در مجلسی می خواستم در باب مجالس سعدی چیزی بگویم که دوستی به مناسبت نکته-ای گفت و من منصرف شدم. نکته این بود که سعدی اشعری است و دنیا و کار دنیا را خوار داشته و از این جهت سخنانش متضمن بدآموزی است. من این سخن را نادرست بلکه بی وجه دانستم و آن را قبول نکردم. من منکر نیستم که سعدی علائق اشعری مآبانه داشته و در بسیاری موارد و بخصوص در مجالس خمسه با استناد به قرآن و روایت و با ذکر احوال اولیاء و عارفان، در بعضی موارد به مذاق اشعری حکم کرده است ولی سعدی سخن نگفته است تا یک مذهب کلامی را ترویج کند. سعدی گرچه شاگرد رسمی استادانی که در حکایت های گلستان از آنان نام برده نبوده است، بی تردید به تعالیم ابوالفرج جوزی و شهاب الدین سهروردی و . . . نظر داشته و کم و بیش پرورده آن آراء و افکار بوده است اما او را نمی توان در مرتبه مفسر آراء و احوال آن استادان و در زمره اشعری مذهب ها قرار داد. ابوالفرج جوزی و شهاب الدین سهروردی در حد خود بزرگند اما سعدی با شاگردی ایشان بزرگ نشده است. سعدی، سعدی است. اگر او در مذمت دنیا و اعراض از آن سخن گفته است این را دلیل اشعری بودن نباید دانست. در اینجا به دو نکته باید توجه کرد. یکی اینکه عالم سعدی از عالم ما جداست و چون عالم یک شاعر پایان می یابد مردم عالم جدید گرچه به جوهر شعر شاعر یعنی به آنچه در سخنش پایدار است و باد خزانی را بر ورق آن دست تطاول نیست توجه می کنند، مضامین شعر را احیاناً با مسلمات عالم خود تفسیر می کنند. حتی شاعری مثل اخوان ثالث هم در شعر میراث، تعریضی به عالم سعدی و اصول آن عالم مانند خالی داشتن اندرون از طعام داشته است:

. . . داشت کم کم شبکلاه و جبّه من نوترک می شد/ کشتگا هم برگ و بر می داد/ ناگهان طوفان خشمی سرخگون برخاست/ من سپردم زورق خود را به آن طوفان و گفتم هرچه بادا باد . . . /تا گشودم چشم دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشف رودم/ پوستین کهنه دیرینه ام با من/ اندرون ناچار مالامال نور معرفت شد باز/ هم بدانسان کز ازل بودم.

نکته دیگر اینکه مردم منتظر نیستند که ببینند نویسندگان در کتابها چه نوشته و گویندگان چه گفته اند و هر طور نوشته و گفته اند عمل کنند اما با اینکه هر گفته و نوشته ای در گوش مردمان نمی گیرد بی تردید سعدی در تربیت روحی و قوام اخلاقی ما ایرانیان تأثیر داشته است اما اثر شعر و ادب برخلاف آنچه پنداشته می شود تأثیر مستقیم اجزاء یک نوشته بر روح و فکر خواننده و شنونده نیست. بصرف ایراد وعظ و نصیحت هم نمی توان مردمی را که مستعد انجام دادن کاری نیستند به آن کار راغب کرد یا آنان را از راهی که به آن میل کرده اند، بازگرداند. سعدی خود این را می دانسته است:

نگویند از سر بازیچه حرفی                                  کز آن پندی نگیرد صاحب هوش

وگر صد باب حکمت پیش نادان                           بخوانی آیدش بازیچه در گوش

مردم باید مستعد شنیدن باشند. در حکایت 19 باب پنجم گلستان قاضی همدان که میل به شناعت کرده است نصیحت یاران یکدل را می پسندد اما بگوش نمی گیرد:

نصیحت کن مرا چندان که خواهی                        که نتوان شستن از زنگی سیاهی

یا:         از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم                        سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم

و در جای دیگر فرمود: «همچنین مجلس وعظ چون کلبه بزاز است، آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری»

پس چنین نیست که هرکس در هر جا هرچه را بهر زبان بگوید مردمان آن را بسمع قبول بشنوند و به آن عمل کنند و به این جهت نگرانی بسیار از اینکه فلان گفته بدآموز است و در نشر گفته احتمال زیان و آسیب دیدن اخلاق و اعتقادات وجود دارد، چندان موجه نیست.

سعدی چنانکه خود حکایت کرده است سخن شیخ استاد اجل ابوالفرج جوزی که او را به ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشاره کردی اطاعت نمی کرده و از سماع و مجالست حظّی بر می گرفته است تا در جایی مطربی را می بیند که:

گویی رگ جان می گسلد زخمه ناسازش                ناخوش تز از آوازه مرگ پدر آوازش

چون در آواز آمد آن بربط سرای                           کدخدا را گفتم از بهر خدای

زیبقم در گوش کن تا نشنوم                               یا درم بگشای تا بیرون روم

و پاس خاطر یاران را موافقت کرده و شبی به چند مجاهده به روز آورده و بامدادان به حکم تبرک دستاری از سرو دیناری از کمر بگشاده و پیش مغنی نهاده است و . . . اما یاران ارادت سعدی را در حق او خلاف عادت دیدند و بر خفت عقل او حمل کردند و حتی یکی زبان تعرض دراز کرده بود که خرقه مشایخ را به چنین مطربی دادن مناسب سیرت خردمندان نیست اما سعدی نه با اندرز شیخ اجل ابوالفرج جوزی که او را تبرک سماع فرموده و موعظه های بلیغ گفته بلکه در آن شب بدست این مطرب توبه کرده است که بقیت عمر گرد سماع و مخالطت نگردد. چه    می شود که سخن استاد اجل ابوالفرج جوزی در وقت شنیدن اثر نمی کند اما شنیدن آواز ناساز یک مطرب بد آواز سخن شیخ استاد را بیاد سعدی می آورد و به تمکین در برابر آن وا می دارد. وعظ سعدی در مسجد بعلبک هم  اثر نمی کرده است تا اینکه گذرنده ای از کنار مجلس گذر کرده و نعره ای زده و خامان مجلس را به جوش آورده است. سخن بیک اعتبار سه سخن است. اول سخن معاشرت است که مدار زندگی هر روزی بر آن استوار است. آن سخن کمتر ما را دگرگون می کند و اگر اثری دارد اثرش در آموزش چیزهای لازم است. ما با این سخن زندگی می کنیم و همین است که زبان شناسان و بسیاری دیگر آن را وسیله تفهیم و تفاهم می دانند.

سخن دیگر سخن تذکر است. سخن تذکر معمولاً خلاف آمد عادت و برهمزن نظم عادی امور است.

و بالاخره سخن، سخن تفکر است.

سخن معاشرت دیر نمی پاید و فردای روزی که به زبان می آید و شاید در همان حین گفتار، کهنه و تکراری است اما سخن تفکر ماندگار است و از هر زبان که شنیده شود نو و نامکرّر می نماید. با این سخن اساس زندگی بشر گذاشته می شود اما سخن تذکر مایه سلامت و نشاط زندگی است. تمام سخن اهل تفکر هم می تواند سخن تذکر باشد و بعضی سخنان متعلق به عالم معاشرت و مخصوصاً آنها که در ذیل ادب درس قرار می گیرد  ممکن است مایه تذکر باشد ولی تذکر بصرف شنیدن حاصل نمی شود. مردمان باید مستعد تذکر شوند و سخنی که آنان را مهیا و مستعد قبول سخن می کند سخن طنز و طیبت است. طنز ضعف و شکست و حماقت را نشان می دهد و طیبت راه امید را می گشاید. فی المثل زشتی حرص در طنز چنان مجسم می شود که اگر جان شنونده تباه نشده باشد تغییری در وجودش پدید می آید. حکایت بازرگانی را بخوانیم که شبی در جزیره کیش سعدی را به حجره خویش برده و سخنان پریشان بسیار گفته تا به اینجا رسیده است که:«سعدیا سفری دیگر در پیش است که اگر کرده شود بقیت عمر به گوشه ای نشینم و . . . و در پاسخ سعدی که آن کدام سفر است گفته است: گوگرد پارسی می خواهم بردن به چین که شنیدم عظیم قیمتی دارد و از آن جا کاسه چینی به روم آورم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی نشینم. انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفته که بیش طاقت گفتنش نمانده و از سعدی خواسته است که سخنی بگوید. سعدی هم این دو بیت را خوانده است:

آن شنیدستم که روزی تاجری                             در بیابانی درافتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیا دار را                                 یا قناعت پر کند یا خاک گور

در این حکایت طنز سعدی دو مرحله دارد. در مرحله اول پایان ناپذیری حرص و دوام سودای سود را نشان داده می شود و سپس شاعر بصورتی مستقیم و صریح نسبت آدمی با حرص را بیان می کند :

گفت چشم تنگ دنیا دار را                             یا قناعت پر کند یا خاک گور

در آغاز باب ششم گلستان سعدی حال پیری صد و چندین ساله را حکایت کرده است که در دمشق در حالت نزع بوده و به زبان عجم چیزی می گفته و چون مفهوم دمشقیان نمی شده از سعدی خواسته بودند که به کرم رنجه شود، باشد که آن مرد وصیتی کند. سعدی چون به بالین مرد رسیده او می گفته است:

دمی چند گفتم برآرم بکام                                  دریغا که بگرفت راه نفس

دریغا که از خوان الوان عمر                                دمی خورده بودیم گفتند بس

ولی درست در وقتی که به او گفته بودند بس کند و دیگر از خوان الوان عمر نخورد تازه متذکر شده بود که:

خانه از پای بست ویران است                              خواجه در بند نقش ایوان است

این دیالکتیک که در زبان و سخن سعدی می بینیم در باب هفتم گلستان (در تأثیر تربیت) وضوح و روشنی بیشتر می یابد.

در حکایت اول امکان تربیت را تصدیق می کند بشرط اینکه اصل گوهری قابل باشد وگرنه

هیچ صیقل نکو نداند کرد                                  آهنی را که بدگهر باشد

خر عیسی گرش به مکّه برند                              چون پس آید هنوز خر باشد

در حکایت چهارم باب اول گلستان دو مدعا در برابر هم قرار می گیرد. یکی این که:

پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است                تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است

یا

ابر اگر آب زندگی بارد                                       هرگز از شاخ بید بر نخوری

و مدعای مقابل آن با این حکایت بیان می شود:

با بدان یار گشت همسر لوط                               خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزی چند                            پی نیکان گرفت و مردم شد

و حکایت با این ابیات پایان می یابد:

شمشیر نیک ز آهن بد چون کند کسی ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست                در  باغ  لاله  روید  و در  شوره زار  خس

اگر فکر می کنیم که سعدی دو سخن متعارض و ضد یکدیگر گفته است توجه کنیم که دفتر سعدی دفتر تربیت است نه کتاب درس علوم تربیتی اما اگر کسی هم بخواهد از آن نظر ترتیبی استخراج کند مبادا با استناد به کلمات سعدی بپندارد که او منکر امکان تربیت بوده است. مگر کسی و می گوید می تواند بگوید که تربیت کاری بیهوده است و در وجود مردمان اثر نمی کند یا آدم کودن بفرض اینکه مدرسه برود و به درس معلمان گوش بدهد، دانشمند می شود. وانگهی سعدی در همه جا به تقابل ها نظر دارد. او از جمله بما گفته است که چه کسانی تربیت می پذیرند و چه کسانی نمی پذیرند. در کجا و در کدام شرایط تربیت دشوار است و در کجا آسان و بهرحال هر چیزی جایی و شرایطی دارد.

بنظر سعدی چنانکه در بسیار جاها و از جمله در «مجالس» تصریح شده است آدمی متوقف در یک منزل و مرحله نیست بلکه سیر از اسفل سافلین تا اعلی علییین می کند. سعدی هر وقت حکمی درباره آدمی می کند حکم در باب کسی است که در موقع و منزلی قرار دارد و به این جهت اگر دو حکم مخالف می بینیم حمل بر تناقض گویی مکنیم زیرا شاعر از بشر انتزاعی سخن نمی گوید. ما در این جهانیم و در این جهان داشتن و نداشتن هر دو مصیبت است.

اگر دنیا نباشد دردمندیم                                    وگر باشد بمهرش پای بندیم

بلایی زین جهان آشوب تر نیست                        که رنج خاطرست ار هست ور نیست

وضع جدالی که در بیشتر حکایات گلستان و بوستان سعدی وجود دارد در پایان باب هفتم گلستان عنوان مقاله ای می شود که اگر بصورتش نظر کنیم نمونه نثر زیبای فارسی و مثال فصاحت و بلاغت است و اگر در مضمونش تأمل کنیم اولین چیزی که در می یابیم اینست که ملاک حکم درباره اشخاص درویشی و توانگری آنان نیست و در میان هر دو گروه بد و خوب پیدا می شود اما جدال مدعی با سعدی بهمین جا تمام نمی شود و اگر حقیقت مطلب سعدی همین بود نمی گفت:

او در من و من در او فتاده                                 خلق از پی ما دوان و خندان

انگشت تعجب جهانی                                      از گفت و شنید ما به دندان

گفت و شنیدی که برای به کرسی نشاندن یک رأی و قول عادی و معمولی باشد موجب تعجب جهان و جهانیان نمی شود و کسی از آن انگشت به دندان نمی گیرد. سعدی در چند صفحه مختصر جدال با مدعی از ابتدا به امکانهای عمل آدمیان در اوضاع مختلف توجه دارد. این مدعی که با سعدی جدال دارد در حقیقت درویش نیست بلکه در صورت درویشان است نه بر صفت ایشان و اگر بر صفت درویشی بود دفتر شکایت باز نمی کرد و به ذم دیگران خواه توانگر خواه درویش کاری نداشت. درویش اهل صورت و ظاهر درکی جز درک انتزاعی ندارد و به نحو مطلق و کلی حکم می کند که

کریمان را بدست اندر درم نیست                         خداوندان نعمت را کرم نیست

و سعدی نمی گوید که من چون درس خوانده و تربیت شده و اهل سخنم سستی قول درویش ظاهری را دریافته ام. سخن درویش از آن رو بر سعدی سخت آمده است که او پرورده نعمت بزرگان بوده است. سعدی پرورده نعمت بزرگان، توانگران را دخل مسکینان و ذخیره گوشه نشینان و . . . می بیند و می گوید که اینها مال مزکی و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ دارند و قدرت جود و قوت سجود اینان را به میسّر می شود و حال آنکه فراغت بافاقه نپیوندد و . . .

در همین جدال سعدی دو روایت ظاهراً مخالف الفقر فخری و الفقر سواد الوجه فی الدارین را می آورد و برای رفع توهم تناقض در مورد روایت اول می نویسد «اشارت خواجه علیه السلام به فقر طایفه ایست که مرد میدان رضا اند و تسلیم تیر قضا نه آنان که خرقه ابرار پوشند و لقمه ادرار فروشند» و برای تأیید و تقویت حکم خود روایت دیگری نقل می کند:

«درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش بکفر انجامد   کاد الفقر ان یکون کفراً». این جدال هرچه پیش می رود اختلاف شدیدتر می شود و دو طرف نزاع صفات امکانی توانگر و درویش را با دقت بیشتر بیان می کنند و در اواخر جدال تا حدی معلوم می شود که این جدال خالی از سوء تفاهمی نیست. درویش توانگران را به سفاهت و جهل بی خردی منسوب می کند و سعدی (سعدی پرورده نعمت بزرگان) بجای اینکه وصف درویشان کند از گدایان و تهیدستانی که دامن عصمت به معصیت می آلایند سخن می گوید:

با گرسنگی قوت پرهیز نماند                             افلاس عنان از کف تقوی بستاند

پیداست که این جدال به کجا می انجامد. بر حسب ادعای سعدی (پرورده نعمت بزرگان) درویش تیر جعبه حجت همه می اندازد و ذلیل می شود و زبان بیهوده گویی باز می کند تا اینکه دو مدّعی گریبان یکدیگر را می گیرند و ناچار مرافعه پیش قاضی برده می شود. در حکم قاضی باین نکته توجه کنیم که او میانه دو طرف افراط و تفریط را نمی گیرد. او می گوید بدان که هرجا گل است خار است و با خمر خمار است و بر سر گنج مار است و آن جا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است. لذت عیش دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش.

جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست            گنج و مار و گل و خار و غم و شادی بهمند

و بالاخره قاضی بقول سعدی اسب مبالغه از حد قیاس دو طرف در می گذراند. و هر دو به مقتضای حکم قضا رضا می دهند و از ما مضی در می گذرند و بعد از مجا را طریق مدارا می گیرند . . . طنز گویی حرفه سعدی نیست و او از طنز وسیله ای برای آرایش سخن خود نساخته است بلکه اقتضای سخن تذکر اینست که طرب انگیز و طیبت آمیز باشد. بهمین جهت است که سعدی از دراز شدن زبان کوته نظران پروا نمی کند و داروی تلخ نصیحت را به شهد ظرافت در می آمیزد تا طبع ملول خوانندگان از دولت قبول محروم نماند و این وجهی از هنر هنرمندان بزرگ و یکی از بزرگترین آنان یعنی سعدی است.

حتی غزل های سعدی که معمولاً با زباني فاخر آغاز مي‌شود خیلی زود به زبان طنز می رسد. طنز در زبان سعدی چندان شایع است که اگر به صورت اتفاقي به چیزی از آثار سعدی نگاه کنیم بعید است که خالی از طنز و طیبت باشد علی دشتی يكي از نویسندگان ادیبان سیاست پیشه معاصر كه دربارة برخي از شاعران كلاسيك چون خاقاني، خيام، حافظ و سعدي رساله ها نوشته است. در دفتری به نام «پردة پندار» به حكايتي در تذكرة الاولياء مي‌تازد و آن را موهوم مي‌انگارد. آن حكايت اين است كه روزي شبلي را دیدند که دو سرچوبی را آتش زده و در کوچه و بازار می گردد از او پرسیدند این چه کار است که او گفته بود می-خواهم با یکی دنیا و دیگری آخرت را آتش بزنم تا مردمان حق را بپرستند.

در نظر من که يك دانشجوي فلسفه ام، اين سخن هم حکمت است و هم طنز عجیب است که یک نویسنده ادیب لااقل به طنز سخن توجه نکرده است، وقتی به طنز توجه نشود تقریباً همه آثار سعدی چون و چرا دارد فی المثل: «وزراي نوشيروان در مهمي از مصالح مملكت انديشه همي كردند و هر يكي از ايشان دگرگونه رأي همي زدند و مَلك هم‌چنين تدبيري انديشه كرد. بزرجمهر را رأي ملك اختيار آمد. وزيران در نهانش گفتند: رأي ملك را چه مزيت ديدي بر فكر چندين حكيم؟ گفت: به موجب آن‌كه انجام كارها معلوم نيست و رأي همگان در مشيّت است كه صواب آيد يا خطا، پس موافقت رأي ملك اولي‌تر است تا اگر خلاف صواب آيد، به علت متابعت ايمن باشم.

خلاف رأي سلطان رأي جستن                                به خون خويش باشد دست شستن

اگر خود روز را گويد شب است اين ببايد گفتن آنك ماه و پروين»

(همان: 62)

به حكايت دیگري از سعدي توجه كنيد و به آن چه پيرامون تقابل (غالباً تقابل میان حماقت و خردمندی) در طنز گفته شد بیندیشید.

فقيهى كهن جامه و تنگ‌دست در ايوان قاضى به صف برنشست

نگه كرد قاضى در او تيز تيز معرّف گرفت آستينش كه خيز

ندانى كه برتر مقام تو نيست فروتر نشين، يا برو، يا بايست

نه هركس سزاوار باشد به صدر كرامت به جاه است و منزل به قدر

دگر ره چه حاجت ببيند كست همين شرمسارى عقوبت بست

به عزت هر آن كو فروتر نشست به خوارى نيفتد ز بالا به پست

به جاى بزرگان دليرى مكن چو سر پنجه‏ات نيست شيرى مكن

چو ديد آن خردمند درويش رنگ كه بنشست و برخاست بختش به جنگ

چو آتش برآورد بيچاره دود فروتر نشست از مقامى كه بود

فقيهان طريق جدل ساختند لم و لا اسلّم در انداختند

گشادند بر هم در فتنه باز به لا و نعم كرده گردن دراز

تو گفتى خروسان شاطر به جنگ فتادند در هم به منقار و چنگ

يكى بى‏خود از خشمناكى چو مست يكى بر زمين مى‏زند هر دو دست

فتادند در عقدة پيچ پيچ كه در حل آن ره نبردند هيچ

كهن جامه در صف آخرترين به غرّش درآمد چو شير عرين

بگفت اى صناديد شرع رسول به ابلاغ تنزيل و فقه و اصول

دلايل قوى بايد و معنوى نه رگ‏هاى گردن به حجت قوى

مرا نيز چوگان لعب است و گوى بگفتند اگر نيك دانى بگوى

به كلك فصاحت بيانى كه داشت به دل‏ها چو نقش نگين برنگاشت

سر از كوى صورت به معنى كشيد قلم بر سر حرف دعوى كشيد

بگفتندش از هر كنار آفرين كه بر عقل و طبعت هزارآفرين

سمند سخن تا به جايى براند كه قاضى چو خر در وحل بازماند

برون آمد از طاق و دستار خويش به اكرام و لطفش فرستاد پيش

كه هيهات قدر تو نشناختم به شكر قدومت نپرداختم

دريغ آيدم با چنين مايه‏اى كه بينم تو را در چنين پايه‏اى

معرف به دلدارى آمد برش كه دستار قاضى نهد بر سرش

به دست و زبان منع كردش كه دور منه بر سرم پاى بند غرور

كه فردا شود بر كهن مِيزَران به دستار پنجه گَزَم سرگران

چو مولام خوانند و صدر كبير نمايند مردم به چشمم حقير

به قدر هنر جست بايد محلّ بلندى و نحسى مكن چون زحل

نى بوريا را بلندى نكوست كه خاصيت نيشكر خود در اوست

بدين عقل و همت نخواهم كست وگر مى‏رود صد غلام از پست...

(همان: 8ـ407)

در قصيده‌اي محکم نيز همین ويژگي طنز ديده مي‌شود و البته با در نظر گرفتن عنوان قصيده كه «در تنبيه و موعظه» است طنز جلوه خاص پیدا می کند.

دريغ روز جوانى و عهد برنايى نشاط كودكى و عيش خويشتن‏رايى

سر فروتنى انداخت پيري‌ام در پيش پس از غرور جوانى و دست بالايى

دريغ بازوى سرپنجگى كه برپيچيد ستيز دور فلك ساعد توانايى

زهى زمانه ناپايدار عهدشكن چه دوستى‌ست كه با دوستان نمى‏پايى

كه اعتماد كند بر مواهب نعمت كه هم‌چو طفل ببخشى و باز بربايى

به زارتر گسلى هرچه خوب‏تر بندى تباه‏تر شكنى هرچه خوش‏تر آرايى

به عمر خويش كسى كامى از تو بر نگرفت كه در شكنجه بى‏كامي‌اش نفرسايى

اگر زيادت قدر است در تغيّر نفس نخواستم كه به قدر من اندر افزايى

مرا ملامت ديوانگى و سرشَغَبى تو را سلامت پيرى و پاى برجايى

شكوه پيرى بگذار و علم و فضل و ادب كجاست جهل و جوانى و عشق و شيدايى

چو با قضاى اجل بر نمى‏توان آمد تفاوتى نكند گُربُزى و دانايى

نه آن جليس انيس از كنار من رفته‌ست كه بعد از او متصوّر شود شكيبايى

دريغ خلعت ديباى احسن‏التقويم بر آستين تنعّم، طراز زيبايى

غبار خط معنبر نشسته بر گل روى چنان كه مشك به ماورد بر سمن‏سايى

اگر ز باد فنااى پسر بينديشى چو گل به عمر دو روزه غرور ننمايى

زمان رفته نخواهد به گريه باز آمد نه آب ديده، كه گر خون دل بپالايى

هميشه باز نباشد در دو لختى چشم ضرورت است كه روزى به گل براندايى

ندوخت جامه كامى به قدّ كس گردون كه عاقبت به مصيبت نكرد يكتايى

چو خوان يغما بر هم زند همى ناگاه زمانه مجلس عيش بتان يغمايى

(همان: 7ـ986)

اگر برخي از بزرگان ادب ما طنز سعدي را نشناخته‌اند شاید وجهش این باشد که گمان مي‌كنند طنز بايد صورت صریح مزاح و شوخي داشته باشد. با این تلقی در اثري چون اودیب شهریار اثر سوفوکلس که از آغاز تا انتها طنز است طنز پوشیده می ماند بخصوص که اودیب در زمرة آثار تراژيك قرار دارد و نکته اینست که در تراژدي سوفوکل طنز در سراسر اثر ساری است. به طنز در تراژدی اشاره شد تا معلوم شود که طنز را با شوخی یکی نباید دانست زیرا اگر همة طنزها شوخي‌اند همة شوخي‌ها طنز نيستند در واقع مي‌توان طنز را به سه قسم تقسيم كرد. نوع اول طنزهايي هستند كه به شوخي نزديك‌اند. نوع دوم طنزهايي كه كمتر به شوخي شباهت دارند و نوع سوم طنزهايي است كه شوخي اصلاً در آن‌ها راه ندارد.

همچنین طنز، زباني خاص دارد كه نمي‌توان آن را به زبان عمومي برگرداند. درست مثل زبان شعر که اگر به نثر برگردانده شود چیزی دیگری از آب درمی آید.

پیش از این گفتیم که طنز در فلسفه کمتر راه دارد اکنون می گویم که فلسفه از طنز دور نیست هرچند که طنز در آن به دشواری ظهور یابد طنز از آن جهت به حکمت و فلسفه نزدیک است که در آن حماقت و قول و فعل بي‌خردانه در برابر هم قرار می گیرد. نکته مهم دیگری که درباره طنز و بخصوص طنز سعدی باید گفته شود تفاوت میان صورتهای طنز است.  طنز صورتهای متفاوت دارد یک قسم آن طنز روان‌شناسي است كه به خلقيات و منش اشخاص بازمي‌گردد. غالب طنزها در ادبيات ما در اين حوزه‌ جاي مي‌گيرند. به اين دو نمونه از حكايات سعدي توجه كنيد:

«يكى در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتى به ادايى كه مستمعان را از او نفرت بودى و صاحب مسجد اميرى بود عادل نيك سيرت، نمى‏خواستش كه دل آزرده گردد. گفت اى جوانمرد اين مسجد را مؤذنانند قديم. هر يكى را پنج دينار مرتّب داشته‏ام، تو را ده دينار مى‏دهم تا جايى ديگر روى. بر اين قول اتّفاق كردند و برفت پس از مدتى در گذرى پيش امير باز آمد گفت اى خداوند بر من حيف كردى كه به ده دينار از آن بقعه به در كردى كه اين جا كه رفته‏ام بيست دينارم همى دهند تا جاى ديگر روم و قبول نمى‏كنم امير از خنده بى‏خود گشت و گفت زنهار تا نستانى كه به پنجاه راضى گردند.

به تيشه كس نخراشد ز روى خارا گل چنان كه بانگ درشت تو مى‏خراشد دل

(همان: 189)

و نمونه‌اي ديگر:

«ناخوش آوازى به بانك بلند قرآن همى خواند. صاحبدلى بر او بگذشت. گفت تو را مشاهره چند است، گفت: هيچ. گفت پس اين زحمت خود چندين چرا همى دهى. گفت: از بهر خدا مى‏خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

گر تو قرآن بر اين نمط خوانى ببرى رونق مسلمانى

(همان: 190)

قسم دیگر طنز اجتماعی است که نمونه آن را مي‌توان در حكايت «جدال سعدي با مدعي در بيان توانگري و درويشي» یافت. در اين حكايت سعدي صورت و وجهی از فرهنگ و راوبط و مناسبات زمان را تصویر کرده و فهم زمان خود را نشان داده است.

صورت دیگر طنز، طنز تراژيك است كه شاید سرآمد انواع طنز باشد. نمونه این طنز را نیز در كلام سعدي می توان يافت:

شنيدم كه مستى ز تاب نبيد به مقصورة مسجدى در دويد

بناليد بر آستان كرم كه يا رب به فردوس اعلى برم

مؤذن گريبان گرفتش كه هين سگ و مسجد؟ اى فارغ از عقل و دين...

چه شايسته كردي كه خواهي بهشت نمي‌زيبدت ناز با روي زشت

(همان: 13ـ512)

آنچه گفته شد تمهید مقدمه ای است برای ورود به طنز در سخن سعدی نکته آخر اینست که اگر طنز و طیبت در سراسر آثار سعدی ساری است این طنز را نباید زائد بر هنر شاعری و نویسندگی سعدی دانست بلکه طنز هنر سعدی یا لااقل شأنی از هنر اوست.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی