صفحه اصلی مقاله مقدمه کتاب سیاست، تفکر، تاریخ. انتشارات سخن. 1391
مقدمه کتاب سیاست، تفکر، تاریخ. انتشارات سخن. 1391 مشاهده در قالب PDF چاپ

مقالاتی که در این دفتر گرد آمده است از ابتدا به این قصد نوشته نشده است که فصول یک کتاب باشند اما همه بهم پیوسته اند و جزئی از یک طرحند یا بهتر بگویم در حکم تمهید مقدمه-ای برای پاسخ دادن به این پرسشند که در سیر تاریخ ما از کجا آمده ایم و به کجا رسیده ایم و چه امکانهائی داریم و به کجا می خواهیم برویم. اگر در این مقالات به سیاست، توسعه و تاریخ و تجدد پرداخته ام، قصد تتبّع در تاریخ و علوم سیاسی نداشته ام و درس تاریخ و سیاست نداده ام. پیداست که یک معلّم و دانشگاهی، تتبّع و پژوهش و تدریس و تحقیق را ناچیز نمی شمارد و از آنها رو نمی گرداند چنانکه خود من گاهی تتبّع کرده ام و بیش از پنجاه سال در مدارس و دانشگاهها درس داده ام اما معمولاً آنچه می نویسم تتبّع و پژوهش نیست به این جهت با اینکه برای نوشتن و در هنگام نوشتن به کتب و مقالات بسیار مراجعه می کنم، خود را ملزم به ذکر مأخذ نمی دانم و لزومی نمی بینم که برای اثبات نظر خود به اقوال و آراء دیگران استناد کنم. استناد به کتب و آثار و مقالات موجود، روش مناسب و لازم برای مطالعات تاریخی و ادبی و حقوقی است اما در علوم، ریاضی و فیزیک و زیست شناسی و شیمی و حتی در علوم انسانی استناد کمتر مورد پیدا می کند. وقتی کسی می خواهد بداند که مثلاً کشور ما در اقتصاد جهانی یا در علم و پژوهش چه جایگاهی دارد، قهراً باید به آمارها رجوع کند اما در تحلیل و نتیجه گیری، استناد دیگر وجهی ندارد. همه علوم در جوهر و باطن خود و در آغاز، تجربی اند زیرا تا زمانی که یک تجربه درونی دانشمند را به علم و به مسئله علمی متوجه نسازد، پرسشی ندارد و نمی داند به کدام سو باید برود. در مرحله دوم، علم به علم عقلی و نقلی تقسیم می شود. هر یک از علوم عقلی و نقلی هم یا عملی اند یا نظری (هرچند که هیچ علمی نظری صرف یا عملی صرف نیست، در بعضی از علوم وجه نظری غالب است و در بعضی دیگر وجه عملی). علوم عقلی نظری را نیز می-توان به ریاضیات و علوم تجربی و علوم تاریخی تقسیم کرد. مراد از علوم تاریخی، صرف تاریخ-نگاری نیست بلکه جلوه های تاریخی را لااقل در مقدمه همه علوم می توان یافت. در این بخش از علوم عقلی نظری و در علوم نقلی عملی، استناد و ذکر اسناد و مأخذ ضروری است اما اخیراً در بعضی گزارش های آزمایشگاهی (که این گزارش ها احیاناً به عنوان مقاله در مجلات بین المللی چاپ می شوند) کسانی که یک آزمایش را دنبال می کنند، به کار همکار یا سلف خود استناد می-کنند و این استناد به عنوان ملاک و میزان علمی بودن و معتبر بودن گزارش ذکر می شود. در مسائل تاریخی و انسانی، متفکّران و محققان می توانند با یکدیگر همزبان باشند و تجربه یکدیگر را درک کنند اما در این وضع نه ضرورت دارد که یکی به تجربه دیگری استناد کند و نه این استناد وجهی یا ضرورتی دارد. خواننده  گرامی اگر می بیند که من به کتابها و مقالات بزرگان و صاحبنظران فلسفه و تاریخ و سیاست استناد نکرده ام، به این معنی نیست که بدون مطالعه و بی-خبر از تحقیقاتی که دیگران کرده اند، قلم به دست گرفته و چیزی از سر خودرأیی نوشته ام. درباره سیاست و تاریخ، کتابها و مقالات بسیار در جهان نوشته شده است اما کسی که بخواهد درباره زندگی و سیاست در یک منطقه از جهان چیزی بنویسد، منابع و مأخذش تاریخ آن منطقه و کارنامة حکومتها و وضع روحی و فکری و اخلاقی مردم است. او باید در زبان و گفتار غالب و در حوادث و وقایعی که اتفاق می افتد و در تصمیم هایی که گرفته می شود، تأمل کند ولی اینها چیزهایی نیست که مستند نویسنده قرار گیرد. یافت علمی و حتی آزمودن و ردّ و اثبات او به استناد نیاز ندارد. تسرّی حکم چیزی به چیزی از سنخ و جنس دیگر، در شأن اهل دانش و خرد نیست اما در جایی که تفکّر نیست و آن را جدّی نمی گیرند چه بسا مشتغلان به علم هم گاهی گمان می کنند که هر چه نوشته می شود، باید از منبع و مأخذی اخذ شده باشد و به این جهت به هر کتابی که نگاه می کنند، می گویند کتاب نامه و مأخذ و منابعش چیست و کجاست؟ اتفاقاً یکی از مسائلی که در این مقالات به آن اندیشیده ام، درنیافتن تفاوت میان چیزها و اطلاق یک حکم جزئی یا کمتر کلّی بر همه چیز است. کار این اشتباه گاهی به جایی می کشد که یک پژوهشگر درباره همه دانش ها با ملاکها و موازین دانش خود حکم می کند چنانکه ممکن است یک معدن شناس گمان کند که همه علوم باید نظیر معدن شناسی باشد و آمارشناس وقتی به کتاب تاریخ و فلسفه نگاه می کند چه بسا اعتراض کند که آمار و ارقامش کجا رفته است. اگر از علوم انسانی مثال نیاوردم وجهش اینست که دانشمندان علوم انسانی معمولاً صورت و روش علم خود را ملاک حکم درباره علوم دیگر قرار نمی دهند و به علوم دیگر با نظر تخفیف نگاه نمی کنند ولی در جهان رو به توسعه این علوم چندان قوّت ندارد که بتواند در تعیین حدود و جایگاه چیزها دخالت کند و با تدوین برنامه آموزش و پژوهش از اشتباهی که احیاناً برای دانشمندان در شناخت حدود هر دانش پیش می آید، جلوگیری کند. مثال بارز این اشتباه، سپردن کار مدیریت علم و پژوهش به کسانی است که از تاریخ علم و علوم انسانی و شرایط مادّی و اخلاقی توسعه پژوهش کمتر اطلاع دارند و شاید بعضی از آنها فکر می کنند که مثلاً مورّخ یا جامعه شناس هم اگر می خواهد دانشمند باشد، باید به همان پژوهش هایی که اصحاب علوم تجربی و مهندسی به آن می پردازند، بپردازد. کسی که بخواهد مثلاً این وضع علم را نشان دهد، مأخذ و مدارک از کجا بیاورد؟ اینها که در جایی ثبت نشده و پیش از این مطرح نبوده است. اگر بگویند موارد و مثالها را باید گفت می گویم این موارد چندان شایع است که ذکر خلاف و نقض آنها بسیار دشوار است و اگر مورد نقض و خلاف یافت شود، در زمره استثنا ها و نوادر است. در کشور ما علوم انسانی و حتی فلسفه با سابقه طولانیش، در جای مناسب شأن خود قرار ندارند. در مورد وضع و مقام دانش های دیگر هم مطالعه و تحقیق دقیقی صورت نگرفته است اما اگر دانشمندان رشته های دیگر بی آنکه به کار و بار خود بیندیشند و به جای اینکه ببینند خود برای علم کشور چه کرده اند، با نظر تخفیف به علوم انسانی بنگرند، کاری خلاف شأن دانشمندی کرده اند ولی این خلاف کم و بیش اینجا و آنجا -البته بدون غرض- صورت می گیرد و در ذهن کسانی این توهّم قوّت گرفته است که در رشته های مختلف علوم و مهندسی پیشرفتهای مهم حاصل شده است و اگر نقصی در کارنامه علم کشور وجود دارد، از ناحیه علوم انسانی است. کاش پژوهش و تحقیقی انجام می شد تا بدانیم از آن جانب چه کارهای مهمی صورت گرفته و از پژوهش های شیمی دانها و داروسازان و مهندسان پژوهشگر که مقالات خوبی هم در مجلات بین المللی نوشته اند، چه فوائدی به صنعت و توسعه علمی- صنعتی کشور رسیده است. در این صورت چه بسا که نظرها در مورد علوم انسانی تعدیل  شود. من قبلاً اعتراف کردم که در بخش علوم انسانی و فلسفه، نقص ها وضعف هایی هست اما فقر و ضعف بزرگتر در نظر کلی ما به علم و مخصوصاً به علوم انسانی ظاهر می شود. اگر گفته شود که در مسائل علوم انسانی تحقیق مهمی نکرده ایم که جایی در علم جهانی داشته باشد، نباید به دفاع و توجیه پرداخت بلکه باید پرسید که دانشمندان رشته های دیگر در پیشبرد علم کشور و جهان چه کرده اند و چرا اینهمه به مقاله نویسی و مقاله سازی اهمیت داده می شود و از آنهایی که در کار توسعه کشور مؤثر بوده اند، هیچ نامی در میان نیست و اگر نامشان هم در جایی بیاید، می-گویند اینها که مقاله در مجلات معتبر ننوشته اند. وقتی یک مهندس برای رسیدن به مقام عالی استادی باید مقاله در فلان مجله داشته باشد و تنها ملاک شایستگی اش داشتن مقاله است، او دیگر در حقیقت یک مهندس نیست بلکه مقاله نویس و پژوهشگر است و در این صورت باید دید که پژوهشش در کجا به چه کار می آید. دانش عصر ما کار دانشمندان متفردی نیست که بی خبر از دیگران به سلیقه خود پژوهش کنند بلکه علم، یک سیستم بهم پیوسته است. علم با پراکندگی پیش نمی رود به این جهت اگر هنوز جایگاه علوم و توقعی که از علم داریم معین نیست، باید برای آن فکری کرد. نوشتن مقاله کار خوبی است اما مقاله نویسی را بجای نظم و نظام علمی نمی-توان گذاشت و اگر چنین کنیم، در حقیقت پراکندگی را پوشانده ایم. البته این آشفتگی و خلط مطالب و وظایف را به کوتاهی اشخاص و گروهها در انجام وظائفشان نباید نسبت داد بلکه از آثار و اوصاف جهانی است که باید با طرّاحی ساخته شود. در جهان توسعه نیافته نه فقط مورّخ و جامعه-شناس در پژوهش های خود با موانع روحی و اخلاقی و مادی مواجه می شوند بلکه علمای رشته-های دیگر هم کمتر به پژوهش هایی که جایی در نظام علم کشور داشته باشد، می پردازند. از میان ایشان کسانی که توفیق بیشتر دارند، در انزوای علمی مقاله نویس می شوند و با اینکه می توانستند در عداد دانشمندان بزرگ جهان قرار گیرند، به عادت نوشتن مقالات معمولی خو می کنند و در کتابخانه و پشت میز اینترنت به کار نه چندان پرزحمت مقاله نویسی می پردازند اما بی بهر گانشان برای اینکه بی بهرگی و اعراض خود از علم را توجیه کنند، احیاناً قیافه فیلسوف مآب می گیرند و با لحن مطئطن و ساختگی حرفهای توخالی دربارة جامعه و آینده و علم و پژوهش و هر چیز دیگر می گویند و هیچکس به آنها نمی گوید چرا در کاری که صلاحیت ندارند، دخالت می کنند و نمی-روند کشک خودشان را بسایند. آیا این سخنان را باید با رجوع به اسناد اثبات کرد؟ من که چیزی را اثبات نکرده ام که دلیل و سند بیاورم. من یک داعیه را نفی کرده ام. مدعی اگر شاهد و بیّنه و قرینه و دلیلی دارد، آنها را پیش آورد و مدّعای خود را اثبات کند. چیز دیگری که ما نمی خواهیم به آن توجه کنیم و از ابتدای تاریخ تجدّدمآبی مان بسیار کم به آن توجه داشته ایم و این توجه کم در طول زمان کمتر شده و به هیچ رسیده است، مشروط بودن توسعه علمی و حتی اقتصادی و اجتماعی به درک تاریخی و طرح مسائل و شناخت امکان ها و توانایی ها و نیازمندی هاست. این درک، درک صاحبنظران – و نه متخصصان- است. پژوهشگران و دانشمندان متخصص به کارهای تحقیقی خود می پردازند و در کار دانش های دیگر دخالت نمی کنند و معمولاً داعیه طراحی برنامه توسعه علم و تکنولوژی هم ندارند. این برنامه ریزی، کار اهل سیاست و مدیران اقتصاد و بازرگانی و اقتصاددانان و جامعه شناسان و حقوق دانان و دانایان و آشنایان به امکانات علمی و فنی کشور و باخبران از شرایط روحی و اخلاقی مردم است. همین جاست که به نظر من سیاست و تاریخ به هم می رسند. مردم کشورهای جهان سوم و رو به توسعه یا توسعه نیافته آرزو دارند که به مرحله توسعه یعنی صورت تاریخی کنونی کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی و ژاپن برسند. سیاست، ظاهرترین و مدعی ترین عامل تحقّق این وضع است. معمولاً حکومتها می پندارند که به آسانی از عهده این مهم بر می آیند و حتی وقتی دوران قدرتشان بسر می آید، حتی اگر از عهده اجرای برنامه توسعه برنیامده باشند، نمی پذیرند که شکست خورده اند و از خود نیز نمی پرسند که آیا به مقصدی که می خواسته اند رسیده اند و اگر نرسیده اند، مانع راه و کارشان چه بوده است و اگر از ایشان پرسیده شود که چرا موفق نبوده اند، چه بسا سخنان و اقدامات اشخاص و گروهها و بعضی موانع عرضی و اتفاقی را در شکست خود دخیل می دانند و این بدان جهت است که امکانات و شرایط تاریخی کمتر به حساب می آید و این گمان، غالب و شایع است که همیشه در همه جا همه کار می توان کرد و اگر کاری انجام نشده است، دیگران مانع شده اند یا عاملان، لیاقت شخصی نداشته اند. بی تردید مخالفتها و موافقتها و لیاقت ها و بی لیاقتی ها در جریان امور اثر دارد اما کارهایی هست که از عهده هیچ مدیر لایقی برنمی آید و لازم نیست کسی با اجرای آن مخالفت کند زیرا کاری که در حدود امکانات تاریخی نباشد، مخالفت و موافقت با آن بی وجه و بی-معنی و بی اثر است و اگر امکانها به درستی درک نشود فرقی نمی کند که مدیران لایق باشند یا بی لیاقت زیرا لایق وقتی لایق است که بداند چه می تواند و چه باید بکند و در جایی که نمی-دانند چه باید بکنند، لیاقتهای بالقوه تباه می شود. درست است که تاریخ با فعل اختیاری آدمیان قوام می یابد و افعال سیاسی نیز در زمره افعال اختیاری است اما توجه کنیم که بسیاری فعل های اختیاری آدمیان ربطی به تاریخ ندارد و چه بسا که اگر سیاستمداران به آن فعلها اقبال کنند، وقت تاریخ را تلف می کنند و چوب لای چرخ آن می گذارند. امتیاز سیاستمدار شایسته اینست که به افعال ممکن مناسب و بایسته رو می کند. هر دورانی از تاریخ امکانها و غایاتی دارد. سیاست در صورتی در طریق تحقق تاریخ سیر می کند که به امکان های متناظر با غایات نظر داشته باشد اما اگر زمان و امکان های آن شناخته نشود چه بسا که استعدادها و توانائیها و فرصت ها با پیروی از اوهام و بلهوسی ها، تباه و تلف شود. ملاحظه می فرمایید که نه فقط سیاست و تاریخ در این دفتر به معنای متداول و مشهور در نظر گرفته نشده  است، من حتّی قصد بیان ماهیت سیاست و گزارش حوادث تاریخی یا بیان حقیقت تاریخ هم نداشته ام بلکه تاریخ و سیاست را در نسبت با یکدیگر دیده ام. تاریخ تحقق تدریجی امکانهایی است که در افق زندگی مردمان ظاهر می شود و سیاست آزاد و موفق، آن امکانها را در می  یابد و در تحقق آنها می کوشد. تاریخ جهان متجدد و متجددمآب را با نظر به امکانهای آنها می توان درک کرد. این دو جهان گرچه از یک جنسند اما از حیث مرتبه با هم تفاوت دارند. در جهان توسعه یافته و متجدد از قرنها پیش امکان هایی وجود داشته و به تدریج تحقق یافته است و با نظر به این جهان است که مردم همه مناطق روی زمین فکر می  کنند آن امکانها در همه جا همواره و به آسانی متحقق می شود پس جهان توسعه نیافته با اینکه واقعیت جهان متجدد را پیش روی خود دارد، افق روشنی فراروی خود نمی بیند یا افق پیش رویش، افق فروبسته جهان متجدد است پس برخلاف درک عادی و متداول، راه توسعه، راه روشن و هموار نیست منتهی مردم جهان پیوسته در همه جا می بینند و می شنوند که چه چیزها در جهان متجدد متحقق شده است و هرجا که باد تجدد وزیده باشد، مردمش طالب دستاوردهای تازه تجددند. در این وضع مصرف زدگی، آنها مشکلات پیمودن راه تجدد را در نظر نمی آورند و می پندارند که راه طی شده تجدد را می توانند با شتاب طی کنند ولی در حقیقت چنین نیست و تجربه تاریخی هم با این پندار منافات دارد و عجیب آنکه تجربه شکست جهان توسعه نیافته و در حال توسعه، خوش بینی نسبت به تحقق طرحهای نیندیشیده را کاهش نداده است و کمتر می-پرسند که راستی چرا نتیجه و حاصل دهها سال برنامه ریزی ناچیز بوده است. تقدیر جهان توسعه-نیافته، قرار داشتن و بودن در میان دو تاریخ است. باشندگان این وادی سرگردانی، قدیم و جدید و سنت و تجدد را در کنار هم دارند بی آنکه میان آنها پیوند و نسبتی وجود داشته باشد و یکی با دیگری وفاق یا تعارض پیدا کند. شاید وجه این تباین بدون تزاحم، بی نیرو شدن هر یک از عناصر قدیم و جدید باشد. وقتی دو شیء جامد و محدود و بسته و فاقد نیروی درونی و بی ارتباط با بیرون در کنار هم قرار گیرند، آسیبی به هم نمی رسانند و جای یکدیگر را تنگ نمی کنند. ظاهراً این وضع باید وضع خوبی باشد زیرا جمع کردن جدید و قدیم و قرار دادن روح و معنی در کنار ماده و زندگی مادّی می تواند راه حل مشکلی باشد که آن را از آثار و نتایج تاریخ جدید غربی می دانند ولی اگر قرار باشد که از این کنار هم قرار گرفتن نتیجه ای حاصل نشود یا مثلاً اثر روح بر ماده سطحی باشد و ماده نیز بی صورت باقی  بماند، هیچ مشکلی حل نمی شود.

عیب بزرگ این وضع ظاهراً خوب این است که اقتضای کشش و کوشش چندان ندارد و مقصد چندان نزدیک می نماید که همه می پندارند خیلی زود به آنجا می توان  رسید. در این شرایط است که تکلیف سیاست دشوار می شود؟ سیاست نباید مفتون صورت های رؤیایی و وهمی شود بلکه باید از میان تصمیم ها و اقدامهای ممکن، تحقق امکان هایی را به عهده گیرد که جزئی از تاریخ آینده اند و طرح آینده را می سازند. در این صورت سیاست با تاریخ همراه می شود و حتی این دو یکی می شوند. مراد این نیست که تاریخ، سیر مکانیکی دارد و سیاستمداران، مهندسان این سیر و ساخت و سازند. برای اینکه سوء تفاهم نشود تصریح می کنم که به نظر من جامعه و آینده از جنس مکانیسمی که با نقشه دقیق ریاضی طراحی شده باشد، نیستند و چنان نیست که بتوان اجزاء آنها را از پیش فراهم کرد و به هم متصل ساخت. تاریخ را اشخاص طراحی نمی کنند بلکه اهل نظر و بصیرت طرح آن را از دور می بینند و به سمت آن می روند و البته هرچه نزدیک تر می شوند، طرح در نظرشان روشن تر و طی مسیر، آسان تر می شود. در این مسیر همواره خطر اشتباه و انحراف و پوشیده و ناپیدا شدن طرح آینده وجود دارد یعنی تاریخ سیر تدریجی یکنواخت روی یک خط مستقیم نیست و سرعت بسط آن هم در هر جا و هر زمان متفاوت است زیرا افق تاریخی در همه جا یکسان ظاهر نمی شود و با پوشیدگی و آشکارگی افق ها، مسیر زندگی اقوام به اینسو و آنسو یا به چپ و راست مایل می شود و انحراف ها و سکون ها در تاریخ پیش می-آید. سیاستمداران بسته به اینکه افق جهانشان گشوده یا فروبسته است، صاحب تدبیر و توانایی یا بی تدبیر و ناتوان می شوند یا درست بگوییم جهانی که افق باز دارد، اهل آن راه خود را بهتر پیدا می کنند و آنجا که افق تیره باشد، راه نیز پیدا نیست. اینست که کشورها و ملتها در همه جا همراه نیستند و با هم سیر نمی کنند. آنچه گفته شد برای روشن کردن مضمون مقالات این دفتر نبود بلکه می خواستم خواننده بداند که تاریخ و سیاست به معنی متداول و شایع آن منظور نظر نبوده است. من می خواسته ام جهانی را که در آن بسر می بریم، تا آنجا که می توانم بشناسم و بدانم که در شرایط کنونی چه باید کرد و چه می توان کرد و از کارهایی که شده است، کدام ها بیهوده و بی وجه بوده و چه کارهایی می بایست بشود که نشده است و چرا نشده است یا نمی شود. شاید گمان کنند که پرداختن به سیاست و تاریخ با چنین نگاهی یک وجهه نظر سیاسی است یا لااقل در معرض این خطر است که در خدمت ایدئولوژی قرار گیرد. گمان می کنم کسی که این دفتر را می خواند پی می برد که در هیچ جا نویسنده قصد موافقت یا مخالفت با هیچ سیاستی نداشته است. اصلاً اینجا مسئله این نیست که کدام سیاست خوبست و در کدام راه باید رفت و چه کارها نباید کرد. من مشکل سیاست و سیاستمداران جهان در راه توسعه را به تدبیر و لیاقت اشخاص یا بی لیاقتی و بی تدبیری و حتی به حسن نیت و سوء نیت آنان هم بر نگردانده ام. هرچند که مورّخان نمی توانند این امور را نادیده بگیرند اما اگر در جایی و دورانی ضعف و خیانت غلبه دارد و صاحبان سوء نیت مجال پیش بردن اغراض خود را به آسانی پیدا می کنند، باید به فکر شرایطی بود که فساد به آسانی در آن راه نیابد و البته تغییر شرایط، کاری بسیار دشوار است. مشکل سیاست در جهان رو به توسعه و توسعه نیافته، مشکل تاریخی است. ما معمولاً وقتی تعابیری مثل مشکل تاریخی به گوشمان می خورد، آن را به معنی میراث بد گذشتگان می گیریم و می پنداریم چون آنها قصور و تقصیر کرده اند، مشکلات رویهم انباشته شده و حلّ و رفع آنها اگر ممکن باشد، کوشش فوق العاده می خواهد. در این تردید نیست که در جهان رو به توسعه از ابتدای برخورد با تجدد، بی تدبیری و ناتوانی و خیانت های پی در پی و فراوان واقع شده است ولی مشکل کنونی نتیجه این ضعف ها و خیانتها نیست بلکه در پی آنها آمده و تکرار شده است و به عبارت دیگر مشکل امروز کم و بیش همان مشکل دیروز است. مشکل تاریخی، میراث گذشته نیست اما ریشه اش را در گذشته می توان پیدا کرد. تجدد وقتی در جهان منتشر شد چنانکه باید درک نشد که چیست و چون درک نشد مواجهه با آن هم با درک و دانایی صورت نگرفت. این مواجهه در حقیقت مواجهه سیاسی بود و اهل سیاست در مواجهه با تاریخ غربی صرفاً به ظاهر آن نظر کردند و از میان ظواهر در طلب چیزهایی برآمدند که نیاز سیاسی و نفسانی به آن داشتند یا پیدا کردند. پیداست که فلسفه و هنر و علم در عداد مایحتاج سیاست نیست اما چون بنظر می-رسد که ساختن وسائل تکنیک بر اثر تحوّل علمی و بر مبنای علم صورت گرفته است، علم به عنوان وسیله یا طریق رسیدن به ابزارهای تکنیک منظور نظر قرار گرفته است. با این نگاه، علم جدید چنانکه باید در جهان توسعه نیافته قوام پیدا نکرد و در زمین ریشه ندواند و حتی از صد سال و صد و پنجاه سال آموزش جدید، نتیجه چندان عاید نشد. در کشور ما در حدود پنجاه سال پیش این فکر پدید آمد که آموزش علوم کافی نیست و علم با پژوهش پیشرفت می کند اما تا پژوهش در جایی پا بگیرد، معمولاً ده بیست سالی طول می کشد و صرف گذشت این مدت هم کافی نیست بلکه آمادگی برای پژوهش و وجود پژوهشگران و نیز برنامه پژوهش شرط است. پژوهش اگر تقلید یا تمرین پژوهش باشد و با آن مسئله ای حل نشود، مایه پیشرفت علم نمی شود. اگر از ابتدای راه پژوهش بنا را بر این بگذارند که به مسائل نیندیشند و بیشتر با تفنّن یا شبیه-سازی مسائل از روی مسائل طرح شده در جهان دانش به استقبال پژوهش بروند، از این طریق طرفی برنمی بندند. در شرایط کنونی آشنا بودن با راهی که جهان توسعه نیافته پیموده است، ضرورت دارد اما نباید پنداشت که این راه همچنان گشوده مانده است و همه کشورها می توانند در این راه آماده و هموار و امن به سوی مقصد بتازند و راهی را که در طی سیصد سال با کوشش و مجاهده علمی گشوده شده است، چند ساله بپیمایند. راه تاریخ، پشت سر مسافر گشوده نمی-ماند و آن را صرفاً با نظر تاریخی و مطالعه در آثار پویندگان راه و اوصافی که از آن شده است، می توان شناخت. بعبارت دیگر راه یابی و راه سازی را می توان از پیشروان آموخت اما پا جای پای آنان نمی توان گذاشت و آنها که چشمشان به حرکات دیگران است و آن حرکات را تقلید می-کنند، مخصوصاً اگر راه را گشوده بدانند، ممکن است دیوار روبرویشان را نبینند و سرشان به دیوار بخورد. اینجا سیاست اگر با تاریخ آشنا باشد حتی اگر تاریخ برایش راهگشایی نکند، موجب می-شود که جانب احتیاط نگاه داشته شود. تکرار می کنم که در زمان ما سیاست پیشرفت بدون درک تاریخی سیاست نیست و به این جهت سخن جدّ در مورد سیاست ناگزیر مبتنی بر ادراک تاریخی است. در شرایط تاریخی کنونی سه سیاست را می توان در نظر آورد. اول سیاست غالب و جاری در بیشتر کشورهای توسعه نیافته و رو به توسعه که سیاست تقلید است. دوم سیاستی که می-کوشد راه پیشرفت را با مطالعه و تدبّر پیش ببرد. این سیاست نادر است و بالاخره سیاست سوم که هنوز در حدّ امکان است، سیاست مستقل از سیاست چهارصد ساله غربی است. این سیاست اگر در راه فعلیت باشد باید از طریق نفوذ و رسوخ در اعماق سیاست جهان متجدد راه خود را بگشاید و پیش ببرد. درباره این سیاست اکنون بیش از این نمی گوئیم و به ذکر این نکته اکتفا می کنیم که این سیاست هرچه باشد، باید مسبوق به سیاست دوم باشد پس به سیاست دوم بیندیشیم. یافتن این سیاست موکول و موقوف به درک موقع و مقامی است که اکنون در آن قرار داریم. این موقع و مقام نسبتی با گذشته دارد و با رجوع به کارنامه گذشته فهمیده می  شود. البته کسی که به گذشته رجوع می کند، به آینده نظر دارد و متناسب با این نظر است که گذشته را در می یابد. زمان تقسیم به گذشته و حال و آینده نمی شود. زمان همان آینده است. گذشته هم در سایه آینده روشن می شود. تنها آنکه فردا و پس فردا دارد، به حافظه نیازمند است و به آن رجوع می کند ولی اگر فردایی نباشد، دیروز هم گذشته و از میان رفته است. تاریخ و سیاست با قدم گذاشتن در راه آینده به هم پیوند می خورند و راهگشا و کارساز می شوند.

نکته دیگری هم بگویم و سخن کوتاه کنم. لحن نوشته من معمولاً خوش بینانه نیست اما راه برای بدبینی هم باز نمی کند. قضیه این است که ما گاهی مشکل را سهل می انگاریم. این سهل-انگاری بد است. بدبینی نسبت به روش سهل انگاران می تواند مقدمه اصلاح بینش و فراهم آوردن مقدمات و شرایط درک درست و عمل مناسب باشد و تا این مقدمات و شرایط فراهم نشود، خوش بینی چه جایی دارد؟ نکته ای که در مورد خوش بینی و بدبینی غالباً فراموش می شود این است که خوش بینی و بدبینی در همه جا یک حکم ندارد. این هر دو صورتهای خاصّ دارند و در جایگاه خود معنی پیدا می کنند چنانکه می توان در عالم نظر خوش بین بود و مثلاً جهان موجود را بهترین عالم ممکن دانست اما در عمل و سیاست و اخلاق خوش بین نبود مثلاً لایب نیتس در فلسفه مثال خوش بینی است اما خوش بینی فلسفی او در اخلاقش ظهوری نداشت. ولتر که در سیاست و بینش سیاسی خوشبین بود، با خوش بینی مابعدالطبیعی لایب نیتس مخالفت کرد. ارنست رنان در نظر خوش بین و در اخلاق بدبین بود و شاید بتوان راسل را از این حیث نقطه مقابل او دانست پس وقتی از خوش بینی و بدبینی می گوئیم، باید منظر و مبداء و مقام آن را در نظر آوریم. اهل سیاست باید خوش بین باشند اما خوش بینی بی حدّ و حساب نسبت به سیاست و توانائیهای آن اگر با چشم پوشیدن از شرایط و لوازم سیاست و عمل سیاسی باشد، ممکن است مایه غفلت از دشواری ها شود و مجال اهمال و لاابالیگری و غرور را بسط دهد. من کوشیده ام دشواری های راه را ببینم و نشان دهم. اگر دیدن و شناختن مشکلات کسانی را مأیوس می کند، آنها مرد راه نیستند و اگر بی خبر از دشواری ها و با خوش بینی ساده لوحانه قدم در راه گذارند، در همان ابتدا از رفتن منصرف می شوند. راه تاریخ، راه مجاهده و کشش و کوشش است و این راه را با قدم همت و با پشتوانه اندیشه و نظر باید پیمود.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی