صفحه اصلی مقاله مقاله منتشر شده در شماره نوزدهم خردنامه صدرا. بهار 1379
مقاله منتشر شده در شماره نوزدهم خردنامه صدرا. بهار 1379 مشاهده در قالب PDF چاپ

ادراك بسيط و ادراك مركب در نظر ملاصدرا و در فلسفه لايب نيتس

از ميان فلاسفه مشهور دوره جديد تاريخ غربي شايد لايب نيتس تنها فيلسوفي باشد كه بتوان نظير بعضي آراء او را در آثار فيلسوفان اسلامي يافت. از جمله اين آراء، قول به ادراك بسيط و ادراك مركب است. در نظر هر دو فيلسوف ادراك بسيط صرف ادراك شيء است بدون وقوف و تذكّر به آن و ادراك مركب ادراكي است تؤام با آگاهي. اصطلاح و مفهوم علم و ادراك بسيط و مركب در ادب و فرهنگ قبل از ملاصدرا وجود داشته است امّا تا آنجا كه من مي دانم ملاصدرا براي اولين بار بر اساس قواعد اصلي فلسفه خود يعني اصالت وجود و تشكيك وجود، علم را به علم بسيط و علم مركب تقسيم كرده و با اين تقسيم بعضي قواعد تازه فلسفي پيشنهاد كرده و مخصوصاً وجه عقلي و فلسفي فطري بودن شناخت خداوند را محقق كرده است. ملاصدرا كه با قرآن مجيد و روايات مأنوس بود از آنها براي حل مسائل فلسفي استمداد مي كرد چنانكه از تأمل در آيه مباركه ‏"اولئك الذّين كتب الله علي قلوبهم الايمان فايّدهم بروح منه (سوره مجادله آيه 22) به تشخيص و تمييز ادراك مركب و ادراك بسيط رسيد و آن را مبنايي براي اثبات فطري بودن شناخت خداوند قرار داد. در مجلّد اول اسفار در بحث ماهيّت و انّيت واجب تحت عنوان حكمت عرشي مي خوانيم كه " ....... علم نيز مانند جهل به بسيط و مركب تقسيم مي شود. علم بسيط علم كسي است كه مي داند ولي نمي داند كه مي داند امّا علم مركب دو علم است يكي علم به چيزي و ديگر علم به علم ... " (ص 116)

معمولاً وقتي لفظ علم را بكار مي برند و في المثل مردم را به عالم و عامي تقسيم مي-كنند مراد از علم، علم مركب است وگرنه همه مردم از علم بسيط بهره دارند يعني علم بسيط فطري آدمي است و عجيب اينكه اگر اين علم كه به اعتباري علم مبهم و مرتبه نازل علم است نبود، هيچ علم ديگري امكان نداشت. بنظر ملاصدرا بدون شناخت واجب، شناخت انّيت و حقيقت هيچ موجودي ممكن نيست و اين شرح يا بيان ديگري از كلام مولاي متقيان است كه فرمود ما رأيت شيًء الّا و رأيت الل قبله (و معه وفيه) يعني اگر خدابيني و خداجويي نبود درك هيچ چيز و هيچ معنايي امكان و مورد نداشت پس مطابق اين قول نه فقط علم مركب بلكه وجود بشر و گذران زندگي او بسته به ادراك و علم بسيط اوست. البته علم بسيط منحصر در شناخت خداوند نيست بلكه علم ما به هر چيزي ممكن است بسيط يا مركب باشد. نكته مهم اين است كه علم بسيط شرط امكان علم مركب است. در نظر ملاصدرا مرتبه وجودي ما با علم تعيين مي شود يعني ما از مقام و مرتبه حسي به مرتبه خيال و از آنجا به عالم عقل سير مي كنيم و مضاهي عالم عيني مي شويم. اين علمي كه مقام و مرتبه ما را در مراتب وجود تعيين مي  كند، علم مركب است نه علم بسيط زيرا علم بسيط عين اقتضاي انسانيت و شرط امكان علم و عمل ماست. سخن دان داستايوفسكي را به ياد آوريم كه گفته است اگر خدا نباشد هر كاري مباح است. ملاصدرا بستگي آدمي به خداي تعالي و درك بسيط اين بستگي را عين ذات او مي دانست. او هم مي توانست بگويد كه انكار خدا نه فقط مستلزم انكار اخلاق و ارزش هاست بلكه به انكار علم و حتي به نفي آدميت مودّي مي شود. او مخصوصاً اخلاق را متناظر با علم مركب مي دانست و مي گفت علم مركب و اخلاق هردو مسبوق به علم بسيطند.

نكته شايان توجّه اينست كه بستگي آدمي به وجود حق تعالي از طريق واسطه نيست بلكه قضيه در نظر ملاصدرا بهمان قراري است كه مثلاً مولانا جلال الدين گفته بود:

هست ربّ الناس را با جان ناس                                    اتصالي بي تكيّف بي قياس

اصلاً سير استكمالي و برخورداري از ادراكهاي حسّي و خيالي و عقلي منوط به اين اتصال است و البته پيداست كه همه مردم به اين امر آگاهي ندارند و درك آن براي خواص هم دشوار است به اين جهت تمييز و تشخيص علم بسيط و علم مركب يكي از مطالب مهم در فلسفه ملاصدرا است. چنانكه اشاره شد اين مطلب در تفكر اسلامي بي سابقه نبوده و در كلمات اولياء دين و ارباب معرفت به آن اشاراتي شده است امّا ملاصدرا آن را بصورت يك قاعده فلسفي درآورده و در فلسفه خود به آن جايگاه خاصي بخشيده است. اگر از اين بيان نتيجه مي شود كه قبل از ملاصدرا هيچ فيلسوفي به علم بسيط توجه نداشته و آن را تصديق نكرده است، پروايي نبايد داشت چنانكه در فلسفه اسلامي پس از ملاصدرا هم گرچه شاگردان اين فيلسوف آن را پذيرفته اند اما بنظر نمي رسد كه به اهميت آن چندان توجه كرده باشند (شايد هم راقم اين سطور اهميتي بيش از حدّ براي اين مطلب قائل باشد). در فلسفه جديد كه من فكر مي كنم (Cogito) دكارت و خودآگاهي اصل و آغاز و دائر مدار فلسفه است، نبايد توقع داشت كه چيزي مقدم بر آگاهي در فلسفه اصل قرار گيرد مع هذا صورتي از مطلب صدرالمتألّهين را، در فلسفه لايب نيتس مي يابيم. لايب نيتس كه مي كوشيد مشكلات برآمده از فلسفه دكارت را رفع كند، مطالبي گفته است كه لااقل از حيث ظاهر به اقوال و آراء ملاصدرا بسيار شبيه است.

لايب نيتس قائل به وجود وحدات خرد بي نهايت است و با اينكه هيچيك از اين وحدات عين ديگري نيست، در هر يك همه چيز هست. اين وحدات يا به تعبير لايب نيتس اين مونادها به هم راه ندارند و يكي در ديگري اثر نمي گذارد. اصلاً مونادها در و پنجره اي ندارند كه نفوذ در آنها ممكن باشد. دكارت گفته بود دو جوهر وجود دارد يكي جوهر مادّي و ديگر روان. لايب نيتس قول به جدايي و تباين ماده و روان را بي وجه دانست. در نظر او مونادي هست كه همه روان-هاست و مونادي نيز وجود دارد كه جسميّت و مادّيت در آن غلبه دارد ولي اين موناد جوهر مادّي و جسماني نيست بلكه روان ضعيف و بي نشاط است. در مونادي كه بصورت مادّه ظاهر شده است، چيزها بنحو مبهم و ضعيف و با نيروي كم وجود دارند. آدمي نيز مركب از تن و روان نيست بلكه تن آدمي نيز از سنخ روان است يعني روان موناد قوي و تن موناد ضعيف است. در آنچه گفتيم چند نكته يا اصل وجود دارد كه شبيه يا نظير آن در فلسفه ملاصدرا در زمره اصول يا قواعد اصلي و اساسي است.

1- موجودات گرچه كثيرند امّا وحدت سنخي و تشكيكي دارند.

2- هر موجودي كه ادراكش قوي تر باشد درجه و شدّت وجوديش بيشتر است.

3- علم از جمله كيفياتي كه عارض نفس مي شود، نيست بلكه جلوه و شأني از وجود است. باين معني كه علم بسيط و مبهم و مغشوش (در نظر لايب نيتس) به مرتبه نازل وجود تعلق دارد بلكه خود مرتبه نازل وجود است. اصلاّ طرح ادراك بسيط و ادراك مركب با وحدت تشكيكي وجود، مناسبت و حتي ملازمت دارد. مشابهت ميان نظر ملاصدرا و لايب نيتس در مطالبي كه باشاره گفتيم مسلّم است. حتي با تأمّل در صفت نيرو و شدّتي كه لايب نيتس در مونادها ديده است مي توان او را قائل به حركت جوهري هم دانست امّا با وجود اين شباهتها بايد به وجود اختلاف نيز بينديشيم. شايد اين دو فيلسوف كه به دو عالم تعلّق داشته اند، اختلافهاي اساسي با هم داشته باشند. گفتيم كه گرچه اصطلاح علم بسيط و علم مركب در زبان و فرهنگ صاحبنظران و شاعران ايراني قبل از ملاصدرا سابقه داشته است، اين معاني در فلسفه ملاصدرا شأن و مقام خاصي پيدا كرده است. در فلسفه جديد غربي نيز ظاهراً براي براي اولين بار لايب نيتس تعابير Perception را به معني ادراك بسيط و Apperception را براي ادراك مركب اختيار كرده است. دكارت و لاك قبل از لايب نيتس چيزي از ادراك نامتمايز و مبهم گفته بودند امّا ‏آن را در نسبت با درجه وجود مدرك و بعنوان ادراك بدون آگاهي و وقوف تلقي نكرده بودند و به اين جهت در نظر آنان مورد نداشت كه ادراك را به ادراك بسيط و ادراك مركب تقسيم كنند زيرا در هر تقسيمي هرچند كه وحدت و عينيت محفوظ مي ماند، غيريت و تمايز نيز بايد معيّن باشد و آثار و نتايجي بر آن مترتب شود. به هر حال دو فيلسوف يكي از عالم اسلام و ايران و ديگر از اروپاي عصر جديد، ادراك را به بسيط و مركب تقسيم كرده و آن دو را به نحو يكسان يا با تعبيرهاي نزديك به هم وصف كرده اند. هر دو فيلسوف اين تقسيم را كم و بيش بر مبادي و قواعد مشابه قرار داده و بعضي لوازم و نتايج مشابه براي آن ذكر كرده اند الّا اينكه اين تقسيم را ملاصدرا در مقام اثبات فطري بودن درك و شناخت وجود الهي و لايب نيتس براي حل مشكلات ناشي از ثنويت دكارتي و تباين دو جوهر روان و مادّه پيشنهاد كرده اند. مي توان در باب ارتباط ميان اين دو موضع يعني موضع نفي ثنويت و موضع فطري بودن خداشناسي كه با اصل عين-الربط بودن همه موجودات مناسبت دارد، تأمّل كرد و مثلاً نتيجه گرفت كه نفي ثنويت و اثبات وحدت تشكيكي وجود و تصديق اين كه هر مونادي متضمن همه چيز و علم به همه چيز است، در هر مونادي خداشناسي نيز مضمر است. منتهي لايب نيتس در طلب اين استنتاج نبوده و ملاصدرا كه بيشتر با معارف ديني انس داشته به مسئله فطري بودن خداشناسي كه يكي از مسائل مهم و مشترك ميان فلسفه و كلام اسلامي است، توجه خاصّ مبذول داشته است. لايب نيتس هم گرچه به نسبت تأثير و تأثر ميان مونادها قائل نبود امّا آنها را وحدات متفرق و پراكنده نمي دانست بلكه بستگي موناد سافل به موناد عالي را تصديق مي كرد. او مثل بسياري از فلاسفه اسلامي به اين قاعده فلسفي كه عالم موجود بهترين عوالم ممكن است قائل بود و لوازم اين قاعده را كم و بيش مانند فلاسفه اسلامي درك كرده بود و به نظر مي رسد كه اصول و قواعد فلسفي او را بتوان به اصول و قواعد فيلسوفان اسلامي پس از ابن سينا نزديك دانست. در اين صورت آيا چيزي مي توان يافت كه مايه اختلاف باشد؟ اختلاف نظر ملاصدرا و لايب نيتس، اختلاف نظر دو شخص صاحبنظر نيست بلكه اختلاف به دو عالم متفاوت كه اين دو فيلسوف به آن تعلق داشتند باز مي گردد. در عالمي كه ملاصدرا در آن بسر مي برد مسائلي كه لايب نيتس با آن مواجه شد، مطرح نبود.  فلسفه جديد Cogito، وجود آگاهي بشر را آغاز تفكّر فلسفي قرار داد. لايب نيتس هم نمي توانست اين اصل و آغاز را كنار بگذارد و بي اعتنا به آن تفكّر كند. حتي بعيد نيست كه علم و ادراك موناد ها در نظر او از سنخ كوژيتو و نظير ادراكهاي فطري دكارت باشد و به اين جهت اگر در فلسفه ملاصدرا بتوان ادراك بسيط را شرط مقدّم ادراك مركب و امكان تمييز و تشخيص درست و نادرست و خوب و بد و زيبا و زشت دانست ظاهراً اين معاني بنظر لايب نيتس نرسيده است. شايد بي باكي نباشد اگر بگوئيم كه لايب نيتس از لحاظ علائق شخصي فلسفي مايل به فلسفه اي نظير فلسفه ملاصدرا بوده ولي تعلّق هر يك از آنها به عالمي متفاوت با عالم ديگر آنان را از يكديگر دور مي كرده و باعث مي شده است كه از اصول و قواعد مشابه نتايج مختلف بگيرند يا جايگاه آن اصول در فلسفه هر يك از آنها متفاوت باشد مع هذا مشابهت هاي اقوال و آراء لايب نيتس با نظرهاي ملاصدرا چيزي نيست كه با حدس و گمان تصديق شده باشد. ما هيچ اطلاع نداريم كه لايب نيتس به آثار و آراء ملاصدرا دسترسي پيدا كرده باشد. شايد او با تأمّل در آراء افلوطين طرح وحدات فرد و صفات و اوصاف آنها را در انداخته باشد. ملاصدرا هم به اثولوجياي منسوب به ارسطو كه در واقع متضمن گزيده اقوال افلوطين بوده، توجه و علاقه داشته است با اينهمه اينكه اين دو چگونه به قواعد و نظرهاي نزديك بهم رسيده اند و چرا اين قواعد و نظرها در فلسفه اروپاي بعد از لايب نيتس تأثير مستقيم نداشته و ارتباط اين آراء با منطق لايب نيتس كه مخصوصاً مورد توجه اخلاف او قرار گرفته چه بوده است، جاي تأمّل و تحقيق بيشتر دارد.

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی