صفحه اصلی گفتگو گفتگو با شماره چهل و سوم مجله نسیم بیداری. دی 1392
گفتگو با شماره چهل و سوم مجله نسیم بیداری. دی 1392 مشاهده در قالب PDF چاپ

اندیشیدن به نجات از وضعی که در آن قهر و ظلم حاکم است

1- آزادی مبهم‌ترین معانی را دارد. انسان‌‌ها برای رسیدن به امنیت با تدوین قوانین، آزادی را محدود می‌سازند چرا‌که به آرام  و امنیت نیاز فراوان‌تری دارند. از طرفی می‌گویند تا جایی آزاد هستید که عادلانه رفتار کنید یا آزادی تا جایی است که عادلانه باشد و حدود اين عدالت را با ايجاد قوانين مشخص مي‌كنند، بنابر‌این سه مفهوم آزادی، عدالت و قوانین اجتماعی مدام در تعاریف یکدیگر تکرار می شوند که با تغییر جوامع هم مدام در حال تغییرند و البته به همان نسبت متناقض همديگر.  اما قصه تنها به اینجا ختم نمی‌شود. درواقع قصه از آنجا شروع شده است که خوی آدم‌ها هم به تناسب تغییر معانی عدالت و آزادی طی قرون غریب شده و به نظر می‌آید سبک‌ترین قوانین هم جوابگوی طبع  انسان جامعه نوین نیست! بی شک تغییر طبع این انسان خود یکی از دلایل تغییر مدام معنای عدالت و آزادی است که عدالت را و آزادی را کمتر در این حریم و از منظر انسان جدید سنجیده اند.

مطلب مهمی پیش آوردید که توضیحش مشکل است قدری از اشکال به آنجا باز می گردد که ما همه درکی از آزادی داریم اما چون فهم قائم به آزادی و مسبوق به آنست دست یابی به حقیقت آزادی همواره یکی از تمناهای عقل بوده است و خواهد بود مشکل دیگر که به عادات فکری ما باز می گردد اینست که معمولاً میان معانی و مفاهیم خلط می کنیم مفاهیم همه از هم جدا هستند؛ اما معانی در پیوستگی به یکدیگر معانی می شوند نمی گویم مفاهیم با هم نسبت و پیوندی ندارند اما صفت اصلیشان اینست که در آنها و با آنها چیزها از هم جدا می شوند مشکل دیگر خلط اسامی ذات با اسامی معنی و امور تاریخی و انسانی (و البته اعتباری) با قضایا و احکام نظری علمی است. آزادی و قانون و امنیت و خوی آدمیان (که شما به آن اشاره کرده و اهمیت داده اید) و حتی فهم های ما امور ثابتی نیستند که در مراتب خاص وجود قرار داشته باشند اینها امور تاریخیند هرچند که تقدم و تأخر برای آنها نمی توان قائل شد زیرا همه باهمند قانون با آزادی ملازمت دارد یعنی در جایی که قانون نباشد آزادی نیست اما اگر آدمی آزاد نبود قانون نداشت و نمی توانست قانون بگذارد و آن را رعایت کند حداقل اینست که رعایت قانون بدون آزادی معنی و امکان ندارد موجودات غیر انسان که قانون ندارند و برای تأمین امنیت خود اتخاذ تدبیر نمی کنند آزادی هم ندارند. آزادی و قانون باهمند این قول را سیاسی تلقی نباید کرد. من نصیحت نمی کنم و مرادم در اینجا بیان مسلماتی از این قبیل که اگر مردم آزادی می خواهند باید از قانون پیروی کنند نیست این حرف در جای خود مهم است. پیروی از قانون وظیفه همه مردم است اما آنچه گفته شد سخن دیگری است من از امکان ها گفتم و در این گفته به سیاست های موجود و حتی به نظریه های سیاسی نظر نداشتم. در تاریخ سیاست نظری، قانون و عدالت و آزادی همواره اهمیت یکسان نداشته است مثلاً در دوره یونانیان بیشتر عدالت و قانونگذاری منظور نظر فیلسوفان بوده و در آغاز دوره جدید که وضع طبیعی به عنوان اصل موضوع تصدیق شده و سیاست را بر اساس قرارداده و بنا کرده اند آزادی محور بحث سیاست و قائمه نظام جدید سیاسی قرار گرفته است اگر بشر زمانی در وضع طبیعی بوده است قاعدهً باید در آن زمان همه مردمان مساوی و آزاد بوده باشند ولی حتی اسپینوزا که می گفت انسان خدای انسان است (و نمی دانم آیا معنی گفته فیلسوف را درست دریافته ایم یا نه) خشونتی را که هابز می دید انکار نمی کرد. هابز و اخلاف او و حتی کانت خروج از وضع طبیعی را، اگر نه سیری در راه کمال لااقل یک امر ضروری تلقی کردند البته بنظر دو فیلسوفی که نامشان ذکر شد محدودیت و خروج از وضع طبیعی و به عبارت دیگر وضع قوانین و تعیین حدود آزادی در اعمال قدرت، منافاتی با آزادی نداشته است. هابز و کانت هر دو اطاعت از قانون را عین آزادی می دانستند هرچند که در معنی آزادی با هم اختلاف داشتند شاید این نکته نیز قابل تأمل باشد که کانت آزادی و قانون را از هم منفک نمی دانست زیرا می گفت آزادی، عمل بر وفق قانون است مشکل اینست که او در این قول به قوانین مدون حقوقی نظر نداشت بلکه به عمل آزاد که عین عقل است یا باید قانون باشد فکر می کرد از بحث فیلسوفان درگذریم و به مسئله ای که طرح شد بپردازیم.

اشاره شد که آزادی و قانون و عدالت به عمل تعلق دارند آزادی را معمولاً آزادی در قول (بیان) و فعل و قانون را تعیین حدود آزادی و عدالت را بهترین قول و فعل و نظامی از بهترین اقوال و افعال می دانند اگر انسان آزاد نبود و زبان نداشت و از توانایی گذشت از عادات زمان و وضع موجود برخوردار نبود، آزادی و قانون و عدالت و قهراً خو کردن به بعضی رسوم و قواعد وجهی نداشت من فکر می کنم وضع طبیعی یک فرض است این فرض اگر در آن بشر به میل و اوصاف نفسانی دیگر (و چنانکه اخیراً پیش آورده اند به عقلی که جاهل است) تحویل نمی شد و با هم بودن آدمیان مورد غفلت قرار نمی گرفت فرض بدی نبود. بشر طبیعی که درنگ میکند و با دیگران در رعایت بعضی حدود و قواعد توافق می کند و می پذیرد تا در حدّ امکان از قانون پیروی کند باید واجد صفت یا صفاتی باشد که دیگر موجودات زنده از آن بهره ندارند وقتی گفته می شود که بشر طبیعی آزاد بوده است سخن را می توان تصدیق کرد بشرط اینکه آزادی او را صرف آزادی از قید و بندها و به معنی فقدان مانعی مثل قانون در برابر میل و هوس و اراده ندانند. مسلماً یک وجه آزادی، آزادی از تحکم ها و تعصب ها و جبرها و اضطرارها و . . . است اما این موانع را هرگز بکلی رفع نمی توان کرد. همیشه آزادی بشر با مانع مواجه بوده است اصلاً آدمیان خود مانع آزادی بوده اند یعنی مردمان خود آزادی را از «یکدیگر» می گرفته اند. سارتر بیهوده نگفت که «دیگری» دوزخ است و اگر گفته خود را به زبان شخصیت های میتولوژی گذاشت شاید می خواست بگوید که آدمی بطورکلی و نه صرفاً بشر جدید با اینکه همواره عین آزادی بوده خود تحقق آزادی را مانع می شده است. این منع و محدودیت ربطی به اشخاص و گروه ها و فلسفه ها و سیاست ها ندارد آدمی از ازل آزاد بوده و از همان ابتدا که در برابر موانع قرار گرفته و ظلم و اختلاف و استیلا پدید آمده در باب موانع و تعدیل آنها و رسیدن به عدالت تأمل کرده است ما که اکنون وارث این تأمل چندین هزار ساله هستیم معمولاً گرفتار مفاهیم و تفاسیر رسمیشان نزد مراجع قدرت هستیم والبته مردمان هم برخی از این تلقی ها و تفسیرها و کاربردها را می پذیرند و به پذیرفته های خود خو می گیرند و بجای اینکه به آزادی و عدالت و قانون بیندیشند احیاناً درد عدالت خواهی و حق طلبی خود را با حرفها و الفاظ قالبی تسکین می دهند در همه فلسفه ها و در فلسفه سیاست، بحث در مفاهیم یک ضرورت است بشرط اینکه شأن و مقام مفهوم را دریابیم وقتی از سیاست و بطور کلی از عمل می گوییم قاعدهً نباید دنبال تحقیق در چیزها چنانکه هستند باشیم بلکه باید به تحقق آنچه در وجود و استعداد خود داریم بیندیشیم آدمی از میان همه آفریده ها تنها موجود آزاد است و چون زبان دارد و آزاد است می تواند قانون وضع کند و عدالت و ظلم را در نظر آورد و به اوضاعی که برقرار می شود اعم از وضع ظلم یا عدل عادت کند شما می گویید عدالت و آزادی را کمتر در حریم طبیعی انسان جدید سنجیده اند مگر انسان جدید چه طبعی دارد و آیا اقتضای طبع او همان حقوقی است که از قرن هیجدهم در اعلامیه های حقوق بشر بیان شده است؟ من گمان نمی کنم در زمانهای اخیر طبع انسان جدید نادیده گرفته شده باشد شاید نظرتان اینست که محدودیت های ناروا در راه آزادی به وجود آمده است یا به وضع پست مدرن می اندیشید که درآن بشر سودای خداوندگاری خود را پوچ و بی حاصل یافته است. این حرفها جای خود دارد اما توجه داشته باشیم که در هر صورت آزادی و قانون باهمند در حدود چهل سال پیش ژان پل سارتر در یک اعلام نظر سیاسی به مناسبت انتخابات ریاست جمهوری فرانسه بجای اینکه بگوید من به کدام کاندیدا رأی می دهم نوشت من به بی قانونی رأی می دهم. از یک فیلسوف اگزیستانسیالیست عجب نبود که چنین بگوید اما مگر او نمی دانست و خود نگفته بود که نه فقط جهان اشیاء و وجود فی نفسه دل بهم زن و مزاحم است، بلکه دیگر آدمیان نیز بهشت آزادی اگزیستانسیل یکدیگر را دوزخ می کنند. سارتر آزادی مطلق می خواست اما می دانست که به آن نمی توان رسید و اشیاء و حتی آدمیان که خود آزادند در عین حال مانعی در راه آزادی هستند. سارتر آزادی خدایی می خواست اما می دانست و می گفت که تمنای خدا شدن تمنای محال و بیهوده است. آدمی آزاد است اما محدودیت هم دارد چنانکه در عین عظمت موجودی ناچیز است. او اگر حد خود را بشناسد و با زمان خود آشنا باشد آزادی را در می یابد و تاریخ او نیز تحقق همین آزدی است.

2-  روسو می‌گوید تنها قوانینی که از سوی مردم مشروعیت یافته و پذیرفته باشد درست و عادلانه هستند. اما مردم در شکل نوین اجتماعی و در مقابل زواياي حكومتي چقدر می‌توانند دخل و تصرف در حدود آزادی و عدالت خویش داشته باشند؟

وقتی بپذیریم که آزادی به تساوی میان آدمیان تقسیم شده است قاعدهً باید قاعده ای که همه آن را می پذیرند به عدالت نزدیکتر باشد اما اینکه آیا مردمان همواره فارغ از علایق و تعصبات و پندارها و با درک و تشخیص درست موقع و مقام، حکم می کنند مطلب دیگری است؛ کار سیاست و گردش زندگی مردمان با خردی که یونانیان آن را فرونزیس می خواندند راه برده می شود و سامان می یابد اما بنظر نمی رسد که همه مردم در همه جا همواره یکسان و به یک اندازه از خرد عملی برخوردار باشند مع هذا آنان بهمان نسبت که به توانایی ها و حقوق خود، خود آگاهی پیدا می کنند در تعیین راه سیاست و کار جامعه می توانند موثر باشند. چیزی که در این میان قابل انکار نیست اینست که در زمان ما موافقت و رضایت مردم شرط ضروری موفقیت حکومت است حکومتی که مردم از آن راضی نباشند حکومت ناتوانی است که دوام نمی آورد.

3- توده‌ها و اقشار چقدر در باژگونگی معنای آزادی و يا عدالت موثرند؟

توده های مردم در معانی آزادی و عدالت و نسبت آنها بحث نمی کنند آنها شاید بیش از آنکه از آزادی و عدالت برخوردار شوند فریب بازی با این الفاظ را بخورند و گاهی نیز قربانیان بازی با مفاهیم و الفاظ عدالت و آزادی باشند.

4- در گفت‌و‌گو با يكي از روزنامه‌ها در پاسخ به اين سوال كه نقش نخبگان در سمت‌و‌سوهاي سياسي چقدر است؟ گفته ايد در دوران جهاني شدن مصرف، ظاهرا بايد اقتصاد مقدم باشد، به ويژه اقتصادي كه هنر، زيبايي، علم و فلسفه را هم به بازار مصرف آورده و همه‌چيز را در آنجا در معرض بيع قرار داده است و به اين جهت ميان زشت و زيبا و سطحي و عميق، غير اخلاقي و اخلاقي، اسارت و آزادي و جنگ و صلح فاصله‌‌اي نيست و شايد تفاوتي هم نباشد. در ادامه يكي از كوچك‌ترين عيب‌هاي اين وضع را آن دانسته‌ايد كه در معرض دگرگوني دائم است. اين دگرگوني دائمي تعاريف به واسطه تغيير شرايط اقتصادي چقدر در تغيير مفهوم آزادي و عدالت و تقاضاي آن از سوي جامعه موثر است؟ به تعبيري ديگر اقتصاد جامعه چقدر در تحقق مفاهيم آزادي و عدالت موثر است؟

در عبارتی که نقل کردید قصد من بیان نسبت میان زندگی اقتصادی و عدل و آزادی نبوده است اما گاهی فکر می کنم که گرچه تحلیل مارکس و نسخه مارکسیسم راهگشای آینده و درمان دردهای تجدد و جهان کنونی نیست وصفی که مارکس در مانیفست از نظام سرمایه داری کرده است وصف جهان کنونی است. جامعه کنونی جامعه ای نیست که اقتصاد تکلیف آن را معین کند بلکه در آن سیاست و اقتصاد دیگر از هم جدا نیستند و راه هر دو را تکنیک یا تکنوسیانس نشان می دهد. مهم اینست که به این راهنمایی بیندیشند و در غیر اینصورت با غلبه ساحت مصرف و تمتع بر وجود بشر، خردی که باید نگهبان زندگی آدمی و دوام بخش تاریخ باشد تباه می-شود. هم اکنون آزادی چنان با امکان و فرض مصرف کردن و مصرف شدن آمیخته است که دیگر بازشناختنش آسان نیست و مگر خواستن ها و داعیه ها بیشتر خواستن مصرف و اثبات حق  برخورداری از مصرف نیست در چنین شرایطی پیداست که عدالت و آزادی هم به تبع اصل مصرف تعریف شود. پیداست که پیوند میان سیاست و اقتصاد و علم در همه جای جهان به یک صورت نیست. در جهان توسعه نیافته و در حال توسعه اقتصاد را اطلاعات علمی – تکنیکی قابل خرید و فروش در بازار جهانی، راه می برد و صنعت و کشاورزی و مدیریت تقریباً به دانشگاه و علم کشور هیچ کاری ندارد. ولی هرجا علم از زندگی جدا باشد آزادی و عدالت هم در بهترین صورت در حد مفاهیم عزیز و شریف باقی می ماند و در زبانها می گردد.

5- آيا فلسفه و فلسفيدن مي‌تواند  نقشي در تحقق آزادي و عدالت داشته باشد؟

هر انسانی آنگونه رفتار می‌کند که می اندیشد بنابراین با توجه به تفاوت های فردی مثل هوش و ساختار شخصیتی و سایر تفاوت‌های اساسی برداشت هر کسی با دیگری متفاوت است بنابراین چه بخواهیم و چه نخواهیم نمی‌توان تعریفی کلی از آزادی ارائه داد و از فردي به فرد دیگر متغیر است. بنابر این آزادی در هر جامعه ای تعریف خودش را خواهد داشت اما عدالت چه؟

فلسفه دوستی و آزادی است. فیلسوفان اگر بنیانگذاران تاریخ نباشند راهگشایان و آموزگاران آنند. ما درسهای آزادی و عدالت را هم از آنان آموخته ایم حتی می توان گفت که جهان کنونی با همه عظمت تکنیکیش در درون طرح هایی که افلاطون و ارسطو و دکارت و کانت درانداخته اند بسر می برد. اینکه می فرمائید هر انسانی آنگونه رفتار می کند که می اندیشد درست است و همبستگی عمل و نظر چنین اقتضایی دارد اما توجه باید کرد که همه آدمیان همیشه نمی اندیشند و نمی توانند بیندیشند و در مواردی ضرورت هم ندارد که بیندیشند پس نمی توان گفت هرچه می کنند از سر اندیشه است در زندگی هر روزی، ما به حکم عادات و آداب شخصی و گروهی و قومی و جهانی عمل می کنیم بخصوص که در وجود ما میل روی گرداندن از اندیشیدن هم وجود دارد. تفکر درد است و ما از آن رو برمی گردانیم و به عادات و رسم رایج (که همیشه هم بدنیست) گردن می گذاریم ولی این وضع، وضع آزادی نیست اختلاف آراء و افکار و خیالهای فردی و شخصی هم گرچه از نشانه های آزادی است ما را به تعریف آزادی راهبر نمی شود. چنانکه پیش از این اشاره شد آزادی را از آن جهت نمی توان تعریف کرد که در فهم نمی گنجد. آزادی بر فهم مقدم است آدمی چون با آزادی و زبان به دنیا آمده است. صاحب فهم می شود. پیداست امری که قوام فاهمه به آنست در حد فاهمه یا فاهمه ها نمی گنجد. عدالت هم گرچه ساحتش به اندازه آزادی گسترده نیست چون همواره پیشاپیش خواستن ها و کوشش های آدمی قرار دارد، در احاطه فهم ما قرار نمی گیرد به این جهت در هر دوران تاریخی به اقتضای تغییری که در فهم پدید می آید معنی عدالت هم دگرگون می شود.

6- روشنفکران و نخبه‌ها چقدر در بردن معنای عدالت به مسیر دلخواه جامعه در  مقابل دستگاه حاکم، موثرند؟

روشنفکران به وجود آمده اند تا از نظم و قانونی که در جهان جدید طراحی شده است دفاع کنند تا اواسط قرن نوزدهم نظر بر این بود که جهان جدید با آزادی عدالت را می سازد. در قرن نوزدهم مارکس آزادی بورژوایی را نه فقط با عدل قرین ندانست بلکه آن را دستاویز و سرپوش ظلم خواند. از آن زمان آزادی و عدالت با صراحت و شدتی بیش از آنچه در انقلاب فرانسه روی داده بود در برابر هم قرار گرفتند روشنفکران که در پایان قرن نوزدهم موجودیت خود را اعلام کردند به عهده گرفتند که تخلف از اصول آزادی و عدالت را برنتابند و بر سر مستبدان و ظالمان و متجاوزان به قانون و آزادی فریاد بزنند و کم و بیش این وظیفه را انجام دادند اما در جهان در حال توسعه روشنفکران چندان به وضع خود و کاری که باید بکنند آگاه نبوده اند و نیستند. در این جهان نه علم و پژوهش چنانکه باید کارساز توسعه است و نه سیاست به آزادی و عدالت بستگی دارد به این جهت روشنفکران نمی توانستند به حکومت ها بگویند که چرا از اصول و قواعد عدول کرده اند آنها اگر نمی خواستند به لفاظی اکتفا کنند می بایست به وجود حکومت و نه به رفتار آن اعتراض کنند به این جهت آنها کمتر در تفسیر و تثبیت معانی آزادی و عدالت موثر بوده اند. اما در غرب اثر روشنفکران را نمی توان نادیده گرفت آنها مدافعان آزادی و عدالت در دوران برملاشدن ناتوانی بشر در تحقق سودای بهشت زمینی عدل و آزادی و عقل، بودند.

7- میزان بهره مندی افراد از آزادی و عدالت را می توان  مشخص کرد ؟ آيا می توان گفت در بخش جغرافیایی خاصي از جهان بیشتر به آزادی احتیاج داریم تا عدالت یا برعکس؟

نیاز به آزادی و عدالت را در هیچ جا نمی توان و نباید با هم سنجید زیرا نمی توان گفت که کجا نیاز به آزادی بیشتر است و در کجا عدالت ترجیح دارد هرجا بهرنسبت که آزادی متحقق شده است عدالت هم کم و بیش هست و اگر حقیقهً عدالت متحقق شود با آزادی قرین است هرچند که تحقق آزادی و عدالت که رویای قرن هیجدهم بود همچنان یک ایدال و شاید هم یک آرزو باقی مانده است مع هذا مشکلی که در راه تحقق عدالت و آزادی پیش آمده است نباید ما را دچار بدبینی کند. اگر در تاریخ بنام عدالت ظلم ها کرده اند و آزادی را از میان برداشته اند، بنام آزادی هم بقول ولتر خیانت ها مرتکب شده اند در تاریخ و در وضع کنونی مسئله این نیست که آیا بیشتر به آزادی نیاز داریم یا به عدالت اینها در فاهمه ما از هم جدا می شوند مسئله اینست که جهان در حال توسعه باید از توسعه نیافتگی و فهم و درک و رفتار متناسب با  فهم و درک توسعه نیافته، آزاد شود و این مقصود با نزاع های لفظی سیاسی متحقق نمی شود آزادی در ظهور و تحقق عملی و سیاسیش توانایی می خواهد جامعه ناتوان چگونه می تواند آزاد باشد. اما چون گاهی طرح توانایی دستاویز و بهانه ای برای توجیه سیاستهای نظامی و امنیتی می شود باید درباره توانایی ملازم با آزادی توضیح داد. این توانایی با آزادی تحقق می یابد نه اینکه بخواهد آن را با تدبیر و اقدامهای سیاسی متحقق سازد. توانایی شرط آزادی است جدا کردن آزادی از توانایی هایی که شرط آنست اگر محال نباشد کاری بیهوده است در هر حال در اینجا مراد از توانایی، قدرت مستقر و موجود نیست و اگر چنین بود آزادی از آن حکومت تغلب که هرگز راه به مقصد سلامت نمی برد بود توانایی ملازم با آزادی در تجلیّات روحی و رفتار اخلاقی مردم انعکاس می یابد. اگر در جامعه ای جانها توانا باشند و مردم بی آنکه گرفتار توهم باشند همت و توانایی روحی و اخلاقی در تشخیص مهمترین امور و پرداختن به آنها در خود احساس می کنند آن جامعه در راه آزادی و عدالت قرار دارد پس بجای اینکه بپرسیم آیا بیشتر به آزادی یا عدالت نیاز داریم و گرفتار بحثهای مفهومی و غالباً بی نتیجه شویم بپرسیم که بکجا می خواهیم برویم و چه تواناییها و امکانهایی برای طی راه داریم در این صورت قدری آزاد می شویم و مقصدی که به آن می اندیشیم می تواند کم و بیش شهر صلاح و عدل و آزادی باشد.

8- بشر امروز در این شیوه نوین اجتماعی به کدام یکی بیشتر احتیاج دارد؟ عدالت يا آزادي؟

مردمی که قرنها به آنان ظلم شده است و دچار فقر و بیماری شده اند بیشتر رفع ظلم و علاج فقر و بیماری را می طلبند اما این طلب در عین حال طلب آزادی از ظلم و فقر و بیماری است در حقیقت نمی توان میان آزادی و عدالت یکی را انتخاب کرد فرض جامعه و زندگی ای که در آن آزادی هست اما عدالت وجود ندارد یا بالعکس فرض محال است و چون فرض محال، محال نیست گاهی این فرض را قابل تحقق می انگاریم و می پرسیم آیا آزادی مقدم و بهتر است یا عدالت گویی آزادی و عدالت از سنخ امور موجود و متحققی است که در اختیار مردمان قرار دارند و هر کس می تواند هرچه از هر کدام بخواهد بردارد و مصرف کند ولی آزادی و عدالت از قبل موجود نیستند بلکه آنها را باید طلب کرد و تحقق بخشید آزادی و عدالت را به کسی نمی دهند و مخصوصاٌ توجه کنیم که چیزهایی نیستند که به زندگی افزوده شوند ما همواره با آزادی و محرومیت از آن و با عدل و ظلم بسر می بریم. آدمی باید به تعبیری که در کلام الله مجید آمده است به خروج از فریه ای که اهل آن ظالمند و بطور کلی نجات از وضعی که در آن قهر و ظلم حاکم است بیندیشد این اندیشیدن راهی به عدالت و آزادی دارد.

9- مطهری معتقد بود عدالت با آزادی متعارض نیست بلکه سازگار است چقدر با اين گفته موافقيد؟

ایشان سخن درستی گفته اند من هیچ صاحبنظری را نمی شناسم که آزادی و عدالت را متعارض بداند اینکه می بینید بعضی از صاحبنظران مدافع لیبرال دموکراسی عدالت را چندان مهم تلقی نکرده اند در حقیقت می-خواسته اند در برابر حمله مارکس به آزادی بورژوایی از آزادی دفاع کنند و قرار دادن عدالت در برابر آن را بی وجه بخوانند و بعد وقتی آزمایش حکومت بلشویک ها در اتحاد جماهیر شوروی و اتباعشان در ارروپای شرقی پیش آمد گفتند عدالت مارکسیسم دوزخی است که پرولتاریا بیشتر از طبقات دیگر در آن عذاب می کشد فی المثل هایک که در این باره از دیگران صریحتر است مخالف عدالت نیست بلکه می گوید طرح هایی که برای پی افکندن آزادی در می اندازند تنها نتیجه ای که دارد نابود کردن آزادی است پس بحث بر سر اصل عدالت نیست بلکه به تلقی های غیر مثمر و غالباً زیان بخش از عدالت باز می گردد اما دیدیم که در لیبرالیسم هم بالاخره عدالت جای خود را پیدا کرد و راولز به تدوین تئوری عدالت پرداخت. من چنانکه قبلاً هم گفتم آزادی و عدالت را نه در برابر هم بلکه به هم بسته می دانم در این بستگی هرکدام که آسیب ببینند آن دیگری نیز بخطر می افتد اما همه اینهایی که گفته شد در حدود تاریخ تجدد اعتبار دارد در دورانهای قبل از تجدد حتی در یونان بحث از نسبت میان آزادی و عدالت جایی نداشته است و اگر تاریخ دیگری در آینده جای تاریخ تجدد را بگیرد در آنجا هم باید سیاست صورتی متفاوت از سیاست عالم جدید و متجدد داشته باشد.

10- جورج اورول در كتاب 1984 مي گويد "آزادي بردگي است" و در انتها  شخصيت رمان مي گويد: پس " بردگي هم مي تواند آزادي باشد" . در اين جمله از رمان، از قوانيني كه حكومت ها براي محدود كردن آزادي افراد در نظر مي گيرند به عنوان  حلقه اي كه به اطاعت افراد منجر مي شود، ياد شده است؛ چقدر با اين نوع آزادي كه با خود اطاعت مي آورد و يا  اطاعتي كه آزادي تلقي اش مي‌كنند، موافق هستيد؟

کتاب 1984 وصف نمونه و مثال اعلای حکومت و سیاست امنیتی است. این حکومت تا آنجا اتباع خود را به اطاعت درآورده است که می تواند به آنها بگوید ظلم عدل است، جنگ صلح است و بردگی آزادی است و آنها هم بپذیرند و باور کنند اما این قضیه از آنچه در ظاهر بنظر می رسد عمیقتر است اورول در این اثر صرفاً به حکومت استالین نظر نداشته بلکه  امکان تحقق عالمی را در نظر آورده است که در آن دروغ را راست و ظلم را عدل و . . . می دانند او مخصوصاً به فسادی که ممکن است عارض جان آدمی و زیان او شود می اندیشیده است. البته می توان از قانون و حق اطاعت کرد و در عین حال آزاد بود ولی اطاعت از تحکم گرچه ممکن است با آزادی به معنی هابزی آن منافات نداشته باشد لایق نام آزادی نیست شما می پرسید آیا من با اطاعتی که آزادی تلقی شده است موافقم یا نه باید دید این اطاعت، اطاعت از چیست. هر اطاعتی مسلماً آزادی نیست اما اگر کسی از شما بپرسد آیا نباید از اصول اخلاق و قواعد حقوق بشر پیروی کرد. گمان نمی کنم بگویید اطاعت از آن اصول و قواعد با آزادی منافات دارد.

11-  قراردادهای اجتماعی‌ای که کارکردشان محدود کردن آزادی است چقدر تامین‌کننده آزادی هستند؟

قراردادی که کارکردش محدود کردن آزادی است چنانکه در عبارت آمده است آزادی را محدود می کند و نمی تواند تأمین کننده آزادی باشد مع هذا چون در این مقام با احکام اعتباری سروکار داریم ممکن است تدابیری یا قراردادهایی باشد که در وقت محدود بعضی آزادی ها را محدود کند اما در مال امر چنین نباشد در این باب حکم کلی نمی توان کرد.

12- هابز آرامش و امنیتی که تحت حاکمیت حاکم خودکامه برقرار می شود را برتر از آزادی می داند اما روسو آزادی را بسیار با ارزش تر از آرامش و امنیت می داند و می گوید آزادی بیشتر سعادت را تامین می کند تا آرامش . با توجه به شرایط جدید جوامع آیا می شود با این آرای روسو موافق بود؟ یا بايد رای را به آرامش و امنیتی داد که هابز از آن سخن می گفت؟

از یک شخص می توان پرسید که آیا او زندگی در جهان امن بدون آزادی را ترجیح می دهد یا آزادی در ناآرامی و نبود امنیت و آرامش را بر می گزیند اما اینکه کدامیک از این دو مایه سعادت بشر می شود حرف دیگری است هیچیک از ما ملزم نیستیم که میان این دو قول و میان هابز و روسو یکی را انتخاب کنیم  می توان از هر دو فیلسوف برای تأمل و تفکر در راهی که باید یافت و گشود و پیمود درسها آموخت اما هیچکس ملزم به پیروی بی چون و چرا از آراء آنان نیست آدمی هم آزاد است و هم به امنیت نیاز دارد و ایندو باهمند یا اکنون بگویم چه خوبست که با هم باشند.

 

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی