صفحه اصلی گفتگو گفتگو با روزنامه شرق. نوزدهم دی 1389
گفتگو با روزنامه شرق. نوزدهم دی 1389 مشاهده در قالب PDF چاپ

شرق شناسی در پایان راه

رضا داوري متهم است كه با هدايت و همراهي فرديد و فرديديان غرب ستيزي را در ايران تئوريزه كرده است. كساني كه داوري را غرب ستيز مي خوانند، وي را در ستيز با دستاوردهاي دموكراتيك غرب مي دانند. داوري البته يكسره منكر صحت چنين نقدي است. چه او فيلسوف را كسي مي داند كه با انديشه در ستيز نيست. فارغ از صحت و سقم مدعيات منتقدان و دفاعيات معتقدان به داوري، بايد انصاف داد كه داوري اهل گفت وگو است. او نيز مثل ساير ابناي بشر، نقد شدن را چندان خوش نمي دارد ولي با اين حال به اين هنر نيز آراسته است كه در برابر نقد ناقد برآشفته نمي شود. به رضا داوري انتقادهاي فكري و مرامي متعدد مي توان وارد كرد اما همين كه او در 77سالگي به راحتي به گفت وگويي انتقادي تن مي دهد، امري است شايسته تحسين. متن زير گفت وگويي است با داوري در خصوص آراي وي در باب شرق شناسی. سوالات گفت وگو بر اساس مقالاتي كه داوري در خصوص شرق شناسي (در كتاب «درباره غرب») نوشته است، مطرح شده اند. ظاهراً گذشت زمان موجب شده داوري برخي از آرا و نيز تعابير به كاررفته در آثار خود را فراموش كند. مثلاً در حالي كه داوري در كتاب «درباره غرب» گفته است: «بايد به باطن آثار شرق شناسان رجوع كرد و اين رجوع آسان نيست» (ص 64) اما در اين گفت وگو مي گويد: «من هيچ جا از باطن شرق شناسي [سخن] نگفته ام.» نيز به نظر مي رسد راي داوري در باب نسبت شرق شناسي و علم تغيير كند. وي در اين گفت وگو با قاطعيت مي گويد «شرق شناسي علم است، ايدئولوژي نيست» ولي در آن كتاب، شرق شناسي را در جايي مابين علم و ايدئولوژي مي نشاند. (صص 63، 64 و 67 )

***

*در تعريف و تلقي شما از پديده شرق شناسي نوعي ابهام به چشم مي خورد. آيا اين ابهام ناشي از تبيين ماهيت گرايانه شما از اين پديده است يا اينكه اساساً تعريف شرق شناسي ذاتاً دشوار و پيچيده است؟

مي پرسيد آيا ابهامي كه در تلقي من از شرق شناسي وجود دارد، ناشي از تبيين ماهيت گرايانه است يا تعريف شرق شناسي ذاتاً دشوار و پيچيده است. اگر تفاوت ميان تعريف و شرح اسم و شرح لفظ و معني هر يك از آنها را در نظر آوريم، مي پذيريم كه تعريف، بيان ماهيت است و اگر غير از اين باشد وصف و شرح اسم و ... است. شرق شناسي را هم در فلسفه تعريف مي كنند و مراد از تعريف چنان كه گفته شد، بيان ماهيت است. پس شما درست دريافته ايد كه دشواري مطلب در فلسفي بودن آن است. خود شما هم كه پرسيده ايد آيا تعريف شرق شناسي ذاتاً دشوار است. ظاهراً شما هم ذات گرا هستيد. سفارش من اين است كه عناوين فلسفي را با برچسب اشتباه نكنيم. من به ذات معتقدم اما مرادم از ذات درست همان نيست كه فيلسوفان سلف مي گفتند. در فلسفه نمي توان از ذات نپرسيد. حتي سارتر كه اگزيستانسياليست ترين اگزيستانسياليست ها بود آزادي را نه فقط ذاتي انسان بلكه عين ذات او مي دانست اما مشكلي كه به آن اشاره كرديد به فهم تاريخ و ذات آن بازمي گردد. ادوارد سعيد در كتاب گرانمايه شرق شناسي با نظر فلسفي در تاريخ شرق شناسي سير كرده و شواهدي براي اثبات درستي نظر خود آورده است. وقتي ذات چيزها با نظر به تاريخ شان بيان شود فهم آن چندان دشوار نيست يا از دشواري اش كاسته مي شود. من قبل از اينكه كتاب شرق شناسي ادوارد سعيد چاپ و منتشر شود، مقاله اي در باب شرق شناسي نوشتم و اين سخن ويكتور هوگو را كه گفته است «پيش از اين همه هومانيست بودند، اكنون شرق شناس اند» تفسير كردم. در آن مقاله نوشتم شرق شناسي صورتي يا مرحله اي از فرهنگ و بينش جديد غربي است. شرق شناسي يك علم نيست بلكه جست وجوي ديگري و غير و سعي در درك تفاوت براي تعريف و اثبات غرب است. به عبارت ديگر غرب در تاريخ عالم قديم به جست وجوي چيزي مي پردازد تا جوهر خود را اثبات و آشكار كند. ادوارد سعيد با نقل قطعاتي از نطق بالفور - سياستمدار بريتانيايي – در مورد مصر، با اين فرض كه سياستمدار درس هايي از شرق شناسي آموخته است، سخن او را آيينه تلقي كرده و جوهر شرق شناسي را در آن ديده است. بالفور در سخنراني خود عظمت مصر را تصديق كرده اما آن عظمت را به گذشته نسبت داده است. او حكومت بر مصر را حق غرب و به نفع مصر دانسته است. به گفته او مصري ها از فهم و خرد بهره ندارند و قادر به حكومت بر خود نيستند. اصلاً اين قدرت حكومت بر خود خاص غربي هاست. پس به صلاح مصريان است كه تابع حكومتي باشند كه توانايي حكومت كردن دارد. يك سياستمدار پرسيده بود ما چه حق داريم مردمي را كه فرهنگي متفاوت با فرهنگ ما دارند، تحقير كنيم. بالفور پاسخ داده است ما فرهنگ هاي ديگر را تحقير نمي كنيم. ما خرد و توانايي حكومت بر خود را ستايش مي كنيم و اين خرد و توانايي از آن ماست. حتي اگر بالفور اين مطلب را از شرق شناسان نياموخته باشد، در سخن خود حقيقت شرق شناسي را بيان كرده است. مگر شرق شناسي چه مي كرده و چه مي گفته است؟ شرق شناس مورخ و قوم شناس نيست. گرچه گاهي به تاريخ نويسي و قوم شناسي نزديك مي شود اما وقتي گفته مي شود شرق شناسي قوم شناسي نيست و توضيح داده نمي شود كه تفاوت ميان آنها چيست، ابهام پديد مي آيد و شايد كساني گمان كنند شرق شناسي يك طرح استعماري است. من هرگز چنين چيزي نگفته ام. بي ترديد شرق شناسي و حتي بعضي از شرق شناسان در طراحي برنامه هاي استعماري موثر بوده و مشاركت كرده اند اما شرق شناسي با قصد سياسي و براي خدمت به استعمار پديد نيامده است. به عبارت ديگر شرق شناسي حاصل يك طرح سياسي و نتيجه تصميم گيري سياستمداران نيست. شرق شناسان پژوهشگرند و با روش ابژكتيو پژوهش مي كنند. چيزي كه شرق شناسي را از علم تاريخ به طور كلي متمايز كرده است، تصوير صورت شرق به عنوان تاريخ و فرهنگي متفاوت با غرب و سابق بر آن است. با پديد آمدن شرق شناسي و ديد تاريخي آن، همه اقوام قديم تاريخ خود را از طريق شرق شناسي شناخته اند و به اين جهت است كه بيشتر، شرق شناسان را متخصصان تاريخ و فرهنگ شرق مي دانند. ولي غرب در شرق شناسي پايان همه تاريخ ها و آغاز و سير تاريخ غربي را مي بيند. او شرق را تاريخ يا تاريخ هاي پايان يافته مي بيند. با شرق شناسي، غرب خود را بازمي شناسد. ما اكنون علم و عقل خود را مطلق علم و عقل مي انگاريم و مي پنداريم همه مردم در همه زمان ها از همين علم و عقل بهره مند بوده اند و اختلاف شان در طبقه بندي و مراتب علوم و نقص و كمال علم و عقل است. اما غرب در شرق شناسي، يعني در قياس خود با آنچه شرق ناميده مي شود، خود را واجد علم و عقل و شرق را بي بهره از آن مي داند و اين خودآگاهي در ساختن غرب و نسبتش با جهان و اقوام روي زمين ره آموز و رهگشا بوده است. توجه بفرماييد كه اين قبيل معاني را هرگز نمي توان با وضوح بيان كرد. فهم عادي مي خواهد شرق شناسي را يك امر اتفاقي يا برآمده از سوداي قدرتمندان و وسيله اي در دست آنان بشمارد اما قضيه چيز ديگري است. شرق شناسي از شئون و لوازم تجدد و مقدمه جهاني شدن آن است. با شرق شناسي آنچه در عالم شرقي اعتبار و اهميت دارد به غرب انتقال مي يابد و بقيه ماده صورت غربي مي شود.

*جنابعالي وجه وحدت شرق شناسي را نه راسيسم مي دانيد و نه روش علمي چرا كه معتقديد راسيسم برآمده از ذات شرق شناسي نيست و شرق شناسان نيز مورخ نيستند. به نظر شما وجه وحدت شرق شناسي چيست؟

غرب كه نژاد نيست تا نژاد و محور غرب شناسي باشد و روش علمي هم عام تر از روش شرق شناسي است. اما من نگفته ام شرق شناسان مورخ نيستند بلكه گفته ام شرق شناسي نگاه خاص به تاريخ است. شرق شناس مورخي است كه تاريخ قبل از غرب را در نسبت با غرب مطالعه مي كند. وجه وحدت شرق شناسي ايستادن در موضع غربي و نگاه كردن از آن موضع به جهان ها و تاريخ هاي قديم و اعلام تلويحي پايان يافتن همه آن تاريخ ها و مبدل شدن آنها به متعلق (ابژه) پژوهش است.

*شما در جايي گفته ايد شرق شناسي عبارت است از احاطه بر فرهنگ ها و اعطاي صورت خاص به آنها. آيا در طول تاريخ فقط شرق شناسي چنين كاري كرده است؟ آيا اسلام در دوران بسط و گسترش خويش بر فرهنگ ها احاطه پيدا نمي كرد و به آنها صورت خاص نمي بخشيد؟

نمي دانم كي و كجا گفته ام شرق شناسي به فرهنگ ها صورت داده است. اگر گفته ام به مسامحه سخن گفته ام. شرق شناسي جهان ها و فرهنگ ها را با نگاه ابژكتيو خود ديده و آن را تفسير كرده و آن را شرق ناميده است. شرق در زبان شرق شناسي چيزي جز مورد و متعلق شناسايي براي شرق شناس نيست و من به درستي نمي دانم شرق چه صورتي دارد بنابراين نمي گويم شرق شناس به آن صورتي داده است (اينكه شرق شناسي تصوير خاصي از تاريخ قديم است مطلب ديگري است). من جهان توسعه نيافته را جهاني مي دانم كه صورت قديم آن تقريباً محو شده و صورت تازه اي جاي آن را نگرفته است. آنچه از تجدد در جهان توسعه نيافته مي بينم (كه البته در عالم كنوني به هر جا نظر كنيم، آثار تجدد را مي بينيم) عارض و زائد بر ماده تاريخي است. معهذا مي توان بر سبيل مسامحه، تجدد به طور كلي را صورتي دانست كه مي خواهد صورت تمام جهان باشد اما اينكه چگونه صورت تاريخ ها و صورت هاي تاريخي دگرگون مي شود، در جاي ديگري بايد بحث كرد.

*شما معتقديد تمام شرق شناسان بزرگ قواعد و روش پژوهش را رعايت مي كنند اما آنچه ماده روش پژوهش مي شود شرق حقيقي نيست. شرق حقيقي چيست؟ اگر پاسخ اين سوال براي شما معلوم نيست، به چه دليل مي گوييد ماده پژوهش آنها شرق حقيقي نيست؟

می پرسيد به چه دليل، مي گويم متعلق پژوهش شرق شناسان شرق حقيقي نيست. شرق شناس نمي خواهد بداند شرق حقيقي چيست. هر كس ديگر هم از شرق حقيقي بگويد نظر فلسفي يا شاعرانه خود را بازگفته است. اما شرق شناسي كاري به شرق ندارد بلكه يك صورت ذهني از ماده و صورت تاريخ قديم انتزاع مي كند تا در برابر غرب قرار گيرد. ماده و متعلق پژوهش شرق شناسي نيز همين است. شرق شناسي سابقه جهاني و حد غرب و «ديگري» آن است و غرب با وضع شرق به تفاوت و امتياز تاريخي خود، خودآگاه مي شود. ظهور شرق شناسي حادثه مهمي است كه تاريخ تجدد با آن راه جهاني شدن را مي يابد و مي پويد. پس وقتي گفته مي شود شرق شناسي تصوير خاصي از تاريخ هاي قديم است، نبايد گمان كرد غربي ها با برنامه ريزي شرق شناسي را پديد آورده اند تا به واسطه آن، تاريخ را جعل كنند. در آنچه من درباره شرق شناسي گفته ام منظور اين نبوده است كه شرق شناسان در شناخت شرق اشتباه كرده و از راه درست منحرف شده اند. شرق به معنايي كه در ادبيات عالم جديد پيدا كرده است، ساخته شرق شناسي است. البته اگر از در همزباني با آثار و تفكر قديم و متفكران گذشته درآييم به شرق ديگري جز آنچه شرق شناسان رسيده اند، مي رسيم. ولي شرق ِ شرق شناسان حاصل نگاه از موضع برتر و متحكمانه (تحكم آميز) كم و بيش دقيق به تاريخ و ادب و فرهنگ پيش از ظهور تجدد (يا متفاوت با تاريخ 2500 ساله غربي از زمان يونانيان تاكنون) است.

*شما ظاهراً شرق شناسي را امري غيراخلاقي يا لااقل يكي از نتايج رويكرد غيراخلاقي بشر غربي به عالم و آدم مي دانيد (در جايي مي فرماييد ابژه ساختن تمدن غرب، يعني همان كاري كه آنان با شرق كردند، نامطلوب است. جايي هم از خوب و بد بودن شرق شناسي سوال مي كنيد).

من هرگز هيچ علمي را منافي با اخلاق ندانسته ام. البته شما لفظ غيراخلاقي را به كار برده ايد كه ظاهراً مراد منافي و مخالف با اخلاق است. شرق شناسي مثل همه علوم سكولار است. اصل اساسي همه علوم جديد سكولار بودن است زيرا ابژكتيو بودن و سكولار بودن يكي است. اما اگر ابژه ساختن غرب را مطلوب ندانسته ام (نمي دانم كي و كجا ولي اكنون به هر حال از اين تعبير خوشم نمي آيد) شايد منظورم اين بوده است كه اولاً ابژه ساختن غرب براي ما آسان نيست و ثانياً ابژه كردن انسان و تاريخ راه به تصرف و غلبه مي برد. معهذا ما نياز داريم كه غرب و تاريخ غربي را با تفهم درك كنيم و اين شناخت براي خروج از وضع تقليد ضرورت دارد.

*از نظر شما شرق شناسي نه علم است نه ايدئولوژي يا اينكه هم علم است و هم ايدئولوژي يا اينكه علمي است ايدئولوژيك؟

شرق شناسي علم است، ايدئولوژي نيست. اما علم به معني جديد طرحي است كه متعلق تاريخ غيرغربي شناسي را احاطه مي كند و براي تصرف آماده مي سازد و گاهي نيز عين تصرف است. منتها وقتي سياستمدار با عينك شرق شناسي به كشورها و اقوام نظر مي كند، چه بسا كه گفتارش ايدئولوژي و ايدئولوژيك شود. نكته ديگر اينكه اين نه تنها شرق شناسي نيست كه به ايدئولوژي نزديك است بلكه همه علوم انساني استعداد آن را دارند كه به زبان ايدئولوژيك تفسير شوند. لوي استروس گفته است ما آنتروپولوگ ها از بابت خدمتي كه به استعمار كرده ايم، بايد استغفار كنيم. اين تذكر مهمي است به خصوص كه علم انسان شناسي و دانشمندان انسان شناس گناهي ندارند اما علم شان استعداد آن را دارد كه در سياست مورد استفاده قرار گيرد.

*رجوع به «باطن آثار شرق شناسان» چگونه امكان پذير است، شما چه راهي براي تحقق اين امر پيشنهاد مي كنيد؟

من هيچ جا از باطن شرق شناسي نگفته ام. شرق شناسي از شئون نظري مهم تجدد است و به نظر مي رسد از جمله مقدمات و شرايط بسط تجدد و جهان و حتي پيدايش و تاسيس علوم انساني و اجتماعي باشد. پس باطن آن هم بايد همان باطن تجدد باشد. به خصوص اگر تجدد را به معناي ماكس وبري آن تلقي كنند و آن را افسون زدايي و عقلاني شدن امور بدانند مناسبت شرق شناسي و تجدد را بهتر درمي يابند. افسون زدايي شرق شناسي اگر بالكل افسون زدايي علم جديد نكند لااقل متمم و مكمل آن است. اما اگر مقصود يافتن راهي براي درك ماهيت شرق شناسي باشد اين راه متافيزيك است و با روش علمي نمي توان به آن رسيد و آن را فهم كرد.

*در تبيين ماهيت شرق شناسي، آيا «نگاه موجودبين» به اينجا ختم مي شود كه شرق شناسي عيناً مطالعه تاريخي و علمي و مردم شناسانه است؟

ظاهراً در اينجا وجهي ندارد كه از نگاه وجودبين و موجودبين بگوييم. اگر منظورتان اين است كه با تلقي غيرفلسفي از شرق شناسي، اين علم در رديف قوم شناسي و تاريخ قرار مي گيرد، با شما موافقم. معذلك شرق شناسي گرچه نوعي مطالعه تاريخي است اما بيشتر مطالعه در چيزهايي از تاريخ قديم است كه در قاب عالم غربي قرار مي گيرد و به اين جهت از ديگر علوم انساني به يك اعتبار عام تر و اساسي تر و به اعتبار ديگر محدودتر است. در همه علوم انساني بشر جديد و عقل او ملاك است اما در آنها براي تعيين تفاوت و فصل ميان تاريخ تجدد با تاريخ هاي قديم پژوهش نمي شود. شرق امر متعين و معيني نيست كه ابژه علم باشد. اين شرق در جهان مطالعات شرق شناسي ساخته و پرداخته شده است. با اين ملاحظه اكنون مي توان گفت درك اين معني با نظر موجودبين بسيار دشوار است زيرا با اين نظر شرق و غرب بايد در جايي موجود و معين باشند تا شناخته شوند. با نظر موجودبين شرق بنگلادش و پاكستان و فيليپين است و غرب نروژ و كانادا و كاليفرنيا. در اين وضع تقابل اگر مثلاً كسي ليبرال دموكراسي را نقد كند وضع افغانستان و پاكستان را بر نروژ ترجيح داده است و اگر بالاي چشم غرب بگويند ابرو، در حقيقت گفته است چرا سوئد عربستان يا پاكستان نمي شود و حيف كه فنلاند افغانستان نيست و طالبان ندارد! و اگر در ماهيت آزادي و حقوق بشر وارد شوي، مي گويند اين شخص به آزادي و حقوق بشر اهميت نمي دهد و حكومت مستبد بي خرد متجاوز به جان و حقوق مردم را بر دموكراسي ترجيح مي دهد. اما در وجودبيني، سوئد در برابر كامبوج پل پوت قرار نمي گيرد و وقتي از شرق يا غرب سخن به ميان مي آيد، وضع موجود سياسي اجتماعي در شرق و غرب جغرافيايي منظور نمي شود. تا آنجا كه من مي دانم اولين بار شاعر يوناني آيسخولوس در نمايشنامه پارسيان (يا ايرانيان) شرق را در برابر غرب قرار داد. او شرق را به معني اطاعت و بردگي و غرب را عين آزادي تلقي كرد. پس از آن به مدت دو هزار سال بحثي از شرق و غرب نشد تا در دوره جديد مفاهيم اروپا و غرب در ادبيات جديد جاي مسيحيت قرون وسطي را گرفت. مفهوم شرق هم از همان زمان دوباره در زبان شايع شد و بالاخره در شرق شناسي بود كه غرب و شرق هر دو تعين و تشخص يافتند. آيسخولوس به وضع موجود در ايران كاري نداشت بلكه ذات ايران و نظام آن را شرق ناميد و به آن معني استبداد داد. و اگر غير از اين بود و به چيزها و اشخاص جزيي نظر داشت و آنها را بد و مقصر مي دانست از داريوش ستايش نمي كرد و او را خردمند نمي خواند و اقدام خشايارشا را بر اشتباه حمل نمي كرد و از او نزد پدرش شكايت نمي برد. مي بينيم كه شاعر گرچه به ماهيت كاري ندارد اما مي تواند مثل فيلسوف وجودبين باشد. در موجودبيني، شرايط پديدآمدن چيزها و آغاز و پايان چيزها و ربط شان با يكديگر از نظر دور مي ماند و اشيا و امور در قوطي هاي جداگانه قرار مي گيرند و هر يك اوصاف معين و ثابت دارند. گويي همه چيز جواهر فرد بسيط اند. غرب و شرق هم اگر در جايي وجود داشته باشند در برابر هم قرار دارند و هر يك مستقل از ديگري وجود دارند و يكديگر را نفي مي كنند. اگر غرب، غرب دموكرات است شرق بايد شرق استبداد باشد. اما وجودبين نظر ديگري دارد. او در غرب هم آزادي و حقوق بشر را مي بيند و هم مراتب و صورت هاي نيست انگاري را و شايد بگويد كه شرق مصطلح در زبان شرق شناسي، در نسبت و تناسب با غرب و در آيينه كج و معوج شرق شناسي قوام يافته است. كساني كه در اين زمان در همه جاي جهان حق و عدالت را از طريق حرق و نهب و ويرانگري مي جويند، مظاهر درمانده نيست انگاري تاريخ غربي اند و از خاك اين نيست انگاري است كه خشكي و خشونت مي رويد. اگر اين وجه نيست انگاري را در نيچه نمي يابيد، مهم نيست. اين نيست انگاري، نيست انگاري بي بنياد و انعكاسي (شبه فعال) است. پيداست كه اين معني را به آساني نمي توان درك كرد و حتي شايد آن را عجيب تلقي كنند زيرا در منطق ظاهر و ظاهربين اگر چيزي غربي باشد در برابر غرب نمي ايستد ولي تاريخ و گردش چرخ آن تابع منطق ظاهربين و ساده انگار ما نيست. در باطن تاريخ غربي هزار گونه تعارض هست. به اين جهت درك مسائل جهان امروز به درك عميق تاريخ غربي و به خصوص مدرنيته بستگي دارد.

*درباره نسبت شرق شناس و شرق شناسي كمي بيشتر توضيح مي دهيد؟

شرق شناسي را ذوق شخصي شرق شناسان پديد نياورده است. قرون وسطايي ها بيشتر از متجددان به شرق و مخصوصاً به عالم اسلام توجه داشتند و مثلاً با رغبت علوم اسلامي را مي آموختند. اما آنها شرق شناس نبودند و هرگز كسي به آنها نام شرق شناس نداده است. شرق شناسي از لوازم تاريخ تجدد است و پيش از آنكه به صورت يك علم درآيد و كساني به نام شرق شناس به شرق شناسي بپردازند در ادبيات غربي به نحو پراكنده پديد آمده بود. شرق شناسي كه بيش از دو قرن عمر ندارد اكنون به پايان راه خود رسيده است؛ تا آنجا كه امثال برنارد لوييس كه شايد در زمره آخرين شرق شناسان باشند، ديگر خود را شرق شناس نمي دانند. شرق شناسان شرق شناسي را به وجود نياورده اند بلكه شرق شناسي مقدم بر شرق شناس است. بعضي از شرق شناسان در عداد بزرگ ترين دانشمندان و پژوهندگان قرار دارند و البته علم شان جزء لوازم قوام و تحقق غرب بوده است. اما آنها نه به قصد مشاركت در ساختن تاريخ غربي به شرق شناسي رو كرده اند و نه مي دانسته اند كه بر كارشان چه اثر يا آثاري مترتب مي شود. شرق شناسي از يك لحاظ آورده تجدد و از لحاظ ديگر سازنده آن است.

*در بحث از معاني سه گانه غرب شناسي فرموده ايد ناچيز انگاشتن فكر غربي و عيب جويي در آن، نتيجه عكس مي دهد و به تسليم در مقابل قهر غرب مي انجامد. چرا؟

پرسش هاي شما گاهي لحن اعتراض و جدل دارد. شما حق داريد با هر قول و فعلي مخالف باشيد ولي وقتي پرسش لحن اعتراض دارد، پاسخ دهنده خيال مي كند بايد از خود دفاع كند و من بيش از 30 سال است كه در موضع دفاع قرار دارم؛ حتي وقتي مي گويم درباره غرب و تفكر غربي عوامانه و بي خردانه اظهارنظر نكنند. شما مي پرسيد چرا چنين گفته ام و بايد پاسخگو باشم. اگر نگويم نبايد جاهلانه موافقت و مخالفت كرد، پس چه بگويم؟ آيا از جاهلان دعوت كنم كه پوزه كانت و هگل و هوسرل را به خاك بمالند؟ به اين دعوت نيازي نيست. كساني بي دعوت در اين راه گام گذاشته اند و شايد عددشان نيز افزون و افزون تر شود. اما من دانشجوي فلسفه ام و مي خواهم حيثيت فلسفه و به طور كلي تفكر محفوظ بماند و اگر چنين شود، حيثيت آدمي محفوظ مي ماند. اما اگر تفكر تابع سياست و اغراض و اهوا و غرايز شود سياست به جاي اينكه تدبير باشد، ويرانگر مي شود. شايد اين سخن را با تمسك به لزوم رعايت مصلحت رد كنند ولي اگر بدانند هيچ مصلحتي بالاتر از مصلحت تفكر نيست و مصالح ديگر در سايه آن مي تواند رعايت شود نسبتي متناسب ميان ما و علم و آزادي و قانون برقرار مي شود. در اين صورت غرب هم در نظر ما جلوه ديگري پيدا مي كند و شايد جايگاه شرق شناسي هم در نظام تجدد غربي معلوم شود و راهي براي خروج از حصار شرق شناسي، كه در آن محبوسيم و احياناً تاريخ خود را با آن بازمي شناسيم، گشوده شود.

 

 

 

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی